-
51
دوشنبه 23 فروردین 1395 13:15
کاش زنگ نمی زدم و نمی فهمیدم کجاست ...اعصابم خرده! خدایی خیلی دختر کم توقعیم. کاش یکم قدرم رو می دونستن!!! اصلا اگر قرار بود اینقدرم تنهام بگذارن چرا من رو آوردن به این دنیا؟!!!!! مگه من براشون دعوتنامه فرستاده بودم؟
-
50
یکشنبه 22 فروردین 1395 12:10
وقتی روزت رو با یه دنیا غم شروع می کنی، دیگه کنترل اشکات که بی محابا رو صورتت جاری می شن، تحت کنترل خودت نیست ...
-
49
یکشنبه 22 فروردین 1395 01:12
اعصابم خرد شد وقتی در جواب پرسشم و رضایت از ادامه دادن کارش همزمان با بچه داری، پاسخ داد که اگر خانه ای داشتن و فشار زندگی نبود، انتخاب اولش حتما ماندن در خانه و گذراندن اوقات بیشتر با فرزندش می بود. گاهی برحسب عادت فراموش می کنیم داشته هایمان را که شاید برای دیگری آرزوست و رویا. تمام تمرکزمان بر روی نداشته هایمان است...
-
48
شنبه 21 فروردین 1395 12:37
هرچند سخت، هرچند طاقت فرسا، اما خوشحالم که در تمام روزها و لحظات این بیست و هفت ماهی که گذشت، من و پدرت کنارت بودیم و هیچ گاه تنهایت نگذاشتیم، می دانم نه مهد، نه پرستار و نه حتی بودن در کنار مادربزرگ و عمه و خاله نمی توانست توجهی که لازمه ی سن ات باشد را تامین کند و تربیتی یکدست آن گونه که من و پدرت دوست داشتیم و...
-
47
شنبه 21 فروردین 1395 12:10
ان شالله اگر همه چیز طبق برنامه پیش برود و مورد خاصی پیش نیاید دو هفته ی دیگر این موقع ها تو را در آغوشم گذاشته اند. سخت در حساب و کتاب گذر ثانیه ها و دقایق هستم برای اتمام این دوره و شروع آن دوره ی سختتر.
-
46
چهارشنبه 18 فروردین 1395 11:55
حس آدم های تازه مهاجرت کرده را دارم. اینکه تنهایند و فقط خودشان هستند و خانواده ی کوچک اشان، اینکه کسی نیست تا با آنها هم کلام شوند، صبح ها بروند پیاده روی، عصرها باهم چای و کیکی نوش جان کنند و در مورد سیاست های روز کشورشان و یا کشوری که به آن پناه برده اند حرف و سخنی بزنند. نمی دانم از اثرات بالا پایین شدن هورمون ها...
-
45
دوشنبه 16 فروردین 1395 15:45
تا کوچکترین فرصتی پیدا می کنم برای فکر کردن، تمام ذهنم معطوف می شود به روزهایی که قرار است دخترک به خانواده ی سه نفرمان اضافه شود. آینده برایم پر است از علامت سوال و چگونه بزرگ کردن فرزندانم آن هم دست تنها. البته که مهربان همسر همیشه همراهم بوده و هست، اما زمان هایی که سرکار است ، فقط من هستم و من و دو فرزند کوچک با...
-
44
دوشنبه 16 فروردین 1395 00:01
دوست ندارم اینقدری پیر شوم که یارای انجام بدیهی ترین نیازهایم را نداشته باشم و محتاج همسر و فرزندانم باشم. می دانم همسرم تا آن زمان پیر است و توان انجام امورات خودش را هم به سختی دارد و فرزندانم هریک سر زندگی خودشان هستن و چه بسا خارج از ایران، پس خواهش می کنم اگر تقدیرم عمر کردن تا کهولت سالی بود، مرا به سرای...
-
43
سهشنبه 10 فروردین 1395 13:47
از دیشب تا حالا که باهاش حرف زدم،آشفته ام. ناراحتم از اینکه اونقدر با من احساس صمیمیت کرد و چیزهایی رو گفت که ای کاش نمی گفت. کاش نمی دونستم روابطش با همسرش سرد شده و الان مدتیه با یکی از همکارهاش دوست شده و داره کمبود محبتی رو که از جانب همسر داره با اون پر می کنه. کاش می تونستم بهش بگم مردی که ادعا می کنه از همسرش...
-
42
یکشنبه 8 فروردین 1395 10:54
یکی از قشنگترین حس و حال های این روزهای من این است که شیرین پسرکم را با نام و جانم صدا کنم و او هم در جوابم بگوید " جونم"
-
41
سهشنبه 3 فروردین 1395 00:05
باشه اگر تو اینجوری آروم می شی مرا بس. اولش خیلی بغض داشتم و اصلا نمی تونستم در موردش حرف بزنم. اما الان آرومم و ناراحت نیست بخاطر واکنشت نسبت به خودم توی جمع. فکر کنم کم کمک دارم بزرگ می شم.
