فکر کنم سلامتی یکی از بزرگترین و در عین حال دم دست ترین نعمت های هست که داریم و تا ذره ای خدشه بهش وارد نشه قدرش رو نمی دونیم. مدتهای مدیدی بود که اینجوری مریض نشده بودم و پاک یادم رفته بود ارزش این گوهر گران بها رو. نگم از دلنگرانی های پسرک مهربونم و دخترک نازنینم، زمانی که رفته بودم دستشویی و محتویات نداشته ی معده ام رو می آوردم بالا هردو پشت در با چشمهای غمبارشون نگران من بودن و یکی ظرف به دست و دیگری دستمال به دست منتظر بیرون امدن من بودن برای تیمارداری. 

از بچگی عاشق اول مهر و باز شدن مدرسه ها بودم و برخلاف بیشتر بچه های همسن و سال ام اصلا از تموم شدن تابستون ناراحت نبودم. حالا نه اینکه آی برم و صرفا علم و دانش اندوزی کنم، فکر کنم بیشتر از اینکه دوباره به اغوش گرم اجتماع برمی گشتم شاد بودم. الانم از اینکه می بینم رسما این ترمی که می یاد اخرین ترمی هست که دانشگاهم ته قلبم غصه شدیدی احساس می کنم. از طرفی دوست دارم زودتر نتیجه کارم رو ببینم از طرفی هم دوست ندارم این لحظات دلنشین و انرژی بخشم تموم بشن. 
من فکر می کنم تو زندگی قبلیم یه خانم ژاپنی محقق بودم که احساس مسئولیت بالایی تو انجام کارهام داشتم و احتمالا از اون دسته ژاپنهایی بودم که بخاطر سه ثانیه تاخیر مترو عذرخواهی می کردم و بابت تاخیر انجام تعهداتم خودکشی :)))

می گفت مامان گلوم درد می کنه و تازه تازه فهمیدم تو گلوش بغض داره

عزیزکم دو روزه که بخاطر ادغام شدن دوتا کلاس باهم، تیچرش عوض شده و بغض داره. روز اول که از همه جا بی خبر رفتم دنبالش و بلافاصله گفت تیچرمون عوض شده و نمی دونم از حالت چهره ام چی خوند که گفت، مامان عیبی نداره این تیچرمم خوبه! شب موقع خواب لحظه ی بغل و بوس شبانه مون گفت "مامان امروز همه اش اشکام می خواست بچکه" گفتم چرا؟ گفت برای اینکه دلم برای تیچرم تنگ می شه. بغلش کردم و گفتم هروقت تیچر رو دیدی از احساست بهش بگو چون تیچر تو قلب تو نیست که بدونه تو قلبت چی می گذره. امروز که رفتم دنبالش اولین حرفی که بهم زد این بود که تیچرش رو دیده و بهش گفته دلتنگش شده و بغلش کرده. وقتی داشت برام تعریف می کرد، پسرک تو دار درونگرای من روش رو از من برگردونده بود تا من نبینم اشک حلقه زده تو چشمای قشنگش رو. خیلی سخته مادر و پدر باشی و شاهد غصه خوردن جگر گوشه ات، یعنی لحظه ای از خاطرم نمی ره چهره ی غمبار معصومش که تازه اول راهه و قراره در گذر از زمان کلی با این جدایی های اجباری روبرو بشه. 

