-
35
سهشنبه 25 اسفند 1394 19:11
دست خودم نیست اما هربار دختران همسایه پایینی مان با دخترهایشان، می آیند منزل پدر و مناسبت های مختلفشان را باهم و در کنار هم جشن می گیرند، دلم می گیرد و نداشته هایم، حسرت های مانده بر دلم رخ می نمایند. چقدر دوست داشتم من جای آنها بودم و فرت و فرت هفته ای دو سه روز حداقل، منزل پدری چتر می انداختم فارغ از بچه داری کارهای...
-
34
سهشنبه 25 اسفند 1394 15:47
ساعت از پنج بعدازظهر هم گذشته بود و آخرین خرده ترکشهای بجای مانده از جابجایی اتاق خواب مانده بود که آیفون منزل به صدا در آمد و در کمال ناباوری خواهری بود که ده دقیقه بعدش لباس کار پوشیده آشپزخانه ام را می تکاند. چقدر خواهر داشتن خوب است، چقدر وجود پرمهرش زندگی را زیباتر می کند و من تا چه حد مدیون وجود نازنینش هستم و...
-
33
شنبه 22 اسفند 1394 21:15
یعنی اگر دست من بود و امکانش، دلم می خواست حاضر شدن سر عقدت رو هم بپیچونم و نیام. دلم می خواد هرچه زودتر دو اردیبهشت بیاد و بره و من به روال سابق زندگیم برگردم و اینقدر مجبور نباشم به صداهای نارحت کننده ی ذهنم و خاطرات تلخ گذشته فکر کنم. حالا هزاری هم خواهری بیاد و بگه کینه و کدورت رو بگذار کنار و تو خوبی کن. خسته شدم...
-
32
چهارشنبه 19 اسفند 1394 23:09
عزیز دل مادر، چقدر تو خوبی، چقدر تو پاک و معصومی ، چقدر به قول پدرت فهمیده هستی جان مادر، که به محض دیدن ناراحتی ام از برای نخوردن های مکررت، خودت به کنارم می آیی و با آن زبان شیرین، اما گویایت، به من می گویی ناراحت نباش. آخر چگونه ناراحت نباشم جان شیرینم که گاها در طول روز نه لب به صبحانه ات می زنی، نه ناهارت و نه...
-
31
شنبه 15 اسفند 1394 17:49
پسرک شیرین زبانم یک ماهی هست که دیگر حروف الفبای انگلیسی را به ترتیب با آهنگ می خواند و کلی از صدقه سر کارتون دیدن هایش، واژگان انگلیسی بلد است و علاوه بر آن تا ده نیز می شمارد. شبها با خواندن کتاب داستان به خواب می رود و در طول روز، خواب نیم روزی ندارد. بسیار به نقاشی کشیدن علاقه دارد و جدیدا برای دقایقی به تنهایی با...
-
30
چهارشنبه 12 اسفند 1394 21:59
همیشه دوست داشتم اگر روزی دختردار شدم، خدا بهم یه دختر سالم و زیبا بده، جوری که نشه روش عیب گذاشت، اما الان چند روزه که با دیدن سونوگرافی جدید دخترکم، احساس می کنم تمام کاخ آرزوهام خراب شده. طاقت این رو ندارم که کسی اجزایی از صورت و بدنش رو به سخره بگیره. اینقدر ناراحتم که هربار بهش فکر می کنم، چشمهام پر اشک می شه....
-
29
جمعه 7 اسفند 1394 16:43
چند روزه که مدام سر کوچکترین اشتباهش از کوره در می رم و اونم گریه می کنه و باباش رو می خواد و بعد اینکه می گم بابات خونه نیست آغوش من رو در خواست می کنه. کلا بی اعصاب شدم. می دونم مثل گذشته حوصله اش رو ندارم و انتظار دارم با یکی دوبار تکرار حرفم رو گوش کنه. کاش زودتر این دوره به سلامت تموم بشه. خسته شدم از بس حوصله ی...
