خانه عناوین مطالب تماس با من

تنهای بی سرزمین!

تنهای بی سرزمین!

پیوندها

  • مانورین
  • لحظه ها و همیشه
  • حوصله کن، خواهیم رفت
  • رافائل
  • بهارم
  • زن کویر
  • روزهای زندگی
  • for a rainy day
  • ذهن زیبا
  • دفترچه روزانه من
  • اتاقی از آن خود
  • یک نفر زمینی

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • Unorthodox

بایگانی

  • خرداد 1404 1
  • شهریور 1402 1
  • مرداد 1402 1
  • مهر 1401 1
  • مهر 1400 1
  • شهریور 1400 1
  • مرداد 1400 1
  • تیر 1400 2
  • خرداد 1400 1
  • اردیبهشت 1400 2
  • فروردین 1400 4
  • اسفند 1399 1
  • بهمن 1399 1
  • آبان 1399 4
  • مهر 1399 4
  • شهریور 1399 6
  • مرداد 1399 2
  • تیر 1399 9
  • خرداد 1399 3
  • اردیبهشت 1399 2
  • فروردین 1399 4
  • اسفند 1398 7
  • بهمن 1398 4
  • دی 1398 4
  • آذر 1398 9
  • آبان 1398 6
  • مهر 1398 10
  • شهریور 1398 10
  • مرداد 1398 6
  • تیر 1398 5
  • خرداد 1398 3
  • اردیبهشت 1398 11
  • فروردین 1398 10
  • اسفند 1397 9
  • بهمن 1397 12
  • دی 1397 6
  • آذر 1397 6
  • آبان 1397 5
  • مهر 1397 12
  • شهریور 1397 7
  • مرداد 1397 6
  • تیر 1397 4
  • خرداد 1397 2
  • اردیبهشت 1397 4
  • فروردین 1397 8
  • اسفند 1396 7
  • بهمن 1396 6
  • دی 1396 13
  • آذر 1396 11
  • آبان 1396 4
  • مهر 1396 9
  • شهریور 1396 18
  • مرداد 1396 14
  • تیر 1396 8
  • خرداد 1396 10
  • اردیبهشت 1396 12
  • فروردین 1396 8
  • بهمن 1395 1
  • دی 1395 3
  • آذر 1395 3
  • آبان 1395 3
  • مهر 1395 4
  • شهریور 1395 8
  • مرداد 1395 3
  • تیر 1395 4
  • خرداد 1395 11
  • اردیبهشت 1395 12
  • فروردین 1395 17
  • اسفند 1394 14
  • بهمن 1394 5
  • دی 1394 11
  • آذر 1394 9

