امروز بعد از چند روز استرس و بی خوابی از شدت هیجان، اولین مصاحبه کاری رو رفتم. واقعا هیچ نظری ندارم که ایا بهم زنگ می زنن یا نه. فقط سپردم به خودش، من نهایت سعی و تلاشم رو کردم که اون کار رو بدست بیارم حالا ممکنه افراد دیگه ای بوده باشن که رزومه کاری و شخصیتی قوی تری از من داشتن و کار رو بگیرن. 

باید بشینم رو یادگیری داشبوردهای مدیریتی کار کنم و یادشون بگیرم. 

از دلسردی این روزها هرچی بگم کم گفتم ....

خیلی وقته دست و دلم نه به نوشتن می ره نه به حرف زدن. از طرفی هم دوست ندارم وبلاگم خاک بخوره ولی چه کنم که دل و دماغی نیست برای شرح انچه که بر ما تو این روزها می گذره. اینقدر هرروزمون با یه خبر بد شروع می شه و تو شرایط فاجعه داریم زندگی می کنیم که بدنم سر شده و در کمال بی تفاوتی اخبار رو دنبال می کنم. خدا رو چه دیدی شاید یه دفعه زدم سیم اخر و اونم دیگه دنبال نکردم. داستان تصویب نکردن FATF و تبعات وحشتناکش رو افزایش قیمت دلار و طلا، لابه لای واگیر شدید به ویروس کرونا گم شده و جالبه که تا همین لحظه هواپیمایی ماهان کماکان داره پرواز و جابه جایی چینی ها رو انجام می ده و هیچکس هم نیست که جلوشون رو بگیره. نه خبری از قرنطینه قم هست نه کنترل ویروس. کلا زندگی مردم به هیچ کجایی حکومت حساب نمی شه و من موندم چطور داریم همه مون این همه خفت و خواری رو تاب می یاریم و دم نمی زنیم؟!  

از این طرف هم استاد راهنمام داره تنبل بازی در می یاره و مواردی رو که خودش گفته برامون باید تعیین کنه رو نمی کنه و ما قشنگ دوماه از تایم طلاییمون رو از دست دادیم و هنوزم هیچی به هیچی و گمان نکنم حتی اذرماه سال اینده به دفاعمون برسیم حتی. هرقدرم پیغام پسغام می دیم فقط داره می پیچونه و هیچ کاری نمی کنه برای استارت خوردن پورپوزالمون. 

کلا تمام انگیزه هام ته کشیدن و دقیقا تو قعر نمودار سینوسی زندگیم هستم و فقط دوست دارم بخوابم. خونه تجونی عید رو هم اصلا شروع نکردم و واقعا نمی دونم ایا شروع می کنم یانه. 

خیلی دلم می خواد با شروع سال جدید منم برم سرکار خدا کنه بشه و زودتر مشغول بشم  و دوباره برگردم به اجتماع.  



کتاب “دختر کشیش” “جورج اورول” رو شروع کردم. نسبت به کتاب “قلعه حیوانات” و “ ۱۹۸۴”، تا اینجای داستان اصلا سیاسی نبود و راستش حرف چندانی برای گفتن نداشت، البته منتظرم کتاب رو تمام کنم بعد قضاوتش کنم. 

دیروز رفتیم و مدرسه ی منتخب پسرک رو از نزدیک دیدیم. حیاط کوچک و کلاس های تو در تو. چقدر با مدارس زمان ما متفاوت بود. ما چه فضای بزرگی داشتیم تو حیاط و چه راهروهای وسیعی داشتیم و چه کلاس های بزرگی ولی متاسفانه الان مدارس غیرانتفاعی خصوصا، شدن قوطی کبریت های مکعبی که از وجب به وجب فضا دارن بهره وری می کنن بی اینکه فضایی رو برای تخلیه انرژی بچه ها مد نظر داشته باشن.