با وجودی که هشت سال از من کوچیکتره اما دقیقا دوهفته بعد از من اونم عقد کرد و به فاصله یکی دوماه ازدواج. تو دانشگاه باهم آشنا شده بودن و بعد یکی دوسال دوستی رفتن زیر یک سقف. تا جایی که یادم می یاد و به چشم دیده بودم خیلی همسرش رو دوست داشت، جوری که نه چهره اش، نه اختلاف سنی که باهم داشتن براش مهم نبود. حتی روابطش بعد ازدواج با پدر و مادرش و برادرش رو به سردی بیشتری رفت و احساس می کردی از دار دنیا داشتن شریک زندگیش براش بسته و نیاز به هیچ کس دیگه ای نیست. تا وقتی شهرستان بودن همه چی بنظر خوب می امد اما به محض اومدنشون به تهران و رفتن های دو ماه دوماه همسرش به شهرستان و تنها موندنش تو خونه، بدون ناهار و شام. و به دور از دخترش که به جرات می تونم بگم هیچ کدوم از اولین های زندگیش رو ندید، سردی عمیقی رو بین قلبهاشون بوجود اورد جوری که دیگه ته چشماش از اون عشق سوزان ده سال پیش جز سایه ی رو به خاکستری و سیاه چیزی باقی نمونده و از اون جوان رعنای خوش قامت زیباروی مو قشنگ، فقط مونده دو تیکه استخون و موهایی که به شدت کم پشت شدن. کاش می شد اب ریخته به زمین رو جمع کرد، کاش می شد همه چی رو کوبید و از اول ساخت. دلم بیشتر از همه برای خودش می سوزه که علی رغم شایستگی هاش همراه همدلی قسمتش نشد....

" دو قرن سکوت"

هنوز، دویست سال تمام از سقوط حکومت ساسانی نگذشته بود که از حکومت عرب جز  نامی نماند. سیستان و خراسان و ماوراءالنهر که سالها دستخوش بی رسمی و بیدادی تازیان بود در این زمان آماده استقلال میشد. امارت و حکومت که مدتها مخصوص عرب بود دیگر همه جا حتی در بغداد، بیشتر در دست ایرانیان بود. زبان ایرانی که پس از طوفان قادسیه، «دو قرن سکوت» سنگین را تحمل کرده بود اکنون   طلسم خموشی را می شکست و خود را در کام کسانی چون حنظله و بوحفص و محمد و صیف برای سرودن جاودانی ترین نغمه های ادبیات جهان آماده می کرد. در پایان دوره معتصم با آن که بابک سردار آذربایجان به دار آویخته شده بود، با آن که مازیار امیرزاده طبرستان به قتل آمده بود، باز ققنوس ایران از زیر خاکستر سر برمی آورد.

ماشین جدید :)

عارضم به خدمتتون که آلبالویی جانم رو که مثل بچه ی خودم دوستش داشتم بعد تصادف یکسال پیش که کنترل فرمونش از دستم خارج شد و رفتم تو گارد ریل و کلا طفلکی من دچار انواع و اقسام سروصداها و ریپ زدن ها شد رد کردیم بره و به جاش یه رخش سفید گرفتیم که خیلی هم دوستش دارم. یکم استرس رانندگی کردن باهاش رو دارم چون هم از لحاظ ابعاد هم از لحاظ فنی کمی متفاوتتر از آلبالویی جانم هست و امیدوارم هرچه زودتر قلقش بیاد دستم :)

"تصمیم کبری"

به جد تصمیم دارم آدمهایی رو که بهم انرژی منفی می دن، از دایره ی ارتباطات نزدیکم، حذف کنم! خصوصا کسانی رو که هم بهت انرژی منفی می دن و هم چیزی برای ارائه کردن ندارن!!!!!!  به جای این همه انرژی گذشتن برای این دسته آدمها اگر به خودم و زندگی خودم رسیده بودم الان کلی جلوتر از حال حاضرم بودم و قطعا حال دلم بهتر بود. 

برای مخاطب خاص

می دونم تو حالگیری کردن ازت استادترینم و تو صبورترینی. می دونم که همیشه بهترین ها رو برام خواستی و هیچ وقت صفرهای جلوی مبلغ به چشمت نیومدن و هربار چیزی خواستم یا آرزو کردم با توجه به توان مالی مون یا خیلی خیلی زود برآورده کردی یا اون قدر صبر کردی تا وسعمون برسه و برام تهیه اش کردی. 

