-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 فروردین 1397 13:33
امروز جایی خوندم حرفایی که ما به بچه هامون می زنیم چه خوب، چه بد، تو لوح ضمیرشون حک می شه و بزرگ ترکه بشن مدام تو گوششون اون حرفا تکرار می شه. بیایم یه یادگاری خوبی از خو دمون براشون بجای بگذاریم با تحسین و بکار بردن واژه های خوب و محبت آمیز.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 19 فروردین 1397 23:03
درست زمانی که انتظار نداری و امتحان کردی همه ی راه های در دسترست رو برای رسیدن به هدفت اما نشده که بشه و یه جورایی ناراحت و غمگین، غمبرک گرفتی و رها کردیش، یه دفعه خیلی غیرمترقبه راهی برات باز می شه و امیدی پررنگ تو دلت زنده می شه و یار برخلاف دفعه های قبل، سرسختتر از تو همراهت می شه برای صرف فعل خواستن و تو، تو این...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 18 فروردین 1397 01:40
وقتی برام مسئله ای غمبار پیش می یاد که هضمش سنگین و زمانبر هست ناخوداگاه می رم تو فاز سکوت. چندبار صفحه رو باز کرده باشم و زل زده باشم به این کادر سفیدرنگ خوبه؟ چندبار صبح به صبح تکرار کرده باشم که خواهرک رفت اون سر دنیا برای سروسامون دادن زندگیش و خوشحال باش از اینکه برای رسیدن به اهداف و ارزوهاش قدم برداشته، اما مگه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 اسفند 1396 22:08
از الان، همین الان الان که چهارسال بیشتر نداری، عطرت در جای جای خانه، برروی تک تک اشیایی که دست می زنی، قابل شناسایی است. دفتری باز کردم، چیزی بنویسم که عطر سرخوشت برروی خودکار تمام جانم را پر کرد جان مادر.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 اسفند 1396 10:24
یک روز کامل برای خودم بودم، فارغ از دغدغه ی بچه ها و مسئولیت اشان در خانه. صبح زود از خانه زدم بیرون و دو ساعت تمام در کنار دوست به یاد دوران دانشجویی و دوران شاغلی سنگفرش های ولیعصر را متر کردیم و حرف زدیم، حرف زدیم و خندیدیم، حرف زدیم و بغض کردیم، حرف زدیم و من درس گرفتم از فعل خواستنی که صرف کرده بود و بهای سنگینی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 اسفند 1396 23:17
بیشتر از همه از این ناراحتم که هیچ کس درد من رو نمی فهمه حتی نزدیکترین هام. من دوست ندارم ناراحتیم رو مدام بکنم تو بوقو کرنا اما انتظار دارم از غم نشسته ی تو چشام، خنده ی محو لبام، بهونه های وقت و بی وقتم، اشکای دم مشکم، یکبار بپرسن چرا ریختی بهم! من از اینکه خودم بگم اهای من و نگاه کن دارم منفجر می شم زیر هزارتا...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 اسفند 1396 09:47
دخترک به طرز عجیبی این روزها خوشمزه و خوردنی شده و یه ادا اطوارهایی داره که ادم دوست داره درسته قورتش بده. از اونطرف پسرک مهربونم حسابی بزرگ شده، مرد شده، حامی خواهرش و من شده. بچه ها تو تایم بیشتری می تونن خودشون خودشون رو سرگرم کنن و بخندن. یه وقتایی دلم ضعف می ره واسه صدای خنده هاشون که البته بی برو برگرد اخرش به...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 اسفند 1396 23:52
یعنی روزی صدبار به خودم می گم از این لحظات سرنوشت ساز استفاده کن و کمی وقت بگذار روی پروژه ات تا بعدا افسوس این روزهای از دست رفته رو نخوری، اما کو گوش شنوا :(((
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 1 اسفند 1396 13:44
زیر سقف پر از ابرهای خوشگل خوشگل آسمون روی زیر انداز و دم پارک خونه، چشمهای خندون دخترک و پسرک، دل شاد مهربون همسر، درست همون لحظه که خدا رو شکر کردم برای همه چی، از ته ته دلم دعا کردم برای محقق شدن آرزوی همه ی اونایی که دلشون آرامش روحی و جسمی و اقتصادی می خواد.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 1 اسفند 1396 00:43
خیلی زیاد روزهایی رو که با پسرک، مادر و پسری می ریم کلاس رو دوست دارم و دلم می خواد همین طور پای حرفای قلمبه سلمبه اش بشینم و هرازگاهی در حین رانندگی دستم رو بکشم به زانوهاش و تاکید کنم که چقدرررر دوستش دارم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 بهمن 1396 14:02