-
40
یکشنبه 1 فروردین 1395 03:15
خانه ام دقیقا همین الان الان که چند ساعتی بیشتر به تحویل سال جدید نمانده است بلاخره تکانده شد. امیدوارم سالی که پیشرو داریم سالی سرشار از سلامتی و دل خوش و خیر و برکت برای تک تکمان باشد. سال 94 برای من، با وجو ضررهای مالی که دادیم، سال خوبی بود. در کنار مهربان همسر و شیرین پسرم روزها و لحظه های خوشی را سپری کردم و...
-
39
پنجشنبه 27 اسفند 1394 23:46
عزیز دل، ممنونم که هستی و در این روزهای کم تحرکی و سنگینی و ناتوانی، کنارمی و هرکاری می کنی که دغدغه ای نداشته باشم. ممنونم که نهایت سعیت را می کنی تا همه جوره من را حمایت کنی. داشتن تو بالاترین و نابترین هدیه ای است که از خدا گرفتم. از صمیم قلبم برایت سلامتی و شادی و خیر و برکت و هرآنچه از ته دل تمنا داری، آرزومندم....
-
38
پنجشنبه 27 اسفند 1394 23:27
این دومین خبر تلخی است که در طی دوران بارداری ام می شنوم. اولی دوستم بود که در هفته ی 26 پاره ی تنش را از دست داد و دومی همسر یکی از اقوام نزدیک که در هفته ی 21 فرزند دو هفته مرده در شکمش را سقط کرد. نمی دانم آیا روزی فراموش خواهند کرد این داغ را یا تا پایان عمر حسرتی جانکاه بر دل شان می ماند.
-
37
پنجشنبه 27 اسفند 1394 15:04
دقت کردم روزهایی که بیشتر نگاهت می کنم و گرمتر از قبل به آغوش می فشارمت و بیشتر دل به دل کارهایت می دهم، محبتت نسبت به من بسیارعیانتر می شود. امشب هنگام خواب برای اولین بار از من تقلید کردی و دست گرمت را بروی شانه ام انداختی و به همین شکل پلک های شفافت سنگین شد و به خواب ناز رفتی و من صدبار بیشتر از پیش احساس خوشبختی...
-
36
چهارشنبه 26 اسفند 1394 20:05
چقدر دلم می خواست جای کارمندهایی بودم که امروز از آخرین روزکاریشون تو اداره و شرکتشون چیلیک چیلیک عکس یادگاری می ندازن و خوشحالند از دو هفته تعطیلات پیشرو. پ.ن. اعتراف می کنم این روزها با بزرگتر شدن پسرکم و شیرین زبانی هایش، دلم ضعف می رود از بودن در کنارش و روزی صدبار می بوسمش و می بویمش و می چلانمش و خدا رو شکر می...
-
35
سهشنبه 25 اسفند 1394 19:11
دست خودم نیست اما هربار دختران همسایه پایینی مان با دخترهایشان، می آیند منزل پدر و مناسبت های مختلفشان را باهم و در کنار هم جشن می گیرند، دلم می گیرد و نداشته هایم، حسرت های مانده بر دلم رخ می نمایند. چقدر دوست داشتم من جای آنها بودم و فرت و فرت هفته ای دو سه روز حداقل، منزل پدری چتر می انداختم فارغ از بچه داری کارهای...
-
34
سهشنبه 25 اسفند 1394 15:47
ساعت از پنج بعدازظهر هم گذشته بود و آخرین خرده ترکشهای بجای مانده از جابجایی اتاق خواب مانده بود که آیفون منزل به صدا در آمد و در کمال ناباوری خواهری بود که ده دقیقه بعدش لباس کار پوشیده آشپزخانه ام را می تکاند. چقدر خواهر داشتن خوب است، چقدر وجود پرمهرش زندگی را زیباتر می کند و من تا چه حد مدیون وجود نازنینش هستم و...
-
33
شنبه 22 اسفند 1394 21:15
یعنی اگر دست من بود و امکانش، دلم می خواست حاضر شدن سر عقدت رو هم بپیچونم و نیام. دلم می خواد هرچه زودتر دو اردیبهشت بیاد و بره و من به روال سابق زندگیم برگردم و اینقدر مجبور نباشم به صداهای نارحت کننده ی ذهنم و خاطرات تلخ گذشته فکر کنم. حالا هزاری هم خواهری بیاد و بگه کینه و کدورت رو بگذار کنار و تو خوبی کن. خسته شدم...
-
32
چهارشنبه 19 اسفند 1394 23:09
عزیز دل مادر، چقدر تو خوبی، چقدر تو پاک و معصومی ، چقدر به قول پدرت فهمیده هستی جان مادر، که به محض دیدن ناراحتی ام از برای نخوردن های مکررت، خودت به کنارم می آیی و با آن زبان شیرین، اما گویایت، به من می گویی ناراحت نباش. آخر چگونه ناراحت نباشم جان شیرینم که گاها در طول روز نه لب به صبحانه ات می زنی، نه ناهارت و نه...
