امروز بعد مدتها خونه نشینی رفتیم و مدرسه ی گل پسر رو اوکی قطعی کردیم و پروسه ثبت نام رو انجام دادیم. درسته که به ما دوره ولی بنظرم با توجه به شرایط و اولویت بندی هامون، مناسبترین مدرسه ی ممکن برامون هست. دیگه اینکه یه دوره بلند مدت تو پکت ثبت نام کردم که اواخر فروردین شروع می شه و خیلی ذوقش رو دارم. همچنان امیدوارم که به کار خیلی خیلی خیلییییی خوب قسمتم بشه و سال اینده من هم مشغول به کار بشم.
دارم کتاب “بیست و سه س.ا.ل “ رو می خونم و به شدت بهش علاقمند شدم.
دانی که چرا دار مکافات شدیم؟
ناکرده گنه، چنین مجازات شدیم؟
کشتیم خرد، دار زدیم دانش را
در بند و اسیر صد خرافات شدیم
“مولانا”
چقدر امشب تو تنهایی و خلوت شبانه ام اشک ریختم و سبک شدم و چه خوب که لازم نبود هی الکی برم دستشویی وصورتم رو بشورم و دماغ قرمزم رو با مشغول کردن خودم تو اشپزخونه پنهان کنم. انگار باید امشب من به سایه بابت عکس استوریش پی ام می دادم و اونم حرف دلش باز می شد و تجربیات سخت این دوسالش رو که عمرا اگر فکر می کردم تو این موقعیت ها قرار گرفته رو برام بازگو می کرد تا به این باور برسم فرق ادم های موفق و ناموفق تو پافشاری برروی خواسته هاشون هست و بس، چیزی که من واقعا ضعف دارم و با اولین شکست سریع پا پس می کشم. من باید برای خواسته هام بجنگم و کم نیارم. من امشب به خودم قول دادم برای اهدافم، هرقدر دور و بعید برنامه ریزی کنم و با بالا و پایین شدن زندگی دست از تحققشون برندارم. من بخاطر اینده ی بچه هام هم که شده باید با انگیزه ای دوچندان تلاش کنم.
امروز بعد از چند روز استرس و بی خوابی از شدت هیجان، اولین مصاحبه کاری رو رفتم. واقعا هیچ نظری ندارم که ایا بهم زنگ می زنن یا نه. فقط سپردم به خودش، من نهایت سعی و تلاشم رو کردم که اون کار رو بدست بیارم حالا ممکنه افراد دیگه ای بوده باشن که رزومه کاری و شخصیتی قوی تری از من داشتن و کار رو بگیرن.
باید بشینم رو یادگیری داشبوردهای مدیریتی کار کنم و یادشون بگیرم.
خیلی وقته دست و دلم نه به نوشتن می ره نه به حرف زدن. از طرفی هم دوست ندارم وبلاگم خاک بخوره ولی چه کنم که دل و دماغی نیست برای شرح انچه که بر ما تو این روزها می گذره. اینقدر هرروزمون با یه خبر بد شروع می شه و تو شرایط فاجعه داریم زندگی می کنیم که بدنم سر شده و در کمال بی تفاوتی اخبار رو دنبال می کنم. خدا رو چه دیدی شاید یه دفعه زدم سیم اخر و اونم دیگه دنبال نکردم. داستان تصویب نکردن FATF و تبعات وحشتناکش رو افزایش قیمت دلار و طلا، لابه لای واگیر شدید به ویروس کرونا گم شده و جالبه که تا همین لحظه هواپیمایی ماهان کماکان داره پرواز و جابه جایی چینی ها رو انجام می ده و هیچکس هم نیست که جلوشون رو بگیره. نه خبری از قرنطینه قم هست نه کنترل ویروس. کلا زندگی مردم به هیچ کجایی حکومت حساب نمی شه و من موندم چطور داریم همه مون این همه خفت و خواری رو تاب می یاریم و دم نمی زنیم؟!
از این طرف هم استاد راهنمام داره تنبل بازی در می یاره و مواردی رو که خودش گفته برامون باید تعیین کنه رو نمی کنه و ما قشنگ دوماه از تایم طلاییمون رو از دست دادیم و هنوزم هیچی به هیچی و گمان نکنم حتی اذرماه سال اینده به دفاعمون برسیم حتی. هرقدرم پیغام پسغام می دیم فقط داره می پیچونه و هیچ کاری نمی کنه برای استارت خوردن پورپوزالمون.
کلا تمام انگیزه هام ته کشیدن و دقیقا تو قعر نمودار سینوسی زندگیم هستم و فقط دوست دارم بخوابم. خونه تجونی عید رو هم اصلا شروع نکردم و واقعا نمی دونم ایا شروع می کنم یانه.
خیلی دلم می خواد با شروع سال جدید منم برم سرکار خدا کنه بشه و زودتر مشغول بشم و دوباره برگردم به اجتماع.
کتاب “دختر کشیش” “جورج اورول” رو شروع کردم. نسبت به کتاب “قلعه حیوانات” و “ ۱۹۸۴”، تا اینجای داستان اصلا سیاسی نبود و راستش حرف چندانی برای گفتن نداشت، البته منتظرم کتاب رو تمام کنم بعد قضاوتش کنم.