جستجو


آمار : 143779 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • [ بدون عنوان ] یکشنبه 26 شهریور 1396 20:21
    ترس هات رو کنار بگذار و شروع کن!
  • [ بدون عنوان ] یکشنبه 26 شهریور 1396 00:24
    عین سه روز گذشته مان به مریضی و پرستاری گذشت. آخرین نفر من بودم که امروز توان حرکت کردن، حتی اشامیدن اب را نداشتم که معده ام قبولش نمی کرد و خلاصه اینکه روزهای سختی بود که در حال گذراندنشان هستیم. بعدازظهر بی حال ولو می شوم برروی تخت و برای لحظاتی خوابم می رود بیدار می شوم و می شنوم که پسرک در حینی که خواب بوده ام...
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 23 شهریور 1396 14:59
    هیچ می دانستی با آن صدای مردانه ی گرفته ات که اکثرا به خاطر کشیدن سیگار خش دارد برای اولین بار در این چند سال گذشته اسمم را صدا زدی؟ می دانی هشت سال چند روز است؟ 2890 روز .... گفته بودم انتخابم از سر عقل است نه احساس زودگذر. گفته بودم دوستش دارم و دوستم دارد، گفته بودم خوشبخت می شوم، یادت است؟! خوشحالم که شاهد این...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 20 شهریور 1396 12:20
    با خودم عهدی بسته ام که مستلزم صرف انرژی و وقت زیادی است. با ذره ذره وجودم دوست دارم عملی شود وعده وعیدهایم با خودم، اما سختی راه در کنار دوتا کلوچه ی خوشمزه که کافیست برروی انچه وعده کرده ای تمرکز کنی تا سریز شوند از آغوشت و سر و صورتت، گاها سستم می کند. اما باید قوی باشم و الگوی مناسب برای فرزندانم.
  • [ بدون عنوان ] شنبه 18 شهریور 1396 23:56
    ما پدر و مادرها جدا قراره تا کی بچه ها رو ساپورت کنیم؟ پس کی قراره یاد بگیرن خودشون مسئولیت زندگیشون رو به دوش بگیرن؟ ازدواج می کنن مدام خونه ی مامان و باباشونن، بچه دار می شن همینطور، سرکار می رن بازم همینطور. بسه توروخدا یکم بچه هاتون رو مسئولیت پذیر بار بیارید. قرار نیست پدر و مادر تا عمر دارن کمر خدمت ببندن! لااقل...
  • [ بدون عنوان ] شنبه 18 شهریور 1396 21:53
    خدا رو شکر یکسال دیگه هم موندنی شدیم. با یه شرایط خوب :) صاحبخونه ی خوبی داریم. امیدوارم سال دیگه این موقع خونه ی ارزوهامون باشیم :)
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 16 شهریور 1396 22:10
    علی رغم تمام دلخوری هایی که ازش داشتم، با تمام حرفایی که تو این شش هفت ماه تو دلم مونده بود و علامت سوال های بی پاسخ، دلم نیومد رسم 20 سال گذشته رو بشکنم و روز تولدش رو تبریک نگم. تو جوابم نوشت برای دومین بار مادر شده، مادر یه فرشته کوچولوی خوشگل و زیبا که دو روز پیش بدنیا امده.. شوک بزرگی بود. سر دخترک جزو معدود...
  • [ بدون عنوان ] چهارشنبه 15 شهریور 1396 12:50
    چند روز پیش بود که برای اولین بار دخترک، اسم برادرک اش رو صدا زد. اسم خودش رو هم که مدتهاست با یه آوای شیرینی به زبان می یاره جوری که دلت می خواد بخوریش. منصفانه بخوام بگم زود بود دوری از من برای دخترک. درسته که پرستار بچه ها آشنا بود اما نمی تونست جای پدر و مادر رو برای بچه ی ۱۶ ماهه پر کنه... دیدن لباس و کفش و کیف...
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 14 شهریور 1396 12:02
    می دونم فقط و فقط برای اینکه روحیه ام رو خوب کنه و دلم رو خوشحال، کوبیده رفته انقلاب و کلی هزینه کرده و با دو بغل کتابهای رنگی رنگی امده خونه... کاش بخاطر هردومون هم که شده بتونم نتیجه ی دلخواهمون رو بگیرم.
  • [ بدون عنوان ] یکشنبه 12 شهریور 1396 11:43
    داشتم زندگیم رو می کردم که من و هوایی کردیدهاااا! حالا کی جواب دل ناارومم رو می ده اخه؟!!!
  • [ بدون عنوان ] شنبه 11 شهریور 1396 20:01
    از اونجایی که بعد رفتن به شرکت فهمیدم حقوق درخواستیم پایین بوده وبا افزایش حقوق هم موافقت نشد برگشتم خونه و دوباره مادر خانه دار شدم. نمی تونم بگم حال دلم خوبه که اصلا خوب نیست، اما خوشحالم که حرفم رو زدم و سواری ندادم بهشون. دلم نمی خواست با اون حقوق بمونم خصوصا که در طی اون یک هفته فهمیدم چقدر طی اون سال ها یک تنه...
