-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 دی 1397 08:09
دلرم می رم سر جلسه امتحان! بعد سالها دوری از این حس و حال. خود هیجده ساله ام رو می بینم که بعد این همه سال هیچ فرقی با اون زمانش نکرده و هنوزم بخشی از حجم درسیش رو قرار تو اتوبوس بخونه. با این تفاوت که اینبار تو ماشین می خوام بشینم و یک دورم رو تا دقیقه نود تموم کنم. احساس سرخوشی خوشمزه ای دارم :))
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 دی 1397 10:36
تا چند روز دیگه موعد امتحاناست و من از کوچکترین فرصتی لابلای روزمرگی های زندگی استفاده می کنم تا چیزکی بخونم. گاها شده در طول روز قبل خواب بچه ها فقط پنج دقیقه تونستم برای درس وقت بگذارم. اما در کل راضیم از خودم و پشتکاری که نشون می دم. پسرک نزدیک به یک ماهه که دوباره بی اشتهای بی اشتها شده و بی اغراق کل قفسه ی سینه و...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 25 آذر 1397 12:18
می دونی ما زن های ایرانی باید همیشه از طرف حتی عزیزترین و به اصطلاح روشنفکرترین مردهای زندگیمون تحقیر بشیم. می دونی اخه ما زنا خودمون عقلمون نمی رسه و خوب و بد رابطه ای رو نمی تونیم تشخیص بدیم و فقط شما هستید که می فهمید و این اجازه رو دارید که به راحتی اب خوردن به شعور و منطق و احساساتمون توهین کنید!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 25 آذر 1397 11:43
قلبم؟ اره فشرده است. مچاله شده است، منقبض شده است. روحم؟ داغون، افسرده، بی انگیزه. می گن صبح ها اگر بیدار بودی و انگیزه ای برای کندن از رختخوابت نداشتی بدون افسرده ای. چند وقته اینجوری ام؟ نزدیک پنج سال، این چند روز اخر شدیدتر شده. چرا؟ دوست ندارم در موردش حرفی بزنم، اینقدر برام گرون تموم شده این نوع برخورد و بی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 آذر 1397 15:11
چه حس خوبیه بعد سالیان سال دوری از کامپیوتر و لب تاب با صفحه ای به جز صفحه ی موبایل و تبلتت کار کنی. بی اغراق فکر می کردم تایپ کردن از خاطرم رفته. این روزها به بهانه ی تایپ ارایه های کلاسیمون لب تاب رو اوردم دم دستم و گذاشتم رو پام و با لذتی وصف ناشدنی مشغولم. احساس می کنم از دوران ماقبل تاریخ پا به قرن بیست و یکم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 12 آذر 1397 14:00
تو سن سی و اندی سالگی تازه تازه دارم تمرین "نه" گفتن می کنم. البته که خوشحالم و با هر"نه" ای احساس بهتری بهم دست می ده. دلم می خواد بدون تعارف و رودربایستی کاری که دوست ندارم رو انجام ندم. امروز گفت برنامه بگذاریم یه روز بیام خونه ات و من در کمال تعجب از خودم گفتم اگر می شه قرار خونه ی من نباشه و...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 آذر 1397 21:19
نگران خواهرکم. نگران اینکه در این شرایط به غایت سخت و بغرنج، تنهاست، بدون شانه ای برای گریستن و فشار دستی برای همدردی و التیام. دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست ...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 آذر 1397 11:44
هیچ وقت فکر نمی کردم روزی رو ببینم که پسرک و دخترک با اون لهجه ی شیرین کودکانه اشون "گل گلدون من" "سیمین غانم" رو بخونن و من بشم دخترکی بیست ساله باهمون شور و ذوق جوانی.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 آبان 1397 14:38
امسال دقیقا پنج سال از اخرین روز کاریم می گذره و درست پنج ساله که بخاطر مادر شدنم، کارم رو، تک تک پیشرفتهای اجتماعیم رو، بوسیدم و گذاشتم کنار. نمی دونم واقعا تو کشورهای جهان سوم مادرشدنت مصادف هست با درجا زدن مادر و رها کردن تک تک فعالیتهای اجتماعیش، یا تو کشورهای پیشرفته هم وضع به همین منوال هست. می خوام بدونم اونجا...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آبان 1397 22:04
اقا اینکه می گن زمین گرده راست گفتن. دقیقا دو روز پیش داشتم برای همسر می گقتم یعنی چی که بعضی راننده ها تو شب چراغ های ماشینشون رو روشن نمی کنن و احتمال تصادف رو بالا می برن و تازه تاکید هم کردم هیچ گونه سهل انگاری و فراموشکاری توجیه عقلانی نداره. امشب وقتی پسرک رو گذاشتم کلاس اینقدر ذهنم درگیر حواشی کلاسش شد نصف مسیر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 آبان 1397 23:54
لابه لای صحبت هاش با یه حساب سرانگشتی متوجه شدم شش سال از من کوچیکتره با این تفاوت که دکتراش رو گرفته و دوسالم هست داره تدریس می کنه.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 19 آبان 1397 23:01
