-
74
یکشنبه 9 خرداد 1395 10:56
دیروز دخترکم در پایان هفته ی پنجم و آغاز هفته ی ششم زندگی اش، لبخند آگاهانه اش را به جانم هدیه کرد و من از دیروز مدام منتظر فرصت مناسبم که خم شوم برروی صورتش و با دست گذاشتم برروی پشت لب و چانه اش خنده های نقلی اش رو تماشا کنم و حظ دنیا را ببرم.
-
73
شنبه 8 خرداد 1395 00:31
بعد از سیزده سال، دیروز غول ترس از شکست را با کمک مهربان همسر، شکست دادم و سر کنکور ارشد حاضر شدم. در طول آزمون افسوس می خوردم که چرا حتی به قدر ده درصد آماده نیامدم و برگه ام را تقریبا سفید تحویل دادم، اما به خودم قول دادم برای سال آینده حتما در حد توان و امکان بخوانم و امید که قبول شوم. دیروز خیلی اتفاقی آویز مرغ...
-
72
پنجشنبه 6 خرداد 1395 01:13
می دانم که از اول خودم خواستم و حالا بعد از گذشت یکماه و رسیدن به آنچه می خواستم با یادآوریش اشکی گرم برروی گونه هایم می نشیند. حس گناه دارم و از طرفی می دانم اگر بازهم برگردم به روز اول انتخابم همینی می بود که کردم. اما چه کنم که دلم تنگ می شود برای شنیدن آوای قورت قورتش و حس رضایت در چهره و چشمان نیمه بسته اش ...
-
71
چهارشنبه 5 خرداد 1395 12:48
تو تعبیر رویای نادیده ای تو نوری که بر سایه تابیده ای تو یک آسمان بخشش بی طلب تو بر خاک تردید باریده ای .... مرا با نگاهت به رویا ببر مرا تا تماشای فردا ببر دلم قطره ای بی تپش در سراب مرا تا تکاپوی دریا ببر ..... عزیز دل، مهربان همسرم، پدر فرزندانم، سالروز میلادت بر تو و بر ما مبارک. ممنون که با به دنیا آمدنت دنیای ما...
-
70
سهشنبه 4 خرداد 1395 15:03
دخترکمان امروز یکماهه شد و رسما دوره ی نوزادیش را پشت سر گذاشت.
-
69
دوشنبه 3 خرداد 1395 14:00
به راستی که داشتن دو کودک با اختلاف سنی کم تا از آب و گل در آمدن فرزند کوچکتر کاری بس سخت و دشوار است. اما اعتراف می کنم گاهی نیز شیرین است. همین که می بینی خداوند در وجودت چه توانی نهفته است که بدون عصبانی شدن و از کوره در رفتن همزمان خواسته های پسرکت را اجابت می کنی و در کنارش نیازهای دخترک را. همین که همسری داری که...
-
68
پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 14:31
نمی دانم چرا روزه ی سکوت گرفته ام. می توانم از این روزها کلی حرف بزنم، از روند رشد دخترک و رابطه ی شیرین پسرک با خواهرش. از دغدغه های این روزهایم، از جابجایی آتی خانه مان گرفته، تا قراردادهای کاری مان که آنجور که باید پیش نمی روند و من این روزها علاوه بر بی خوابی، بی حوصله ام. اعتراف می کنم داشتن دو کودک با اختلاف سنی...
-
67
شنبه 25 اردیبهشت 1395 13:08
21 روز از آمدنت به جمعمون می گذره. 21 روزه که شب تا صبح بیداری و صبح تا شب خواب. اینقدر کوچولو و نحیفی که آدم نمی دونه در برابر این همه عجز و ناتوانی و ظرافت در برابر بی خوابی های پی در پی، جز لبخند و آرامش زبان به چی باز کنه. برادر کوچولوت خیلی دوستت داره و وقت و بی وقت برروی پیشانی و لپ هات بوسه می زنه و پتو و کریر...
-
66
چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395 23:28
کمی مشکل پیدا کرده ام با تفکر خودم یا آن دیگری که می گوید عاشق همسرش است اما حاضر نیست بخاطر همسرش که پیاز خام دوست ندارد، آن را از زنجیره ی غذای اش، خصوصا شبها که بلاخره در کنار هم همبستر هستند و بوی دهان پیاز خورده اش آن دیگری را که پیاز نخورده و آن را دوست ندارد آزار می دهد، حذف کند. نمی دانم شاید طرز فکر من اشتباه...
-
65
سهشنبه 21 اردیبهشت 1395 13:18
داشتیم صحبت می کردیم در مورد روزی که بچه ها می روند سر خانه و زندگیشان و من می مانم و او، اینکه آیا قرار است آخرهای هفته چشم انتطار سرزدن فرزندانمان باشیم یا لیلی مجنون وار برای خودمان برنامه ی سفر و گشت و گذار خواهیم چید. در نهایت تصمیم گرفتیم به تلافی این روزها و سال های قرنطینه شدن در منزل راه دوم را پیش بگیریم و...