  • [ بدون عنوان ] چهارشنبه 8 شهریور 1396 10:35
    تو شب سیاه تو شب تاریک از چپ و راست از دور و نزدیک یه نفر داره جار می زنه، جار آهای غمی که مثل یه بختک شده ای آوار از گلوی من دستات و بردار دستات و بردار از گلوی من از گلوی من دستات و بردار ....
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 6 شهریور 1396 08:13
    این چند روز که صبح زود از خونه می زنم بیرون بقدری هوا دلچسب و ملسه که دلم می خواد ساعت ها پیاده روی کنم. فکر کنم اخرین بار که هوای تازه ی صبحگاهی رو تنفس کردم صبح روزی بود که برای بدنیا اوردن دخترک راهی بیمارستان شدم. این روزها برخلاف خستگی و بی خوابی های جسمانیم، عجیب حال دلم خوبه و دوست دارم به روی همه لبخند بزنم و...
  • [ بدون عنوان ] جمعه 3 شهریور 1396 21:14
    یادتونه گفته بودم امسال سال منه؟ :) شکر :)
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 2 شهریور 1396 22:21
    کم کمک دارم یاد می گیرم برای خودم هم وقت بگذارم و ماهی دوماهی یکبار، چند ساعتی رو برای خودم باشم. حالا چه تنها، چه با همسر چه با دوستان. دارم یاد می گیرم بدون عذاب وجدان از لحظه هام لذت ببرم و حق خودم بدونم اون چند ساعت رو بدون فکر کردن به بچه ها. پیک نیک امروز تو دل طبیعت تو جمع دوستان خیلی مزه داد و حسابی حال دلم رو...
  • [ بدون عنوان ] چهارشنبه 1 شهریور 1396 18:35
    امروز اولین روز کاریم بعد از گذشت چهارسال بود. بماند که هرکی از راه رسید یه کاری داد و خواست نشون بده که مثلا اون رئیسه و منم تو دلم گفتم باشه بشین تا من از شما دستور بگیرم. نکته ی جالب، خوشحالی خیلی زیاد مدیر عاملمون از دیدن من بود. می گفت دوتا خانم هستن که همیشه مثال می زنمشون، یکی شون تویی. از اون جالب تر برخورد...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 30 مرداد 1396 16:39
    چند روزی بود که به پسرک می گفتم به زودی قراره با خانم ایکس از مهد بیاید خانه اما درست امروز که باید تاکید می کردم امروز همان روز موعود است، فراموش کردم و مردم و زنده شدم تا ساعت 2 شد و پسرک امد خانه. خدا را شکر با این تغییر شرایط هم خوب کنار امد فقط می ماند نبودن چند ساعته ام در خانه!
  • [ بدون عنوان ] شنبه 28 مرداد 1396 00:02
    داریم مینی سریال رمان معروف " غرور و تعصب"، " جین استن" رو می بینیم و دلم غنج می ره برای دلدادگی های "مستر دارسی" و "لیزی" ... با هر مکالمه ی رودروشون باهم، ضربان قلبم می ره بالا ... با تمام وجودم خوشحالم که تو زندگیم این لحظات عاشقانه و دوست داشتن هاش رو تجربه کردم و الان با...
  • [ بدون عنوان ] جمعه 27 مرداد 1396 20:50
    مامان خیلی مریضه. اونقدر مریض که دلم نیامد دخترک رو بگذارم پیشش و برم مهد دنبال پسرک. دو روز پیشم بود و عین این دو روز رو فقط خوابید. قلبم چروک می شه وقتی به جای خالیش تو اتاق کتابخانه نگاه می اندازم. قرار بود بیشتر از اینا پیشم بمونه اما درد مفاصل و بی حالیش اجازه نداد و زودی رفت ... این دفعه عجیب دلم مونده باهاش،...
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 26 مرداد 1396 22:28
    سر و صداهای نیمه شبانه ی همسایه ی بالای مون کم بود، سر و صدای طبقه ی زیرین مون هم شده قوز بالا قوز. فکر کنم همین دوتا خانواده به تنهایی قصد کردن هرجورررر شده ما خونه بخریم و بریم از این ساختمون که یه روزی ارزوی خریدش رو داشتیم اما الان کادو هم بهمون بدن، می گیریم ازشون ولی می فروشیمش و با پولش جای دیگه خونه می خریم :D
  • [ بدون عنوان ] یکشنبه 22 مرداد 1396 13:17
