-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 آبان 1398 11:29
خیلی وقته ننوشتم. خبر تازه ای نیست. کماکان دنبال موضوع پایان نامه می گردم. تنها تغییر این روزها فیکس کردن یه مقاله با استادمون هست که داریم ترجمه اش می کنیم و امیدوارم به موقع اماده بشه. این چند روز تعطیلی هم کسلت می کنه وقتی جایی برای رفتن نداشته باشی.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 مهر 1398 22:19
امروز تا اتمام کلاس بچه ها و بعد هم مطب دکتر یه دو ساعت و نیمی برای خودمون داشتیم و بعد مدتها دوتایی رفتیم کافی شاپ و من "چای ماسالای" دوست داشتنیم رو نوشیدم که بسیار خوشمزه بود. دوست داشتم خاطره ی امروز و بعد مدتها دونفری زیر بارون قدم زدنمون رو ثبت کنم تا یادم نره دلخوشی های بزرگ و کوچیکی که من رو آغوش...
-
دخترک مظلوم من :(((
یکشنبه 28 مهر 1398 22:09
انرژی زیاد دخترک تو ورجه ورجه کردن بلاخره کار دستش داد و امروز بعد 5 روز از افتادنش تو مهد و درد ناشی از استخوان دستش که خوب نمی شد و با کوچکترین ضربه یک ربع اشک می ریخت، رفتیم دکتر و دستش رو گچ گرفتیم و متوجه شدیم استخون دستش واقعا شکسته بوده اما دخترکم آستانه ی دردش بالا بوده چون دکتر باورش نمی شد با این شدت دردی که...
-
"اولین تجربه دندانپزشکی"
دوشنبه 22 مهر 1398 00:48
خدا رو شکر اولین تجربه ی دندانپزشکی گل پسر و ترمیم دندانش براش خاطره ای قشنگ شد. درسته که خانم دکتر متخصص دندانپزشکی صرفا کودکان نبود ولی خیلی خوب از عهده کار برآمد و پسرک هم حسابی همکاری کرد جوری که هر دو دقیقه یکبار خانم دکتر از گل پسر تعریف و تمجید می کرد که در نهایت همکاری و صلح و آرامش اجازه ی کار کردن برروی...
-
اندر دل من، درون و بیرون، همه اوست!
جمعه 19 مهر 1398 21:54
خواهری داشته باشی اون سر دنیا که به سنت به سنت پولش نیاز داشته باشه و برای خودش و بچه اش با برنامه خرج کنه و خیلی جاها از دل خودش بگذره، اونوقت برای تو و بچه ها و شوهرت سوغاتی بفرسته و حتی یادش نره که لب هات بالای یکسال هست که خشکی گرفتن و خوب نمی شن و برات برطرف کننده ی ترک لب بفرسته و بدونه تو خیلی نسکافه دوست داری...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 مهر 1398 18:41
امروز بعد کلی دوندگی و از دست دادن اون سه ساعت طلایی، فقط خستگی برام موند. طبق توصیه استاد عظمی یه سر رفتم دانشگاه علوم تحقیقات برای استفاده از سایت کتابخونه اش که قرار بود دسترسی به مجله هایی که بصورت عادی برای کاربران معمولی قفل هست، اونجا باز باشه تا بتونم استفاده کنم اما جز اشنایی با یه خانم خیلی خوب و مهربون که...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 مهر 1398 20:07
خیلی وقتا خیلی چیزها اونجور که ما دلمون می خواد پیش نمی ره و هرکاری که می کنیم نمی شه که نمی شه ... اینجور وقتا با خودم می گم پس فرق اونی که برنامه ریزی می کنه، برای هدفش قدم برمی داره با اونی که هیچ کاری نمی کنه و در نهایت نتیجه برای هر دو یکی هست چیه؟ اینجور وقتا خیلی خیلی ازم انرژی گرفته می شه و دلم می خواد چند...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 مهر 1398 20:52
چقدر محیط کتابخونه خوبه! به جرات می تونم بگم تو این سه جلسه ی دوساعته که رفتم کتابخونه بیشتر از کل سه ماه تابستون، ترجمه ام رو پیش بردم و خیلی از این بابت خوشحالم. باید از "هستی" تشکر کنم که با روزانه نویسی هاش در خصوص کتابخانه رفتن من رو هم وسوسه کرد و متوجه شدم چقدر تو اون فضا و محیط می شه کار مفید انجام...
