-
خدایا شکرتتتتتتتت!
دوشنبه 2 مهر 1397 15:07
وبلاخره به یکی از بزرگترین آرزوهام، که همانا قبولی در دانشگاه و شهر تهران بود، رسیدم و امروز رسما دانشجوی کارشناسی ارشد شدم. خیلی خوشحالم و امیدوارم این دوسال رو با خوبی و خوشی و موفقیت سپری کنم. ممنون از مهربون همسر که پا به پای من خوشحالی کرد و در تمام مراحل کنارم بود. ذوق دارم هرچه زودتر کلاسا شروع بشه و پشت بندش...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 مهر 1397 02:19
از هشت صبح بیدارم اما ذهنم آشفته تر از اونی هست که دکمه ی خاموش شو رو بزنه و من به خواب برم. روز پر فراز و نشیبی بود امروز. دوبار از ته دل شاد شدم. می تونم به جرات بگم شادی دومم حتی یک درجه بالاتر از اولی بود. از اونجایی که جزو محالات که تماس تلفنیم رو جواب بده، قرار شد بهش پی ام بزنم و داستان رو بگم. فکر کن نذر کردم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 26 شهریور 1397 11:01
سال 84 بود که یکی از دوستان از قشنگی کتاب "کلیدر" گفت. سال 87 از کتابفروشی قیمت گرفتم و گفت 80 تومن، جلد شومیز بود و ارزنده. برام زیاد بود و مکولش کردم به اینده، سال 90 جلد معمولیش رو با قیمتی خیلی مناسب خریدم و از اون سال هربار شروع کردم بخونمش به هرعلتی خیلی خیلی کند پیش می رفت و هربار می گذاشتمش کنار، تا...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 25 شهریور 1397 11:50
شش ماه هرروز با کتاب "کلیدر" زندگی کردم. تقریبا هرشب مثل یه سریال جذاب، نشستم و خوندمش و با شخصیت های نقش اول داستان عاشق شدم زخمی شدم زندانی شدم تیر خوردم. چقدر دوست داشتم اخر داستان اینقدر غمگین نمی بود. بیشتر صفحات جلد اخر کتاب رو تو دستشویی در حالی که برای فرار از چشمهای کنجکاو بچه ها پناه برده بودم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 شهریور 1397 22:43
اولین بار که به طور جدی باهاش ارتباط برقرار کردم زمانی بود که بابت بیمه دوران بارداری یکسری اطلاعات می خواست و شمارهامون رو باهم رد و بدل کردیم. پسرک تازه دنیا امده بود و از طریق وایبر و بعدها تلگرام هرازگاهی باهم در ارتباط بودیم. خونه ی خیلی خوشگلی داشتن که هربار با امدن بهار عکس های زیبایی از حیاطشون که از نظر من...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 شهریور 1397 14:46
یه دوره ای، نه چندان دور البته، عجیب ناراحت بودم که چرا دوست صمیمی ندارم که الان که شاغل نیستم و تو خونه ام بره بیاد، برم بیام. تاهمین اواخر حتی وقتی پسرک رو می رسوندم کلاس و تو مسیر خونه ی یار دبستاتی بود و بعد چندبار تماس برلی سرزدن بهش و هربار خونه نبودنش کلا دیگه از سرم افتاد و سعی کردم روبیارم به کارهایی که تو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 شهریور 1397 14:21
قبلنا خرید کردن، حتی شده در حد یه تیشرت، لباس تو خونه، یه رژلب حال دلم رو خوب می کرد، اما الان با این وضعیت اقتصادی خراب دیگه دستم به همون خریدهای کوچولو هم نمی ره. هرروز دلار از روز پیش گرونتر، طلا گرونتر. خونه گرونتر. روز به روز به تعداد شرکتهای ورشکسته و کارمندهای اخراج شده اضافه می شه. پوشک نیست و تو سوله های...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 شهریور 1397 02:12
از اول سال عهد کرده بودم امسال خودم رو بیشتر دوست داشته باشم. بیشتر دنبال خوشحال کردن خودم باشم. بیشتر با خودم خلوت کنم و قربون صدقه ی خودم برم. راستش خیلی هم جاده خاکی نرفتم. برای خوشحالی روحم هرشب کتاب می خونم و دیدن سریالهای شبانه رو تقریبا به صفر رسوندم و این کتاب خوندن عجیب حالم رو خوب کرده. منی که از بچگی یادمه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 شهریور 1397 00:53
زیاد با دخترک مسیر طولانی رو رانندگی نمی کنم، چون از بدو تولدش برخلاف داداشش، تو ماشین نااروم هست. امروز اما از اول صبح با خودم عهد کردم ببرمش کتابفروشی که خیلی از ما دوره و به مدت محدود تخفیف گذاشته برای کتابهاش. اتفاقا خیلی خوب همکاری کرد و برای اولین بار دوتایی رفتیم خرید کتاب. خیلی خلوت بود و فکر کنم چهل دقیقه ای...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 مرداد 1397 13:21
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 مرداد 1397 23:55