-
31
شنبه 15 اسفند 1394 17:49
پسرک شیرین زبانم یک ماهی هست که دیگر حروف الفبای انگلیسی را به ترتیب با آهنگ می خواند و کلی از صدقه سر کارتون دیدن هایش، واژگان انگلیسی بلد است و علاوه بر آن تا ده نیز می شمارد. شبها با خواندن کتاب داستان به خواب می رود و در طول روز، خواب نیم روزی ندارد. بسیار به نقاشی کشیدن علاقه دارد و جدیدا برای دقایقی به تنهایی با...
-
30
چهارشنبه 12 اسفند 1394 21:59
همیشه دوست داشتم اگر روزی دختردار شدم، خدا بهم یه دختر سالم و زیبا بده، جوری که نشه روش عیب گذاشت، اما الان چند روزه که با دیدن سونوگرافی جدید دخترکم، احساس می کنم تمام کاخ آرزوهام خراب شده. طاقت این رو ندارم که کسی اجزایی از صورت و بدنش رو به سخره بگیره. اینقدر ناراحتم که هربار بهش فکر می کنم، چشمهام پر اشک می شه....
-
29
جمعه 7 اسفند 1394 16:43
چند روزه که مدام سر کوچکترین اشتباهش از کوره در می رم و اونم گریه می کنه و باباش رو می خواد و بعد اینکه می گم بابات خونه نیست آغوش من رو در خواست می کنه. کلا بی اعصاب شدم. می دونم مثل گذشته حوصله اش رو ندارم و انتظار دارم با یکی دوبار تکرار حرفم رو گوش کنه. کاش زودتر این دوره به سلامت تموم بشه. خسته شدم از بس حوصله ی...
-
28
جمعه 7 اسفند 1394 01:15
به طرز وحشتناکی دل نازک شده ام این روزها. طاقت ندارم کسی کاری یا حرفی برخلاف میلم بزند آنوقت اشک هایم خود را محق می دانند برای جاری شدن و باریدن، چه در جمع، چه در خلوت. حتی در اوج تعریف خاطره ای خنده دار همچون دعای عهد خواندن همسر در دوره ی دوستی مان، یک آن در چشم برهم زدنی موجی از بغض و اشک هجوم می آورند بر چهره خسته...
-
27
سهشنبه 4 اسفند 1394 23:11
چند هفته ای می شود که ذهنم آشفته است و روح و روانم آرامش لازمه را ندارند. اینکه تا شهریور که موعد نقل و جابجایی مان از خانه ی کنونی است، می توانیم پای به خانه ی خودمان بگذاریم یا نه؟ اینکه می توانیم کاری کنیم که از جاهای دیگر برای خودمان منبع درآمد داشته باشیم یا نه .... کلا از بعد اقتصادی بسی بسیار زیاد ذهنم درگیر...
-
26
سهشنبه 4 اسفند 1394 00:09
بلاخره وارد هفته ی ۳۰ بارداری شدم. چقدر سخت می گذرن این هفته های سنگین واپسین. دلم لک زده برای خوابیدن و راه رفتن راحت. دلم لک زده برای آسوده به آغوش کشیدن پسرک شیرین زبان این روزهایم .
-
25
یکشنبه 25 بهمن 1394 11:53
چقدر خواهر داشتن، مخصوصا از نوع بزرگتر از خودت خوب است. می توانی هروقت که بخواهی با دعوت یا بی دعوت مهمان خانه اش شوی و چند ساعتی در کنارش از هرآنچه درسر و در دل داری حرف بزنی و او بشنود، بی قضاوت و حتی دخالت. می توانی راحت به او بگویی هوس چه کرده ای و او در چشم برهم زدنی با آن دستپخت معرکه اش درخواستت را اجابت کند و...
-
24
سهشنبه 20 بهمن 1394 21:51
خیلی وقت بود که دلم یه مسافرت درست و حسابی می خواست . بلاخره قسمت شد و دو روزی آمدیم اصفهان و یک شب هتل عباسی ماندیم و کلی عکس های رنگ به رنگ داخل محوطه ی تاریخی هتل و باغش انداختیم. فقط قسمت بسیار آزاردهنده ی سفر، غذا نخوردن های پسرک بود که لب به چیزی نزد و آخر شب زیر چشمانش صورتی مایل به بنفش شده بود و به من ثابت...
-
23
یکشنبه 11 بهمن 1394 10:45
دو روزه که اصلا حوصله ندارم. دلم نمی خواد به صدای درونی خودمم حتی پاسخی بدم. دوست دارم صبح تا شب لم بدم روی مبل پذیرایی و با هیچ کس حرف نزنم. خسته ام از این روزها و لحظه های بی خود و بی ثمر. دلم برای خودم می سوزه، دیگه چیزی ازم باقی نمونده.
-
22
جمعه 9 بهمن 1394 23:30
فدای مهربونترین بابا و همسر دنیا بشم من که علی رغم خستگی ناشی از رفتن به باشگاه، یکساعته تمامه که با حوصله و صبر داره برای پسرک شیرین و فراری از خوابش، انواع و اقسام قصه های دنیا رو سر هم می کنه بلکه این طفل گریز پای، چشمهای خوشگلش رو روی هم بگذاره و بخوابه. خوش به حال من و پسرک و دخترکمان که چون توئی داریم عزیز دل...