گاهی روزها که جدیدا شده اکثر روزها و بدنم کم می یاره از بدو بدوهای روزانه می گم خدایا با این اوضاع و احوال من چه جوری می خوام برم سرکار و بعدشم رتق و فتق بچه ها و امورات خونه؟ نمی دونم چرا خیلی زوووود جسمم خسته می شه و حتما باید دراز بکشم. البته فکر می کنم بی خوابی های شبانه ام تو کم اوردن این روزهام بی تاثیر نیست. من باید روزی هشت ساعت رو بخوابم و الان مدتهاست این مقدار رسیده به هفت و شش ساعت در کل شبانه روز! باید یه فکر اساسی برای خودم بکنم!
خواهرک هم چندان اوضاع و احوال مناسبی نداره و حسابی از هر طرف روش فشار هست خصوصا از طرف همسر زبون نفهمش! کارش رسیده به خوردن قرص اعصاب، کاش زودتر رها بشه از این فضای متشنج سراسر استرس. کاش زودتر روی ارامش رو ببینه و لذت زندگی کردن تو یه کشور پیشرفته ی مدرن بچشه.
چند روزه رسما تعطیلات تابستانیم شروع شده اما من همچنان بی انگیزه، عاطل و باطل می چرخم و نمی دونم از کجا باید شروع کنم. خیلی دوست داشتم دخترک طبق قولی که بهم دادن از اول تیر با پسرک دوتایی می رفتن کلاس، اما طبق معمول همیشه برنامه ریزهای پیش پیشم بهم ریخت و گفتن از اول پاییز کلاس هاش شروع می شه. کلی با ذوق و شوق رفته بودم کتابخانه نزدیک خونه مون ثبت نام کرده بودم برای همین سه چهار ساعتی که فکر می کردم می تونم برای خودم باشم و خب نشد. کلا رو مود بی حوصلگی هستم و فعلا به خودم اجازه دادم یکم هیچ کاری نکنم و هیچ فکری نکنم تا ببینم چی به چی می شه!
بلاخره تمام نمره هامون هم امد و این ترم هم به احتمال بس یار بالا، بالاترین معدل رو گرفتم. البته اعتراف می کنم با اختلاف 0.25 صدم از دوستم جلو افتادم.
فکر کنم وقتشه که دیگه بزرگ بزرگ فکر کنم و رویاپردازی!
دو روزه با پیشنهاد یکی از بچه ها عجیب رفتم تو فکر و امیدوارم در اینده ای نه چندان دور بیام و از تحقق رویاهام اینجا بنویسم.
اگر بشه برای خودم یه رکورد محسوب می شه تو توانایی هام. منم که تشنه ی اثبات کردن خودم به خودم هستم.
راستش باورم نمی شد امسال تولدی به این دلچسبی داشته باشم. خصوصا با سردی ها و دوری هایی که این چند وقت بینمون به وجود امده بود تنها چیزی که دلم نمی خواست بهش فکر کنم تولدم بود. صبح قبل از برگزاری مراسم پیشواز تولد هزار و یک فکر منفی آمد تو ذهنم و جا خوش کرد. خلاصه که روزهای قشنگی نبودن و خوشحالم که تولد بهانه ای شد برای زدودن کدورت و دوری بین دلهامون. کلی ارزوها دارم از امروز تا سال دیگه همین موقع که امیدوارم دونه دونه براورده بشن اما پررنگ ترین ارزوم اینه که دیگه هیچ وقت این مدل روزهای سخت نیان تو زندگیمون. من باید عاشق بمونم تا بتونم عشق رو تو زندگیمون جاری کنم وگرنه می شم مرده ای متحرک که قلبش یخ زده و روحش پرواز کرده.
آمدیم ترم دوم رو با دانشگاه تسویه کنیم که بتونم کارت ورود به جلسه رو دریافت کنم که همسر گفت ممتاز علمی شدی و ده درصد تخفیف خوردی! من رو می گی بسان عقابی تیز چنگال و تیز قاشق، برفراز آسمانها بال بال می زنم و خوشحالم :)))
دو هفته بیشتر به امتحانات پایان ترم نمونده و یه شیر پاک خورده ای باعث شد یه بازی مهیج رو گوشیم بریزم که پاک من رو از درس خوندن انداخته. باید یه فکری کنم اینجور نمی شه امیدوارم بتونیم سه هفته بی خیالش بشم و بعد شروع کنم. از اینورهم سالی 12 ماه ما اصلا پیشنهاد سفر نداریم اون وقت برای تعطیلات پیشرو از در و دیوار پیشنهاد سفر بهمون می شه و منم غمگینانه یکی یکیشون رو رد می کنم. هی روزگار!