همه اش فکر می کنم تا این سه هفته آتی بیاد و من نتیجه ی کار رو ببینم روزی صدبار می میرم و زنده می شم. بدحور اعصاب و روانم بهم ریخته است و دل و دماغ هیچ کاری رو‌ندارم. من کلا با آدم های جنس خراب و بدذات خیلی مشکل دارم و الان چندماهه هر روز از طرف دوتا از افریده های بدجنس پروردگار خانواده ام مورد نوازش قرار گرفته و همه مون به نوعی در گیر این دوتا داستان مجزا شدیم و اعتراف می کنم خیلی خیلی ازم انرژی گرفته شده و خیلی خیلی خسته ام. هربار تو خلوت خودم یاد ۸ اسفند می افتم اشک تو چشمام جمع می شه، فکر اینکه ‌در برابرشون ، حقمون ضایع بشه حال دلم رو به شدت بهم می ریزه. خدا کنه این سه هفته از عمرم مثل برق و باد بگذره که خیلی خیلی اذیتم. 

کناب “جای خالی سلوچ” به اخرهاش رسیده و من عمیقا برای “مرگان” و این همه بلایی که به سرش امده از این همه ادم های بی خیر و پستی که احاطه اش کردن  غمگینم. 

داستان حسنی به مکتب نمی رفت وقتی می رفت جمعه می رفت، حکایت ماست! بعد سالها دوتایی تو تایم ازادمون قصد سینما کردیم و رفتیم که با در بسته ی سینما روبرو شدیم! یعنی تو این مملکت اگر تو  مسیحی باشی یهودی باشی یا هر کوفت و زهرماری مجبوری به پای بقیه بسوزی و بسازی! 

حرفی برای گفتن نیست. به همین سادگی!

دوست داشتم همین یکبار رو من دروغ می گفتم و حکومت راست، با ذره ذره ی وجودم دوست داشتم همه ی دنیا اشتباه کرده باشن و اصلا از روی غرض ورزی حرف زده باشن و حرف اینا درست باشه اما ........  خدایا به چی این مملکت دلمون خوش باشه؟ به چی!!!!! تو فقط یه نمونه نام ببر!!!!!!!  خدایاااااااااااااا؟ بمیرم برای تک تکتون که ایتقدر مظلومانه پرکشیدید و رفتید .... 

طفلی به نام شادی دیر زمانی ست گم شده است. با چشمهای روشن براق، با گیسویی بلند به بلندای آرزو. هرکس از او نشانی دارد ما رو کند خبر. این هم نشان ما: خزر یک سو، خلیج فارس سوی دیگر.

"شفیعی کدکنی"

قبل ازخواب، به رسم هر شبم، رفتم اتاق بچه ها تا لحاف روشون رو چک کنم و بوسه به روی ماهشون بزنم و برگردم بخوابم که دیدم دخترک به حالت بدی رو پاهاش خوابیده اروم جابه جاش کردم که پاهاش درست بشه، تو همون حالت خواب الودگی شدیدش، با چشمهای بسته اش بهم گفت "خیلی دوستت دارم" .... نمی تونم وصف کنم لذت بی اندازه ی شنیدن این جمله رو از زبونش. 

دیروز اخرین روز کلاس هامون بود و بعد کلاس فرت و فرت عکس انداختیم و خندیدم. اعتراف می کنم در تمام لحظات از اینکه دیگه ممکنه تا مدتها جمعمون جمع نباشه دلم گرفت. شک ندارم که دلم برای محوطه و کلاس های پر سر و صدامون حتی تنگ می شه. از کل کل کردنها گرفته تا دلداری دادن های بهم. امیدوارم همه مون روز دفاعمون به خوشحالی و خندونی روز اخر باشیم. دفاع من بعلت پر بودن کد استاد راهنمام رفت آذر سال اینده. از اینکه وقفه افتاد خیلی ناراحت نیستم چون امیدوارم  سرفرصت مطالب رو جمع کنم و یه پروژه عالی تحویل بدم. 

این چند وقت عجیب ذهنم درگیره داستان زندگی مشترک خواهرزاده است و به قدری تو این زمینه با خواهر و خواهرزاده و مامان و همسر و بیشتر از همه خودم با خودم حرف زدم ذهنم خسته شده. امیدوارم امروز جلسه ای که گذاشتن ختم به خیر بشه و بتونن حرفاشون رو بزنن. شدیدا معتقدم با سکوت و نجابت های بی دلیل هیچ مشکلی حل نمی شه و ادم باید حرف بزنه تا دیگران هم به اشتباهاتی که کردن و دل هایی که شکستن واقف بشن. 