بچه ها که مریض می شن نه آشپزخونه مون رونقی داره نه دلهامون. دوتایی یه گوشه کز می کنیم و غصه می خوریم از کیلو کیلو لاغر شدن و بی حالی هاشون.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 25 بهمن 1396 21:29
امروز پسرک رو بردم کلاس نقاشی و کلی بهش خوش گذشت. در طول اون یکساعت و نیمی که نشسته بودم و از دور نظاره گر بودم فقط ذهنم درگیر این موضوع بود که چقدر برای بچه ها می تونه خوب باشه تحصیلکرده و هنرمند بودن و به روز بودن پدر و مادرها. خانم نقاش بالای شصت سال سن داره اما چنان با صلابت راه می رفت و انچنان با ظرافت خودش رو هم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 بهمن 1396 23:20
امروز با وجود سرپا بودن از صبح تا پاسی از شب و درد کمر و خستگی جسمم، روحم شاده. احساس می کنم برای یک اپسیلون هم که شده تونستم مفید باشم برای مامان و همین یه قطره اندازه یه دنیا به دلم نور و انرژی تزریق کرده. کاش تو این روزهای پیری مامان بیشتر و بیشتر بتونم کمک حالش باشم. یکی از ارزوهام برای بهبود کمر مامان. بردنش به...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 بهمن 1396 00:21
همیشه همین بود! خدا نمی کرد و من یه خواسته ای ازش می داشتم، سه سوت اه و ناله و ساز مخالفش می رفت تا اسمون هفتم، اینبار هم خطابم اون نبود و خانمش بود و در مورد خودم چیزی نمی خواستم و در مورد مامان داشتیم صحبت می کردیم که پرید وسط و مثل همیشه گفت آی من وقت ندارم آی من می رم سرکار (انگار بقیه مردامون صبح تا شب نشستن خونه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 9 بهمن 1396 22:33
سه روز از اثاث کشی مون به خانه ی آرزوها می گذره. حسابی خسته ایم و این وسط رسیدگی به بچه ها کارمون رو سختتر هم کرده، اما هردو ته دلمون خوشحالیم که اینبار تا هروقت که خودمون بخوایم تو این خونه ماندنی هستیم و قرار نیست مثل هرسال دوماه مونده به موعد اتمام قرارداد خونه استرس بگیریم. الهی که همه ی انهایی که ارزوی خرید خانه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 3 بهمن 1396 22:17
یه مثل هست که می گن، صاحبخونه ی بد مستاجر رو صاحبخونه می کنه. خواستم به این مثل قابلیت همسایه ی بد رو هم اضافه کنم که باعث شد ما به فکر خرید خونه بصورت جدی بیافتیم وگرنه با داشتن صاحبخونه ی خوبمون و خونه ای که چهارسال درش جا افتادیم و پولی که از نظر ما هیچ وقت اندازه ی خرید خونه ی ارزوها نمی شد، حالا حالاها صبر می...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 27 دی 1396 01:54
مامانی گاهی باورم نمی شه که تو همون پسرک مو پر کلاغی 3120 گرمی 52 سانتی حساس من هستی که چهارسال پیش تو همچین روزی پا به دنیا گذاشتی و من رو کردی خوشبخت ترین مادر دنیا. جان مادر، الان دیگه برای خودت شدی یه پا نظریه پرداز و ساعتها دلت می خواد در مورد کهکشان و گردش زمین به دور خودش و خورشید برامون حرف بزنی. عزیز دلم اخه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 26 دی 1396 12:30
چقدر قضاوت نکردن سخته. اعتراف می کنم بارها و بارها به خودم قول دادم کسی رو قضاوت نکنم اما بارها و بارها شکست خوردم. با شنیدن اینکه امروز التماس دعا داشته که اسمش از قرعه کشی خانوادگی در بیاد بیرون افکارم پرت شد به گذشته. اخه مگه می شه تو قرعه کشی تقلب کرد؟ اصلا این زنگ زدن چندباره چه معنی داره؟ پسرک رو که می بینم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 دی 1396 20:15
بسیار بسیار روحم خسته است. دلم یه مسافرت بدون دغدغه ی غذای بچه ها می خواد، دلم یک عالم برف و بارون می خواد. دلم یه عالم خبرهای خوب خوب می خواد. دلم یه زندگی بدون استرس و فشارهای اقتصادی می خواد. دلم هوای تازه و سالم می خواد.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 دی 1396 13:30
چند روزه به موضوع " دوست" فکر می کنم. واقعا نمی شه بدون دوست زندگی کرد؟ می دونم که باهاش زندگی زیباتره اما وقتی نیست بازهم باید زندگی رو زیبا کرد. برای من تو این چند سال که دوستی نداشتم، دوستی به معنایی که هرموقع اراده کنی در دسترست باشه و بتونی ساعتها بی وقفه باهاش حرف بزنی و غر بزنی و زمین و زمان رو بهم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 دی 1396 21:44
