-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 مهر 1395 17:41
اینقدر برای نوشتنش دست دست کردم و منتظر موقعیت مناسب شدم که لابلای جابه جایی های خانه مان گم نشود که قاطی احوال گرفته و مزخرف این روزهایم شد و کلا فراموش کردم که ننوشتمش. آری بعد از سیزده سال به ارزوی دیرین جوانی ام که ادامه ی تحصیل بود رسیدم اما متاسفانه در شهری به نسبت دور. با تمام وجودم امیدوارم امکان شرکت در کلاس...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 31 شهریور 1395 11:50
دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم "چامه و چکامه" نیستند تا به رشته سخن در آورم نعره نیستند تا ز "نای جان"برآورم دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی است. ... انحنای روح من شانه های خسته غرور نن تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است کتف گریه های بی بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است دردهای پوستی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 21 شهریور 1395 16:20
دیروز صبح وقت مصاحبه ی زبان داشتم برای پسرک، اما از انجایی که بسیار به من و پدرش وابسته است و هنوز چهارماه تا سه سالگی اش مانده، گفتن شرایطتش را ندارد و هنوز زود است برایش. خیلی دوست داشتم به جای مهد کلاس زبان برود و در کنار بچه ها در عین کسب مهارتهای اجتماعی، وقتش به بطالت نگذرد و برای آینده اش توشه ای داشته باشد،...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 شهریور 1395 13:17
بلاخره بعد از سه سال دوری از سینما با دیدن فیلم "فروشنده" اصغر فرهادی، این طلسم با زیباترین فیلم ممکن، شکسته شد.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 شهریور 1395 13:15
بغض دارم. یه بغض گنده ی لعنتی . کاش می شد برای چند روز هم شده از وظیفه ی مادری و همسری مرخصی گرفت و زد به دل کوه و کمن ....
-
90
یکشنبه 14 شهریور 1395 13:16
دو روز از روزی که رفته ایم خانه اشان می گذرد و من مدام تداعی می کنم موقعیت خانم میزبان را که چهارماه باردار است و همسرش، مادر و مادر خانمش را چهارماه است اورده است منزلشان برای رتق و فتق امور و خودش هم عین این چهارماه را نشسته است کنار همسرش و کارش را تا جای امکان از منزل مدیریت می کند. نمی دانم، برای منی که همیشه...
-
89
سهشنبه 9 شهریور 1395 16:39
بنظر من یکی از بزرگترین معایب پدر و مادر شدن، این عذاب وجدان لعنتی است که همه جا و همه وقت گریبان والدین را می گیرد. نزدیک به دوماه است که دل به دل پسرکم نداده ام و در چند روز اخیر فقط جواب پرسش های تکراری اش را با داد و فریاد داده ام. این روزها کارم شده است روزی چندبار عذرخواهی از او بخاطر دادهای بنفشی که بی گناه سرش...
-
88
پنجشنبه 4 شهریور 1395 16:54
از لحاظ بار عاطفی مهمونی خوبی نبود. کلی بهم انرژی منفی و حس سرخوردگی دست داد ....اخ که متنفرم از این مهمونی ها که جای خالیش رو از اول تا اخر تو چشمم می کنه. کاش منم نرمال بزرگ شده بودم و نرمال ازدواج کرده بودم تا این همه حسرت تو دلم نمی موند.
-
87
چهارشنبه 3 شهریور 1395 01:00
بلاخره بعد از دو ماه بلاتکلیفی امروز غروب مقرر جدیدمان برای حداقل یکسال آتی مشخص شد.
-
86
شنبه 30 مرداد 1395 01:26
خدایا خسته ام. این بلاتکلیفی و سردرگمی امانم را بریده. برزخ که می گویند حال حاضر احوال این روزهای ماست ...
-
85
سهشنبه 19 مرداد 1395 15:59
درست همین امروز که بعد سالیااااااان سال، دلم هوس سررسید و ثبت خاطرات در آن را می کند و حال و هوای نوشتن سلول سلول وجودم را به وجد می آورد و مزه ی نوشتن از سرانگشتانم می چکد، باید که تمام کتابها و سررسیدها در جعبه بسته بندی و چسب خورده باشد تا من بازهم نتوانم بشکنم این سکوت چندین و چندساله ی نوشتن بر روی کاغذ را ...
-
84
چهارشنبه 13 مرداد 1395 14:50
دخترکم در پایان ماه سوم و ورود به ماه چهارم 58.5 سانتی متر قد و 5400 گرم وزن داشت. باید بنویسم تا یادم نرود روند رشدش. اگرچه سر ثبت خاطرات پسرک در وبلاگش حسابی نقره داغ شدم، اما از انجایی که دل و دماغ نوشتن در دفتر را ندارم، به همین جا اکتفا می کنم.
