-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 25 آذر 1395 02:45
چقدر دوست داشتم، فیلم "دختر" رو شما هم می دیدی. چقدر " احمد" شبیه شما بود. همونطور عینکی تپلی قد متوسط، مسئولیت پذیر، انسان، فقط موهاش سیاهتر از شما بود و چارستون بدنش صافتر از شما. به همون اندازه که " ستاره" به دنیای " احمد" راه نداشت، من به دنیای شما. آخ امان از دست شما پدرها...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 21 آذر 1395 22:52
امشب قلب من دوپاره شد عزیز دلم. از اینکه ملتمسانه صدایم می کردی و من بخاطر سلامتی خودت نمی توانستم مانع از دکتر رفتنت با پدرت شوم. آخ که چقدر سخت است مادر بودن ...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 آذر 1395 21:54
سهم من از حضور این روزهات شده چک کردن گاه و بیگاه تلگرام و دیدن تایم آخرین لاست سین ات ...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 آبان 1395 01:17
ای خدای بزرگم هیچی، هیچی، هیچی تو دنیا بالاتر از سلامتی نیست. ممنونم که بچه های سالمی بهم بخشیدی ....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 آبان 1395 00:11
نفس مامان چند روز پیش شش ماهگیش رو هم تموم کرد و قدم گذاشت تو هفت ماهگی. برخلاف واکسن دوماهگی و چخارماهگی، برای شش ماهگی خیلی بی تابی نکرد و در کل شکر خدا حالش خوب بود. عروسکم سه چهار روزه که داره غذا می خوره. برخلاف برادر مهربونش که اصلا رغبتی به غذا خوردن نداشت و نداره خیلی به غذا خوردن علاقمنده. اینقدر سر داداش گلش...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 آبان 1395 13:28
خدایا می شه ازت خواهش کنم، نه حتی بالاتر، التماست کنم امسال اسم مون در بیاد؟ خدایا خودت می دونی که چقدر ارزوی زندگی کردن و کار کردن تو اون محیط رو دارم. همه اش می گم کاش قبل ازدواجم بهش می گفتم یکی از اهداف من رفتن از ایران و زندگی کردن تو یه کشور خوب و پیشرفته است. کاش گفته بودم ... این روزها حسرت زندگی کردن تو...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 26 مهر 1395 23:35
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 26 مهر 1395 23:24
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 مهر 1395 16:28
خدایا می شه کمک کنی اول یه خونه ی بزررررگ تو یه جای خیلی خوب بخریم و بعدشم یه ویلای خوشگل دوبلکس که یه خوابش رو به جنگل و کوه باز بشه و از یه خوابش دریا رو بشه دید، بخریم؟ خدایا می شه لطفا هرچه سریعتر این دوتا خواسته ی من رو براورده کنی. دیگه نمی خوام ازت کم بخوام.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 مهر 1395 17:41
اینقدر برای نوشتنش دست دست کردم و منتظر موقعیت مناسب شدم که لابلای جابه جایی های خانه مان گم نشود که قاطی احوال گرفته و مزخرف این روزهایم شد و کلا فراموش کردم که ننوشتمش. آری بعد از سیزده سال به ارزوی دیرین جوانی ام که ادامه ی تحصیل بود رسیدم اما متاسفانه در شهری به نسبت دور. با تمام وجودم امیدوارم امکان شرکت در کلاس...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 31 شهریور 1395 11:50
دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم "چامه و چکامه" نیستند تا به رشته سخن در آورم نعره نیستند تا ز "نای جان"برآورم دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی است. ... انحنای روح من شانه های خسته غرور نن تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است کتف گریه های بی بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است دردهای پوستی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 21 شهریور 1395 16:20
دیروز صبح وقت مصاحبه ی زبان داشتم برای پسرک، اما از انجایی که بسیار به من و پدرش وابسته است و هنوز چهارماه تا سه سالگی اش مانده، گفتن شرایطتش را ندارد و هنوز زود است برایش. خیلی دوست داشتم به جای مهد کلاس زبان برود و در کنار بچه ها در عین کسب مهارتهای اجتماعی، وقتش به بطالت نگذرد و برای آینده اش توشه ای داشته باشد،...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 شهریور 1395 13:17
بلاخره بعد از سه سال دوری از سینما با دیدن فیلم "فروشنده" اصغر فرهادی، این طلسم با زیباترین فیلم ممکن، شکسته شد.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 شهریور 1395 13:15
بغض دارم. یه بغض گنده ی لعنتی . کاش می شد برای چند روز هم شده از وظیفه ی مادری و همسری مرخصی گرفت و زد به دل کوه و کمن ....
