-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 مرداد 1396 12:30
یه دستم به سرخ کردن سبزی قرمه است یه دستم به گذاشتن نهار پسرک و یه دستم به شستن ظرفها که دخترک مدام می یاد آشپزخانه و آویزان پاهایم می شود و درخواست اغوش دارد چندین بار بغلش می کنم و دوباره زمین می گذارم که به کارهایم برسم که وقت تنگ است اما مگر دخترک راضی می شود، با عصبانیت سرش داد می زنم، هاج واج نگاهم می کند و هیچی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 مرداد 1396 15:44
تمام سلول سلول بدنم درد می کنه. از بس این یک هفته دویدم و دویدم و دویدم. حتی کارهای خونه رو هم رو دور تند دارم انجام می دم و به نسب سابق خیلی کمتر گوشی دست می گیرم و این تلگرام لعنتی رو بالا پایین می کنم. جدیدا خیلی بدم می یاد از گوشی به دست گرفتن و از صمیم قلب امیدوارم هرروز بیشتر از روز قلب وابستگیم به این صفحه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 مرداد 1396 15:07
این چند روز حسابی افتادم به تمیزکاری خونه انگاری شب عید باشه خودم که خیلی خوشحالم از بوی تمیزی که کم کم از کل خونه به مشاممون می رسه. امروز رفتم موسسه زبان و اسم گل پسر رو برای بهار اینده رزرو کردم. تصمیم دارم این شش هفت ماه رو بفرستم همون مهد کودک قبلی تا وقت کلاس زبانش بشه. سرویس مهد گل پسر رو هم اوکی کردم و قراره...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 9 مرداد 1396 21:53
واااااای که چقد خوشحالم. بعد از گذشت چهارسال خونه نشینی مجددا شاغل شدم و الان رسما رو ابرام خصوصا اینکه این کار جدید برام یه تجربه ی جدید هست که امیدوارم تو این زمینه هم با عشق و علاقه پیش برم و از عهده ی مسئولیت هام به بهترین نحو ممکن بربیام. خدیا شکرت! ممنون از مهربون همسر که این روزها پشتم بود و مشوق ام برای...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 مرداد 1396 03:25
کاش می تونستی جواب بدی. می پرسیدم خوبی؟ می گفتی خوبم و من راحت و اسوده می خوابیدم
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 مرداد 1396 02:04
نمی دونم می شه یا نه، می تونن با شرایط من کنار بیان یا من با شرایط اونا، اما همین خواستن های متوالیشون تو این چهارسال گذشته و اصرارشون به برگشتنم خیلی شیرینه و کلی روحیه ام رو می بره بالا. یه جورایی الان هم سطح ابرها هستم تو این مورد خاص.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 مرداد 1396 01:25
مامان چند روزه بخاطر عفونت معده و قند بالاش بیمارستان بستریه! بمیرم براش که امشب همراه نداره و همه اش دلم پیششه. کاشکی زودتر خوب شه و مرخص بشه. دیدن روی ماهش تو لباس بیمارستان خیلی سخته.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 5 مرداد 1396 00:48
اخ که راست گفتن پدر و مادر حاضرن بدترین دردهای دنیا رو تحمل کنن اما نبینن خاری بره تو پای پاره ی تنشون. اخ که مردیم و زنده شدیم تا پسرک رو ببرن عمل و بعدش بیارن تو بخش. اون سه ساعت دوری و بی خبری اندازه ی سه سال گذشت! شکر خدا عمل موفقیت امیز بودو پسرک فراتر از انتظارمون ظاهر شد و خوب تحمل کرد درد بعد از جراحات رو....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 3 مرداد 1396 00:36
مدت ها بود از یاد بذده بودم که بعد از یه اتفاق ناراحت کننده ای که کاری هم از دستم برنمی یاد، شدیدا به خوابیدن روی می یارم. این یکی دوهفته ی اخیر بعد قطعی شدن عمل پسرک، خیلی می خوابم. اما امشب دل تو دلم نیست. کاش می شد چشمهام رو ببندم و 24 ساعت دیگه بازشون کنم و ببینم پسرکم صحیح و سلامت کنارم خوابیده ...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 25 تیر 1396 22:09
به لطف فیلم"نهنگ عنبر دو" من فهمیدم که در سالهایی نه چندان دور، فروش معجون و شیر موز تو کشور گل و بلبلم ممنوع بوده!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 تیر 1396 12:23
از دیشب که بعد هشت ماه بی خبری باهاش حرف زدم، سرم سنگین شده و دلم غمگین غمگین. چی شد که به اینجایی که الان رسید رو نمی دونم فقط می دونم مسیر سختی رو انتخاب کرد که اخرش بن بسته! آدمها یه وقتایی یه اشتباهایی می کنن که غیرقابل بازگشته. کاش زندگیش مثل پنج سال پیش بشه که می امد دم دانشگاه دنبالش و من چه خوشحال بودم که هردو...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 تیر 1396 11:49