سالی دوازده ماه خونه ی من پرنده پر نمی زنه و ایام هفته مون در سکوت کامل سپری می شه، اونوقت با امدن مادر همسر و مامان، دخترعمه و برادرزاده جانم تصمیم به آمدن می کنن و همگی هم در ساعات متفاوتی از یکروز می یان و عجیب تر از اون می مونن :))) از اونجایی که برادرزاده جان دوست داره تو سینما فیلمهای کمدی ببینه فقط، شال و کلاه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 8 مرداد 1397 01:07
جیگر گوشه ی من، عمر من، نفس من، تو کی اینقدر بزرگ و فهمیده شدی که امروز برای خوشحالی من و به قول خودت سوپرایز کردنم، رختخوابهای اتاق رو به تنهایی جمع کردی؟ کاش پشت چهره ی جدی و گاها سختگیرانه ام، تونسته باشم بهت بگم که تا چه حد عاشقت هستم عزیزترین پسرک دنیای مامان!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 مرداد 1397 18:40
چیطوری ایرانی با دلار 11 هزارتومنی و سکه ی چهارمیلیون و پانصدی تازه قبل از شروع تحریمها؟ من؟ !!! نابودم !!! اینقدر غصه و غم و یاس و ناامیدی ریخته تو جونم که نا ندارم قدم از قدم بردارم و مدام در حال پاک کردن چشمهایی هستم که اشک توشون جمع می شه.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 مرداد 1397 16:21
نمی دونم تنها منم که فکر می کنم زمین در حال فروپاشی و به پایان رسیدن هست، یا هستن کسانی که هم نظر با من هستن. همه اش فکر می کنم بچه ها که بزرگ بشن و برسن به سن ما، زمین از حجم الودگی های زیستی محیطی و افزایش دما قابل سکونت نباشه. همین الانش از تصور این همه پلاستیک غیرقابل تجزیه، کمبود اب و خشکسالی و بایر شدن روزافزون...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 مرداد 1397 11:50
درست وسط تابستون من و دخترک مریض شدیم. البته که اول گل پسر این مریضی رو از بچه های کلاس زبانش سوغات اوردن و من کماکان منتظرم علایم گلو درد و ابریزش بینی در همسر جان هم نمود پیدا کنه که خدایی نکرده قسر در نره ;) کتاب کلیدر خیلی برام دلچسب شده و زمانهایی که دارم کار می کنم یا گوشی دستمه همه اش روحم پرواز می کنه برای...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 تیر 1397 00:08
روزهای روتین و تکراری همین جور یکی از پس دیگری می یان و می رن، البته این لا به لا گاها مریضی هست و بی اشتهایی بچه ها که نخوردن هاشون بدفرم می ره رو اعصابم. بین دو راهی گیر کردم که مدتهاست ذهنم رو مشغول کرده، قدیمی ترین دوستم با همسرش خیلی سرد شده و تابلووار دچار دوری و دلزدگی از هم شدن، از طرفی من و دوستم مدتهاست دیگه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 تیر 1397 14:27
اول تلگرام حالا هم اینستا. یعنی کلا با هرچیزی که مردم رو آگاه از بخور بخورشون می کنه مشکل دارن قدرتی خدا! کدخدایی که گمان کرده خدای ده ماست کدخدا نیست، خدا نیست، بلای ده ماست روزگاریست به گوش همه خوانده که خداست خانه اش در ده مانیست، جدای ده ماست کدخدا دیر زمانیست که دیوانه شده ست از زمانی که به دیدار خدا رفته و در...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 تیر 1397 00:56
چرا اینقدر فیلم های ایرانی تلخ و غمگین شدن. همه اشون شدن مصیبت نامه. از "بدون تاریخ بدون امضا" بگیر تا "بلوک 9 خروجی 2"، "تابستان داغ" و این اخری "گیتا". با هرکدوم از این فیلم های نامبرده به پهنای صورت اشک ریختم و زیر و رو شدم. گاهی می گم کاش برخلاف عادت و علاقه ام اول برم خلاصه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 10 تیر 1397 19:20
بی اغراق می گم تو این چند روز هربار رفتم آبی بنوشم، هربار دستشویی رفتم و سیفون رو کشیدم، بچه ها رو بردم حموم تا عرق بدنشون بره و کمتر پوست گردن و پشتشون بسوزه، بغض کردم برای مردم خوزستانم که حیاتی ترین چیز ممکن رو اینروزها ندارن. دلم پر از آتیشه. بعدازظهر رفتم تا سرکوچه حرارت و گرما داشت می سوزوند وجودم رو.ببین الان...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 خرداد 1397 19:50
برای خودم چالش صد روز بدون جیغ و داد تعیین کردم و تا الان که روز پنجم هستم خیلی راضی هستم و حال بهتری دارم و هربار که می خوام سر اشتباهات بچه ها دادی بزنم، یاد چالش می افتم و لحنم رو از حالت عصبانی و خشم به جدی تغییر شکل می دم ودیگه از داد و فریاد خبری نیست. چند روزی هست که کتاب خوندن رو شروع کردم و به شدت راضیم....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 15 خرداد 1397 21:00