-
90
یکشنبه 14 شهریور 1395 13:16
دو روز از روزی که رفته ایم خانه اشان می گذرد و من مدام تداعی می کنم موقعیت خانم میزبان را که چهارماه باردار است و همسرش، مادر و مادر خانمش را چهارماه است اورده است منزلشان برای رتق و فتق امور و خودش هم عین این چهارماه را نشسته است کنار همسرش و کارش را تا جای امکان از منزل مدیریت می کند. نمی دانم، برای منی که همیشه...
-
89
سهشنبه 9 شهریور 1395 16:39
بنظر من یکی از بزرگترین معایب پدر و مادر شدن، این عذاب وجدان لعنتی است که همه جا و همه وقت گریبان والدین را می گیرد. نزدیک به دوماه است که دل به دل پسرکم نداده ام و در چند روز اخیر فقط جواب پرسش های تکراری اش را با داد و فریاد داده ام. این روزها کارم شده است روزی چندبار عذرخواهی از او بخاطر دادهای بنفشی که بی گناه سرش...
-
88
پنجشنبه 4 شهریور 1395 16:54
از لحاظ بار عاطفی مهمونی خوبی نبود. کلی بهم انرژی منفی و حس سرخوردگی دست داد ....اخ که متنفرم از این مهمونی ها که جای خالیش رو از اول تا اخر تو چشمم می کنه. کاش منم نرمال بزرگ شده بودم و نرمال ازدواج کرده بودم تا این همه حسرت تو دلم نمی موند.
-
87
چهارشنبه 3 شهریور 1395 01:00
بلاخره بعد از دو ماه بلاتکلیفی امروز غروب مقرر جدیدمان برای حداقل یکسال آتی مشخص شد.
-
86
شنبه 30 مرداد 1395 01:26
خدایا خسته ام. این بلاتکلیفی و سردرگمی امانم را بریده. برزخ که می گویند حال حاضر احوال این روزهای ماست ...
-
85
سهشنبه 19 مرداد 1395 15:59
درست همین امروز که بعد سالیااااااان سال، دلم هوس سررسید و ثبت خاطرات در آن را می کند و حال و هوای نوشتن سلول سلول وجودم را به وجد می آورد و مزه ی نوشتن از سرانگشتانم می چکد، باید که تمام کتابها و سررسیدها در جعبه بسته بندی و چسب خورده باشد تا من بازهم نتوانم بشکنم این سکوت چندین و چندساله ی نوشتن بر روی کاغذ را ...
-
84
چهارشنبه 13 مرداد 1395 14:50
دخترکم در پایان ماه سوم و ورود به ماه چهارم 58.5 سانتی متر قد و 5400 گرم وزن داشت. باید بنویسم تا یادم نرود روند رشدش. اگرچه سر ثبت خاطرات پسرک در وبلاگش حسابی نقره داغ شدم، اما از انجایی که دل و دماغ نوشتن در دفتر را ندارم، به همین جا اکتفا می کنم.
-
83
شنبه 19 تیر 1395 23:13
عزیز دلم، شیرین دخترکم این روزها به طرز خوشمزه ای سعی در حرف زدن و ارتباط برقرار کردن با ما دارد و پسرک فهمیده ام هرروز تا زمانی که خواهرش به خواب نرفته و حوصله دارد با او مشغول می شود و بلند بلند به کوچکترین حرکت آگاهانه و غیرآگاهانه اش می خندد.