-
64
سهشنبه 21 اردیبهشت 1395 02:24
بعد سالهااااا دلم می خواست با خواهری بروم خیابان ولیعصر را بالا و پایین کنم و یک دل سیررررر خیابانگردی کنم، اما با وجود حاضر شدن و وعده ی خرید آنچه از قبل قولش را داده بودیم افاقه نکرد و پسرک نگذاشت به خواسته ام برسم.
-
63
پنجشنبه 16 اردیبهشت 1395 22:47
با شنیدن برخی اتفاق ها نادم می شوم از نوع نگرشم نسبت به دخترک، قبل به دنیا آمدنش. اینکه چقدر سلامتی جسم و روح، ارجح است به هوش بالا و زیبایی خیره کننده. آشنایی دوقلوهایش بواسطه ی بدنیا آمدن یک هفته بعد از هفت ماهگی، از بدو تولد بیمارستان هستن و بعد نزدیک به دوماه بستری، دکتر بتازگی به آنها گفته است که دوتا مردمک چشم...
-
62
سهشنبه 14 اردیبهشت 1395 21:49
دیروز دهمین روز تولد دخترکم بود و خواهری و مامان و مادرهمسر کم کمک بارشون رو بستن و رفتن. لحظه ی خداحافظی با مامان خیلی سخت بود که گریه کرد و بهم گفت ببخشید کاری نکردم. در حالی که بیشتربار این ده روز خونه و زندگیم به روی دوشش بود و با اون کمردردش برام از جونش مایه گذاشت. هربار که یاد اشک ریختنش می افتم حالم خراب می...
-
61
پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395 23:46
بلاخره دخترک شیرینمان بعد ساعتها معطلی در بیمارستان و بلوک زایمان، بعلت بیمار اورژانسی دکترم، ساعت ۱۱:۳۵ دقیقه روز چهارم اردیبهشت ماه، پای به عرصه ی گیتی گذاشت. اعتراف می کنم روز بسیار سخت و خسته کننده ای بود. از شش صبح حاضر و آماده در بیمارستان بودیم و منتظر پذیرش و کارهای اولیه بستری شدن که متوجه شدیم عمل من به...
-
60
شنبه 4 اردیبهشت 1395 00:26
هفت سال پیش در چنین روزی من و تو بعد از پنج سال جدال نابرابر و کلی بالا و پایین شدن و زخم خوردن و زخم زدن، بلاخره قسمت هم شدیم. فکرشم نمی کردم روزی روزگاری در آستانه ی فوت کردن هفتمین شمع سالگرد ازدواجمون یه کوچولوی دیگه به جمعمون اضافه شده باشه و میلادش مصادف باشه با روز بهم رسیدن ما. امیدوارم با اومدن دخترکمون عشق و...
-
59
شنبه 4 اردیبهشت 1395 00:12
خوب بلاخره رسیدیم به روز موعود. 38 هفته و 4 روز مهمون وجودم بودی و شماره ی معکوس برای به آغوش گرفتن و بوییدنت شروع شده. امیدوارم بتونم مادر خوبی برات باشم و به کمک بابای مهربونت کاری کنیم که خاطرات خوب و خوشی از دوران کودکی تو و برادرت، براتون بجای بمونه. عزیزم تو این واپسین لحظه های رسیدن به تو، سلامتی و خوشبختی و...
-
58
پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 12:19
بسی بسیااااار خرسندم از اینکه مجبور نشدم با این شرایط در جمعی حاضر شوم که مدام معذب باشم و لعن و نفرین بفرستم به خودم که چرا در معذوریت اخلاقی قرار گرفته ام و علیرغم میل باطنیم آماده ام. البته که دوست نداشتم حال مادر دوستمان بد شود و آمدنش به تهران به این خاطر کنسل شود و من مجبور نباشم همراهی اش کنم.
-
57
پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 00:48
امسال بر عکس شش سال گذشته، روز پدر برایم روزی است مثل روزهای دیگر. نمی دانم شاید رفتار سرد اخیرت موجب این حالم باشد. هیچگاه نفهمیدم پناه بردن به آغوش پدر یعنی چه، بوسه های پر مهر پدرانه چه طعمی دارد و تکیه گاهش چه رنگی است. هیچگاه لمس نکردم نوازش های پدرانه را که خیلی ازدخترها تجربه اش کردند و برای من لمسی است ناآشنا....
-
56
دوشنبه 30 فروردین 1395 12:12
کلافه ام. هرقدر بیشتر به تاریخ زایمان نزدیکتر می شویم، بیشتر از قبل احساس سر درگمی می کنم. جاافتادن اسمم از بیمه تکمیلی، عروسی برادر، مهمانانی که قرار است از زنجان بیایند و دو روز قبل از زایمان منزلمان باشند، خواهر و کوچولویش، ده روز زمین گیر شدنم، تنها ماندن پسرک، بهانه گیری های احتمالیش برای یکروز و نیم ندیدنم، نبود...