خواستم بگم از تو مهربون تر و پایه تر همسر تو عمرم ندیدم و خواستم بدونی پشت تمام بدقلقی ها و ضد حالهام، دخترکی با کودک درون شش هفت ساله ای هست که با تمام لجاجت ها و کله شقی هاش، قدر اون دل بزرگت رو می دونه و به داشتنت می باله.

وطنی به مانند گیلیاد

چقدر این سریال "ندیمه" غم انگیزه و چقدر حکایت آشنایی داره. ترویج ازدواج در سنین پایین، نقش زنان تعریف شده در زاد و ولد و خانه داری، داشتن قیمی که صرفا اون می تونه اجازه ی تحصیل و ازدواج و سفر رو بده! نداشتن حق حضانت از بچه ات، نداشتن حق اعتراض به ازدواج های متعدد همسرت چه در حکم ازدواج دائم، چه موقت، سهم نداشتن زنها تو مراتب بالا، سمت رهبری، ریاست جمهوری، رئیس مجلس، وزیر، شهردار و و و .... چقدر قوانین "گیلیاد" مشابه قوانین اینجاست. ح.ج.ا.ب.ا.ج.ب.ا.ر.ی. محروم بودن از بدیهی ترین چیزها مثل دوچرحه سواری، موتورسواری، رفتن به استادیوم های ورزشی. "جون" برای من نماد امیده. نماد مقاومت، سرکشی و جسوری. سرسختی و استقامت. تو همه ی خانواده ها باید یه زن باش مثل "جون" قوی و سرسخت. تا شاید نسل های بعدی بتونن بشکنن قواعد گیلیادگونه ی حال حاضر رو. 

خانم دکتر و اقای دکتر هم رفتنی شدن. دیگه هر کسی دستش به دهنش می رسه و آدم موفقی هست یا رفته یا در حال بستن چمدون و پروااااااز. 

رفتم خونه اشون و کلی باهم حرف زدیم. فهمیدم خواهر سی ساله اش کنسرن گرفته بوده و چه روزها و لحظه های تلخی رو از سر گذروندن. فهمیدم که همه ی آدمها در حد و توانشون تو زندگی درگیر مشکلات و غم و غصه و حفره های خالی تو قلبشون هستن و نباید از ظاهر زندگی و پرستیژ خانوادگیشون قضاوت کرد! 


*این روزها کلی انگیزه پیدا کردم برای هدف هایی که دارم. امیدوام نیمه دوم تابستون باهام مهربونتر از نیمه اول باشه و هی بیام اینجا بنویسم چه کردم و چه کردم. 


*خوندن کتاب "دو قرن سکوت" هم خوب پیش می ره. البته بعد یه وقفه طولانی بابت امتحاناتم، دو سه روزه دوباره دست گرفتمش که با سرعت خوبی پیش می ره و راضیم. چقد سخته برام خوندن تاریخی که سراسرش شکسته و غم، خفت و خواری. اما جالبش اینجاست که همه اش فکر می کنم با خوندنش اجازه نمی دم تاریخ تکرار بشه و اعراب لعنتی هویت و تاریخ و دانش و زبانمون رو بگیره. چقدر این اعراب آدمهای سخیف و چشم تنگی بودن و چقدر من بیزارم از میراثی که اونها به جای گذاشتن. به خودم قول دادم تا جایی که می تونم با آگاهی دادن به بچه هام در وقت مناسبش و در دسترس قرار دادن کتابهای خوب برای افزایش آگاهیشون نگذارم وامدار این میراث متحجر باشن.


*دوستی دارم که الان تو بد برهه ای هست و از زمین و زمان بریده و مادر 24 ساعته بودن برای دوتا جوجه، ظرفیتش رو پر کرده و الان خیلی شکننده است و امیدوارم بتونم در  راستای رسیدن به اهدافش دلگرمش کنم و امیدوار. 