ماحصل سه ترم تحصیلی ام، از جمع اوری اطلاعات و مطالب مختلف درسی گرفته تا ویس های استادی که  هر جلسه صداش رو ضبط کرده بودم و مطالبش خیلی خیلی برام ارزشمند بود، با سهل انگاری جناب همسر پرید. الان من موندم و یه دنیا غم که رو سینه ام سنگینی می کنه و بغضی که گیر کرده تو گلوم.

یکی از اساتید خانمون که اتفاقا افکار مثبتی داره و به برابری حق و حقوق زنان و مردان باور داره کاندید مجلس شده. بهش می گم استاد حیف که پشت دستم رو داغ گذاشتم دیگه رای ندم وگرنه قطعا به خودتون رای می دادم. 

نصفه شب با صدای گریه اش بیدار شدم. صداش کردم و رفتم تو اتاقش و بغلش کردم. می گم مامان برای چی گریه کردی؟ می گه اخه فکر کردم داری گریه می کنی. بوسش کردم و لحافش رو انداختم روش و دوباره به سان فرشته ها بخواب رفت و من موندم و یه قلب مالامال از حس های خوب. 

خب! دومین 18 آذر بدون تو هم اومد. این دومین سالیه که روز تولدت اینقدر از من دوری که حتی نمی تونم گونه هات رو ببوسم. امیدوارم امسال برات یکی از بهترین بهارهای عمرت باشه و روی ارامش رو ببینی و جسمت سلامت و دلت اروم باشه و شاد. دوست دارم قشنگترین خواهر دنیا. 

امروز غمگینم. پرت شدم به روزهای کودکی و نوجوانی. به اینکه اگر پدر و مادرم برای اینده ام هدفمند پیش رفته بودن الان چقدر جلوتر بودم. اگر موقعیت مالی شون بهتر بود من الان خیلی وقت بود که ارشدم رو گرفته بودم و به احتمال خیلی بالا حتی دکترام رو. بچه های  دهه ی هفتاد کلاس رو کی می بینم با خودم می گم می تونستم تو اون سن تو همین نقطه باشم ولی اون موقع نشد که بشه. اعتراف می کنم از بچگی خیلی می فهمیدم خیلی بیشتر از هم سن و سال هام و الان می گم اصلا خوب نبود این خصیصه ام چون باعث شد بخاطر درکی بالایی که از شرایط داشتم خودم خودم رو عقب بکشم بی اینکه خواسته ام رو به لب بیارم. پسرک این خصیصه رو از من به ارث برده و من می ترسم بزرگتر که شد همه اش خواسته هاش رو سانسور کنه و به ما نگه چی می خواد و چی دوست داره چون من خیلی اینکار رو کردم خیلی خیلی بی اینکه حتی پدر و مادرم روحشون خبر دار بشه تو دل من چی می گذره. خیلی دلم می خواد همیشه با دخترک و پسرک دوست باشم تا باهام راحت باشن و حرف بزنن تا من بفهمم تو دل کوچولوشون چه خبره. خلاصه که امروز افتادم تو دور باطل غصه خوردن و اشک ریختن برای کارهایی که می شد تو سن کم انجام داد و من نتونستم انجام بدم. قدردان همسر هستم که با وجد سن بالایی که الان دارم به خواسته هام جامه ی عمل پوشاند و بهم کمک کرد به ارزوهای خاک گرفته ام برسم. ممنونم ازش که در کنارش به خیلی خیلی از ارزوهای قلبیم رسیدم که هیچ وقت رسیدن به اون خواسته ها برام عادی نمی شه و همیشه طعمش شیرین و لذت بخش هست برام. می دونم زندگی در کنارش بزرگترین پاداشی بوده که بهم بخشیده شده و امیدوارم اون هم از بودن در کنار من همین قدر خوشحال باشه. 

دلم می خواد برم سرکار اما نمی دونم بچه ها رو چیکار کنم، سر و سامان دادنشون و خدشه دار نکردن برنامه روتین شون خودش داستانیه و کلی هزینه مالی بهمون تحمیل می کنه که نمی دونم واقعا ارزشش رو داره یا نه و این دودلی مدام من رو به عقب برمی گردونه....

*روز دانشجو به همه ی دانشجوهای دانش جوی کشورم مبارک.