-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 تیر 1399 15:44
دیشب استاد راهنمام زنگ زد و پرپوزالم رو تایید کرد. گفت تا ده روز دیگه بهت خبر می دم که رو سایت بارگذاریش کنی. کلی خوشحال شدم. اما پرپوزال دوستم رد شد و قراره دوباره یکسری اصلاحات روش انجام بده. امیدوارم زودتر اون هم نواقص رو کامل کنه تا باهم پیش بریم. استاد راهنمامون با سرعت مورچه واقعا ما رو داره جلو می بره و...
-
جهت ثبت در تاریخ :)
یکشنبه 25 خرداد 1399 21:01
پسرک امروز برای اولین بار یک کتاب داستان ساده به زبان اصلی رو به تنهایی خوند. یعنی قبل از اینکه خوندن و نوشتن فارسی رو یاد بگیره، خوندن و نوشتن انگلیسی رو یاد گرفت و من در تمام لحظاتی که داشت اروم و شمرده واژه ها رو ادا می کرد اشک شوق تو چشمام جمع شده بود.
-
گزارش کار دوران غیبت صغری
چهارشنبه 21 خرداد 1399 12:23
پروپوزالم رو اواخر اردیبهشت برای استاد راهنمام ارسال کردم بعد کلی پیگیری و تماس که حدودا ده روز طول کشید گفت مواردی داره که باید اصلاح کنی و تا اخر خرداد برام بفرستی. کم و کسری ها رو اضافه کردم و موارد اصلاحی رو بازنگری کردم و دیروز براش ارسال کردم و گفت بعد بررسی خبرش رو می ده. امیدوارم اینبار اوکی باشه تا برای ثبتش...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 خرداد 1399 00:17
*دیروز بعد از سه ماه و دو روز، بچه هام مادربزرگ هاشون رو دیدن. دیدم دیگه نمی تونم این دوری رو تحمل کنم اما حسابی بهشون تاکید کردم نه به کسی بوس بدن نه دست و خدایی هردو خانواده هم خیلی خوب همکاری کردن تو نبوسیدن و لمس نکردن بچه ها. گفتم ایشالله ماهی یکبار بریم و ببینیمشون. با کمک عمه کوچیکه تونستیم تولدی سوپرایزانه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 اردیبهشت 1399 16:05
همه اش فکر می کنم خیلی عقب هستم و این حس اصلا برام خوشایند نیست. همه اش می گم کاش اون موقع که بیست و سه چهار ساله بودم این چیزها رومی خوندم و یاد می گرفتم نه الان که چیزی به چهل سالگیم نمونده. کاش رشته ی کارشناسیم با تجربه کاریم از اول یکی می بود که مطمینا الان خیلی جلوتر می بودم یا اصلا کاش پارتی گنده ای داشتم و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1399 19:57
این روزهای اردیبهشتی مثل یه ماهی داره از دستامون سر می خوره و باید یکسال دیگه صبر کنیم برای دیدنش. گاه گاهی سهم مون از این هوای بهشتی یکی دوساعتی رفتن بالای پشت بوم هست و بس. دوچرخه سواری بچه ها و خاک بازیشون جزو شیرین ترین لحظاتشون روی پشت بوم حساب می شه و من چقدر خوشحالم که دوتا هستن و همبازی هم. درسته بزرگ کردنشون...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 27 فروردین 1399 22:53
بی حوصله ام و کلافه. نشد یکبار من به چیزی راحت و بی دردسر برسم. از انتظار بدم می یاد اما همیشه محکوم به انتظار کشیدن بودم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 7 فروردین 1399 22:48
بعد مدتها دوری از فیلم دیدن تو این تعطیلات نوروزی تقریبا هر شب یه فیلم می بینیم. فیلم “Little women “ ، Bomeshell و فیلم A star is born رو خیلی دوست داشتم. تا قبل از فیلم ا استار ایز برن، هیچ اهنگی از لیدی گاگا گوش نکرده بودم ولی این فیلم نظرم رو در مورد صداش تغییر داد و همون شبانه رفتم چندتا اهنگش را دانلود کردم و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 فروردین 1399 17:33
دیروز سمانه حرف خوبی زد. گفت دلم می خواد تو اخرین سال از قرن یه کار خوب بکنم که سال بعد با افتخار به خودم بگم این کار بزرگ روکردم. بدجور تو مخ منم رفته و از دیروز دارم بهش فکر می کنم که چیکار کنم بهتره. شما هم یکم در موردش فکر کنید شاید واقعا تونستید تو سال ۹۹ یه کار خارق العاده برای خودتون و یا خانواده تون یا جامعه...
