-
«طلوع صحرا»
سهشنبه 10 فروردین 1400 00:15
کتاب “طلوعصحرا” رو خیلی دوست داشتم. یه جمله ای از بچگی توسر واریس بود که باباش بهش گفته بود « تو فرزند من نیستی و نمی دانم از کجا آمده ای» خیلی اون رو ناراحت کرده بود و بعد ۲۰ سال که به باباش رسید ازش پرسید یادته این جمله رو بهم گفتی و اونم گفت اره ولی تو لحن صدای پدرش پشیمونی بود و این دلش رو بعد سالها آروم کرد....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 5 فروردین 1400 01:38
جایی خوندم نوشته بود امسال برای خودتم عیدی گرفتی؟! دیدم هیچ سالی به خودم عیدی ندادم. بعد دو روز بالا و پایین کردن بلاخره رضایت دادم و رفتم بصورت ان لاین چند قلم چیزی که نیاز داشتم رو بعنوان عیدی برای خودم سفارش دادم :)
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 5 فروردین 1400 01:36
اگر می خوای تغییر کنی، عادت های بدت رو ترک کن! روزی هزار بار باید برای خودم تکرار کنم تا تغییر و تحول تو زندگیم جاری بشه :)
-
ادم های نادیده اما تاثیرگذار
دوشنبه 2 فروردین 1400 21:08
یادمه حدودا دو سه سال پیش با وبلاگ دختری ۲۸ ساله اشنا شده بودم که دکترا می خوند و کتابی برای چاپ داشت و کلی تو کارش هم موفق بود و زبان انگلیسیش عالی بود و داشت به طور خوداموز فرانسه می خوند و در کنار تمام این کارها و فعالیت هاش بسیار بسیار کتاب می خوند و من هربار با خوندن پست هاش کلی غبطه می خوردم به این همه مفید...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 اسفند 1399 21:34
و سرانجام بعد از یکسااااااااال پرونده پایان نامه ام به خیر و خوشی بسته شد. این چند هفته اخیر فشار بسیار بسیار بالایی روم بود که فقط دعا می کردم زودتر این روزهای پر از استرس من تموم بشن و من یه نفس راحت بکشم. به قول “شادی” سال ۹۹ با تمام سختی ها و غم و غصه هاش با تمام بالا و پایین هاش، سال فوق العاده ای برام بود و من...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 بهمن 1399 13:24
سالها آرزوم بود روزی که موهام رو دم اسبی بسته ام و بعد دویدن روزانه در حالی که هندزفری تو گوشمه می رسم خونه و یه دوش هل هلکی میگیرم و اماده می شم برای رفتن سرکار تو ماشین از این قهوه اماده ها تو لیوان های یکبار مصرف سفید با طرح سبز میخرم. امروز هنوز ایرانم اما اینکه سرکار گه گاهی از این قهوه های آماده تو لیوان های...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 25 آبان 1399 07:16
گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 آبان 1399 21:21
دومین خوان رو هم بنظرم با موفقیت پشت سر گذاشتم و البته ظرف چند روز آینده مشخص خواهد شد تا چه حد موفق بودم. صادقانه بخوام خودم رو قضاوت کنم از خودم راضی بودم و جلسه ای که در ابتدای امر می رفت که خاتمه یافته تلقی بشه رو به سمت جلسه ی بعد و شانس دوباره هدایت کردم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 آبان 1399 11:09
حال دلم این روزها خوبه. یه امید خوشگلی امده و تو دلم خونه کرده. من به همین دلخوشی های کوچیک و بزرگی که حتی معلوم نیست محقق بشن یا نه زنده ام و همین که روزهام رو با انگیزه یادگیری بیشتر شروع می کنم حال دلم خوبه.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 آبان 1399 21:30
یه تجربه کاری 8 روزه کسب کردم که خیلی برام لذت بخش بود و هر روزش رو با عشق رفتم. کلا چالش رو دوست دارم و ازش استقبال می کنم. یقین دارم یه کار اکازیون با بهترین شرایط منتظر منه :)
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 مهر 1399 00:31
ز عشقت سوختم ای جان کجایی بماندم بی سر و سامان کجایی نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی نه در جان نه برون از جان کجایی
-
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد ...
