این غم همین جور در هر لحظه باهامه.
اما باید قوی بود و زندگی کرد
ادمای افسرده نمیتونن رو پا بایستن و الان وقت گریه نیست ….
دوست داشتم یه جای امنی داشتیم و حرفامون رو اونیکه تو دلمونه می زدیم. یه کامنت تولد برای یکی از دوستان مجازی وبلاگی گذاشته بودم که تو اوج این روزهای سرد و غمزده، غمگین بود و کل حرفم این بود که می رسه اون روز و جشن ازادیمون رو تو میدون ازادی رقص کنان می گیریم کلییییی دیس لایک گرفته بود
ماشالله همه جا هستن و کلا از هرچی جشن و رقص و ازادی هست می ترسن و مثل موروملخ می ریزن که نشون بدن تعداشون زیاده!
دارم ثانیه ها رو می شمارم و لحظه به لحظه دلم می خواد اخبار رو چک کنم …
و این غم انگیزترین انتظار دنیاست برای کسی که عاشق آب و خاکشه 


دوست قشنگم از اون سر دنیا برام دکتر متخصص پیدا کرده که حتی شده ان لاین ویزیت کنه. این یکی دوست قشنگم که کادر درمانه با دکترهای زیادی ارتباط گرفت که برم پیشش. دکتر دندون پزشکم که دختر خیلی ماهیه یکی از اشناهای نزدیکش که متخصص و جراح هست رو بهم معرفی کرد و رفتم پیششون. هیچ کدوم ازم ویزیت نگرفتن. حتی یکی رو که همون اول ویزیت روپرداخت کردم تا متوجه شد پول نقد بهم برگردوند.
می خوام بگم مردم خیلی شریفی داریم که موقع استیصال هرکاری از دستشون بربیاد انجام می دن. من تو این روزهای سختی چیزهایی به چشم دیدم که هربار دلم لرزید از این همه گذشت و مهربونی.
خدایا حق ما نبود این همه رنج و غم و غصه … . خدایا اگر هستی خودت پناه مردمم باش. چشمه ی اشکامون. خشک شد…
اومدم مطب ….
به سختی ادرس روپیدا کردم.
نه ویز کار می کنه نه گوگل مپ! دلمم نمی خواست نشان و بلد نصب کنم.
در اوج ناباوری در حالی که در نهایت استیصال بودم و یه جا حتی زدم زیر گریه، مسیر رو درست اومدم.
امیدوارم نتیجه ی عکس ها نگران کننده نباشه، خیلی استرس دارم. خدا خودش به خیر کنه فقط…
مدتیه که دارم کارهای مالی و مالیاتی یه طلافروش رو انجام می دم و بواسطه ی شناختی که از هم پیدا کردیم طلاش رو با کارمزد کمتری نسبت به بقیه به من می ده! منم رابین هود درونم گل کرد و به فامیل همسر هم گفتم که اگر طلا خواستید می تونم براتون با کارمزد کمتر بگیرم! زبون به زبون به یکی دیگه گفتن و اون شخص به من گفت برای من فلان میلیون طلای ابشده بگیر به محض واریز پول خوردیم به اعتصابات و تعطیلی بازار تهران و با پیگیری من طلا فروش هم برای اینکه من خیلی نگران بودم، معادل گرم خریداری شده، طلای شکسته داد و گفت این امانت پیشت باشه تا بنک دارها که باز شدن من طلای ابشده معادل واریزی اون روز بگیرم و بهت بدم. منم خوشحال و خندون به فامیل همسر گفتم که نگران نباش و معادل طلات پیش منه! آقا مگه این خانم قبول کرد! روزگار من رو سیاه کرد از بس زنگ زد و پیام داد و ویس فرستاد و اس ام اس زد! جوری که یک هفته ی تمام هرروزمی رفتم پیش طلافروشم و می دیدم خودش و تمامی طلافروش های دیگه دسته جمعی کرکره مغازه ها روکشیدن پایین و تعطیلن! اخر سر خدا خیرش بده همسر رو دید چه حال و روز زار و نزاری دارم گفت نگران نباش به نرخ روز من معادل گرم طلایی که داره رو برمی دارم و می ریزم به حسابش .فردای روز مبعث بهش زنگزدم و هر گرم طلا رو ۲۰۰ هزارتومن هم بیشتر از قیمت روز برام زد و جیرینگی همسر زد به حسابش و قال قضیه کنده شد.
اما این داستان تجربه ای شد برای من که لال بشینم سرجام و اینقدر به فکر خیرخواهی دیگران نباشم و الکی الکی خودم رو نندازم توی استرس و اضطراب و در نهایت ضرر مالی.
چندین سال پیش هم خواهر همسر شروع کرد به جهیزیه گرفتن که باز من فرتی پریدم وسط و شدم ریزعلی فداکار و گفتم انباری ما بزرگه اگر جا ندارید بیار اینجا! نشون به اون نشون به سه ماه نکشید دزد انباریمون رو زد و تمام جهیزیه اش رو یخچال و فریزر و ماشین لباسشویی و ظرفشویی و ماکروفر و گازش رو بار کرد و برد و ما موندیم و حوضمون و پرداخت تا قرون آخر تاوان وسایل دزدیده شده ی خواهر همسر!!!!
من از سال ۸۱ اون زمان که پرشین بلاگ اومده بود بالا می نوشتم
کلا از وقتی یادم می یاد نوشتن آرومم می کرد و سال ها تو سررسید حرفام رو غم هام رو مینوشتم و سبک می شدم. سال ۹۲ که پسرک به دنیا اومد تمام اولین هاش رو تو بلاگفا نوشتم اما هنوزم موندم که چطور به وبلاگ اعتماد کردم و ماحصل قشنگترین خاطرات کودکی پسرک با حذف دیتای بلاگفا پودر شد و از بین رفت.