-
دنیای مردانه ی مردانه!
سهشنبه 2 مهر 1398 15:10
"می دانم که دنیای ما به دست مردها و زورگویی و استبداد در نهادشان ریشه ای عمیق و قدیمی دارد. در قصه هایی که مردها برای توجیه زندگی ازخود ساخته اند، اولین موجود انسانی زن نیست، مردی است به اسم"آدم". "حوا" بعدا پیدایش می شود. برای اینکه آدم را از تنهایی در بیاورد و برایش دردسر و ناراحتی درست کند....
-
دلم دردی که دارد با که گوید. گنه خود کرده تاوان از کی جوید ...
سهشنبه 2 مهر 1398 14:19
دیروز وقتی سر ساعت رفتم دنبال دخترک صدای گریه هاش رو که از بالا می امد شنیدم و بدو بدو رفتم پیشش. تو اولین نگاه فهمیدم از گشنگی افتاده رو دور بهانه گیری و مثل ابر بهار برای یه تلفن اسباب بازی گریه می کرد و شانس اورده بودم از چندین روز قبل یه کادو خریده بودم که توی موقعیت مناسب بدم بهش و از اونجایی که تو صندوق عقب...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 مهر 1398 14:31
سلام سلام. صدای من رو از کتابخانه ی نزدیک منزلمان می شنوید و بنده در اولین سه ساعت طلایی برای خودم بسر می برم و از ذوقم فعلا نمی دونم کدوم کارم رو شروع کنم و ابتدا به ساکن از وبگردی و خاطره نویسی شروع کردم. آخه حیف بود خاطره این روز شیرین اینجا برام موندگار نشه. به قدری محیط کتابخونه در لحظه ورود برام عجیب و غریب بود...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 31 شهریور 1398 00:57
امشب با کشیده شدن ساعت ها به یک ساعت عقبتر، فرصت دوباره ای بهم دست داد و نشستم جبران کردم اون یکساعت شیطنت و اینترنت گردی بیهوده رو. کاش زیاد زیاد می شد فرصت دوباره پیدا کرد برای جبران زمان های از دست رفته و هدر داده شده :))
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 شهریور 1398 16:34
*برده بودمشون پارک. داشتن سرسره بازی می کردن که دیدم دوتا تاب پارک باهم خالی شد و اون لحظه هیچ کس نه تو صف بود نه کنار تاب. گفتم بچه ها اگر تاب می خواید زودی بیاید. دخترک سوار شد و پسرک هم داشت سوار می شد که یه دختر شاید دو ساله اومد و اون و کشید که از تاب بلند بشه و پسرک محجوب بی زبون من بی اعتراضی پا شد! در حالی که...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 شهریور 1398 00:26
نه ماه پیش دایی مامان فوت کردن. دقیقا وسط امتحانات. مامان من ادم پرتوقعی نیست و تا عمر دارم مدیون این خصیصه خوبش هستم. بهش زنگ زدم تسلیت گفتم و گفتم مامان ببخش نمی تونم تو مراسم شرکت کنم و مثل همیشه با روی خوش بهم گفت اشکالی نداره و به درس و بچه ها برس. حالا بعد از گذشت این همه مدت دختر خاله ام رو دیدم که همیشه برام...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 شهریور 1398 23:50
بچه هام دارن بزرگ می شن و پله پله به سمت استقلال و خودکفایی بیشتر پیش می رن و چقدر این مستقل شدن هاشون برای من شیرینه. برخلاف خیلی از مادرها که غصه می خورن از ذره ذره بزرگ شدن و بی نیاز شدن بچه هاشون ازشون، من با روی باز از این مرحله از رشدشون استقبال می کنم. باورم نمی شه تا چند روزه دیگه دخترک هم دست در دست برادرش می...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 شهریور 1398 01:32
فکر کنم سلامتی یکی از بزرگترین و در عین حال دم دست ترین نعمت های هست که داریم و تا ذره ای خدشه بهش وارد نشه قدرش رو نمی دونیم. مدتهای مدیدی بود که اینجوری مریض نشده بودم و پاک یادم رفته بود ارزش این گوهر گران بها رو. نگم از دلنگرانی های پسرک مهربونم و دخترک نازنینم، زمانی که رفته بودم دستشویی و محتویات نداشته ی معده...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 شهریور 1398 20:52
از بچگی عاشق اول مهر و باز شدن مدرسه ها بودم و برخلاف بیشتر بچه های همسن و سال ام اصلا از تموم شدن تابستون ناراحت نبودم. حالا نه اینکه آی برم و صرفا علم و دانش اندوزی کنم، فکر کنم بیشتر از اینکه دوباره به اغوش گرم اجتماع برمی گشتم شاد بودم. الانم از اینکه می بینم رسما این ترمی که می یاد اخرین ترمی هست که دانشگاهم ته...