    شده حسرت سی و اندی ساله که تو ازم تعریفی کنی. گاهی فکر می کنم اگر زبون قربون صدقه داشتی من الان کجای این دنیا ایستاده بودم و شک ندارم خیلی خیلی موفقتر از اینی بودم که امروز هستم. بحث ناشکری نیست و الانم با توجه به شرایطی که داشتم راضیم از خودم، بحث، بحث اون حسرت است که هنوز تو دلم و ارزوش رو دارم روزی برسه و ازت بشنوم...
  • [ بدون عنوان ] شنبه 21 مرداد 1396 12:30
    یه دستم به سرخ کردن سبزی قرمه است یه دستم به گذاشتن نهار پسرک و یه دستم به شستن ظرفها که دخترک مدام می یاد آشپزخانه و آویزان پاهایم می شود و درخواست اغوش دارد چندین بار بغلش می کنم و دوباره زمین می گذارم که به کارهایم برسم که وقت تنگ است اما مگر دخترک راضی می شود، با عصبانیت سرش داد می زنم، هاج واج نگاهم می کند و هیچی...
  • [ بدون عنوان ] چهارشنبه 18 مرداد 1396 15:44
    تمام سلول سلول بدنم درد می کنه. از بس این یک هفته دویدم و دویدم و دویدم. حتی کارهای خونه رو هم رو دور تند دارم انجام می دم و به نسب سابق خیلی کمتر گوشی دست می گیرم و این تلگرام لعنتی رو بالا پایین می کنم. جدیدا خیلی بدم می یاد از گوشی به دست گرفتن و از صمیم قلب امیدوارم هرروز بیشتر از روز قلب وابستگیم به این صفحه...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 16 مرداد 1396 15:07
    این چند روز حسابی افتادم به تمیزکاری خونه انگاری شب عید باشه خودم که خیلی خوشحالم از بوی تمیزی که کم کم از کل خونه به مشاممون می رسه. امروز رفتم موسسه زبان و اسم گل پسر رو برای بهار اینده رزرو کردم. تصمیم دارم این شش هفت ماه رو بفرستم همون مهد کودک قبلی تا وقت کلاس زبانش بشه. سرویس مهد گل پسر رو هم اوکی کردم و قراره...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 9 مرداد 1396 21:53
    واااااای که چقد خوشحالم. بعد از گذشت چهارسال خونه نشینی مجددا شاغل شدم و الان رسما رو ابرام خصوصا اینکه این کار جدید برام یه تجربه ی جدید هست که امیدوارم تو این زمینه هم با عشق و علاقه پیش برم و از عهده ی مسئولیت هام به بهترین نحو ممکن بربیام. خدیا شکرت! ممنون از مهربون همسر که این روزها پشتم بود و مشوق ام برای...
  • [ بدون عنوان ] شنبه 7 مرداد 1396 03:25
    کاش می تونستی جواب بدی. می پرسیدم خوبی؟ می گفتی خوبم و من راحت و اسوده می خوابیدم
  • [ بدون عنوان ] شنبه 7 مرداد 1396 02:04
    نمی دونم می شه یا نه، می تونن با شرایط من کنار بیان یا من با شرایط اونا، اما همین خواستن های متوالیشون تو این چهارسال گذشته و اصرارشون به برگشتنم خیلی شیرینه و کلی روحیه ام رو می بره بالا. یه جورایی الان هم سطح ابرها هستم تو این مورد خاص.
  • [ بدون عنوان ] شنبه 7 مرداد 1396 01:25
    مامان چند روزه بخاطر عفونت معده و قند بالاش بیمارستان بستریه! بمیرم براش که امشب همراه نداره و همه اش دلم پیششه. کاشکی زودتر خوب شه و مرخص بشه. دیدن روی ماهش تو لباس بیمارستان خیلی سخته.
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 5 مرداد 1396 00:48
    اخ که راست گفتن پدر و مادر حاضرن بدترین دردهای دنیا رو تحمل کنن اما نبینن خاری بره تو پای پاره ی تنشون. اخ که مردیم و زنده شدیم تا پسرک رو ببرن عمل و بعدش بیارن تو بخش. اون سه ساعت دوری و بی خبری اندازه ی سه سال گذشت! شکر خدا عمل موفقیت امیز بودو پسرک فراتر از انتظارمون ظاهر شد و خوب تحمل کرد درد بعد از جراحات رو....
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 3 مرداد 1396 00:36
    مدت ها بود از یاد بذده بودم که بعد از یه اتفاق ناراحت کننده ای که کاری هم از دستم برنمی یاد، شدیدا به خوابیدن روی می یارم. این یکی دوهفته ی اخیر بعد قطعی شدن عمل پسرک، خیلی می خوابم. اما امشب دل تو دلم نیست. کاش می شد چشمهام رو ببندم و 24 ساعت دیگه بازشون کنم و ببینم پسرکم صحیح و سلامت کنارم خوابیده ...
  • 446
  • 1
  • ...
  • 8
  • 9
  • صفحه 10
  • 11
  • 12
  • ...
  • 15