یه اخلاق بدی پیدا کردم مدتیه، اونم اینکه خیلی در مورد ادما قضاوت می کنم و بدتر از اون پیش اونایی که خیلی بهشون احساس نزدیکی دارم اون حس رو، اون قضاوت رو بازگو می کنم و بعدش به شدت عذاب وجدان می گیرم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 آبان 1397 18:05
نمی دونم چرا حرفم نمی یاد ...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 مهر 1397 09:28
خدا همه ی مامان و باباها رو نگه داره برای بچه هاشون. واقعا محبتشون بی حد هست و بی منت. بالای یک هفته است که با ماشین رفتم تو باقالی ها و ماشینم بیمارستان بستریه و مامان جانم امده پیشم تا من بتونم کلاس های دانشگاه رو برم. تازه داداش جانم هم ماشینش رو گذاشته در اختیارم که بتونم پسرک رو بگذارم کلاس و دانشگاه بیام. بماند...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 27 مهر 1397 21:38
مگه می شه ندیدت و دلتنگت نشد؟ شش و ماه و بیست روز از اخرین باری که تنگ به آغوش کشیدمت و بوسیدم و بوییدمت می گذره. دلم عجیب برات تنگ شده. باور می کنی گاهی چشمهام رو می بندم و خودم و خودت رو تو خونه تون به تصویر می کشم؟ جالبه که همه اش خودم و بچه ها رو تو یه بعدازظهر افتابی تو حیاط خونه تون می بینم. پسرک و پسرت تو تیوپ...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 مهر 1397 14:50
"آدم اگر بخواد راهش رو پیدا می کنه نه بهانه اش رو " ... جمله ی طلایی امروز من :)
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 مهر 1397 08:57
اگر بگم روز اول دانشگاه حسابی تو ذوقم نخورد دروغ گفتم. کلاسی که نه ماژیک داشت نه تخته پاک کن، نه روشنایی. مدام از یه دانشکده پاسمون می دادن به دانکشده دیگه و دقیقا حکایت قیف و قیر بود. استادی که چهل دقیقه تمام پس از حضورش در کلاس اجازه داده بودن دانشجوهایی که باهاشون پایان نامه برداشتن بیان وقت کلاس ما رو بگیرن و بعد...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 مهر 1397 21:52
قشنگ حس می کنم بزرگ شدم و آرزوهام قشنگتر شدن. قبلا شاید آرزوم در حد سر زدن به یه دوست و دوسه ساعتی حرف زدن و دمخور شدن باهاش بود اما الان انگار خودم برای خودم کافی هستم. کتابهای دوست داشتنی دور و برم پر کردن لحظاتی رو که گاها دوست داشتم در کنار دوستی سپری بشه و اما این مهرماه دوست داشتنی بعد سالهای دور من رو دوباره...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 مهر 1397 21:43
چقدر امروز روز خوبی بود برای دل من. قبل از ساعت هشت دم بانک بودم و چشم انتظار باز شدنش. سپرده رو باطل کردم و چک رمزدار بین بانکی گرفتم. چقدر خوشحال بودم که تونستم گره ای هرچند کوچک از کارش باز کنم. خدایا ممنونم ازت که موقعیتش رو برام فراهم کردی و باعث شدی من امروز خوشحالترین دختر روی زمین باشم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 مهر 1397 14:31
جدیدا کشف کردم از حجم فشار و استرس زیاد روی خودم بدنم گویا برای رسیدن به بالانس و پایین اوردن آدرنالین خون چشمه ی اشکام رو جاری می کنه. نمی دونم چرا چند وقته تو اوج خوشحالی و خوشبختی هرروز دقایق زیادی رو گریه می کنم. هردفعه هم یه جوری و یه جایی باید قایم بشم که دور از تیررس نگاه جوجه ها باشم. خلاصه که داستانی دارم با...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 9 مهر 1397 15:12
کتاب"emma" جین آستین هم تموم شد. فکر نمی کردم اینقدر برام سطحی و غیر جذاب بیاد. اما از انجایی که خوشم نمی یاد کتابی رو نیمه کاره رها کنم با هزار جون کندن به آخر رساندمش. از نویسنده ی کتاب " غرور و تعصب" انتظار خیلی بیشتری داشتم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 مهر 1397 11:03
می دونستم قراره برگرده و اینبار هم نیومده که بمونه اما مطمین بودم چند روزی وقت دارم هر لحظه کنارش باشم تا لحظه ی وداع دوباره. داشتیم تو اشپزخونه تدارک شام می دیدیم. می گفت اینبار می خوام به تک تک اونایی که دوست دارم و دفعه ی پیش بخاطر بعضی معذوریتها اینکار رو نتونستم انجام بدم، غذا بدم. وسط کاز ازش پرسیدم بیلیطت کی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 مهر 1397 23:11
معمولا شب جایی نمی مونم و وقتی جای خوابم عوض بشه کلا ارامش روحی و روانیم هم می ریزه. حتی تو خونه خودم دوست ندارم از بالش یا لحاف مهمان استفاده کنم و حتما باید سرم رو روی بالش خودم بگذارم و لحاف خودم رو بندازم روم. اما دیشب بخاطر ثبت نام دانشگاه و تنها نگذاشتن بچه ها، مجبور شدیم شب رو جایی بخوابیم که فرداش خیلی زود...