جمعه 18 مهر 1399 22:21
محمدرضا شجریان برای من مصادف هست با دوران کودکیم وقتی بابا تو ماشین کاست آهنگ هاش رو پلی می کرد و ما هم خواسته ناخواسته باهاش مانوس شدیم و آشنا. بعدها با ربنای قشنگش تو ماه رمضان بارها و بارها افطار کردیم. گذشت و گذشت و رسید به دوران جوانی و با آلبوم "شب، سکوت، کویر" استاد، چه شبهایی رو در فراق یار صبح نکردم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 مهر 1399 00:11
صبح خیلی اتفاقی اهنگی رو روی یه فایل ویدیویی داشتم گوش می کردم که دخترک هم امد و باهم دیدیم. سر جمع ۳۰ ثانیه بیشتر نبود. غروب دوباره به همون ویدیو و همون موزیک تو صفحه ی دیگه ای رسیده بودم که دیدم دخترک دست از بازی کشید و پسرک رو صدا کرد و در مورد مضمون ویدیو براش توضیح داد. با چشمهای گشاد شده داشتم نگاهش می کردم و تو...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 مهر 1399 15:32
باورم نمیشه بعد این همه رفتن و آمدن، کار سند المثنی خواهرم درست شده باشه. به معنی واقعی کلمه وقتی بهم گفتن برو ۱۰ روز دیگه بیا تا سند رو تحویل بگیری خوشحال شدم و تو ماشین اشک شوق ریختم. فکر کن از بهمن ماه ۹۸ هر دو هفته یکبار رفتم فردیس و هربار فقط یه قدم گاها حتی هیچ قدم پیش نرفتم اما باز از رو نرفتم و با دل خون هم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 شهریور 1399 11:55
دو هفته ای هست که دارم سریال خانوادگی زیبای This is usرو می بینم. این چند وقت احساس می کنم به مرز افسردگی شدید نزدیک شدم که درصد بالای وخامت وضع و حالم ناشی از شرایط بحران زده ی کشورم و اوضاع سیاسی و اقتصادی افتضاحش هست که نه می تونی برای فردات برنامه ای بریزی نه می تونی آزادانه ابراز عقیده کنی و نه میتونی دلخوش به...
-
نویدمان را کشتند :((((
شنبه 22 شهریور 1399 20:37
به جز بغض و خشم و نفرت و دردی سنگین و غمی وافر چیزی ندارم که بنویسم ....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 شهریور 1399 14:39
پسر کوچولوی مهربون من امروز رسما سال اول مدرسه اش رو شروع کرد و یه دیدار حضوری خیلی کوچولو با معلم و محیط کلاسش داشت. چهره ی معلمشون خیلی به دلم نشست و امیدوارم معلم با حوصله ای باشه و بچه ها با عشق سر کلاسش باشن و به حرفهاش گوش بدن. فعلا که از فردا کلاس ها بصورت ان لاین شروع می شه تا ببینیم کی وضعیت زرد می شه که...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 شهریور 1399 10:05
کمتر به خاطر دارم برای فیلم یا سریالی از ته دل گریه کرده باشم و مکانیسم دفاعیم تو این مواقع این جمله است که”همه اش فیلمه غصه نخور” اما دیروز برای سریال “vikings” وقتی “لاگرتا”، زن جنگجوی دوست داشتنی مهربونم رو کشتن مثل ابر بهار گریه کردم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 6 شهریور 1399 17:52
هربار که کلاس می رم و اطلاعاتم رو به روز میکنم و چیزهای جدیدی یاد می گیرم و تو جواب دادن به سوالهای اساتید مشارکت می کنم، حال دلم حسابی خوب می شه.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 شهریور 1399 11:33
یه سفره دو روزه به شمال داشتیم که برای تغییر روحیه خودمون و بچه ها عالی بود. دخترک برای اولین بار وارد استخر شد و به طرز باور نکردنی جسور بود و بی پروا و به کمک بازو بندهاش و همراهی من یا پدرش تو قسمت عمیق هم امد و اصلا ترس از آب و شنا نداشت. برعکس برادرش که شخصیت محافظه کاری داره و سخت با ترسش کنار می یاد اما اصلا...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 مرداد 1399 20:17
اعتراف می کنم بالای یکماه هست که کلاس های ان لاین هرروزه ی بچه ها که قشنگ روزی پنج ساعت از وقتم رو می گیره و حتما باید این تایم رو کنارشون باشم تا از عهده کلاس و ساخت کاردستی هاشون بربیان، باعث شده فعلا رزومه فرستادن برای شرکتها رو تعطیل کنم تا ببینم در اینده با برگشتن به روال عادی زندگی هامون چه اتفاق های خوبی...
-
“خلایق هرچه لایق”
پنجشنبه 9 مرداد 1399 10:58
سه سال پیش شرکت قبلی خودش بهم زنگ زد و گفت بیا برامون کار کن با شرایطت کنار می یایم. رفتم و بعد پنج روز فهمیدم پیشنهاد حقوقی که داده بودم نسبت به حجم کار و وظایفم خیلی پایین بوده و گفتم یا حقوقم رو بالا ببرید یا تا هنوز کار به صورت جدی شروع نشده همکاریمون رو تموم کنیم و قبول نکرد و تموم کردیم. دقیقا همزمان با من یکی...