نتایج کنکور امد و دل به دریا زدم و بلاخره امروز برای ابیک و قزوین که احتمالا حدنصابم برسه، انتخاب رشته کردم.موندم اگر قبول شدم چه جوری برم!!! رفتش رو چون صبح زود هست بنظرم مشکل ندارم اما برگشتش با توجه به ترافیک کرج و هجوم تهرانی هایی که عازم شمال بودن و برگشتشون به منزل رو نمی دونم چند ساعت قراره تو ترافیک بمونم....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 28 اردیبهشت 1397 11:35
حقیقت رو بخوام بگم بی انگیزه ام. صبح ها دلم نمی خواد از جام بلند بشم و اگر اجبار اماده کردن ناهار و اماده کردن پسرک برای رفتن به کلاسش نبود، همین طور می خوابیدم. حتی دیگه مثل سابق دل و دماغ گوشی به دست گرفتن و اینترنت گردی رو هم ندارم. کلا دربست شدم در اختیار بچه ها و این بردن و اوردنشون و مشغول کردنشون با پارک و...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 اردیبهشت 1397 23:50
چند روز پیش به همراه دوست، یه پیاده روی عالی و کلی صحبت از اینور و اونور داشتم و حسابی خوش گذشت. دلم می خواد شرایط جوری پیش بره هفته ای یکبار باهم برای دو سه ساعت بزنیم بیرون و حرف بزنیم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 اردیبهشت 1397 14:04
بلاخره روز موعد رسید و رفتم کنکور رو دادم. اعتراف می کنم اصلا حس خوشایندی ندارم و دوسال پیش که هیچی هیچی نخودنم و فقط محض فان رفتم امتحان دادم خیلی حال دلم بهتر بود تا اینبار که فکر می کردم نتیجه ی خیلی بهتری از دوسال پیش می گیرم. من با توجه به شرایطم وجود دوتا جوجه ی که تمام ساعت بیداریشون نیاز به رسیدگی و بازی دارن...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 اردیبهشت 1397 16:22
دقیقا پارسال همچین روزی برای اولین بار رفتی مهد کودک و امسال دقیقا در چنین روزی بعد دوماه استراحت و ماندن در خونه، رفتی کلاس زبان. از لحظه ای که ازت جدا می شم تا زمانی که بیام دنبالت دلم مثل کبوتر ازادی که حالا تو قفس گیر کرده، خودش رو می زنه اینور و اونور بلکه این در باز بشه. همه اش دلم با تو سر کلاس هست، مبادا حوصله...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 فروردین 1397 00:25
یک ماه از 12 ماه سال جدید گذشت، به همین سرعت و به همین شلوغی. نشستم رو دور تند گذر عمر.... دقیقا هشت ماه از روزی که رفتم و یک هفته شاغل شدم می گذره. آخرشم نفهمیدم حکمت اون چند روز رو. قرار بود چی رو درک کنم، به چی برسم، چه قدمی بردارم، نمی دونم.... اعتراف می کنم هنوزم دلم پیش کار کردن و شاغل شدن هست...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 فروردین 1397 22:17
داشتم فکر می کردم که پدر و مادرها هرآنچه در دوران بچگی و جوانی ازشون دریغ شده رو، سعی می کنن شرایطش رو با جون و دل برای بچه هاشون مهیا کنن که اون حسرت خاص تو دل پاره ی. تنشون نمونه. پدر و مادری که سواد ندارن سعی می کنن بچه هاشون حتما باسواد شن، اونایی که سواد دارن اما تحصیلات دانشگاهی ندارن سعی می کنن حتما بچه هاشون...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 فروردین 1397 11:57
بعد از پنج شش روز میزبانی، مهمون ها صبح رفتن. واقعا فکر می کنم این چند روز رو زندگی نکردم از بس روی دور تند بودم. واسه خونه مون گلدانهای رنگی رنگی خوشگل خریدیم و هربار از پنجره ی بدون پرده مون بهشون نگاه میکنم دلم شاد می شه. خواب بچه ها تو فروردین ماه اساسی بهم ریخته باید از امشب ان شالله بریم رو دور سروقت خوابیدن. یک...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 فروردین 1397 00:25
سالهاست می شناسمش، تو خانواده ی ضعیفی بدنیا امده پدرش را در نوجوانی از دست داده و یه جورایی از همان سن کم در کنار مادرش، شده نان اور خانه. درست از زمانی که شناختمش چیزی بالغ برنه سال، از کارفرمایش ناراضی است و به قول خودش دنبال کار. اما هنوز که هنوز محیط کارش رو عوض نکرد و هرسال شب عید می گوید این اخرین سالیست که پیشش...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 فروردین 1397 16:57
بار اول دقیقا سه روز بعد اثاث کشی به خونه ی جدیدمون دیدمش. امده بودن مدل کابینت هامون رو ببین و ایده بگیرن برای طرح کابینت های آشپزخونه ی خودشون. دروغ چرا از همون لحظه ی اول مهرش قلوپی افتاد تو دلم. از بس مهربون و خوش بیان بود و مدام با اون چهره ی زیبا، چشمهای درشت و قد رعناش، برامون ارزوی خونه ی خوش یمن می کرد. منم...