-
83
شنبه 19 تیر 1395 23:13
عزیز دلم، شیرین دخترکم این روزها به طرز خوشمزه ای سعی در حرف زدن و ارتباط برقرار کردن با ما دارد و پسرک فهمیده ام هرروز تا زمانی که خواهرش به خواب نرفته و حوصله دارد با او مشغول می شود و بلند بلند به کوچکترین حرکت آگاهانه و غیرآگاهانه اش می خندد.
-
82
شنبه 19 تیر 1395 16:17
دخترک شیرینم در پایان دوماهگیش 4700 وزن داشت و 55 سانت هم قد. در کل همانند برادرش زیاد اهل خوردن نیست و این روزها یکی از بزرگترین آرزوهایم این است که اشتهای بهتری نسبت به برادرش داشته باشد و گوشت و مرغ و ماهی بخورد. از امروز باید دنبال خانه بگردیم. چقدر دلمان می خواست امسال صاحبخانه می شدیم اما خب، نشد. امیدواریم...
-
81
سهشنبه 8 تیر 1395 23:38
بیست و سه روز تمام هر شب به عشق دیدنت یا شاید تجسم دیدنت نشستم و زل زدم به حاج پهلوان داستان. چهره اش، لب و دهان و فرم صورتش، موهای جو گندمی اش، مرد بودن و غد بودنش همه و همه نشان از تویی دارند که هم هستی و هم نیستی. ببین به چه چیزهایی خوش می کنم دلم را.
-
80
یکشنبه 6 تیر 1395 01:01
دخترک ساعت هاست خوابیده و قاعدتا باید از این فرصت نهایت استفاده رو می کردم و می خوابیدم که البته سعی ام را کردم حتی اما چه کنم که ذهن خسته و آشفته این روزهایم دکمه شاتینگ دان ندارد و یکسره نیمکره چپ و راستم خاطرات گذشته و حال و نگرانی های آینده رو در پس زمینه ی ذهنم به تصویر می کشند و آرامش و خواب آسوده را از من گرفته...
-
79
دوشنبه 24 خرداد 1395 01:50
چقدر دلم می خواست من هم مثل خیلی از دخترها و مامان ها، با مامان در طول روز اینترنتی چت می کردم و اس ام اس بازی. هروقت دلم براش تنگ می شد، یا کارش داشتم یا حتی مثل امشب روم نمی شد پای تلفن ازش عذرخواهی کنم، می شستم و براش تایپ می کردم. اعتراف می کنم من زبان تایپیم با محبتتر از زبان کلامی ام هستش. لامصب تو ارتباط فیس تو...
-
78
شنبه 22 خرداد 1395 12:16
از تعطیلات نیمه ی خرداد به این ور روزهای سختی را پشت سر گذاشتیم و هر چهارتایی مان مریض شدیم و پسرک نوع مریضی اش با ما فرق داشت که نتیجه ی بردنش به بیمارستان برای معالجه ی خواهرش بود و احتمالا مریضی را از محیط آلوده ی آنجا گرفت و دو شب تمام تب و استفراغ داشت و بعد آن اسهال. خیلی پسرکمان چاق بود و وزن نرمالی داشت، الان...
-
77
دوشنبه 17 خرداد 1395 11:28
اولین مریضی عمرت را از من و پدر گرفتی دخترکم و عجیب اینجاست برادرت که مدام منتظر فرصت است تا تورا ببوسد صحیح و سلامت است اما ما سه نفر مدام آبریزش بینی داریم و خلط گلو. خیلی دلمان برایت می سوزد که چرا بیش از مراقب نبودیم تا تو به ویروس آلوده نشوی. اما واقعیت این است که امری محال بود مگر اینکه من و پدر چند روزی نمی...
-
76
یکشنبه 16 خرداد 1395 13:18
دو روز پیش برای دخترک هم به مانند پسرک، عقیقه کردیم و گوسفندش را سپردیم به شیرخوارگاه آمنه. امیدوارم تن هردوی شما و همه ی بچه های دنیا تا همیشه سلامت باشد و روانتان آسوده.
-
75
دوشنبه 10 خرداد 1395 00:44
وای که چقدر شیرین شده ای دخترکم. تویی که دو روز است مرا و برادرت را می شناسی و با زبان بی زبانی با آوای خاص خودت با ما صحبت می کنی. چقدر من این روزها عاشق بوییدن و بوسیدن و نوازشت هستم دلبرکم.
