-
81
سهشنبه 8 تیر 1395 23:38
بیست و سه روز تمام هر شب به عشق دیدنت یا شاید تجسم دیدنت نشستم و زل زدم به حاج پهلوان داستان. چهره اش، لب و دهان و فرم صورتش، موهای جو گندمی اش، مرد بودن و غد بودنش همه و همه نشان از تویی دارند که هم هستی و هم نیستی. ببین به چه چیزهایی خوش می کنم دلم را.
-
80
یکشنبه 6 تیر 1395 01:01
دخترک ساعت هاست خوابیده و قاعدتا باید از این فرصت نهایت استفاده رو می کردم و می خوابیدم که البته سعی ام را کردم حتی اما چه کنم که ذهن خسته و آشفته این روزهایم دکمه شاتینگ دان ندارد و یکسره نیمکره چپ و راستم خاطرات گذشته و حال و نگرانی های آینده رو در پس زمینه ی ذهنم به تصویر می کشند و آرامش و خواب آسوده را از من گرفته...
-
79
دوشنبه 24 خرداد 1395 01:50
چقدر دلم می خواست من هم مثل خیلی از دخترها و مامان ها، با مامان در طول روز اینترنتی چت می کردم و اس ام اس بازی. هروقت دلم براش تنگ می شد، یا کارش داشتم یا حتی مثل امشب روم نمی شد پای تلفن ازش عذرخواهی کنم، می شستم و براش تایپ می کردم. اعتراف می کنم من زبان تایپیم با محبتتر از زبان کلامی ام هستش. لامصب تو ارتباط فیس تو...
-
78
شنبه 22 خرداد 1395 12:16
از تعطیلات نیمه ی خرداد به این ور روزهای سختی را پشت سر گذاشتیم و هر چهارتایی مان مریض شدیم و پسرک نوع مریضی اش با ما فرق داشت که نتیجه ی بردنش به بیمارستان برای معالجه ی خواهرش بود و احتمالا مریضی را از محیط آلوده ی آنجا گرفت و دو شب تمام تب و استفراغ داشت و بعد آن اسهال. خیلی پسرکمان چاق بود و وزن نرمالی داشت، الان...
-
77
دوشنبه 17 خرداد 1395 11:28
اولین مریضی عمرت را از من و پدر گرفتی دخترکم و عجیب اینجاست برادرت که مدام منتظر فرصت است تا تورا ببوسد صحیح و سلامت است اما ما سه نفر مدام آبریزش بینی داریم و خلط گلو. خیلی دلمان برایت می سوزد که چرا بیش از مراقب نبودیم تا تو به ویروس آلوده نشوی. اما واقعیت این است که امری محال بود مگر اینکه من و پدر چند روزی نمی...
-
76
یکشنبه 16 خرداد 1395 13:18
دو روز پیش برای دخترک هم به مانند پسرک، عقیقه کردیم و گوسفندش را سپردیم به شیرخوارگاه آمنه. امیدوارم تن هردوی شما و همه ی بچه های دنیا تا همیشه سلامت باشد و روانتان آسوده.
-
75
دوشنبه 10 خرداد 1395 00:44
وای که چقدر شیرین شده ای دخترکم. تویی که دو روز است مرا و برادرت را می شناسی و با زبان بی زبانی با آوای خاص خودت با ما صحبت می کنی. چقدر من این روزها عاشق بوییدن و بوسیدن و نوازشت هستم دلبرکم.
-
74
یکشنبه 9 خرداد 1395 10:56
دیروز دخترکم در پایان هفته ی پنجم و آغاز هفته ی ششم زندگی اش، لبخند آگاهانه اش را به جانم هدیه کرد و من از دیروز مدام منتظر فرصت مناسبم که خم شوم برروی صورتش و با دست گذاشتم برروی پشت لب و چانه اش خنده های نقلی اش رو تماشا کنم و حظ دنیا را ببرم.
-
73
شنبه 8 خرداد 1395 00:31
بعد از سیزده سال، دیروز غول ترس از شکست را با کمک مهربان همسر، شکست دادم و سر کنکور ارشد حاضر شدم. در طول آزمون افسوس می خوردم که چرا حتی به قدر ده درصد آماده نیامدم و برگه ام را تقریبا سفید تحویل دادم، اما به خودم قول دادم برای سال آینده حتما در حد توان و امکان بخوانم و امید که قبول شوم. دیروز خیلی اتفاقی آویز مرغ...
-
72
پنجشنبه 6 خرداد 1395 01:13
می دانم که از اول خودم خواستم و حالا بعد از گذشت یکماه و رسیدن به آنچه می خواستم با یادآوریش اشکی گرم برروی گونه هایم می نشیند. حس گناه دارم و از طرفی می دانم اگر بازهم برگردم به روز اول انتخابم همینی می بود که کردم. اما چه کنم که دلم تنگ می شود برای شنیدن آوای قورت قورتش و حس رضایت در چهره و چشمان نیمه بسته اش ...
