-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 آذر 1396 21:29
افزایش دلار و زمزمه ی افزایش قیمت بنزین به لیتری 1500 تومان اثرش را برروی اجناس حتی بازار مسکنی که از مردادماه به اینور روند صعودی داشت، گذاشت و اجناس و مسکن گرانتر از قبل شد. در عرض بیست روز خانه ای که دیدیم متری یک میلیون افزایش قیمت پیدا کرد. علتش را که می پرسی می گویند قیمت همه چیز کشیده است بالا و دیگر با قیمت...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 آذر 1396 12:38
تا دیروقت بنی هاشم بودیم و تقریبا انچه را که باید تهیه می کردیم خریدیم. یکم استرس دارم برای چک سوم مون. امیدوارم سرموعد پاس بشه. بازم بگی نگی رو اوردم به چرت و پرت خوری. کاش سر عقل بیام و نکنم اینکار رو با خودم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 آذر 1396 11:37
یعنی نشد من تصمیم به انجام کاری کنم و مادر و خواهرم نگن می خوای چیکاررررررر، بچه هات رو بچسب!!!! گفتم می خوام برم سرکار گفتن پس بچه ها چی، گفتم می خوام درس بخونم پس بچه ها چی! یعنی خانواده هم اینقدر حمایتگر؟ خوبه تا حالا هیچ وقت بچه هام رو پیش هیچکدوم نگذاشتم وگرنه می گفتم الان از ترس نگه داری از بچه هام این حرفها رو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 آذر 1396 21:24
بلاخره این غول بزرگ گرفتن پاسپورت شکست و امروز هرچهارتایی رفتیم پلیس +10 قال قضیه رو کندیم. دوماه بود که می گفتیم امروزنه، فردا، فردا نه، پس فردا. اوف که چقدر رو اعصاب بود. با پسرک رفتیم کارگاه نجاری از اول گفته بودن بچه های سه سال به بالا، حتی موقع ثبت نام تاریخ دقیق تولد پسرک رو پرسیده بودن. اما تو کلاس دیدیم یه پسر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 19 آذر 1396 01:47
خدای خوبم! به من این قدرت را بده که مادر مهربانتری باشم، با حوصله تر، کمتر عصبانی و صبورتر. این روزها اصلا از مادرانه هایم راضی نیستم. هرشب می گویم فردا در برابر بچه ها روز بهتری، عاری از هرگونه تنش، خواهم داشت اما بازروز که می شود روز از تو و روزی از نو. اعتراف می کنم کم اورده ام. وقتی کوهی از کارهای انجام نشده برروی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 آذر 1396 01:33
چقدر این چند روز تعطیلی خوب بود و بعد مدتها مهربون همسر یه دل سیر سیر که نه، نسبتا سیر کنارمون بود. تقریبا بعد از یکماه سکون و سکوت یکی از مهمترین پروژه های امسالم رو استارتش رو دوباره زدم. باشد که اینبار ناامیدی و ترس از شکست برما مستولی نگردد و ما تخته گاز برویم پیش به سوی مطلوب دلمان.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 آذر 1396 21:36
اولین کتابگردی ما با پسرک و خریدن کتاب با انتخاب خودش در کنار اولین کافی شاپ رفتنش رقم خورد. سه تایی قشنگ یه دو سه ساعتی تو کتابخونه ی بزرگ "فرهنگان" گشتیم و دست آخرم توی یه کنج قشنگ و دوست داشتنی کتابخونه، کاپوچینو و چایی ترش نوشیدیم و غرق شدیم تو دنیای کوچولوی پسرک که با چه عشقی نشسته بود کنار میز و کتاب...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 آذر 1396 12:05
می تونم ادعا کنم که بعد هشت سال خون دل خوردن و بالا و پایین شدن و استرس و اضطراب گرفتن یکی از بزرگترین چالش های زندگیمون در شرف مرتفع شدن هست و همین فکر کردن بهش حالم رو خوب می کنه اساسی. امیدوارم تک تکمون شاهد براورده شدن ارزوهامون باشیم و مدام به کائنات انرژی مثبت بفرستیم در جهت انجام شدن اون رویا هرقدر بزرگ و دور...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 آذر 1396 13:13
موهای دخترم رو کوتاه کوتاه کردم از بس بلند شده بود و می رفت تو چشمهاش و صبح ها که از خواب پا می شد انگار تو پریز برق زدنش تا این حد ژولی پولی و آشفته. اعتراف می کنم اون یک درصد ظرافت دخترانه اش رو هم به باد دادیم اما از اینکه خودش کلافه نمی شه خوشحالم. تقریبا تا یکماه و نیم دیگه تولد پسرک هست و نمی دونم تو مهد تولدش...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 11 آذر 1396 12:52