می گن اگر می خوای عادتی رو ترک کنی چهل روز ازش دوری کن تا تو وجودت نهادینه شه. منم برای خودم یه چالش چهل روزه ریختم که داد نزنم، امروز جدولم تیک موفق خورد. امیدوارم تا اخر این چهل روز بتونم پشت هم تیک مثبت از خودم بگیرم و این خصیصه بد رو ازخودم دور کنم. خانواده ی من لایق محیطی امن به دور از هرگونه تنش و ناامنی هستن. 

از وقتی ازدواج کرد هیچ وقت نشد برم خونه اش. شاید چون خیلی بهم دور بود. الان دخترش پانزده سالش هست و من برای اولین بار با نزدیک شدن به خونه مون، رفتم پیشش. اون دختر مومن چادری سالهای دور بچگی من، شده یه زن امروزی با انواع و اقسام عملهای جراحی و زیبایی. با دندان های سیمی کرده و تتوی ابرو و لیزر چشم و عمل بینی. کلا از این شوک شدم که من تا به امروز هیچ تغییری تو صورت و بدنم ندادم اما هرقدر به اطرافیانم نگاه می کنم می بینم هر کدام به نوعی خودشون رو زیباتر کردن. نمی دونم خودم تا کی قراره مقاومت کنم اما خیلی دوست دارم خط لبخند و پیشونیم رو محو کنم و یه خال رو بینی ام هست که خیلی دوست دارم بردارمش. شاید یه روز امدم و اینجا نوشتم که منم به جرگه ی دوست دارندگان تغییر و تحول در چهره پیوستم. 

امشب اونجایی که "بانی" تو سریال "Big Little Lies" به مادرش گفت ازت متنفرم بخاطر همه ی سختگیری هات، عصبایت هات و محکم بهم کوبوندن کابینت ها و سیلی زدن هات، قلبم فشرده شد. 

خدایا کمکم کن برای بچه هام مادر صبورتری باشم تا همیشه خونه شون مامن و پناهشون باشه و درش احساس امنیت کنن. 

گاهی روزها که جدیدا شده اکثر روزها و بدنم کم می یاره از بدو بدوهای روزانه می گم خدایا با این اوضاع و احوال من چه جوری می خوام برم سرکار و بعدشم رتق و فتق بچه ها و امورات خونه؟ نمی دونم چرا خیلی زوووود جسمم خسته می شه و حتما باید دراز بکشم. البته فکر می کنم بی خوابی های شبانه ام تو کم اوردن این روزهام بی تاثیر نیست. من باید روزی هشت ساعت رو بخوابم و الان مدتهاست این مقدار رسیده به هفت و شش ساعت در کل شبانه روز! باید یه فکر اساسی برای خودم بکنم! 

خواهرک هم چندان اوضاع و احوال مناسبی نداره و حسابی از هر طرف روش فشار هست خصوصا از طرف همسر زبون نفهمش! کارش رسیده به خوردن قرص اعصاب، کاش زودتر رها بشه از این فضای متشنج سراسر استرس. کاش زودتر روی ارامش رو ببینه و لذت زندگی کردن تو یه کشور پیشرفته ی مدرن بچشه. 



چند روزه رسما تعطیلات تابستانیم شروع شده اما من همچنان بی انگیزه، عاطل و باطل می چرخم و نمی دونم از کجا باید شروع کنم. خیلی دوست داشتم دخترک طبق قولی که بهم دادن از اول تیر با پسرک دوتایی می رفتن کلاس، اما طبق معمول همیشه برنامه ریزهای پیش پیشم بهم ریخت و گفتن از اول پاییز کلاس هاش شروع می شه. کلی با ذوق و شوق رفته بودم کتابخانه نزدیک خونه مون ثبت نام کرده بودم برای همین سه چهار ساعتی که فکر می کردم می تونم برای خودم باشم و خب نشد. کلا رو مود بی حوصلگی هستم و فعلا به خودم اجازه دادم یکم هیچ کاری نکنم و هیچ فکری نکنم تا ببینم چی به چی می شه!