-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 تیر 1396 11:53
وقتی روز تولدت، با چشمهایی پر خواب، زیر لحاف، با صدای نازک و قشنگ پسرک سه سال و نیمه ات که داره تولد تولد تولدت مبارک رو می خونه شروع می شه و بعدشم می پره تو رختخوابت و سفت بوست می کنه و محکم بغلت، وقتی دخترک بوس گریزت فرت و فرت بوست می کنه و دوست نداره از آغوشت بیاد بیرون، وقتی مهربونترین همسر دنیا به بهانه خرید نون...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 تیر 1396 18:20
چهارده ماه تمام ... درست در پایان چهارده ماهگی دخترک شروع به راه رفتن کرد. هربار که قدم از قدمی بر می دارد دلم قنج می رود برای دیدن یکی از بزرگترین موفقیت های زندگیش.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 تیر 1396 10:44
توی کانال مهد کودک فیلمی گذاشته بودن که پسرک در کنار بچه های دیگر داشت شعر می خواند و در حین آن همراه با بچه ها شکلک در می آورد و شادی و عصبانیت و خواب آلودگی اشان را به اصطلاح با میمیک صورتشان نشان می دادند. دیدن این فیلم برای مادری که پسرک خجالتی و کم رو اش رو خوب می شناسد دنیا دنیا شادی و خوشحالی بهمراه داشت. خصوصا...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 31 خرداد 1396 13:20
نمی دونم چطور می شه برای دوستی به عمر بیست سال با کلی پارتی بازی کار جور کنی اونم با شرایط خودش، دیرتر امدن و زودتر رفتن به منزل ، و پنج ماه بیاد سرکار و یکدفعه بزنه زیر همه چیز و بی هیچ کلامی بره و بعد از گذشت سه ماه بفهمی که تو این سه ماه سکوت در تمام شبکه های اجتماعی اش بلاک شدی، بی انکه جرمت بهت تفهیم شده باشه!...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 خرداد 1396 21:29
چند روزه همسر برام پروژه آورده و مشغول انجام کارهاشم و یه دلم سر انجام پروژه است و صد دلم پیش روزهای شاغلی. از میز کارو کامپیوترم گرفته تا سرامیک های محل کار و کوچه و خیابان و پارک باصفای همیشگی نبش. خیلی لحظات سختیه و بارها و بارها بغض و اشکم رو باهم قورت دادم و سعی می کنم امیدوار باشم به روزهای روشن.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 خرداد 1396 16:27
خیلی خیلی دلم می خواد بدونم کجای راه رو اشتباه رفتم که با مادر شدن تمام فعالیتهای اجتماعیم و پیشرفتم تعطیل شد؟ جالب من رو از بیرون شخصیت قوی می بینن دور و بری هام ، اما واقعیت اینه که من قوی نیستم فقط خیلی تنهام که بواسطه ی این تنهایی مجبورم خیلی از کارها رو خودم به دوش بگیرم و از اونجایی که مسئولیت پذیرم باری به...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 خرداد 1396 12:52
نزدیک به دوماه شد که پسرک می ره مهد. تو این مدت خیلی خیلی روحیه اش خوب شده و ذوق و شوق رو می شه به وضوح تو چشمهاش دید. اینقدر انرژی داره که از لحظه ای که می رم دنبالش تا شب که می ره تو تختش مدام بالا و پایین می پره. اونم کسی که تا قبل از مهد بیشتر علاقه به بازی های نشستنی داشت و با تصویرهای یه کتاب گاها نیم ساعت برای...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 18 خرداد 1396 09:30
تموم شد. یه به امنیت ایران می نازیدیم اون هم جلوی چشمهامون فرو ریخت. دیگه دلمون رو به چی این اب و خاک خوش کنیم؟ به آزادی که نداریم؟ به خفقانی که داریم؟ به فسادی که از سر و روی مملکت می باره و اختلاس و کلاشی که مثل آب خوردن انجام می شه و نمی بینیم عاملش رو بگیرن و پول مردم رو برگردونن؟ به سران مملکتی که راست راست تو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 خرداد 1396 11:24
تازگی ها پی بردم که در سه حالت در مقابل پسرک از کوره در می روم و متاسفانه سرش داد می زنم. یکی زمان هایی که دست آلوده اش رو بر دهان می گذارد، وقتی خواهرک را که به وسایلش دست زده است پرت می کند و دخترک از درد به شدت گریه می کند و در آخر از انجایی که مدتهاست بعدازظهرها نمی خوابد و برنامه ریزی ام به گونه ایست که حداقل...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 خرداد 1396 12:42
چقدر چقدر چقدررررر دلتنگتم. کاش کاش کااااش منم مثل خیلی ها زندگی نرمالی داشتم. کاش کاش کاش این روزها بودی در کنارم چون می ترسم از فردایی که بیاد و تو نباشی و من تو این شهر بدون تو نفس بکشم، قدم بزنم و زندگی کنم... می دونی وضع من خیلی بدتر از کسی که عزیزش برای همیشه از پیشش رفته باشه، اخه تو هستی و من محکومم به ندیدنت،...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 خرداد 1396 16:59