-
انچه گذشت و انچه خواهید دید :)
جمعه 1 فروردین 1399 03:43
سالی که گذشت روچطور گذروندم: صادقانه بخوام بگم بیشتر از پارسال کتاب خوندم و خیلی ها رو به کتاب خوندن تشویق کردم چون شدیدا معتقدم راه نجات ملت اگاهی هست و اگاهی. زیاد کتابخونه رفتم و درسم رو با جدیت دنبال کردم و درسهای تئوری رو تموم کردم و فقط موند پایان نامه که اونم خورد به داستان کرونا و همینجور در سکوت خبری بسر می...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 28 اسفند 1398 23:21
غروبی بدجور ازدست دخترک عصبانی شدم و خیلی بد دعواش کردم که البته حقش بود چون اینقدر دستشویش رو نگه می داره که بعدش نمی تونه کنترلش کنه و می زنه همه چیز رو منفجر می کنه، بیشتر از این ناراحت شدم که طبق معمول خودش نیومد بگه و من خیلی اتفاقی متوجه خیسی شلوارش شدم و خدا می دونه کجاها که ننشسته و کجاها که نرفته. اما اخرین...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 21 اسفند 1398 23:17
“نظام خدا سالاری مقام انسان را عبودیت محض و بندگی و فرمانبرداری بی چون و چرا از دستورات، احکام و فرمانهای «الله» می داند. کسی که از فرمان الله سرپیچی کند، حتی اگر فرشته باشد به ابلیس مبدل می شود و اگر هیکل بشری یافته باشد حتی اگر ابوالحکم هم باشد، عنوان ابوجهل دریافت می کند.”
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 20 اسفند 1398 17:54
امروز بعد مدتها خونه نشینی رفتیم و مدرسه ی گل پسر رو اوکی قطعی کردیم و پروسه ثبت نام رو انجام دادیم. درسته که به ما دوره ولی بنظرم با توجه به شرایط و اولویت بندی هامون، مناسبترین مدرسه ی ممکن برامون هست. دیگه اینکه یه دوره بلند مدت تو پکت ثبت نام کردم که اواخر فروردین شروع می شه و خیلی ذوقش رو دارم. همچنان امیدوارم که...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 15 اسفند 1398 23:02
دانی که چرا دار مکافات شدیم؟ ناکرده گنه، چنین مجازات شدیم؟ کشتیم خرد، دار زدیم دانش را در بند و اسیر صد خرافات شدیم “ مولانا ”
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 اسفند 1398 03:05
چقدر امشب تو تنهایی و خلوت شبانه ام اشک ریختم و سبک شدم و چه خوب که لازم نبود هی الکی برم دستشویی وصورتم رو بشورم و دماغ قرمزم رو با مشغول کردن خودم تو اشپزخونه پنهان کنم. انگار باید امشب من به سایه بابت عکس استوریش پی ام می دادم و اونم حرف دلش باز می شد و تجربیات سخت این دوسالش رو که عمرا اگر فکر می کردم تو این...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 اسفند 1398 13:48
امروز بعد از چند روز استرس و بی خوابی از شدت هیجان، اولین مصاحبه کاری رو رفتم. واقعا هیچ نظری ندارم که ایا بهم زنگ می زنن یا نه. فقط سپردم به خودش، من نهایت سعی و تلاشم رو کردم که اون کار رو بدست بیارم حالا ممکنه افراد دیگه ای بوده باشن که رزومه کاری و شخصیتی قوی تری از من داشتن و کار رو بگیرن. باید بشینم رو یادگیری...
-
از دلسردی این روزها هرچی بگم کم گفتم ....
دوشنبه 5 اسفند 1398 13:31
خیلی وقته دست و دلم نه به نوشتن می ره نه به حرف زدن. از طرفی هم دوست ندارم وبلاگم خاک بخوره ولی چه کنم که دل و دماغی نیست برای شرح انچه که بر ما تو این روزها می گذره. اینقدر هرروزمون با یه خبر بد شروع می شه و تو شرایط فاجعه داریم زندگی می کنیم که بدنم سر شده و در کمال بی تفاوتی اخبار رو دنبال می کنم. خدا رو چه دیدی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 بهمن 1398 12:20
کتاب “دختر کشیش” “جورج اورول” رو شروع کردم. نسبت به کتاب “قلعه حیوانات” و “ ۱۹۸۴”، تا اینجای داستان اصلا سیاسی نبود و راستش حرف چندانی برای گفتن نداشت، البته منتظرم کتاب رو تمام کنم بعد قضاوتش کنم. دیروز رفتیم و مدرسه ی منتخب پسرک رو از نزدیک دیدیم. حیاط کوچک و کلاس های تو در تو. چقدر با مدارس زمان ما متفاوت بود. ما...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 19 بهمن 1398 22:58
همه اش فکر می کنم تا این سه هفته آتی بیاد و من نتیجه ی کار رو ببینم روزی صدبار می میرم و زنده می شم. بدحور اعصاب و روانم بهم ریخته است و دل و دماغ هیچ کاری روندارم. من کلا با آدم های جنس خراب و بدذات خیلی مشکل دارم و الان چندماهه هر روز از طرف دوتا از افریده های بدجنس پروردگار خانواده ام مورد نوازش قرار گرفته و همه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 بهمن 1398 18:47
داستان حسنی به مکتب نمی رفت وقتی می رفت جمعه می رفت، حکایت ماست! بعد سالها دوتایی تو تایم ازادمون قصد سینما کردیم و رفتیم که با در بسته ی سینما روبرو شدیم! یعنی تو این مملکت اگر تو مسیحی باشی یهودی باشی یا هر کوفت و زهرماری مجبوری به پای بقیه بسوزی و بسازی!