بعد از اون داستان دیگه نتونستم به هیچ وبلاگیاعتماد کنم و اگرم چیزی نوشتم گذری و سطحی بوده چون هران منتظرم این دیتاها هم روزی بی دلیل حتی بپرن
ولی تو این روزهای قطعی کامل با دنیای خارج و شبکه های سوشال مدیا دلم پر زد برای نوشتن.
بی اغراق بعد سالها شور و شوق ثبت وقایع روزانه برام زنده شد. البته که بماند به قدری جو حاکم خفقان اور هست که ادم حتی پشت تلفن جرات حرف زدن نداره چه برسه اینجا که بخواد حرف دلش رو بی پرده بزنه.
گفتم حالا یه سعی کنم شاید شد و نوشتم از روزمرگی هام
از حال داغون خودمم و مردمم
هروقت اینترنت رو قطع می کنن، پناه می یارم اینجا. بیشتر از یک هفته شد که شیر اینترنت رو بستن تلفن ها رو قطع کردن اس ام اس رو بستن و ما موندیم یک دنیا دلهره و اضطراب از فردایی نامعلوم.
تو این چند روز عدم اتصال به دنیا نشستم مستند “هویدا” رو دیدم. اینقدر تلخه و قلبم رومی فشره و که هربار بیشتر از بیست دقیقه نمی تونم بشینم سرش. دولتمرد سالمی که ۱۳ سال خدمت کرد به کشورش و یکی از سازنده ترین و شکوفاترین دولت های ایران رو عهده دار بود حقش این همه جفا و نامهری از سر بغض و کین و حسادت نبود.
چقدر من تاریخ کشورم رو نمیدونم و چقدر دوست دارم مطالعه کنم و آگاه بشم.
اینترنت رو قطع کردن. درست مثل آبان ۹۸. دلم پیش خواهرکه که فرسنگ ها دور از ماست و از دیروز بعدازظهر تو بی خبری محض از ماست. می دونم با چشمهای پف کرده از اشک، ساعتی شصت بار واتس اپ و تلگرام و اینستاگرامش رو بالا پایین می کنه ببینه تونستیم بهش خبر سلامتیمون روبدیم یا نه!
هنوز باورم نشده تو ۴ دهه از زندگیم دوبار جنگ دیده باشم. وقوع یکبار جنگ تو زندگی هر آدمی به نسبت جمعیت جهان جزو احتمالات خیلی پایینه اونوقت من و هم نسل هام این احتمال خیلی خیلی پایین رو ۲ بار تجربه کردیم.
فقط می تونم نفرین بفرستم به باعث و بانی این شرایط و تحمیل این روزهای سراسر وحشت و غم و خشم.
یه جورایی انگار هنوز دارم خواب می بینم.
تو این دو هفته سرجمع بیشتر از این ۱۴ سالی که گذشت باهم حضوری و تلفنی حرف زدیم. گاهی تو دل یه اتفاق تلخ، اتفاق های شیرینی رخ می ده که هیچ وقت فکرشم نمی کردی.
چقدر اینجا نبودم و الان چقدر حرف زدن مشکله. چه روزهایی رو از سر گذروندیم تو این ۱۱ ماه. چه دردها و چه حسرتها به دلمون موند اما برق امید تو چشمامون، تو مشت های گره کردمون، خشم تو صدامون هست. این بذری که کاشتیم یه روزی که خیلی دیر نیست به بار می شینه من مطمینم.
عمه ی قشنگم رفت و بعد گذشت یک هفته از رفتنش هنوز نتونستم اونطوری که باید سوگواری کنم تا دلم سبک بشه.
کاش منم موقع هجرت اندازه عمه، عزیز برم.
عمه برای من الگوی یک زن خودساخته بود، قوی با اراده ی آهنین. هیچ وقت نگذاشت نداشته هاش جلوی پیشرفتش رو بگیره و برای جبرانش چند برابر بقیه تلاش می کرد و ابایی از یادگیری تو میانسالی نداشت.
یادمه وقتی دانشگاه قبول شدم عمه تنها کسی بود که برای قبولیم کادو گرفت. یه اسپری و یه تیشرت. اونقدری این کارش برام قشنگ بود که با خودم عهد بستم برای برادرزاده هاا و خواهرزاده هام موقع قبولی دانشگاه اینکار رو بکنم و این حس خوب رو به اونا هم منتقل کنم.
عمه می دونست عاشق آش رشته ام و هروقت می آمد خونمون و فرصت می کرد با اون دستپخت بی نظیرش برام آش رشته با عشق می پخت.
تو یه تایمی عمه زیاد می آمد خونمون و صبح هردو باهم تا منیریه گز می کردیم و حرف می زدیم و سوار اتوبوس های تجریش می شدیم. عمه مطهری پیاده می شد و می رفت سرکار، من سر میرداماد و به سمت دانشگاه ….
عمه خیلی چشم انتظار بازنشستگیش بود و کلی برنامه داشت براش اما به محض بازنشستگی فهمید سرطان داره و سالیان سال باهاش جنگید. این اخرها زنگ که می زدم حالش رو بپرسم صداش در نمی یومد مجبور می شدم زیر یک دقیقه قطع کنم که آزارش ندم.
الهی فداش بشم خیلی تو زندگیش سختی کشید خیلی خیلی خیلی ….
.
.
.
عمه جانم گفتنی زیاد دارم اما مجالش رو نه
فقط بدون با رفتنت یه تیکه از قلبم براش همیشه رفت ….
دوستت دارم زیبای خفته ی من ….