-
71
چهارشنبه 5 خرداد 1395 12:48
تو تعبیر رویای نادیده ای تو نوری که بر سایه تابیده ای تو یک آسمان بخشش بی طلب تو بر خاک تردید باریده ای .... مرا با نگاهت به رویا ببر مرا تا تماشای فردا ببر دلم قطره ای بی تپش در سراب مرا تا تکاپوی دریا ببر ..... عزیز دل، مهربان همسرم، پدر فرزندانم، سالروز میلادت بر تو و بر ما مبارک. ممنون که با به دنیا آمدنت دنیای ما...
-
70
سهشنبه 4 خرداد 1395 15:03
دخترکمان امروز یکماهه شد و رسما دوره ی نوزادیش را پشت سر گذاشت.
-
69
دوشنبه 3 خرداد 1395 14:00
به راستی که داشتن دو کودک با اختلاف سنی کم تا از آب و گل در آمدن فرزند کوچکتر کاری بس سخت و دشوار است. اما اعتراف می کنم گاهی نیز شیرین است. همین که می بینی خداوند در وجودت چه توانی نهفته است که بدون عصبانی شدن و از کوره در رفتن همزمان خواسته های پسرکت را اجابت می کنی و در کنارش نیازهای دخترک را. همین که همسری داری که...
-
68
پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 14:31
نمی دانم چرا روزه ی سکوت گرفته ام. می توانم از این روزها کلی حرف بزنم، از روند رشد دخترک و رابطه ی شیرین پسرک با خواهرش. از دغدغه های این روزهایم، از جابجایی آتی خانه مان گرفته، تا قراردادهای کاری مان که آنجور که باید پیش نمی روند و من این روزها علاوه بر بی خوابی، بی حوصله ام. اعتراف می کنم داشتن دو کودک با اختلاف سنی...
-
67
شنبه 25 اردیبهشت 1395 13:08
21 روز از آمدنت به جمعمون می گذره. 21 روزه که شب تا صبح بیداری و صبح تا شب خواب. اینقدر کوچولو و نحیفی که آدم نمی دونه در برابر این همه عجز و ناتوانی و ظرافت در برابر بی خوابی های پی در پی، جز لبخند و آرامش زبان به چی باز کنه. برادر کوچولوت خیلی دوستت داره و وقت و بی وقت برروی پیشانی و لپ هات بوسه می زنه و پتو و کریر...
-
66
چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395 23:28
کمی مشکل پیدا کرده ام با تفکر خودم یا آن دیگری که می گوید عاشق همسرش است اما حاضر نیست بخاطر همسرش که پیاز خام دوست ندارد، آن را از زنجیره ی غذای اش، خصوصا شبها که بلاخره در کنار هم همبستر هستند و بوی دهان پیاز خورده اش آن دیگری را که پیاز نخورده و آن را دوست ندارد آزار می دهد، حذف کند. نمی دانم شاید طرز فکر من اشتباه...
-
65
سهشنبه 21 اردیبهشت 1395 13:18
داشتیم صحبت می کردیم در مورد روزی که بچه ها می روند سر خانه و زندگیشان و من می مانم و او، اینکه آیا قرار است آخرهای هفته چشم انتطار سرزدن فرزندانمان باشیم یا لیلی مجنون وار برای خودمان برنامه ی سفر و گشت و گذار خواهیم چید. در نهایت تصمیم گرفتیم به تلافی این روزها و سال های قرنطینه شدن در منزل راه دوم را پیش بگیریم و...
-
64
سهشنبه 21 اردیبهشت 1395 02:24
بعد سالهااااا دلم می خواست با خواهری بروم خیابان ولیعصر را بالا و پایین کنم و یک دل سیررررر خیابانگردی کنم، اما با وجود حاضر شدن و وعده ی خرید آنچه از قبل قولش را داده بودیم افاقه نکرد و پسرک نگذاشت به خواسته ام برسم.
-
63
پنجشنبه 16 اردیبهشت 1395 22:47
با شنیدن برخی اتفاق ها نادم می شوم از نوع نگرشم نسبت به دخترک، قبل به دنیا آمدنش. اینکه چقدر سلامتی جسم و روح، ارجح است به هوش بالا و زیبایی خیره کننده. آشنایی دوقلوهایش بواسطه ی بدنیا آمدن یک هفته بعد از هفت ماهگی، از بدو تولد بیمارستان هستن و بعد نزدیک به دوماه بستری، دکتر بتازگی به آنها گفته است که دوتا مردمک چشم...
-
62
سهشنبه 14 اردیبهشت 1395 21:49
دیروز دهمین روز تولد دخترکم بود و خواهری و مامان و مادرهمسر کم کمک بارشون رو بستن و رفتن. لحظه ی خداحافظی با مامان خیلی سخت بود که گریه کرد و بهم گفت ببخشید کاری نکردم. در حالی که بیشتربار این ده روز خونه و زندگیم به روی دوشش بود و با اون کمردردش برام از جونش مایه گذاشت. هربار که یاد اشک ریختنش می افتم حالم خراب می...