به قدری با امدن زلزله و بی خانمان شدن مردم کرمانشاه عزیز و پروژه های ناتمام خودم غم تو دلم بود که اصلا دل و دماغ باز کردن صفحه ی وبلاگم رو هم حتی نداشتم . فکر می کردم این گریه های گاه و بیگاه و تغییر مود یکدفعه ایم و ریزش موی شدیدم برمی گرده به افسرده شدنم که با کمی سرچ و جستجو متوجه شدم خیر همگی علایم استرس و اضطراب...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 21 آبان 1396 12:22
این چند روز زیاد می خونم در مورد تجاوز و تعرض به بچه ها در کودکی و به فنا رفتن نوجوانی و جوانیشون چقدر با خواندن نوشته های اونایی که مورد تعرض قرار گرفتن خدا رو شکر کردم که بابا سختگیر بود و هیچ وقت نگذاشت ما شب جایی بمونیم. چقدر این بچه های دیروز شاکی بودن از پدر و مادرهاشون که حواسشون بهشون نبوده و اونها رو ناتوان...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 آبان 1396 17:42
متنفرم از این روزای تکراری حال بهم زن. متنفرم از این زندگی تکراری خسته کننده. متنفرم از حس زندانی بودن که چهارسال دارم!!! کلا از نفس کشیدن و زنده بودن خودمم متنفرم!!!! از این فدایی بودن مکرر حالم دیگه بهم می خوره!!! انگار نه انگار که منم از زندگی سهم دارم!!!!!
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 آبان 1396 20:39
با چند روز تاخیر واکسن هجده ماهگی دخترک رو زدیم و رفت تا شش سالگی. خیلی پاش درد می کنه و هربار با تکون دادنش یه آی جانسوزی تحویلمون می ده که جیگرمون می سوزه براش. اعتراف می کنم اقای پدر خیلی زحمت دخترک رو از بدو تولد طبق قولی که تو دوران بارداری بهم داد می کشه و شاید این همه بابایی بودنش بی دلیل نباشه. امشب با پسرک...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 آبان 1396 23:25
می دانی از همان روزی که پسرک با خنده و شادی گفت بزرگ شوم مثل پدر می روم سرکار و خواهرک هم مثل شما خانه می ماند و آشپزی می کند حالم خراب است. از اینکه پسرک در ذهن کودکانه اش مادر را، یا بهتر بگویم جنس مونث را، فقط در پخت و پز و جمع و جور و شستن و اتو کردن لباس خلاصه می کند حال دلم عجیب خراب است. چرا فکر می کنم دنیا به...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 مهر 1396 22:34
پدر اجبار بسوزه که من سریال ببین تیر رو از این عزیز دل دور کرده. بدنیا امدن بچه ها و بی خوابی های شبانه باعث نشده بود که من سریال دیدن رو ترک کنم که این اجبار از خدا بی خبر باعث و بانیش شده. دلم یه قطره شده برای اون یکی دو ساعت اخر شبمون که اختصاص داشت به دیدن سریال.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 مهر 1396 10:58
امان از این خستگی جسمانی که روح را هم به زانو در می یاره. مریضی پشت مریضی، گریه های مداوم دخترک، سرفه های جان خراششون، بی اشتهاییشون، لاغری بیش از حدشون که تو صورتشون فقط چشمهاشون باقی مونده، بی خوابی های شبانه ی خودم، همه و همه دست به دست هم دادن تا از من یه مادر غرغروی کم طاقت بسازن. یک ماهه آزگاره که مریضی اومده...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 مهر 1396 23:45
وقت هایی که استرسی می شوم، برای فرار از فکر کردن روی می آورم به خوردن هایی که ذره ای در آن لذت نیست و صرفا انجام کاریست که ذهنم منحرف شود از موضوع اصلی. در پایان روز نه برای مرتفع کردن آن موضوع استرس زا قدمی برداشته ام، نه لذتی از ان کیلو کیلو کالری که بر بدنم تحمیل کرده ام، برده ام. پ.ن: شدیدا این چند روز با لغو یکی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 مهر 1396 18:37
امشب من و دخترک تنهاییم و برای اولین بار پسرک همراه پدرک رفتنه اند استخر. دل توی دلم نیست پسرک بیاد و ببینم اب بازی داخل استخر برایش جذاب بوده. از بچگی عاشق شنا بودم و هستم، امیدوارم این ژن را از من به ارث برده باشد چرا که پدرک کمی تا قسمتی ابری آب گریز است. تصور اینکه نهایت تا دوسال دیگر من و دخترک هم می توانیم برویم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 مهر 1396 22:22
دلبندم! با حلوا حلوا کردن کام آدمی شیرین نمی شود! بجنب که وقت سخت تنگ است.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 مهر 1396 22:19