-
می گفت مامان گلوم درد می کنه و تازه تازه فهمیدم تو گلوش بغض داره
پنجشنبه 14 شهریور 1398 02:17
عزیزکم دو روزه که بخاطر ادغام شدن دوتا کلاس باهم، تیچرش عوض شده و بغض داره. روز اول که از همه جا بی خبر رفتم دنبالش و بلافاصله گفت تیچرمون عوض شده و نمی دونم از حالت چهره ام چی خوند که گفت، مامان عیبی نداره این تیچرمم خوبه! شب موقع خواب لحظه ی بغل و بوس شبانه مون گفت "مامان امروز همه اش اشکام می خواست بچکه"...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 شهریور 1398 15:18
با وجودی که هشت سال از من کوچیکتره اما دقیقا دوهفته بعد از من اونم عقد کرد و به فاصله یکی دوماه ازدواج. تو دانشگاه باهم آشنا شده بودن و بعد یکی دوسال دوستی رفتن زیر یک سقف. تا جایی که یادم می یاد و به چشم دیده بودم خیلی همسرش رو دوست داشت، جوری که نه چهره اش، نه اختلاف سنی که باهم داشتن براش مهم نبود. حتی روابطش بعد...
-
" دو قرن سکوت"
پنجشنبه 7 شهریور 1398 00:25
هنوز، دویست سال تمام از سقوط حکومت ساسانی نگذشته بود که از حکومت عرب جز نامی نماند. سیستان و خراسان و ماوراءالنهر که سالها دستخوش بی رسمی و بیدادی تازیان بود در این زمان آماده استقلال میشد. امارت و حکومت که مدتها مخصوص عرب بود دیگر همه جا حتی در بغداد، بیشتر در دست ایرانیان بود. زبان ا یرانی که پس از طوفان قادسیه، «دو...
-
ماشین جدید :)
شنبه 2 شهریور 1398 23:31
عارضم به خدمتتون که آلبالویی جانم رو که مثل بچه ی خودم دوستش داشتم بعد تصادف یکسال پیش که کنترل فرمونش از دستم خارج شد و رفتم تو گارد ریل و کلا طفلکی من دچار انواع و اقسام سروصداها و ریپ زدن ها شد رد کردیم بره و به جاش یه رخش سفید گرفتیم که خیلی هم دوستش دارم. یکم استرس رانندگی کردن باهاش رو دارم چون هم از لحاظ ابعاد...
-
"تصمیم کبری"
پنجشنبه 31 مرداد 1398 23:44
به جد تصمیم دارم آدمهایی رو که بهم انرژی منفی می دن، از دایره ی ارتباطات نزدیکم، حذف کنم! خصوصا کسانی رو که هم بهت انرژی منفی می دن و هم چیزی برای ارائه کردن ندارن!!!!!! به جای این همه انرژی گذشتن برای این دسته آدمها اگر به خودم و زندگی خودم رسیده بودم الان کلی جلوتر از حال حاضرم بودم و قطعا حال دلم بهتر بود.