-
82
شنبه 19 تیر 1395 16:17
دخترک شیرینم در پایان دوماهگیش 4700 وزن داشت و 55 سانت هم قد. در کل همانند برادرش زیاد اهل خوردن نیست و این روزها یکی از بزرگترین آرزوهایم این است که اشتهای بهتری نسبت به برادرش داشته باشد و گوشت و مرغ و ماهی بخورد. از امروز باید دنبال خانه بگردیم. چقدر دلمان می خواست امسال صاحبخانه می شدیم اما خب، نشد. امیدواریم...
-
81
سهشنبه 8 تیر 1395 23:38
بیست و سه روز تمام هر شب به عشق دیدنت یا شاید تجسم دیدنت نشستم و زل زدم به حاج پهلوان داستان. چهره اش، لب و دهان و فرم صورتش، موهای جو گندمی اش، مرد بودن و غد بودنش همه و همه نشان از تویی دارند که هم هستی و هم نیستی. ببین به چه چیزهایی خوش می کنم دلم را.
-
80
یکشنبه 6 تیر 1395 01:01
دخترک ساعت هاست خوابیده و قاعدتا باید از این فرصت نهایت استفاده رو می کردم و می خوابیدم که البته سعی ام را کردم حتی اما چه کنم که ذهن خسته و آشفته این روزهایم دکمه شاتینگ دان ندارد و یکسره نیمکره چپ و راستم خاطرات گذشته و حال و نگرانی های آینده رو در پس زمینه ی ذهنم به تصویر می کشند و آرامش و خواب آسوده را از من گرفته...
-
79
دوشنبه 24 خرداد 1395 01:50
چقدر دلم می خواست من هم مثل خیلی از دخترها و مامان ها، با مامان در طول روز اینترنتی چت می کردم و اس ام اس بازی. هروقت دلم براش تنگ می شد، یا کارش داشتم یا حتی مثل امشب روم نمی شد پای تلفن ازش عذرخواهی کنم، می شستم و براش تایپ می کردم. اعتراف می کنم من زبان تایپیم با محبتتر از زبان کلامی ام هستش. لامصب تو ارتباط فیس تو...
-
78
شنبه 22 خرداد 1395 12:16
از تعطیلات نیمه ی خرداد به این ور روزهای سختی را پشت سر گذاشتیم و هر چهارتایی مان مریض شدیم و پسرک نوع مریضی اش با ما فرق داشت که نتیجه ی بردنش به بیمارستان برای معالجه ی خواهرش بود و احتمالا مریضی را از محیط آلوده ی آنجا گرفت و دو شب تمام تب و استفراغ داشت و بعد آن اسهال. خیلی پسرکمان چاق بود و وزن نرمالی داشت، الان...
-
77
دوشنبه 17 خرداد 1395 11:28
اولین مریضی عمرت را از من و پدر گرفتی دخترکم و عجیب اینجاست برادرت که مدام منتظر فرصت است تا تورا ببوسد صحیح و سلامت است اما ما سه نفر مدام آبریزش بینی داریم و خلط گلو. خیلی دلمان برایت می سوزد که چرا بیش از مراقب نبودیم تا تو به ویروس آلوده نشوی. اما واقعیت این است که امری محال بود مگر اینکه من و پدر چند روزی نمی...
-
76
یکشنبه 16 خرداد 1395 13:18
دو روز پیش برای دخترک هم به مانند پسرک، عقیقه کردیم و گوسفندش را سپردیم به شیرخوارگاه آمنه. امیدوارم تن هردوی شما و همه ی بچه های دنیا تا همیشه سلامت باشد و روانتان آسوده.
-
75
دوشنبه 10 خرداد 1395 00:44
وای که چقدر شیرین شده ای دخترکم. تویی که دو روز است مرا و برادرت را می شناسی و با زبان بی زبانی با آوای خاص خودت با ما صحبت می کنی. چقدر من این روزها عاشق بوییدن و بوسیدن و نوازشت هستم دلبرکم.