-
28
جمعه 7 اسفند 1394 01:15
به طرز وحشتناکی دل نازک شده ام این روزها. طاقت ندارم کسی کاری یا حرفی برخلاف میلم بزند آنوقت اشک هایم خود را محق می دانند برای جاری شدن و باریدن، چه در جمع، چه در خلوت. حتی در اوج تعریف خاطره ای خنده دار همچون دعای عهد خواندن همسر در دوره ی دوستی مان، یک آن در چشم برهم زدنی موجی از بغض و اشک هجوم می آورند بر چهره خسته...
-
27
سهشنبه 4 اسفند 1394 23:11
چند هفته ای می شود که ذهنم آشفته است و روح و روانم آرامش لازمه را ندارند. اینکه تا شهریور که موعد نقل و جابجایی مان از خانه ی کنونی است، می توانیم پای به خانه ی خودمان بگذاریم یا نه؟ اینکه می توانیم کاری کنیم که از جاهای دیگر برای خودمان منبع درآمد داشته باشیم یا نه .... کلا از بعد اقتصادی بسی بسیار زیاد ذهنم درگیر...
-
26
سهشنبه 4 اسفند 1394 00:09
بلاخره وارد هفته ی ۳۰ بارداری شدم. چقدر سخت می گذرن این هفته های سنگین واپسین. دلم لک زده برای خوابیدن و راه رفتن راحت. دلم لک زده برای آسوده به آغوش کشیدن پسرک شیرین زبان این روزهایم .
-
25
یکشنبه 25 بهمن 1394 11:53
چقدر خواهر داشتن، مخصوصا از نوع بزرگتر از خودت خوب است. می توانی هروقت که بخواهی با دعوت یا بی دعوت مهمان خانه اش شوی و چند ساعتی در کنارش از هرآنچه درسر و در دل داری حرف بزنی و او بشنود، بی قضاوت و حتی دخالت. می توانی راحت به او بگویی هوس چه کرده ای و او در چشم برهم زدنی با آن دستپخت معرکه اش درخواستت را اجابت کند و...
-
24
سهشنبه 20 بهمن 1394 21:51
خیلی وقت بود که دلم یه مسافرت درست و حسابی می خواست . بلاخره قسمت شد و دو روزی آمدیم اصفهان و یک شب هتل عباسی ماندیم و کلی عکس های رنگ به رنگ داخل محوطه ی تاریخی هتل و باغش انداختیم. فقط قسمت بسیار آزاردهنده ی سفر، غذا نخوردن های پسرک بود که لب به چیزی نزد و آخر شب زیر چشمانش صورتی مایل به بنفش شده بود و به من ثابت...
-
23
یکشنبه 11 بهمن 1394 10:45
دو روزه که اصلا حوصله ندارم. دلم نمی خواد به صدای درونی خودمم حتی پاسخی بدم. دوست دارم صبح تا شب لم بدم روی مبل پذیرایی و با هیچ کس حرف نزنم. خسته ام از این روزها و لحظه های بی خود و بی ثمر. دلم برای خودم می سوزه، دیگه چیزی ازم باقی نمونده.
-
22
جمعه 9 بهمن 1394 23:30
فدای مهربونترین بابا و همسر دنیا بشم من که علی رغم خستگی ناشی از رفتن به باشگاه، یکساعته تمامه که با حوصله و صبر داره برای پسرک شیرین و فراری از خوابش، انواع و اقسام قصه های دنیا رو سر هم می کنه بلکه این طفل گریز پای، چشمهای خوشگلش رو روی هم بگذاره و بخوابه. خوش به حال من و پسرک و دخترکمان که چون توئی داریم عزیز دل...