از پست ترین آدمهای روی زمین، اون دسته ان که به دروغ حس ترحم مردم دیگه رو برانگیخته می کنن ازت می تیغن و بعد به گوشت می رسه که طرف تمام این حرفای ترحم برانگیز رو به دروغ بهت گفته و این می شه که دستت رو داغ می گذاری تا از دفعه ی بعد به هیچ عنوان دلت نه برای غریبه بسوزه نه آشنا و این می شه که کلا انگیزه ات رو برای کمک به...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 خرداد 1396 21:05
راست می گویند که همه ی حساسیت ها و ذوق و شوق ها برای بچه ی اول است. امروز به این نتیجه رسیدم که چقدر برای دخترک کم کاری کرده ام. بیش از یکماه و نیم از نیش زدن و در آمدن دندان های سوم و چهارمش می گذرد و من هیچ جا ثبت نکردم تاریخش را. حتی ننوشتم اولین قدم های مستقلش رو که دو هفته پیش اتفاق افتاد و من تنها به گرفتن فیلمی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 خرداد 1396 11:19
بعد از هشت سال انتظار، چه گوارا بود این پیروزی اردیبهشتی مان. چقدر دوست داشتیم زمانی که رویش سبز تازه جوانه زده بود این جشن و پایکوبی را به راه انداخته بودیم در کنار نداها و سهراب ها و میر و خاندانش. امروز اما با امید به فردایی بهتر و ازادی تان و ازادیمان هوای تازه ی بهاری را استشمام می کنیم، با برقه ای از امید در...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 اردیبهشت 1396 21:03
امشب از اون شب هاست و حسم از اون حس ها که قابلیت پشت پا زدن به همه چیز و همه کس رو دارم!!!!!! متنفرم از این حس لعنتی که سلول سلول وجودم رو اشباع کرده!!!!! بیزارم از خودم که از یه بچه ی سه سال و چند ماهه انتظار یه انسان بالغ رو دارم و مثل بچه ها باهاش قهر می کنم!!!!!!! پ.ن: تونستم قبل از خوابیدنش به خشمم پیروز بشم و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 اردیبهشت 1396 00:14
اولین ترکش تبعات مهد کودک رفتن پسرک، دامان ما رو هم گرفت و الان هم پسرک به شدت مریضه، هم من، هم دخترک. یکی از اخلاق های بدی که پسرک داره اینه که جدیدا به تقلید از خواهرش، اشیاء و هرچیز باربط و بی ربطی رو می گذاره تو دهانش و هرقدر بهش تذکر می دم، می گه "ببخشید، نمی دونستم" اما باز روز از نو و روزی از نو. از...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 20:35
چند روزه برخلاف تلقینی که می کنم و سعی در ارسال انرژی مثبت به کائنات دارم اما نه حال دلم خوبه نه حال جسمم. خسته ام. حوصله ی بچه ها رو ندارم و کوچکترین چیزی که برخلاف میلم باشه اعصاب و روانم رو بهم می ریزه. این چند روز هم فقط و فقط نشستم و به این سه سال و نیم خونه نشینی و درجا زدن فکر کردم و غصه خوردم. رسما تو این سه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396 12:10
این روزها هرچقدر بیشتر و بیشتر به ا.ن.ت.خ.ا.ب.ا.ت نزدیک می شیم من بیشتر و بیشتر بغض دارم. تمام اتفاقات سال ه.ش.ت.ا.د.و.ه.ش.ت می یان جلوی چشمام. اینکه م.ی.ر هنوز تو ح.ص.ر.ه و من به نوبه ی خودم هیچکاری نتونستم برای آزادیش کنم. اینکه تو اون هشت سال کذایی چی به سرمون اومد و از کجا به کجا رسیدیم. اینکه چرا بعضی از مردم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 اردیبهشت 1396 20:24
چقدر این واکسن یکسالگی دخترک خوب بود. نه گریه ای، نه دردی، نه تبی، نه لرزی، نه بی تابی. خدایا شکرت، یکی از هفت خوان هم به خیر گذشت. برخلاف پسرک که واکسن یکسابگی رو به پا زده بودن، مال دخترک رو به دست زدن و گفتن آمپولش فرق کرده و هیچ گونه عوارض بیرونی نداره. احساس می کنم این چند روزی که پسرک رفته مهد حسابی رو روحیه و...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 10 اردیبهشت 1396 13:10
اون موقع که تو اتاق عمل بعد از نه ماه بودن لحظه به لحظه باهم و بزرگ شدن و خو گرفتن، ناف پسرک رو از من بریدن اینقدر بی تابی نکردم که این دو روز برای گذاشتن پسرک تو مهد و برگشتن به خونه بدون دست های کوچولو و مهربونش تو دستم، بی تابی کردم. بند بند وجودم می خواست الان تو مهد پیش پسرک نشسته بودم و می دیدمش و تا چشمهامون...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 5 اردیبهشت 1396 14:20