-
55
یکشنبه 29 فروردین 1395 11:56
بسیار خسته ام. استخوان درد دارم و کوفتگی بدن. تا ساعت شش و نیم صبح بیدار بودیم و بار هرساز پسرک می رقصیدم تا بلکه بخوابد. فکر می کنم شب بیداری دیشب پیشوازی بود از شب بیداری های آتی.
-
54
شنبه 28 فروردین 1395 00:06
خدای عزیزم لطفا لطفا لطفا فرزند سالمی به من عطا کن! اعتراف می کنم همزمان با از سر گذراندن روزهای پایانی، فقط و فقط نگران سلامتیش هستم و بس. می دانم بنده ناسپاسی بوده ام در ارتباط با فرزند دوم و چه روزها و شب هایی که گریه نکرده ام از برای داشتنش، حالا که مرا لایق مادری دوباره دانستی، لطفا لطفا با ناسالم بودنش مرا...
-
53
پنجشنبه 26 فروردین 1395 11:27
گاهی فکر می کنم شاید بواسطه ی سخت گیری های که تو عالم بچه گی و نوجوانی و جوانی بهم شده، سعی می کنم خیلی به پسرک بکن نکن، نکنم. گاهی در سکوت و خلوت ذهنم به سخت گیری های بی حاصل پدر که فقط ایام نوجوانی و جوانی را به کامم تلخ کرد، می گذرد. کاش برای پسرک و دخترکمان خاطرات روزهای کودکی خوشی به جای بگذاریم، تا وقتی بزرگ شدن...
-
52
چهارشنبه 25 فروردین 1395 10:15
بازهم یک صبح بارانی دیگر از راه رسید و من کنج خانه لم داده ام و سهمم از این هوای زیبا و ملس بهاری، چیزی بیشتر از دید زدن از پنجره ی خانه نیست.
-
51
دوشنبه 23 فروردین 1395 13:15
کاش زنگ نمی زدم و نمی فهمیدم کجاست ...اعصابم خرده! خدایی خیلی دختر کم توقعیم. کاش یکم قدرم رو می دونستن!!! اصلا اگر قرار بود اینقدرم تنهام بگذارن چرا من رو آوردن به این دنیا؟!!!!! مگه من براشون دعوتنامه فرستاده بودم؟
-
50
یکشنبه 22 فروردین 1395 12:10
وقتی روزت رو با یه دنیا غم شروع می کنی، دیگه کنترل اشکات که بی محابا رو صورتت جاری می شن، تحت کنترل خودت نیست ...
-
49
یکشنبه 22 فروردین 1395 01:12
اعصابم خرد شد وقتی در جواب پرسشم و رضایت از ادامه دادن کارش همزمان با بچه داری، پاسخ داد که اگر خانه ای داشتن و فشار زندگی نبود، انتخاب اولش حتما ماندن در خانه و گذراندن اوقات بیشتر با فرزندش می بود. گاهی برحسب عادت فراموش می کنیم داشته هایمان را که شاید برای دیگری آرزوست و رویا. تمام تمرکزمان بر روی نداشته هایمان است...
-
48
شنبه 21 فروردین 1395 12:37
هرچند سخت، هرچند طاقت فرسا، اما خوشحالم که در تمام روزها و لحظات این بیست و هفت ماهی که گذشت، من و پدرت کنارت بودیم و هیچ گاه تنهایت نگذاشتیم، می دانم نه مهد، نه پرستار و نه حتی بودن در کنار مادربزرگ و عمه و خاله نمی توانست توجهی که لازمه ی سن ات باشد را تامین کند و تربیتی یکدست آن گونه که من و پدرت دوست داشتیم و...
-
47
شنبه 21 فروردین 1395 12:10
ان شالله اگر همه چیز طبق برنامه پیش برود و مورد خاصی پیش نیاید دو هفته ی دیگر این موقع ها تو را در آغوشم گذاشته اند. سخت در حساب و کتاب گذر ثانیه ها و دقایق هستم برای اتمام این دوره و شروع آن دوره ی سختتر.
-
46
چهارشنبه 18 فروردین 1395 11:55
حس آدم های تازه مهاجرت کرده را دارم. اینکه تنهایند و فقط خودشان هستند و خانواده ی کوچک اشان، اینکه کسی نیست تا با آنها هم کلام شوند، صبح ها بروند پیاده روی، عصرها باهم چای و کیکی نوش جان کنند و در مورد سیاست های روز کشورشان و یا کشوری که به آن پناه برده اند حرف و سخنی بزنند. نمی دانم از اثرات بالا پایین شدن هورمون ها...
-
45
دوشنبه 16 فروردین 1395 15:45
تا کوچکترین فرصتی پیدا می کنم برای فکر کردن، تمام ذهنم معطوف می شود به روزهایی که قرار است دخترک به خانواده ی سه نفرمان اضافه شود. آینده برایم پر است از علامت سوال و چگونه بزرگ کردن فرزندانم آن هم دست تنها. البته که مهربان همسر همیشه همراهم بوده و هست، اما زمان هایی که سرکار است ، فقط من هستم و من و دو فرزند کوچک با...