-
برای مخاطب خاص
دوشنبه 28 مرداد 1398 01:41
می دونم تو حالگیری کردن ازت استادترینم و تو صبورترینی. می دونم که همیشه بهترین ها رو برام خواستی و هیچ وقت صفرهای جلوی مبلغ به چشمت نیومدن و هربار چیزی خواستم یا آرزو کردم با توجه به توان مالی مون یا خیلی خیلی زود برآورده کردی یا اون قدر صبر کردی تا وسعمون برسه و برام تهیه اش کردی. خواستم بگم از تو مهربون تر و پایه تر...
-
وطنی به مانند گیلیاد
یکشنبه 27 مرداد 1398 01:43
چقدر این سریال "ندیمه" غم انگیزه و چقدر حکایت آشنایی داره. ترویج ازدواج در سنین پایین، نقش زنان تعریف شده در زاد و ولد و خانه داری، داشتن قیمی که صرفا اون می تونه اجازه ی تحصیل و ازدواج و سفر رو بده! نداشتن حق حضانت از بچه ات، نداشتن حق اعتراض به ازدواج های متعدد همسرت چه در حکم ازدواج دائم، چه موقت، سهم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 مرداد 1398 22:48
خانم دکتر و اقای دکتر هم رفتنی شدن. دیگه هر کسی دستش به دهنش می رسه و آدم موفقی هست یا رفته یا در حال بستن چمدون و پروااااااز. رفتم خونه اشون و کلی باهم حرف زدیم. فهمیدم خواهر سی ساله اش کنسرن گرفته بوده و چه روزها و لحظه های تلخی رو از سر گذروندن. فهمیدم که همه ی آدمها در حد و توانشون تو زندگی درگیر مشکلات و غم و غصه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 2 مرداد 1398 00:48
می گن اگر می خوای عادتی رو ترک کنی چهل روز ازش دوری کن تا تو وجودت نهادینه شه. منم برای خودم یه چالش چهل روزه ریختم که داد نزنم، امروز جدولم تیک موفق خورد. امیدوارم تا اخر این چهل روز بتونم پشت هم تیک مثبت از خودم بگیرم و این خصیصه بد رو ازخودم دور کنم. خانواده ی من لایق محیطی امن به دور از هرگونه تنش و ناامنی هستن.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 1 مرداد 1398 22:26
از وقتی ازدواج کرد هیچ وقت نشد برم خونه اش. شاید چون خیلی بهم دور بود. الان دخترش پانزده سالش هست و من برای اولین بار با نزدیک شدن به خونه مون، رفتم پیشش. اون دختر مومن چادری سالهای دور بچگی من، شده یه زن امروزی با انواع و اقسام عملهای جراحی و زیبایی. با دندان های سیمی کرده و تتوی ابرو و لیزر چشم و عمل بینی. کلا از...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 31 تیر 1398 00:29
امشب اونجایی که "بانی" تو سریال "Big Little Lies" به مادرش گفت ازت متنفرم بخاطر همه ی سختگیری هات، عصبایت هات و محکم بهم کوبوندن کابینت ها و سیلی زدن هات، قلبم فشرده شد. خدایا کمکم کن برای بچه هام مادر صبورتری باشم تا همیشه خونه شون مامن و پناهشون باشه و درش احساس امنیت کنن.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 تیر 1398 15:49
گاهی روزها که جدیدا شده اکثر روزها و بدنم کم می یاره از بدو بدوهای روزانه می گم خدایا با این اوضاع و احوال من چه جوری می خوام برم سرکار و بعدشم رتق و فتق بچه ها و امورات خونه؟ نمی دونم چرا خیلی زوووود جسمم خسته می شه و حتما باید دراز بکشم. البته فکر می کنم بی خوابی های شبانه ام تو کم اوردن این روزهام بی تاثیر نیست. من...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 19 تیر 1398 23:13
چند روزه رسما تعطیلات تابستانیم شروع شده اما من همچنان بی انگیزه، عاطل و باطل می چرخم و نمی دونم از کجا باید شروع کنم. خیلی دوست داشتم دخترک طبق قولی که بهم دادن از اول تیر با پسرک دوتایی می رفتن کلاس، اما طبق معمول همیشه برنامه ریزهای پیش پیشم بهم ریخت و گفتن از اول پاییز کلاس هاش شروع می شه. کلی با ذوق و شوق رفته...