-
74
یکشنبه 9 خرداد 1395 10:56
دیروز دخترکم در پایان هفته ی پنجم و آغاز هفته ی ششم زندگی اش، لبخند آگاهانه اش را به جانم هدیه کرد و من از دیروز مدام منتظر فرصت مناسبم که خم شوم برروی صورتش و با دست گذاشتم برروی پشت لب و چانه اش خنده های نقلی اش رو تماشا کنم و حظ دنیا را ببرم.
-
73
شنبه 8 خرداد 1395 00:31
بعد از سیزده سال، دیروز غول ترس از شکست را با کمک مهربان همسر، شکست دادم و سر کنکور ارشد حاضر شدم. در طول آزمون افسوس می خوردم که چرا حتی به قدر ده درصد آماده نیامدم و برگه ام را تقریبا سفید تحویل دادم، اما به خودم قول دادم برای سال آینده حتما در حد توان و امکان بخوانم و امید که قبول شوم. دیروز خیلی اتفاقی آویز مرغ...
-
72
پنجشنبه 6 خرداد 1395 01:13
می دانم که از اول خودم خواستم و حالا بعد از گذشت یکماه و رسیدن به آنچه می خواستم با یادآوریش اشکی گرم برروی گونه هایم می نشیند. حس گناه دارم و از طرفی می دانم اگر بازهم برگردم به روز اول انتخابم همینی می بود که کردم. اما چه کنم که دلم تنگ می شود برای شنیدن آوای قورت قورتش و حس رضایت در چهره و چشمان نیمه بسته اش ...
-
71
چهارشنبه 5 خرداد 1395 12:48
تو تعبیر رویای نادیده ای تو نوری که بر سایه تابیده ای تو یک آسمان بخشش بی طلب تو بر خاک تردید باریده ای .... مرا با نگاهت به رویا ببر مرا تا تماشای فردا ببر دلم قطره ای بی تپش در سراب مرا تا تکاپوی دریا ببر ..... عزیز دل، مهربان همسرم، پدر فرزندانم، سالروز میلادت بر تو و بر ما مبارک. ممنون که با به دنیا آمدنت دنیای ما...
-
70
سهشنبه 4 خرداد 1395 15:03
دخترکمان امروز یکماهه شد و رسما دوره ی نوزادیش را پشت سر گذاشت.
-
69
دوشنبه 3 خرداد 1395 14:00
به راستی که داشتن دو کودک با اختلاف سنی کم تا از آب و گل در آمدن فرزند کوچکتر کاری بس سخت و دشوار است. اما اعتراف می کنم گاهی نیز شیرین است. همین که می بینی خداوند در وجودت چه توانی نهفته است که بدون عصبانی شدن و از کوره در رفتن همزمان خواسته های پسرکت را اجابت می کنی و در کنارش نیازهای دخترک را. همین که همسری داری که...
-
68
پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 14:31
نمی دانم چرا روزه ی سکوت گرفته ام. می توانم از این روزها کلی حرف بزنم، از روند رشد دخترک و رابطه ی شیرین پسرک با خواهرش. از دغدغه های این روزهایم، از جابجایی آتی خانه مان گرفته، تا قراردادهای کاری مان که آنجور که باید پیش نمی روند و من این روزها علاوه بر بی خوابی، بی حوصله ام. اعتراف می کنم داشتن دو کودک با اختلاف سنی...
-
67
شنبه 25 اردیبهشت 1395 13:08
21 روز از آمدنت به جمعمون می گذره. 21 روزه که شب تا صبح بیداری و صبح تا شب خواب. اینقدر کوچولو و نحیفی که آدم نمی دونه در برابر این همه عجز و ناتوانی و ظرافت در برابر بی خوابی های پی در پی، جز لبخند و آرامش زبان به چی باز کنه. برادر کوچولوت خیلی دوستت داره و وقت و بی وقت برروی پیشانی و لپ هات بوسه می زنه و پتو و کریر...
-
66
چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395 23:28
کمی مشکل پیدا کرده ام با تفکر خودم یا آن دیگری که می گوید عاشق همسرش است اما حاضر نیست بخاطر همسرش که پیاز خام دوست ندارد، آن را از زنجیره ی غذای اش، خصوصا شبها که بلاخره در کنار هم همبستر هستند و بوی دهان پیاز خورده اش آن دیگری را که پیاز نخورده و آن را دوست ندارد آزار می دهد، حذف کند. نمی دانم شاید طرز فکر من اشتباه...