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 5 بهمن 1398 19:47
حرفی برای گفتن نیست. به همین سادگی!
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 دی 1398 14:54
دوست داشتم همین یکبار رو من دروغ می گفتم و حکومت راست، با ذره ذره ی وجودم دوست داشتم همه ی دنیا اشتباه کرده باشن و اصلا از روی غرض ورزی حرف زده باشن و حرف اینا درست باشه اما ........ خدایا به چی این مملکت دلمون خوش باشه؟ به چی!!!!! تو فقط یه نمونه نام ببر!!!!!!! خدایاااااااااااااا؟ بمیرم برای تک تکتون که ایتقدر...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 19 دی 1398 10:10
طفلی به نام شادی دیر زمانی ست گم شده است. با چشمهای روشن براق، با گیسویی بلند به بلندای آرزو. هرکس از او نشانی دارد ما رو کند خبر. این هم نشان ما: خزر یک سو، خلیج فارس سوی دیگر."شفیعی کدکنی"
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 12 دی 1398 01:59
قبل ازخواب، به رسم هر شبم، رفتم اتاق بچه ها تا لحاف روشون رو چک کنم و بوسه به روی ماهشون بزنم و برگردم بخوابم که دیدم دخترک به حالت بدی رو پاهاش خوابیده اروم جابه جاش کردم که پاهاش درست بشه، تو همون حالت خواب الودگی شدیدش، با چشمهای بسته اش بهم گفت "خیلی دوستت دارم" .... نمی تونم وصف کنم لذت بی اندازه ی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 دی 1398 14:50
دیروز اخرین روز کلاس هامون بود و بعد کلاس فرت و فرت عکس انداختیم و خندیدم. اعتراف می کنم در تمام لحظات از اینکه دیگه ممکنه تا مدتها جمعمون جمع نباشه دلم گرفت. شک ندارم که دلم برای محوطه و کلاس های پر سر و صدامون حتی تنگ می شه. از کل کل کردنها گرفته تا دلداری دادن های بهم. امیدوارم همه مون روز دفاعمون به خوشحالی و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 26 آذر 1398 19:21
ماحصل سه ترم تحصیلی ام، از جمع اوری اطلاعات و مطالب مختلف درسی گرفته تا ویس های استادی که هر جلسه صداش رو ضبط کرده بودم و مطالبش خیلی خیلی برام ارزشمند بود، با سهل انگاری جناب همسر پرید. الان من موندم و یه دنیا غم که رو سینه ام سنگینی می کنه و بغضی که گیر کرده تو گلوم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 آذر 1398 21:38
یکی از اساتید خانمون که اتفاقا افکار مثبتی داره و به برابری حق و حقوق زنان و مردان باور داره کاندید مجلس شده. بهش می گم استاد حیف که پشت دستم رو داغ گذاشتم دیگه رای ندم وگرنه قطعا به خودتون رای می دادم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 آذر 1398 10:21
نصفه شب با صدای گریه اش بیدار شدم. صداش کردم و رفتم تو اتاقش و بغلش کردم. می گم مامان برای چی گریه کردی؟ می گه اخه فکر کردم داری گریه می کنی. بوسش کردم و لحافش رو انداختم روش و دوباره به سان فرشته ها بخواب رفت و من موندم و یه قلب مالامال از حس های خوب.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 آذر 1398 09:44
خب! دومین 18 آذر بدون تو هم اومد. این دومین سالیه که روز تولدت اینقدر از من دوری که حتی نمی تونم گونه هات رو ببوسم. امیدوارم امسال برات یکی از بهترین بهارهای عمرت باشه و روی ارامش رو ببینی و جسمت سلامت و دلت اروم باشه و شاد. دوست دارم قشنگترین خواهر دنیا.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 آذر 1398 14:27
امروز غمگینم. پرت شدم به روزهای کودکی و نوجوانی. به اینکه اگر پدر و مادرم برای اینده ام هدفمند پیش رفته بودن الان چقدر جلوتر بودم. اگر موقعیت مالی شون بهتر بود من الان خیلی وقت بود که ارشدم رو گرفته بودم و به احتمال خیلی بالا حتی دکترام رو. بچه های دهه ی هفتاد کلاس رو کی می بینم با خودم می گم می تونستم تو اون سن تو...