-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 مهر 1396 23:45
وقت هایی که استرسی می شوم، برای فرار از فکر کردن روی می آورم به خوردن هایی که ذره ای در آن لذت نیست و صرفا انجام کاریست که ذهنم منحرف شود از موضوع اصلی. در پایان روز نه برای مرتفع کردن آن موضوع استرس زا قدمی برداشته ام، نه لذتی از ان کیلو کیلو کالری که بر بدنم تحمیل کرده ام، برده ام. پ.ن: شدیدا این چند روز با لغو یکی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 مهر 1396 18:37
امشب من و دخترک تنهاییم و برای اولین بار پسرک همراه پدرک رفتنه اند استخر. دل توی دلم نیست پسرک بیاد و ببینم اب بازی داخل استخر برایش جذاب بوده. از بچگی عاشق شنا بودم و هستم، امیدوارم این ژن را از من به ارث برده باشد چرا که پدرک کمی تا قسمتی ابری آب گریز است. تصور اینکه نهایت تا دوسال دیگر من و دخترک هم می توانیم برویم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 مهر 1396 22:22
دلبندم! با حلوا حلوا کردن کام آدمی شیرین نمی شود! بجنب که وقت سخت تنگ است.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 مهر 1396 22:19
یکی از بزرگترین دلخوشی این روزهایم دوست داشتن و حمایت های از سر عشق پسرک هست نسبت به خودم. تمام قلبم سرشار از شادی می شود با دیدن صحنه هایی این چنینی که راضی نیست ذره ای مادرش را ناراحت ببیند. پدرک در اوج شوخی و خنده به پسرک گفت مادرت را «دوپس کن» (دوپس کردن اصطلاحی است رایج بین ما به نشان ضربه زدن از سر شوخی)، اما...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 مهر 1396 22:59
دخترک دقیقا بعد گذشت سه هفته بی اشتهایی و بی رغبتی نسبت به غذا امشب تمایل خوردن از خودش نشان داد و دل پدر و مادری را عمیقا شاد کرد :) دخترک برخلاف پسرک که به شدت جدی است و بیزار از شوخی، عاشق شیطنت کردن است و ریز ریز خندیدن. امشب قبل خواب یه دل سیر با من دالی بازی کرد و بعد به نشانه ی ادامه ندادن و محض شوخی و خنده تا...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 مهر 1396 22:38
نمی دانم چرا این چند روز اینقدر دل نازک شده ام، تقی به توقی می خورد من می بارم، آسمان ابری می شود من جای تمام ابرهای بی بارانش می بارم، آفتابی می شود می بارم. می دانی دلم حاجت دارد و تمام این باریدن ها بهانه ایست برای استجابتش.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 مهر 1396 21:52
شش روز تمام میزبان بودم جوری که زمان سر خاراندن به معنای واقعی کلمه نداشتم. در عین سخت بودن برایم شیرین بود میزبانی از کسی که بوی بابا را می داد. این چند روز را گویی زندگی نکرده ام آنقدر که روی دور تند بود.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 شهریور 1396 13:30
بارها گفته ام و بازهم تاکید دارم، خواهر داشتن خیلی خوب است، مخصوصا خواهر از نوع بزرگترش که می شود مادر دومت. می توانی ناز کنی و او هم ناز کشت باشد، می توانی ساعتها با او حرف بزنی بی انکه بیم قضاوت کردن داشته باشی، می توانی بی عذاب وجدان بخشی از کار خانه ات رو به او محول کنی و خودت بخش دیگری از کار را بدوش بگیری، می...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 شهریور 1396 02:48
فکر کنم تمام رسالتم برای بیدار ماندن تا این ساعت نیمه شب، عوض کردن پوشک دخترک بود که خیلی اتفاقی فهمیدم پوپو کرده.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 شهریور 1396 20:21