-
تولدانه
سهشنبه 31 تیر 1399 01:25
از انجایی که یه مادر ۲۴ ساعته است و مثل خیلی از مامان های این مدلی دلش ساعت هایی رو می خواد که فقط برای خودش باشه، فکر کردم شاید دلچسب ترین هدیه تولدش، داشتن چند ساعت آزاد و یه گشت وگذار کوچولو باشه. این شد که سه هفته مونده به تولدش با همسرش هماهنگ کردیم که بتونه روز موعود مرخصی بگیره و در کنار بچه ها باشه. از طرفی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 تیر 1399 02:12
هرقدر فکر می کنم واقعا یادم نمی یاد اخرین باری که کوه بودم دقیقا کی بوده. امروز با یار دبستانی طبق برنامه از قبل تنظیم شده رفتیم دم خونه دوست و در اوج ناباوری دستش رو گرفتیم و کشوندیمش درکه و تولدش رو بر روی دامنه ی کوه سه نفری جشن گرفتیم. اون چند ساعت فارغ از هیاهوی زندگی و بچه ها و ترس از کرونا و ماسک و الکل بود و...
-
دلم پرواز میخواد
پنجشنبه 26 تیر 1399 01:23
احساس میکنم سالهاست که تو یه قفس طلایی گیر افتادم و امکان فرارم نیست. برای پرواز پرهام چیده شده. دلم خیلی چیزها می خواد که با شرایط فعلی که دارم امکان پذیر نیست و مثل همیشه این منم که دارم از خواستههام می گذرم. ناشکری نمیکنم اما واقعا دلم برای خود آزادم تنگ شده. منی که از ۱۶ سالگی تو دنیایی از مسیولیتهای ریز و...
-
مسابقه برد برد :))
پنجشنبه 19 تیر 1399 01:32
بعد از دوماه که سامانه دانشگاه ایراد داشت و نمی شد وارد پورتال شد امشب موفق شدم وارد وضعیت مالی ام بشم و ببینم برای سومین ترم متوالی ممتاز علمی شدم. ای کارفرمایی که دنبال کار می گردی من حروووووم شدم بیا وزودتر من رو پیدا کن تا هم تو به مراد دل برسی و هم من :)))
-
“خالکوب آشویتس”
یکشنبه 15 تیر 1399 00:04
کتاب” خالکوب آشویتس” بر اساس داستان واقعی نوشته شده است. در زمان جنگ جهانی دوم، لالی سوکولوف، یکی از هزاران زندانی اردوگاه آشویتس است که وظیفه خالکوبی شماره بر ساعد تازه واردان به اوسپرده می شود. گیتا یکی از صدها زندانی ایستاده در صف خالکوبی است. عشق در یک نگاه اتفاق می افتد و رنگی دیگر به این ماجرای هولناک می دهد....
-
من با داشتن شماها خوشبخت ترینم
دوشنبه 9 تیر 1399 02:00
تو اتاقم هستم و سخت درگیر هماهنگی کلاس های ان لاین بچه ها با مادرها که پسرک می یاد و می گه مامان نمی یای بیرون؟ نگاهی به ساعت می ندازم و می بینم ساعت از نه شب گذشته و وقت شام بچه هاست بلند می شم که برم اشپزخونه صدای همسر رومی شنوم می گه پفک خریدم تا می یام بگم بعد شام صدای دخترک می یاد که داد می زنه تولدت مبارک و...
-
دوست قشنگ من سلام
دوشنبه 9 تیر 1399 01:41
فکر کن یکسال پیش خیلی اتفاقی با وبلاگ دختری اشنا می شی که هرقدر نوشته هاش رومی خونی لذت می بری از نوشته هاش، انتقاداتش، دیدگاه سیاسیش و بلافاصله تو کانالش جوین می شی و هرروز بروزترین خبرها رو تو کانالش می بینی که خیلی سر بسته اشاره ای به اصل داستان کرده و کنجکاو می شی بری ته و توش رو در بیاری تا متوجه قضیه بشی....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 4 تیر 1399 21:56
کتاب پی دی اف شده” حالا خودم حرف می زنم” ثریا اسفندیاری، همسر دوم محمدرضا شاه رو امروز خوندم. واقعا به خوندن کتابهای تاریخی علاقمند هستم و با سرعت بالایی تمومشون می کنم. باید بگردم یه کتاب تاریخی درست و درمان پیدا کنم و این چند وقت باهاش مشغول باشم.