-
61
پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395 23:46
بلاخره دخترک شیرینمان بعد ساعتها معطلی در بیمارستان و بلوک زایمان، بعلت بیمار اورژانسی دکترم، ساعت ۱۱:۳۵ دقیقه روز چهارم اردیبهشت ماه، پای به عرصه ی گیتی گذاشت. اعتراف می کنم روز بسیار سخت و خسته کننده ای بود. از شش صبح حاضر و آماده در بیمارستان بودیم و منتظر پذیرش و کارهای اولیه بستری شدن که متوجه شدیم عمل من به...
-
60
شنبه 4 اردیبهشت 1395 00:26
هفت سال پیش در چنین روزی من و تو بعد از پنج سال جدال نابرابر و کلی بالا و پایین شدن و زخم خوردن و زخم زدن، بلاخره قسمت هم شدیم. فکرشم نمی کردم روزی روزگاری در آستانه ی فوت کردن هفتمین شمع سالگرد ازدواجمون یه کوچولوی دیگه به جمعمون اضافه شده باشه و میلادش مصادف باشه با روز بهم رسیدن ما. امیدوارم با اومدن دخترکمون عشق و...
-
59
شنبه 4 اردیبهشت 1395 00:12
خوب بلاخره رسیدیم به روز موعود. 38 هفته و 4 روز مهمون وجودم بودی و شماره ی معکوس برای به آغوش گرفتن و بوییدنت شروع شده. امیدوارم بتونم مادر خوبی برات باشم و به کمک بابای مهربونت کاری کنیم که خاطرات خوب و خوشی از دوران کودکی تو و برادرت، براتون بجای بمونه. عزیزم تو این واپسین لحظه های رسیدن به تو، سلامتی و خوشبختی و...
-
58
پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 12:19
بسی بسیااااار خرسندم از اینکه مجبور نشدم با این شرایط در جمعی حاضر شوم که مدام معذب باشم و لعن و نفرین بفرستم به خودم که چرا در معذوریت اخلاقی قرار گرفته ام و علیرغم میل باطنیم آماده ام. البته که دوست نداشتم حال مادر دوستمان بد شود و آمدنش به تهران به این خاطر کنسل شود و من مجبور نباشم همراهی اش کنم.
-
57
پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 00:48
امسال بر عکس شش سال گذشته، روز پدر برایم روزی است مثل روزهای دیگر. نمی دانم شاید رفتار سرد اخیرت موجب این حالم باشد. هیچگاه نفهمیدم پناه بردن به آغوش پدر یعنی چه، بوسه های پر مهر پدرانه چه طعمی دارد و تکیه گاهش چه رنگی است. هیچگاه لمس نکردم نوازش های پدرانه را که خیلی ازدخترها تجربه اش کردند و برای من لمسی است ناآشنا....
-
56
دوشنبه 30 فروردین 1395 12:12
کلافه ام. هرقدر بیشتر به تاریخ زایمان نزدیکتر می شویم، بیشتر از قبل احساس سر درگمی می کنم. جاافتادن اسمم از بیمه تکمیلی، عروسی برادر، مهمانانی که قرار است از زنجان بیایند و دو روز قبل از زایمان منزلمان باشند، خواهر و کوچولویش، ده روز زمین گیر شدنم، تنها ماندن پسرک، بهانه گیری های احتمالیش برای یکروز و نیم ندیدنم، نبود...
-
55
یکشنبه 29 فروردین 1395 11:56
بسیار خسته ام. استخوان درد دارم و کوفتگی بدن. تا ساعت شش و نیم صبح بیدار بودیم و بار هرساز پسرک می رقصیدم تا بلکه بخوابد. فکر می کنم شب بیداری دیشب پیشوازی بود از شب بیداری های آتی.
-
54
شنبه 28 فروردین 1395 00:06
خدای عزیزم لطفا لطفا لطفا فرزند سالمی به من عطا کن! اعتراف می کنم همزمان با از سر گذراندن روزهای پایانی، فقط و فقط نگران سلامتیش هستم و بس. می دانم بنده ناسپاسی بوده ام در ارتباط با فرزند دوم و چه روزها و شب هایی که گریه نکرده ام از برای داشتنش، حالا که مرا لایق مادری دوباره دانستی، لطفا لطفا با ناسالم بودنش مرا...
-
53
پنجشنبه 26 فروردین 1395 11:27
گاهی فکر می کنم شاید بواسطه ی سخت گیری های که تو عالم بچه گی و نوجوانی و جوانی بهم شده، سعی می کنم خیلی به پسرک بکن نکن، نکنم. گاهی در سکوت و خلوت ذهنم به سخت گیری های بی حاصل پدر که فقط ایام نوجوانی و جوانی را به کامم تلخ کرد، می گذرد. کاش برای پسرک و دخترکمان خاطرات روزهای کودکی خوشی به جای بگذاریم، تا وقتی بزرگ شدن...
-
52
چهارشنبه 25 فروردین 1395 10:15
بازهم یک صبح بارانی دیگر از راه رسید و من کنج خانه لم داده ام و سهمم از این هوای زیبا و ملس بهاری، چیزی بیشتر از دید زدن از پنجره ی خانه نیست.