دیروز رفتیم و مدرسه ی منتخب پسرک رو از نزدیک دیدیم. حیاط کوچک و کلاس های تو در تو. چقدر با مدارس زمان ما متفاوت بود. ما چه فضای بزرگی داشتیم تو حیاط و چه راهروهای وسیعی داشتیم و چه کلاس های بزرگی ولی متاسفانه الان مدارس غیرانتفاعی خصوصا، شدن قوطی کبریت های مکعبی که از وجب به وجب فضا دارن بهره وری می کنن بی اینکه فضایی رو برای تخلیه انرژی بچه ها مد نظر داشته باشن.
همه اش فکر می کنم تا این سه هفته آتی بیاد و من نتیجه ی کار رو ببینم روزی صدبار می میرم و زنده می شم. بدحور اعصاب و روانم بهم ریخته است و دل و دماغ هیچ کاری روندارم. من کلا با آدم های جنس خراب و بدذات خیلی مشکل دارم و الان چندماهه هر روز از طرف دوتا از افریده های بدجنس پروردگار خانواده ام مورد نوازش قرار گرفته و همه مون به نوعی در گیر این دوتا داستان مجزا شدیم و اعتراف می کنم خیلی خیلی ازم انرژی گرفته شده و خیلی خیلی خسته ام. هربار تو خلوت خودم یاد ۸ اسفند می افتم اشک تو چشمام جمع می شه، فکر اینکه در برابرشون ، حقمون ضایع بشه حال دلم رو به شدت بهم می ریزه. خدا کنه این سه هفته از عمرم مثل برق و باد بگذره که خیلی خیلی اذیتم.
کناب “جای خالی سلوچ” به اخرهاش رسیده و من عمیقا برای “مرگان” و این همه بلایی که به سرش امده از این همه ادم های بی خیر و پستی که احاطه اش کردن غمگینم.
داستان حسنی به مکتب نمی رفت وقتی می رفت جمعه می رفت، حکایت ماست! بعد سالها دوتایی تو تایم ازادمون قصد سینما کردیم و رفتیم که با در بسته ی سینما روبرو شدیم! یعنی تو این مملکت اگر تو مسیحی باشی یهودی باشی یا هر کوفت و زهرماری مجبوری به پای بقیه بسوزی و بسازی!
دوست داشتم همین یکبار رو من دروغ می گفتم و حکومت راست، با ذره ذره ی وجودم دوست داشتم همه ی دنیا اشتباه کرده باشن و اصلا از روی غرض ورزی حرف زده باشن و حرف اینا درست باشه اما ........ خدایا به چی این مملکت دلمون خوش باشه؟ به چی!!!!! تو فقط یه نمونه نام ببر!!!!!!! خدایاااااااااااااا؟ بمیرم برای تک تکتون که ایتقدر مظلومانه پرکشیدید و رفتید ....
طفلی به نام شادی دیر زمانی ست گم شده است. با چشمهای روشن براق، با گیسویی بلند به بلندای آرزو. هرکس از او نشانی دارد ما رو کند خبر. این هم نشان ما: خزر یک سو، خلیج فارس سوی دیگر.
"شفیعی کدکنی"
قبل ازخواب، به رسم هر شبم، رفتم اتاق بچه ها تا لحاف روشون رو چک کنم و بوسه به روی ماهشون بزنم و برگردم بخوابم که دیدم دخترک به حالت بدی رو پاهاش خوابیده اروم جابه جاش کردم که پاهاش درست بشه، تو همون حالت خواب الودگی شدیدش، با چشمهای بسته اش بهم گفت "خیلی دوستت دارم" .... نمی تونم وصف کنم لذت بی اندازه ی شنیدن این جمله رو از زبونش.
دیروز اخرین روز کلاس هامون بود و بعد کلاس فرت و فرت عکس انداختیم و خندیدم. اعتراف می کنم در تمام لحظات از اینکه دیگه ممکنه تا مدتها جمعمون جمع نباشه دلم گرفت. شک ندارم که دلم برای محوطه و کلاس های پر سر و صدامون حتی تنگ می شه. از کل کل کردنها گرفته تا دلداری دادن های بهم. امیدوارم همه مون روز دفاعمون به خوشحالی و خندونی روز اخر باشیم. دفاع من بعلت پر بودن کد استاد راهنمام رفت آذر سال اینده. از اینکه وقفه افتاد خیلی ناراحت نیستم چون امیدوارم سرفرصت مطالب رو جمع کنم و یه پروژه عالی تحویل بدم.
این چند وقت عجیب ذهنم درگیره داستان زندگی مشترک خواهرزاده است و به قدری تو این زمینه با خواهر و خواهرزاده و مامان و همسر و بیشتر از همه خودم با خودم حرف زدم ذهنم خسته شده. امیدوارم امروز جلسه ای که گذاشتن ختم به خیر بشه و بتونن حرفاشون رو بزنن. شدیدا معتقدم با سکوت و نجابت های بی دلیل هیچ مشکلی حل نمی شه و ادم باید حرف بزنه تا دیگران هم به اشتباهاتی که کردن و دل هایی که شکستن واقف بشن.
ماحصل سه ترم تحصیلی ام، از جمع اوری اطلاعات و مطالب مختلف درسی گرفته تا ویس های استادی که هر جلسه صداش رو ضبط کرده بودم و مطالبش خیلی خیلی برام ارزشمند بود، با سهل انگاری جناب همسر پرید. الان من موندم و یه دنیا غم که رو سینه ام سنگینی می کنه و بغضی که گیر کرده تو گلوم.