از دادگاه ابلاغیه اومده برای روشن کردن پرونده ی دزدی دوسال پیشمون، همسر رفته دادگاه در کمال پررویی می گن اقا دزد پرونده تون پیدا نشده و بعد دوسال این پرونده مختومه است! همسرم گفته یعنی چی مختومه است تمدید کن پرونده رو. می گه یعنی فکر می کنی تو این دوسال پیدا نشد تو دوسال اینده پیدا می شه؟ خلاصه تمدید نکردن .... تو...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 12 تیر 1396 21:44
امروز، روز بسیار مفید و پرکاری بود و از صبح بدون برنامه ی قبلی افتادیم به خوردن قورباغه ها. دوبار فقط بخاطر آز بچه ها رفتیم آزمایشگاه و با وجودی که در کل سه بار برای یه آزمایش رفتیم و برگشتیم یکبار دیگه هم باید بریم. تو یکی از دفاتر خدمات قضایی کار نامه ای که ابلاغ شده بود رو پیگیری کردیم و در نهایت من بلاخره بعد از...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 تیر 1396 12:55
دوست دارم لحظاتی که چندماه یکبار با همیاری همسر فراهم می شه و می تونم برای دو سه ساعتی فارغ از بچه داری، بی دغدغه ی نگهداریشون، برم پیش دوستانم و با خیال راحت باهاشون گپ بزنم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 تیر 1396 11:53
وقتی روز تولدت، با چشمهایی پر خواب، زیر لحاف، با صدای نازک و قشنگ پسرک سه سال و نیمه ات که داره تولد تولد تولدت مبارک رو می خونه شروع می شه و بعدشم می پره تو رختخوابت و سفت بوست می کنه و محکم بغلت، وقتی دخترک بوس گریزت فرت و فرت بوست می کنه و دوست نداره از آغوشت بیاد بیرون، وقتی مهربونترین همسر دنیا به بهانه خرید نون...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 تیر 1396 18:20
چهارده ماه تمام ... درست در پایان چهارده ماهگی دخترک شروع به راه رفتن کرد. هربار که قدم از قدمی بر می دارد دلم قنج می رود برای دیدن یکی از بزرگترین موفقیت های زندگیش.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 تیر 1396 10:44
توی کانال مهد کودک فیلمی گذاشته بودن که پسرک در کنار بچه های دیگر داشت شعر می خواند و در حین آن همراه با بچه ها شکلک در می آورد و شادی و عصبانیت و خواب آلودگی اشان را به اصطلاح با میمیک صورتشان نشان می دادند. دیدن این فیلم برای مادری که پسرک خجالتی و کم رو اش رو خوب می شناسد دنیا دنیا شادی و خوشحالی بهمراه داشت. خصوصا...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 31 خرداد 1396 13:20
نمی دونم چطور می شه برای دوستی به عمر بیست سال با کلی پارتی بازی کار جور کنی اونم با شرایط خودش، دیرتر امدن و زودتر رفتن به منزل ، و پنج ماه بیاد سرکار و یکدفعه بزنه زیر همه چیز و بی هیچ کلامی بره و بعد از گذشت سه ماه بفهمی که تو این سه ماه سکوت در تمام شبکه های اجتماعی اش بلاک شدی، بی انکه جرمت بهت تفهیم شده باشه!...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 خرداد 1396 21:29
چند روزه همسر برام پروژه آورده و مشغول انجام کارهاشم و یه دلم سر انجام پروژه است و صد دلم پیش روزهای شاغلی. از میز کارو کامپیوترم گرفته تا سرامیک های محل کار و کوچه و خیابان و پارک باصفای همیشگی نبش. خیلی لحظات سختیه و بارها و بارها بغض و اشکم رو باهم قورت دادم و سعی می کنم امیدوار باشم به روزهای روشن.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 خرداد 1396 16:27
خیلی خیلی دلم می خواد بدونم کجای راه رو اشتباه رفتم که با مادر شدن تمام فعالیتهای اجتماعیم و پیشرفتم تعطیل شد؟ جالب من رو از بیرون شخصیت قوی می بینن دور و بری هام ، اما واقعیت اینه که من قوی نیستم فقط خیلی تنهام که بواسطه ی این تنهایی مجبورم خیلی از کارها رو خودم به دوش بگیرم و از اونجایی که مسئولیت پذیرم باری به...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 خرداد 1396 12:52
نزدیک به دوماه شد که پسرک می ره مهد. تو این مدت خیلی خیلی روحیه اش خوب شده و ذوق و شوق رو می شه به وضوح تو چشمهاش دید. اینقدر انرژی داره که از لحظه ای که می رم دنبالش تا شب که می ره تو تختش مدام بالا و پایین می پره. اونم کسی که تا قبل از مهد بیشتر علاقه به بازی های نشستنی داشت و با تصویرهای یه کتاب گاها نیم ساعت برای...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 18 خرداد 1396 09:30