یکساعت تمام دوتایی تو حمام بودن و عین یکساعت رو باهم خندیدن. این اون رو خیس می کرداون یکی اون رو و غش می کردن از خنده. ما هم که با خیال راحت مشغول بسته بندی و چسبکاری جعبه ها بودیم. بچه ها خیلی زودتر از اونچه که فکرش رو کنیم بزرگ می شن. با تمام سختی های دوتا بچه پشت هم، اما هربار یادم می افته، خدا رو شکر می کنم و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 دی 1396 23:51
بعد چند روز فیلتر شکن نصب شد رو گوشیم. حجم ویدیوها، آمار کشته شده ها، دلم رو لرزوند. از حمام داشتم می امدم بیرون یه دفعه دیدم روزی رو که همسر می گه بیش از این موندن اینجا فایده نداره، بچه ها رو اماده کن فقط بریم ... ناراحتم برای این همه دردی که مردم کشورم از دورافتاده ترین روستاها گرفته تا حاشیه نشین های پایتخت، دارن...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 دی 1396 01:34
چندین روز بود حالم به شدت گرفته بود، غم رو دلم سنگینی می کرد، از این سر تا ان سر خانه لخ و لخ کنان می رفتم و اصلا برایم مهم نبود بهم ریختگی خانه. در و دیوار به طرز مضحکی کلافه ام کرده بودند و من فکر می کردم اگر یکروز دیگر در این بل بشو بمانم می میرم. همین که رسید خانه بچه ها رو دست خودش سپردم و رفتم که بخوابم و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 دی 1396 01:16
اعتراف می کنم دلم برای این خونه تنگ خواهد شد. فکر کن از همین الان گوشه گوشه اش رو با یه ولعی نگاه می کنم که مبادا اخرین نگاه ها رو جانندازم. تو این ساختمون بود که دوتا جوجه ها دنیا امدن و اولین های زندگیشون رو دیدیم. اولین خنده هاشون، اولین خزیدن ها، تاتی تاتی کردن ها، اولین واژه ها، اولین بوسه ها. من قشنگ می دونم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 دی 1396 00:33
بنظرم دیگه وقتش شده که اسمم رو از "مادر تنها" به همون "بانوی تابستان" سابق برگردونم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 دی 1396 13:52
پسرک خیلی به کتاب نگاه کردن و گوش دادن علاقه داره. رفتم براش یه کتاب دانستنی ها گرفتم در حد و اندازه ی سن خودش که نه، اما در حد بچه های دبستانی، بنابراین وقتی براش می خونم مجبورم یه جاهایی رو نخونم و مابقی مطالب رو هم حتی المکان به زبان ساده تر براش بگم. از طرفی به نقاشی کردن هم علاقه داره و هر از گاهی که می بینم صداش...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 دی 1396 15:33
می دانی! امروز یکی از بزرگترین و مهمترین و زیباترین شنبه ای بود که در تمام هشت سال گذشته داشته ام. هشت سال را به امید رسیدن این روز ذره ذره پس انداز کردیم و بلاخره صاحب خانه ی آرزوهایمان شدیم. می دانم کمی با ان خانه ای که رویاپردازی می کردم فاصله دارد اما با تمام کم و کاستی هایش، برای من زیباترین خانه ی دنیاست که قرار...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 دی 1396 13:05
بعد از تعطیلات تقریبا یک هفته ای مهد کودک ها، پسرک خیلی هوایی شده و حداقل هفته ای یکروز رو مثل امروز نمی ره مهد و مابقی روزها هم با یه قیافه ی ناراحت و گرفته ای می ره که تا برگرده دلم پیشش هست. دودل بودم که تا اخر عید نگذارمش مهد که دوستم منصرفمم کرد چون می گفت دردسر بعدش خیلی بیشتره و برای یکماه نرفتن دخترکش مجبور...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 دی 1396 12:42
هر چهارتامون مریضیم و یه گوشه افتادیم. البته شدت و حدتش در هرکدوممون فرق داره. دیشب که زلزله امد من خواب بودم بیدار شدم و دیدم متوقف شد، اینقدر بی حال بودم که دوباره خوابم برد. کلا چهارماه مریضی پاش رو از خونه ی ما بیرون نمی گذاره و خیلی ناراحتم. چون اینجور مواقع نه سوپی نه اشی نه شلغمی خورده می شه و من می مونم چی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 آذر 1396 12:42
آذر 96 یکی از بزرگترین آرزوهای لیست هرساله ام تیک خورد و من چقدر خوشبختم که شاهد براورده شدنش بودم. یکی دیگه از بزرگترین هاش هم منوط به سعی و تلاش من هست که خدایی شب بعد خوابیدن جوجه ها جونی برام نمی مونه که درست و درمون برای رسیدن بهش وقت بگذارم اما وجدانا هم بی خیال نشدم و کجدار و مریز دارم باهاش کنار می یام. خدای...