-
خدایا شکرتتتتتتتت!
دوشنبه 2 مهر 1397 15:07
وبلاخره به یکی از بزرگترین آرزوهام، که همانا قبولی در دانشگاه و شهر تهران بود، رسیدم و امروز رسما دانشجوی کارشناسی ارشد شدم. خیلی خوشحالم و امیدوارم این دوسال رو با خوبی و خوشی و موفقیت سپری کنم. ممنون از مهربون همسر که پا به پای من خوشحالی کرد و در تمام مراحل کنارم بود. ذوق دارم هرچه زودتر کلاسا شروع بشه و پشت بندش...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 مهر 1397 02:19
از هشت صبح بیدارم اما ذهنم آشفته تر از اونی هست که دکمه ی خاموش شو رو بزنه و من به خواب برم. روز پر فراز و نشیبی بود امروز. دوبار از ته دل شاد شدم. می تونم به جرات بگم شادی دومم حتی یک درجه بالاتر از اولی بود. از اونجایی که جزو محالات که تماس تلفنیم رو جواب بده، قرار شد بهش پی ام بزنم و داستان رو بگم. فکر کن نذر کردم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 26 شهریور 1397 11:01
سال 84 بود که یکی از دوستان از قشنگی کتاب "کلیدر" گفت. سال 87 از کتابفروشی قیمت گرفتم و گفت 80 تومن، جلد شومیز بود و ارزنده. برام زیاد بود و مکولش کردم به اینده، سال 90 جلد معمولیش رو با قیمتی خیلی مناسب خریدم و از اون سال هربار شروع کردم بخونمش به هرعلتی خیلی خیلی کند پیش می رفت و هربار می گذاشتمش کنار، تا...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 25 شهریور 1397 11:50
شش ماه هرروز با کتاب "کلیدر" زندگی کردم. تقریبا هرشب مثل یه سریال جذاب، نشستم و خوندمش و با شخصیت های نقش اول داستان عاشق شدم زخمی شدم زندانی شدم تیر خوردم. چقدر دوست داشتم اخر داستان اینقدر غمگین نمی بود. بیشتر صفحات جلد اخر کتاب رو تو دستشویی در حالی که برای فرار از چشمهای کنجکاو بچه ها پناه برده بودم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 شهریور 1397 22:43
اولین بار که به طور جدی باهاش ارتباط برقرار کردم زمانی بود که بابت بیمه دوران بارداری یکسری اطلاعات می خواست و شمارهامون رو باهم رد و بدل کردیم. پسرک تازه دنیا امده بود و از طریق وایبر و بعدها تلگرام هرازگاهی باهم در ارتباط بودیم. خونه ی خیلی خوشگلی داشتن که هربار با امدن بهار عکس های زیبایی از حیاطشون که از نظر من...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 شهریور 1397 14:46
یه دوره ای، نه چندان دور البته، عجیب ناراحت بودم که چرا دوست صمیمی ندارم که الان که شاغل نیستم و تو خونه ام بره بیاد، برم بیام. تاهمین اواخر حتی وقتی پسرک رو می رسوندم کلاس و تو مسیر خونه ی یار دبستاتی بود و بعد چندبار تماس برلی سرزدن بهش و هربار خونه نبودنش کلا دیگه از سرم افتاد و سعی کردم روبیارم به کارهایی که تو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 شهریور 1397 14:21
قبلنا خرید کردن، حتی شده در حد یه تیشرت، لباس تو خونه، یه رژلب حال دلم رو خوب می کرد، اما الان با این وضعیت اقتصادی خراب دیگه دستم به همون خریدهای کوچولو هم نمی ره. هرروز دلار از روز پیش گرونتر، طلا گرونتر. خونه گرونتر. روز به روز به تعداد شرکتهای ورشکسته و کارمندهای اخراج شده اضافه می شه. پوشک نیست و تو سوله های...