نمی تونم مقاله بیس پیدا کنم برای پایان نامه ام شدیدا ناراحتم. می رم تو سایت این ژورنال های معتبر مرتبط با رشته ام به زور تو حیطه ی مدنظرم یه مقاله پیدا می کنم اما برای فول دانلود نیاز به اکسس هست. چندتا سایت هم که می گن اسم مقاله رو بده ما بهت مقاله رو کامل می دیم هم رفتم اما مقاله موردنظرم رو برام پیدا نمی کنه. خلاصه که به جرات می تونم بگم این هفته ام خیلی زیاد به سرچ های بی حاصل گذشت و این همه وقت گذاشتن ثمره ای نداشت برام جز اتلاف وقت. همه اش می گم کاش تسلطم به زبان انگلیسی خوب بود چون تو این مرحله خیلی می تونست بهم کمک کنه. البته که من پروتر از این حرفام و به ضرب و زور دیکشنری و گوگل ترنسلیت سعی می کنم دست و پا شکسته گلیمم رو از آب بکشم بیرون ولی خوب خیلی وقتم رو می گیره و گاها حتی دلسردم می کنه. ولی خب چاره ای نیست و شرایطم اینهو باید باهاش کنار بیام.
همسر درست فهمیده خیلی این اواخر ذهنم در گیره و سیم های مغزم مدام در حال جرقه زدن از یه موضوع به یه موضوع کاملا بی ربط دیگه است. البته از نظر دیگران بی ربط و از نظر خودم یکی از درگیری های ذهنیم محسوب می شه. رفته و برام کتاب دو قرن سکوت چاپ قدیمیش رو که خیلی خیلی دوست داشتم داشته باشمش رو پیدا کرده و تو صفحه اولش یه جمله خیلی انرژی بخش برام نوشته. "تقدیم به دختری که دوست دارد همه چیز را بداند" خیلی برام ارزشمند بود.
فردا کلاس دارم و برخلاف هفته های قبل ذوقش رو ندارم و شایدم زود نرم دانشگاه.
خدا رو شکر پروژه پوشک گیری با موفقیت کامل به سرانجام رسید و شیرینکم هر لحظه منتظره که از کلاس زبان برادرش به ایشون هم زنگ بزنن و بگن بیا. یعنی هرروز که گل پسر رو می رسونیم بهم می گه مامان زنگ نزدن؟ قربونت برم من که تو دیگه اینقدر بزرگ شدی که من از شنیدن حرفای قلمبه سلمبه ات و استدلال های منطقیت دلم می خواد درسته قورتت بدم.
اگر جنگ بشه، نسل من جزو معدود نسل هایی می شه که دوتا جنگ رو به چشم دیده. تا الان بهمون نسل سوخته می گفتن با وقوع جنگ احتمالی دیگه ملقب می شیم به نسل جزغاله!
درکی ندارم از اون دست آدمهایی که موقعیت اقتصادی جالبی ندارند، نه خانه ای دارند و نه کار ثابتی و با وجود داشتن فرزندی سالم و باهوش، دعوتنامه ای دیگه برای امدن دومی می فرستن. یا اونی که دوتا فرشته ی خوشگل داره و مستاجره و تازه کاشف به عمل آمده که خانه ای که رهن کردن توسط مالک در رهن بانک بوده و حالا که صاحبخانه مقروض هست و متواری، بانک داره خانه رو به مزایده می گذاره جهت فروش اونوقت چشم به راه متولد شدن سومی هستن. واقعا نمی دونم یا ذهن من خیلی منطقیه یا ذهن اونا خیلی احساسی هست و بی خیال! بابا تو مملکتی دارید زندگی می کنید که از لحاظ داشتن تورم بالا داره با نیوزلند رقابت می کنه انوقت شما با نداشتن خانه و کار ثابت بازهم به فکر فرزندآوری هستید و تازه کلی هم خوشحالید؟
سالیان سال فکر می کردم انگلیس پشت ا.ن.ق.ل.ا.ب سال پ.ن.ا.ه.و.ه.ف.ت بوده! با دلیل و مدرک و ادله کاشف به عمل امد که خیر جناب روسیه، برای باز پس ندادن شهرهای ایران، قفقاز، گرجستان، ایروان، باکو و ... که قراردادش 99 ساله بوده و سال 1361 به پایان می رسیده و ملزم بوده به پس دادنش، پشت پرده این داستان رو راه انداخته و جالب تر اینکه وقتی چند نفر می رن پیش سردار سازندگی و می گن قرارداد به سر رسیده می فرمایند ما الان وسط جنگ هستیم و وقت این حرفا نیست. و غم انگیزتر از همه ی اینا اینه که ایران هیچ وقت نسبت به استرداد شهرهایی که جزو خاکش بوده به مجامع بین المللی از روسیه شکایت نبرد و همه چی به سکوت گذشت و دو دستی خاک ایران بخشیده شد. اخ که جسم و روحم تحمل این همه خیانت و نامردی رو نداره....
چند نفرمون می دونستیم که قبل جنگ ایران و عرلق تو سال 59 ، یه جنگ دیگه هم بین ایران و عراق سال 52 اتفاق افتاده که به 3 ساعت نکشیده که بصره رو ارتش ایران تصرف می کنه؟ برام شوک بزرگی بود دیروز شنیدن این واقعه و ندونستنش! کاش به جای این همه موبایل دست گرفتن و بازی و اینستاگرام بیشتر و بیشتر مطالعه کنیم تا نسلی که می سازیم نسل اگاهی باشن. بگذاریم با کتاب خوندن ما بچه هامون عادت کنن به کتاب دیدن و خوندن. بیایم از تاریخ درس بگیریم و اگاه بشیم. نسل بی سواد نه بدرد جامعه مون می خوره و نه هیچ جای دنیا.