یکی از بزرگترین دلخوشی این روزهایم دوست داشتن و حمایت های از سر عشق پسرک هست نسبت به خودم. تمام قلبم سرشار از شادی می شود با دیدن صحنه هایی این چنینی که راضی نیست ذره ای مادرش را ناراحت ببیند. پدرک در اوج شوخی و خنده به پسرک گفت مادرت را «دوپس کن» (دوپس کردن اصطلاحی است رایج بین ما به نشان ضربه زدن از سر شوخی)، اما...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 مهر 1396 22:59
دخترک دقیقا بعد گذشت سه هفته بی اشتهایی و بی رغبتی نسبت به غذا امشب تمایل خوردن از خودش نشان داد و دل پدر و مادری را عمیقا شاد کرد :) دخترک برخلاف پسرک که به شدت جدی است و بیزار از شوخی، عاشق شیطنت کردن است و ریز ریز خندیدن. امشب قبل خواب یه دل سیر با من دالی بازی کرد و بعد به نشانه ی ادامه ندادن و محض شوخی و خنده تا...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 مهر 1396 22:38
نمی دانم چرا این چند روز اینقدر دل نازک شده ام، تقی به توقی می خورد من می بارم، آسمان ابری می شود من جای تمام ابرهای بی بارانش می بارم، آفتابی می شود می بارم. می دانی دلم حاجت دارد و تمام این باریدن ها بهانه ایست برای استجابتش.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 مهر 1396 21:52
شش روز تمام میزبان بودم جوری که زمان سر خاراندن به معنای واقعی کلمه نداشتم. در عین سخت بودن برایم شیرین بود میزبانی از کسی که بوی بابا را می داد. این چند روز را گویی زندگی نکرده ام آنقدر که روی دور تند بود.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 شهریور 1396 13:30
بارها گفته ام و بازهم تاکید دارم، خواهر داشتن خیلی خوب است، مخصوصا خواهر از نوع بزرگترش که می شود مادر دومت. می توانی ناز کنی و او هم ناز کشت باشد، می توانی ساعتها با او حرف بزنی بی انکه بیم قضاوت کردن داشته باشی، می توانی بی عذاب وجدان بخشی از کار خانه ات رو به او محول کنی و خودت بخش دیگری از کار را بدوش بگیری، می...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 شهریور 1396 02:48
فکر کنم تمام رسالتم برای بیدار ماندن تا این ساعت نیمه شب، عوض کردن پوشک دخترک بود که خیلی اتفاقی فهمیدم پوپو کرده.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 شهریور 1396 20:21
ترس هات رو کنار بگذار و شروع کن!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 شهریور 1396 00:24
عین سه روز گذشته مان به مریضی و پرستاری گذشت. آخرین نفر من بودم که امروز توان حرکت کردن، حتی اشامیدن اب را نداشتم که معده ام قبولش نمی کرد و خلاصه اینکه روزهای سختی بود که در حال گذراندنشان هستیم. بعدازظهر بی حال ولو می شوم برروی تخت و برای لحظاتی خوابم می رود بیدار می شوم و می شنوم که پسرک در حینی که خواب بوده ام...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 شهریور 1396 14:59
هیچ می دانستی با آن صدای مردانه ی گرفته ات که اکثرا به خاطر کشیدن سیگار خش دارد برای اولین بار در این چند سال گذشته اسمم را صدا زدی؟ می دانی هشت سال چند روز است؟ 2890 روز .... گفته بودم انتخابم از سر عقل است نه احساس زودگذر. گفته بودم دوستش دارم و دوستم دارد، گفته بودم خوشبخت می شوم، یادت است؟! خوشحالم که شاهد این...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 شهریور 1396 12:20
با خودم عهدی بسته ام که مستلزم صرف انرژی و وقت زیادی است. با ذره ذره وجودم دوست دارم عملی شود وعده وعیدهایم با خودم، اما سختی راه در کنار دوتا کلوچه ی خوشمزه که کافیست برروی انچه وعده کرده ای تمرکز کنی تا سریز شوند از آغوشت و سر و صورتت، گاها سستم می کند. اما باید قوی باشم و الگوی مناسب برای فرزندانم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 شهریور 1396 23:56
ما پدر و مادرها جدا قراره تا کی بچه ها رو ساپورت کنیم؟ پس کی قراره یاد بگیرن خودشون مسئولیت زندگیشون رو به دوش بگیرن؟ ازدواج می کنن مدام خونه ی مامان و باباشونن، بچه دار می شن همینطور، سرکار می رن بازم همینطور. بسه توروخدا یکم بچه هاتون رو مسئولیت پذیر بار بیارید. قرار نیست پدر و مادر تا عمر دارن کمر خدمت ببندن! لااقل...