ترس هات رو کنار بگذار و شروع کن!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 شهریور 1396 00:24
عین سه روز گذشته مان به مریضی و پرستاری گذشت. آخرین نفر من بودم که امروز توان حرکت کردن، حتی اشامیدن اب را نداشتم که معده ام قبولش نمی کرد و خلاصه اینکه روزهای سختی بود که در حال گذراندنشان هستیم. بعدازظهر بی حال ولو می شوم برروی تخت و برای لحظاتی خوابم می رود بیدار می شوم و می شنوم که پسرک در حینی که خواب بوده ام...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 شهریور 1396 14:59
هیچ می دانستی با آن صدای مردانه ی گرفته ات که اکثرا به خاطر کشیدن سیگار خش دارد برای اولین بار در این چند سال گذشته اسمم را صدا زدی؟ می دانی هشت سال چند روز است؟ 2890 روز .... گفته بودم انتخابم از سر عقل است نه احساس زودگذر. گفته بودم دوستش دارم و دوستم دارد، گفته بودم خوشبخت می شوم، یادت است؟! خوشحالم که شاهد این...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 شهریور 1396 12:20
با خودم عهدی بسته ام که مستلزم صرف انرژی و وقت زیادی است. با ذره ذره وجودم دوست دارم عملی شود وعده وعیدهایم با خودم، اما سختی راه در کنار دوتا کلوچه ی خوشمزه که کافیست برروی انچه وعده کرده ای تمرکز کنی تا سریز شوند از آغوشت و سر و صورتت، گاها سستم می کند. اما باید قوی باشم و الگوی مناسب برای فرزندانم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 شهریور 1396 23:56
ما پدر و مادرها جدا قراره تا کی بچه ها رو ساپورت کنیم؟ پس کی قراره یاد بگیرن خودشون مسئولیت زندگیشون رو به دوش بگیرن؟ ازدواج می کنن مدام خونه ی مامان و باباشونن، بچه دار می شن همینطور، سرکار می رن بازم همینطور. بسه توروخدا یکم بچه هاتون رو مسئولیت پذیر بار بیارید. قرار نیست پدر و مادر تا عمر دارن کمر خدمت ببندن! لااقل...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 شهریور 1396 21:53
خدا رو شکر یکسال دیگه هم موندنی شدیم. با یه شرایط خوب :) صاحبخونه ی خوبی داریم. امیدوارم سال دیگه این موقع خونه ی ارزوهامون باشیم :)
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 شهریور 1396 22:10
علی رغم تمام دلخوری هایی که ازش داشتم، با تمام حرفایی که تو این شش هفت ماه تو دلم مونده بود و علامت سوال های بی پاسخ، دلم نیومد رسم 20 سال گذشته رو بشکنم و روز تولدش رو تبریک نگم. تو جوابم نوشت برای دومین بار مادر شده، مادر یه فرشته کوچولوی خوشگل و زیبا که دو روز پیش بدنیا امده.. شوک بزرگی بود. سر دخترک جزو معدود...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 15 شهریور 1396 12:50
چند روز پیش بود که برای اولین بار دخترک، اسم برادرک اش رو صدا زد. اسم خودش رو هم که مدتهاست با یه آوای شیرینی به زبان می یاره جوری که دلت می خواد بخوریش. منصفانه بخوام بگم زود بود دوری از من برای دخترک. درسته که پرستار بچه ها آشنا بود اما نمی تونست جای پدر و مادر رو برای بچه ی ۱۶ ماهه پر کنه... دیدن لباس و کفش و کیف...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 شهریور 1396 12:02
می دونم فقط و فقط برای اینکه روحیه ام رو خوب کنه و دلم رو خوشحال، کوبیده رفته انقلاب و کلی هزینه کرده و با دو بغل کتابهای رنگی رنگی امده خونه... کاش بخاطر هردومون هم که شده بتونم نتیجه ی دلخواهمون رو بگیرم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 شهریور 1396 11:43
داشتم زندگیم رو می کردم که من و هوایی کردیدهاااا! حالا کی جواب دل ناارومم رو می ده اخه؟!!!