تموم شد. یه به امنیت ایران می نازیدیم اون هم جلوی چشمهامون فرو ریخت. دیگه دلمون رو به چی این اب و خاک خوش کنیم؟ به آزادی که نداریم؟ به خفقانی که داریم؟ به فسادی که از سر و روی مملکت می باره و اختلاس و کلاشی که مثل آب خوردن انجام می شه و نمی بینیم عاملش رو بگیرن و پول مردم رو برگردونن؟ به سران مملکتی که راست راست تو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 خرداد 1396 11:24
تازگی ها پی بردم که در سه حالت در مقابل پسرک از کوره در می روم و متاسفانه سرش داد می زنم. یکی زمان هایی که دست آلوده اش رو بر دهان می گذارد، وقتی خواهرک را که به وسایلش دست زده است پرت می کند و دخترک از درد به شدت گریه می کند و در آخر از انجایی که مدتهاست بعدازظهرها نمی خوابد و برنامه ریزی ام به گونه ایست که حداقل...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 خرداد 1396 12:42
چقدر چقدر چقدررررر دلتنگتم. کاش کاش کااااش منم مثل خیلی ها زندگی نرمالی داشتم. کاش کاش کاش این روزها بودی در کنارم چون می ترسم از فردایی که بیاد و تو نباشی و من تو این شهر بدون تو نفس بکشم، قدم بزنم و زندگی کنم... می دونی وضع من خیلی بدتر از کسی که عزیزش برای همیشه از پیشش رفته باشه، اخه تو هستی و من محکومم به ندیدنت،...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 خرداد 1396 16:59
از پست ترین آدمهای روی زمین، اون دسته ان که به دروغ حس ترحم مردم دیگه رو برانگیخته می کنن ازت می تیغن و بعد به گوشت می رسه که طرف تمام این حرفای ترحم برانگیز رو به دروغ بهت گفته و این می شه که دستت رو داغ می گذاری تا از دفعه ی بعد به هیچ عنوان دلت نه برای غریبه بسوزه نه آشنا و این می شه که کلا انگیزه ات رو برای کمک به...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 خرداد 1396 21:05
راست می گویند که همه ی حساسیت ها و ذوق و شوق ها برای بچه ی اول است. امروز به این نتیجه رسیدم که چقدر برای دخترک کم کاری کرده ام. بیش از یکماه و نیم از نیش زدن و در آمدن دندان های سوم و چهارمش می گذرد و من هیچ جا ثبت نکردم تاریخش را. حتی ننوشتم اولین قدم های مستقلش رو که دو هفته پیش اتفاق افتاد و من تنها به گرفتن فیلمی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 خرداد 1396 11:19
بعد از هشت سال انتظار، چه گوارا بود این پیروزی اردیبهشتی مان. چقدر دوست داشتیم زمانی که رویش سبز تازه جوانه زده بود این جشن و پایکوبی را به راه انداخته بودیم در کنار نداها و سهراب ها و میر و خاندانش. امروز اما با امید به فردایی بهتر و ازادی تان و ازادیمان هوای تازه ی بهاری را استشمام می کنیم، با برقه ای از امید در...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 اردیبهشت 1396 21:03
امشب از اون شب هاست و حسم از اون حس ها که قابلیت پشت پا زدن به همه چیز و همه کس رو دارم!!!!!! متنفرم از این حس لعنتی که سلول سلول وجودم رو اشباع کرده!!!!! بیزارم از خودم که از یه بچه ی سه سال و چند ماهه انتظار یه انسان بالغ رو دارم و مثل بچه ها باهاش قهر می کنم!!!!!!! پ.ن: تونستم قبل از خوابیدنش به خشمم پیروز بشم و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 اردیبهشت 1396 00:14
اولین ترکش تبعات مهد کودک رفتن پسرک، دامان ما رو هم گرفت و الان هم پسرک به شدت مریضه، هم من، هم دخترک. یکی از اخلاق های بدی که پسرک داره اینه که جدیدا به تقلید از خواهرش، اشیاء و هرچیز باربط و بی ربطی رو می گذاره تو دهانش و هرقدر بهش تذکر می دم، می گه "ببخشید، نمی دونستم" اما باز روز از نو و روزی از نو. از...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 20:35
چند روزه برخلاف تلقینی که می کنم و سعی در ارسال انرژی مثبت به کائنات دارم اما نه حال دلم خوبه نه حال جسمم. خسته ام. حوصله ی بچه ها رو ندارم و کوچکترین چیزی که برخلاف میلم باشه اعصاب و روانم رو بهم می ریزه. این چند روز هم فقط و فقط نشستم و به این سه سال و نیم خونه نشینی و درجا زدن فکر کردم و غصه خوردم. رسما تو این سه...