دخترک تقریبا از پنج ماهگی اسمش رو می شناخت و واکنش نشون می داد و از همون موقع ها تقریبا بهم "مم" میم به فتح می گفت. بعدها شد "ماما" و بعدتر شد" مامان".میم ها به فتح. الان " به به"، " دادا" به معنی داداشی، " آبا" به معنی بابا، "دار" به معنی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 00:59
امسال هشتمین سال یکی شدنمون مصادف شد با یکسالگی دلبرک. می دونم از این به بعد دیگه سالگرد ازدواجمون تو حاشیه خواهد بود، درست مثل امسال که همه اش یاد تولد چهارمین عضو خانواده مون بودم تا سالگرد باهم شدنمون. تا جای ممکن دلم نمی خواد تسلیم بشم و دوست دارم هردو مناسبت تا ابد تو دلم زنده بمونه و هیچ کدوم فدای اون یکی نشه....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 00:50
یکسال پیش درست تو همین دقایق، زمانی که همه خواب بودن، رفته بودم رو کاناپه و گوشی به دست، بالا پایین می کردم حسم رو نسبت به موجود کوچولوی تو دلیم که همه اش چند ساعت مونده بود به زمینی شدنش و به اغوش گرفتنش. هنوزم باورم نشده که تا چند ساعت اینده دلبرک کوچولوم می شه یکسال تمام. امروز فقط بوییدم و بوسیدمش و محکم به خودم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 13:38
امروز دومین روز از مهد شیرین پسر بود. طی دیروز و امروز هربار با دیدنش اشک تو چشمام جمع شد و هی من یواشکی با دستم از گوشه ی چشمام جمعشون کردم. آخ که چه حس شیرینی هست دیدن قدم های هرچند کوچک جگرگوشه ات به سوی استقلال و روی پای خود ایستادن. آخ که مطمینم دلم تنگ می شه واسه این روزها. کنار اومدن فعلیش با مهد بهتر از...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 اردیبهشت 1396 22:49
کلافه ام، کلافه ام، کلافه ام ... کاش همه ی ادمهای روی زمین به قدر مساوی دارایی داشتن. کاش بده بستان ها معنوی بود نه مادی. کاش هیچ کس به واسطه ی درامد کمترش در نتیجه پول کمترش تحقیر نمی شد، کاش برای همه آدمهای روی زمین آینده ای درخشان پیشرو بود. کاش هیچ کس غم نان نداشت. کاش کاری از دستم برمی آمد برای رنگین کردن روزهای...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 اردیبهشت 1396 22:02
فردا اولین روز حضور پسرک در مهد کودک است. از او بیشتر من استرس دارم و با هربار یاداوری اش، نگرانی گرم و نازک برروی قفسه سینه ام می نشیند و برای چند ثانیه نفس کشیدنم را مختل می کند. امیدوارم محیط مهد، مربی ها، بچه ها برایش جذاب باشد و زود با محیط انس بگیرد. امیدوارم مهد خوبی باشد و پسرک ذره ای دچار مشکل نشود و بتواند...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 31 فروردین 1396 01:09
برایم خیلی جالب است! دوتا بچه از یه پدر و مادر در یک محیزط یکسان اما با دوتا روحیه ی کاملا متفاوت! پسرک به شدت چه از لحاظ ظاهری، چه خصوصیات اخلاقی اش شبیه به من است و دخترک، چه از لحاظ ظاهری چه اخلاقی شبیه پدرش. هرقدر پسرک محتاط و محافظه کار بود و هست، دخترک جسور است و بی محابا. دنیای بزرگ در عین حال شیرینی است، عرصه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 فروردین 1396 14:15
یه جورایی مجبور شدم قید ارشد رو بزنم و این برای منی که خیلی بهش دل بسته بودم، بسیار ناراحت کننده است. هرقدر فکر می کنم نمی شه با دوری راه حتی برای یک ترم کنار امد. خیلی دوست داشتم این دوسالی که مجبورم خونه باشم، لااقل فوقم رو بگیرم و با دست پرتر اقدام کنم برای سرکار رفتن. هربار که بهش فکر می کنم اشک تو چشمهام جمع می...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 فروردین 1396 12:34
من تو این سفر دو روزه با شمال با دوستمون، فهمیدم چقدر بی نظمی بهم فشار می یاره و در یک کلام داغونم می کنه. اینکه بخوام پنج شش صبح تازه بخوام تا دوازده یک بعدازظهر از اونور دوباره غروب هوا که تاریک می شه یکی دوساعتی بخوابم و دوباره شب زنده داری تا سحر روانیم می کنه! خیلی خوشحالم که بچه هام ساعت خواب منظمی دارن. درسته...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 فروردین 1396 12:25
چقدر مرگ و میر تو سن پایین زیاد شده. چقدر دلم براشون تنگ می شه اگر روزی نباشم و نبینمشون. چقدر فکر کردن به این موضوع غم انگیزه برام ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 24 فروردین 1396 23:50
دو تا مسافرت به شمال اونم تو اولین ماه از سال جدید اونم هردو کاملا یکدفعه ای و بدون برنامه ریزی قبلی، برام نشونه ی خوبیه! احساس می کنم قراره سال من باشه امسال!