-
21
دوشنبه 5 بهمن 1394 00:49
امروز عصر که پسرک شیرینم را بردم پارک، با دیدن چهره ی مردی که بسیار شبیه مشاور مالی مان بود آهی از حسرت کشیدم. ناراحتم از اینکه نمی توانم آن طور که باید از روزهای بودن با پسرکم و شاهد بزرگ شدن هایش و انجام اولین های زندگیش، شاد باشم. مدام حس قربانی را دارم که با مادر شدنش چشم برروی بسیاری از خواسته های قلبیش بسته و...
-
20
جمعه 25 دی 1394 01:46
نمی دانم چشم شور کدام بخیلی خیره به زندگی ماست، که افتاده ایم تو دور بدشانسی و خسارت مالی پشت خسارت مالی. با سرعت مطمئنه در لاین دو در آرامش رانندگی می کردیم که یک مست از خدا بی خبر از ابتدا تا انتهای سمت راست ماشینمان را جمع کرد و ما ماندیم یک ماشین درب و داغان. ماشینی که در این یکسال گذشته پس از تحویلش، لای پر قو...
-
19
دوشنبه 21 دی 1394 14:20
امروز بعد ماه ها خانه نشینی اجباری بابت آلودگی هوا ، مادر و پسر، دست در دست هم رفتیم پارک و یک دل سیر قدم زدیم. خدایا چه می شد همه ی روزهای پایتخت تمیز می بود و قابل تنفس. چگونه رواست پدر و مادر شش ماه تمام بخاطر آلودگی شدید هوا فرزندانشان را از بودن در دامان طبیعت و هوای آزاد محروم سازند؟!
-
18
دوشنبه 21 دی 1394 14:16
بلاخره تصمیمی گرفتم که هم روحم در آرامش است هم وجدانم. گاهی در شرایط سخت، تصمیم گیری و گذشت از مال و هرآنچه به نوعی به آن تعلق خاطر داری، آزمایشی است برای محک زدن انسانیت درونی ات و من امروز خوشحالم بابت شکست غول بزرگ خباثت.
-
17
شنبه 19 دی 1394 15:44
چقدر پشیمانم از حرف های آن شب که در اوج ناراحتی و احساس شکست، زدم. چقدر ناراحتم از زود قضاوت کردنم . خدا کند ناراحتی را از چشم هایم نخوانده باشد، که بعید می دانم، که تیرماهی است و شامه ی تیزی دارد....
-
16
جمعه 18 دی 1394 01:33
مصداق کامل "می یای ثواب کنی کباب می شی" را به وضوح تجربه کردم. کلی وسیله خریده بود برای جهیزیه اش، گفتم انباری ما جا دارد بیا بگذار اینجا. گل بگیرند زبانی را که بی موقع باز می شود. آن هم با وجود داشتن فضایی بزرگ در خانه ی خودشان. دزد زد به انباری و همه چیز را برد. پول قلمبه ای از حسابمان رفت و من اشک می ریزم...
-
15
پنجشنبه 17 دی 1394 01:03
نمی دانم چرا زودتر از اینها نیامدم و حک نکردم مهر روزافزون تو را. تویی که برایم نه تنها به جای خودت، که جای خالی تمام کمبودهای عاطفیم مهربانی کردی. چگونه فراموش کنم که تنها با دیدن یک عکس و برق اشتیاق در نگاهم به داشتن آن جواهر ظریف و زیبا، به دو هفته نرسیده غافلگیرانه، بی مناسبت آن را به من هدیه کردی و من چقدر ناشکرم...
-
14
دوشنبه 14 دی 1394 13:44
بنظر من گفتن نظر شخصی، نمی تواند توهین به عقاید دیگران باشد. در صورتی می تواند جنبه ی توهین داشته باشد که من نوعی، نگرش طرف مقابلم را زیر سوال ببرم. مثلا من اعتقادی به صرف هزینه ی گزاف جهت سفر به حج واجب و عمره ندارم، اما طرف مقابل من دارد، هردو نظرمان را گفته ایم و دلیلی ندارد طرف مقابل من از حرف من برداشت توهین به...