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 11 شهریور 1396 20:01
از اونجایی که بعد رفتن به شرکت فهمیدم حقوق درخواستیم پایین بوده وبا افزایش حقوق هم موافقت نشد برگشتم خونه و دوباره مادر خانه دار شدم. نمی تونم بگم حال دلم خوبه که اصلا خوب نیست، اما خوشحالم که حرفم رو زدم و سواری ندادم بهشون. دلم نمی خواست با اون حقوق بمونم خصوصا که در طی اون یک هفته فهمیدم چقدر طی اون سال ها یک تنه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 8 شهریور 1396 10:35
تو شب سیاه تو شب تاریک از چپ و راست از دور و نزدیک یه نفر داره جار می زنه، جار آهای غمی که مثل یه بختک شده ای آوار از گلوی من دستات و بردار دستات و بردار از گلوی من از گلوی من دستات و بردار ....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 شهریور 1396 08:13
این چند روز که صبح زود از خونه می زنم بیرون بقدری هوا دلچسب و ملسه که دلم می خواد ساعت ها پیاده روی کنم. فکر کنم اخرین بار که هوای تازه ی صبحگاهی رو تنفس کردم صبح روزی بود که برای بدنیا اوردن دخترک راهی بیمارستان شدم. این روزها برخلاف خستگی و بی خوابی های جسمانیم، عجیب حال دلم خوبه و دوست دارم به روی همه لبخند بزنم و...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 شهریور 1396 21:14
یادتونه گفته بودم امسال سال منه؟ :) شکر :)
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 شهریور 1396 22:21
کم کمک دارم یاد می گیرم برای خودم هم وقت بگذارم و ماهی دوماهی یکبار، چند ساعتی رو برای خودم باشم. حالا چه تنها، چه با همسر چه با دوستان. دارم یاد می گیرم بدون عذاب وجدان از لحظه هام لذت ببرم و حق خودم بدونم اون چند ساعت رو بدون فکر کردن به بچه ها. پیک نیک امروز تو دل طبیعت تو جمع دوستان خیلی مزه داد و حسابی حال دلم رو...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 شهریور 1396 18:35
امروز اولین روز کاریم بعد از گذشت چهارسال بود. بماند که هرکی از راه رسید یه کاری داد و خواست نشون بده که مثلا اون رئیسه و منم تو دلم گفتم باشه بشین تا من از شما دستور بگیرم. نکته ی جالب، خوشحالی خیلی زیاد مدیر عاملمون از دیدن من بود. می گفت دوتا خانم هستن که همیشه مثال می زنمشون، یکی شون تویی. از اون جالب تر برخورد...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 مرداد 1396 16:39
چند روزی بود که به پسرک می گفتم به زودی قراره با خانم ایکس از مهد بیاید خانه اما درست امروز که باید تاکید می کردم امروز همان روز موعود است، فراموش کردم و مردم و زنده شدم تا ساعت 2 شد و پسرک امد خانه. خدا را شکر با این تغییر شرایط هم خوب کنار امد فقط می ماند نبودن چند ساعته ام در خانه!
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 مرداد 1396 00:02
داریم مینی سریال رمان معروف " غرور و تعصب"، " جین استن" رو می بینیم و دلم غنج می ره برای دلدادگی های "مستر دارسی" و "لیزی" ... با هر مکالمه ی رودروشون باهم، ضربان قلبم می ره بالا ... با تمام وجودم خوشحالم که تو زندگیم این لحظات عاشقانه و دوست داشتن هاش رو تجربه کردم و الان با...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 27 مرداد 1396 20:50
مامان خیلی مریضه. اونقدر مریض که دلم نیامد دخترک رو بگذارم پیشش و برم مهد دنبال پسرک. دو روز پیشم بود و عین این دو روز رو فقط خوابید. قلبم چروک می شه وقتی به جای خالیش تو اتاق کتابخانه نگاه می اندازم. قرار بود بیشتر از اینا پیشم بمونه اما درد مفاصل و بی حالیش اجازه نداد و زودی رفت ... این دفعه عجیب دلم مونده باهاش،...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 مرداد 1396 22:28
سر و صداهای نیمه شبانه ی همسایه ی بالای مون کم بود، سر و صدای طبقه ی زیرین مون هم شده قوز بالا قوز. فکر کنم همین دوتا خانواده به تنهایی قصد کردن هرجورررر شده ما خونه بخریم و بریم از این ساختمون که یه روزی ارزوی خریدش رو داشتیم اما الان کادو هم بهمون بدن، می گیریم ازشون ولی می فروشیمش و با پولش جای دیگه خونه می خریم :D
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 مرداد 1396 13:17
شده حسرت سی و اندی ساله که تو ازم تعریفی کنی. گاهی فکر می کنم اگر زبون قربون صدقه داشتی من الان کجای این دنیا ایستاده بودم و شک ندارم خیلی خیلی موفقتر از اینی بودم که امروز هستم. بحث ناشکری نیست و الانم با توجه به شرایطی که داشتم راضیم از خودم، بحث، بحث اون حسرت است که هنوز تو دلم و ارزوش رو دارم روزی برسه و ازت بشنوم...