-
13
یکشنبه 13 دی 1394 17:36
خیلی خوشحالم بعد از سه سال دوری، دوباره دیدمش. چقدر حرف داشت از زندگی تو غربت و تجربه های جورواجورش. کاش می تونستم بهش بگم که چقدر تو قوی هستی و باید خانواده ات همه جوره بهت افتخار کنن. کاش همسر و دخترت قدر و منزلتت رو بدونن و بفهمن خدا چه گوهری به زندگیشون بخشیده. کاش خودت یکم بیشتر اعتمادبنفس داشتی و اینقدر کارهای...
-
12
شنبه 12 دی 1394 00:52
بلاخره عروس شد. مثل خودم کلی جنگید و از خودش مایه گذاشت تا رسید به عشقش. این چند روز مدام خاطرات بهم رسیدن خودمون مثل یه فیلم درام از جلو چشمهام رد می شه. چقدر براش خوشحالم.
-
11
یکشنبه 6 دی 1394 23:47
امروز بعد از چندین و چند روز فکرکردن، بلاخره آزمون کارشناسی ارشد ثبت نام کردم. این سومین باری است که ارشد ثبت نام می کنم، اما سرجلسه ی آزمون حاضر نمی شوم. قول قول قول دادم حتی اگر نرسم چیزی بخوانم اینبار حتما امتحان را بدهم و مرد و مردانه از شکست حتی، استقبال کنم.
-
10
جمعه 4 دی 1394 11:21
تقریبا سه هفته ای می شود که شروع کردی به جمله گفتن. اوج اش زمانی بود که نیمه های شب از خواب بیدار شده بودی و در همان حین از اتوبان صدای بوق ماشین امد و تو گفتی«بوق نزن، آقاهه» من به فدای زبان باز شدنت تو کی اینقدر بزرگ شدی که من نفهمیدم دلبرکم.
-
9
دوشنبه 30 آذر 1394 15:21
بانو جان تا کی می خوای چشم انتظار خانواده ات باشی که حال بدت رو خوب کنن و هربار تو ذوقت بخوره که هیچ کس یاد تو و دل تنهات نیست، تورو خدا خودت همت کن و حال خودت رو خوب کن. به چسب به خواسته های دلت و با وقت گذاشتن برای رسیدن بهشون، غول تنهایی رو شکست بده. حتی اگر شکست بخوری هم مهم نیست، مهم اینه که برای خواسته ی دلت...
-
8
دوشنبه 30 آذر 1394 15:15
از هرچی اتوبان نیایشی که به پل ولایت ختم می شه، از هرچی کوچه پس کوچه های برج آتی سازه، از هرچی شب یلدا، سفره ی هفت سین و چهارشنبه سوری و اعیادی که کوچکترها می رن دیدن بزرگترها متنفرم، چون جای خالی تو رو تو چشم هام سیخ داغ می کنه.
-
7
شنبه 28 آذر 1394 12:40
دلم می خواد بتونم تو خونه یه کار مفید برای دل خودم انجام بدم، اما هرقدر فکر می کنم با توجه به شرایط موجود ذهنم به جایی قد نمی ده. دلم می خوادبرای ارشد بخونم، اما چه جوری؟! دوست دارم برم کلاس زبان، اما نی نی گولی رو چیکار کنم؟! کلا از روزهای تکراری و کسل کننده ی هرروزم، خسته شدم. کاش آستینی بالا بزنم و شروع کنم به لاقل...
-
6
سهشنبه 24 آذر 1394 16:37
بعد یک هفته بالا و پایین کردن برای رفتن یا نرفتن، بلاخره دو ساعت مانده به قرار زیر دوش حمام به این نتیجه رسیدم که با دوستانی که دوست داشتم بعضی هاشون رو رودررو ببینم، همراه بشم. دوره همی خوبی بود و درسته که پسرکم آخرهاش کم آورده بود و خسته شده بود، اما در کل بد نبود و خوش گذشت. فراموش نمی کنم امروز رو که عسل مامان...