کتاب "مردی به نام اوه" یکی از دلنشین ترین کتابهایی بود که تو این چند سال اخیر خوندم. برخلاف شروع لج دارش که فکر می کردم امکان نداره "اوه" رو دوست داشته باشم، اما خیلی زود عاشق شخصیت درونگرا و کم حرف منضبطی شدم که به جای حرف زدن و شعار دادن عمل می کرد. راستش اخر داستان به معنای واقعی قلبم فشرده شد و اشک از چشمهام جاری. به شدت خوندنش رو به همه توصیه می کنم.
خواهرک قشنگم پشت تلفن گریه می کرد. بی خبری تو این چند روز گذشته و بند نبودن دستش به هیچ جا خیلی بهش فشار روانی وارد کرده بود و بلاخره با کمک همسر یکی از دوستاش تونسته بود با نصب نرم افزار و شارژ گوشیش بهمون زنگ بزنه. طفلک من خیلی بغض و اشک داشت. خدا از سر تک تک تقصیرها و بی درایتی ها و بی تدبیری ها و فسادهای مالیتون نگذره که مردم رو همه جوره می سوزونید و برای از دست ندادن قدرت و ثروت این مملکت که فکر می کنید ارث باباتون هست همه جوره دارید به ما جفا می کنید. چقدر بدبختیم ما که انچنان امید رو ازمون گرفتید و تخم وحشت رو تو دلهامون گذاشتید که هیچ کاری نمی کنیم و اجازه دادیدم ظالم بر مظلوم ظلم کنه.
تنها خوبی قطع اینترنت این بود که ما رو کتاب خون کرد. تو این سه روز کتاب "بابک خرمدین" رو خوندم و "مردی به نام اوه" رو شروع کردم. فردا رو هم تصمیم دارم در اعتراض به گرون کردن بنزین دانشگاه نرم. شاید پنج شنبه رو هم نرفتم. کلا خیلی بی اعصابم این روزها و این نبود اینترنت و بی خبری از درون و بیرون کلافه ام کرده.
بزدل تر و بی همه چیزتر ازاینا تو عمرم کسی رو ندیدم. هم پول دارن هم قدرت همه همه ی امکانات و منابع طبیعی و غیرطبیعی یک کشور ثروتمند رو اونوقت از ترسشون دو روزه اینترنت رو به طور کامل قطع کردن. از بس که از اتحاد مردم می ترسن و خوب می دونن اگر این ملت باهم یکی بشن فاتحه تک تکشون خونده شده.
جایی خوندم که می گفت همان قدر که ظالم، ظلم می کند به همان میزان هم مظلوم، ظلم می کند که زیر بار ظلم می رود.
امروز وارد ششمین روزی شدیم که دخترک مریضه و هنوز خوب نشده. یعنی رسما کم اوردم و دیگه ازش التماس کردم توروخدا زودی خوب بشو. بازم بازی کن بدو بدو کن اصلا با داداشت کل کل کن ولی خوب بشو و اینقدر مظلومانه نیافت یه گوشه ی اتاق و توروخدااااا غذا بخور. الان درست شش روزه که هیچ غذای جامدی نخوردی و فقط با اب لیمو شیرین و نارنگی داری زندگی می کنی.
خیلی وقته ننوشتم. خبر تازه ای نیست. کماکان دنبال موضوع پایان نامه می گردم. تنها تغییر این روزها فیکس کردن یه مقاله با استادمون هست که داریم ترجمه اش می کنیم و امیدوارم به موقع اماده بشه.
این چند روز تعطیلی هم کسلت می کنه وقتی جایی برای رفتن نداشته باشی.
امروز تا اتمام کلاس بچه ها و بعد هم مطب دکتر یه دو ساعت و نیمی برای خودمون داشتیم و بعد مدتها دوتایی رفتیم کافی شاپ و من "چای ماسالای" دوست داشتنیم رو نوشیدم که بسیار خوشمزه بود. دوست داشتم خاطره ی امروز و بعد مدتها دونفری زیر بارون قدم زدنمون رو ثبت کنم تا یادم نره دلخوشی های بزرگ و کوچیکی که من رو آغوش کشیدن و کافی با دقت بهشون نگاه کنم تا دلگرم بشم به بودن یک به یکشون تو زندگیم.
خدا رو شکر اولین تجربه ی دندانپزشکی گل پسر و ترمیم دندانش براش خاطره ای قشنگ شد. درسته که خانم دکتر متخصص دندانپزشکی صرفا کودکان نبود ولی خیلی خوب از عهده کار برآمد و پسرک هم حسابی همکاری کرد جوری که هر دو دقیقه یکبار خانم دکتر از گل پسر تعریف و تمجید می کرد که در نهایت همکاری و صلح و آرامش اجازه ی کار کردن برروی دندانش رو می ده. خیلی خوشحال شدم که جوری کار رو پیش بردن که پسرک اصلا متوجه آمپول نشد و اون رو ندید و قبل از شروع کار با تمام ابزارهایی که قرار بود وارد دهانش بشه با اسم های بامزه ای مثل "جارو برقی" و "خشک کن" آشنا شد و با علاقه دنبال می کرد که ببینه الان جاروبرقی قراره چه جوری میکروب های داخل دندونش رو بیرون بکشه و در کل همه چی شکر خدا به خوبی و خوشی پیش رفت.
خیلی وقتا خیلی چیزها اونجور که ما دلمون می خواد پیش نمی ره و هرکاری که می کنیم نمی شه که نمی شه ... اینجور وقتا با خودم می گم پس فرق اونی که برنامه ریزی می کنه، برای هدفش قدم برمی داره با اونی که هیچ کاری نمی کنه و در نهایت نتیجه برای هر دو یکی هست چیه؟ اینجور وقتا خیلی خیلی ازم انرژی گرفته می شه و دلم می خواد چند روزی بی خیال همه چی بشم و فقط بخوابم و هیچ خوابی نبینم و هیچ رویایی نبافم.
چقدر محیط کتابخونه خوبه! به جرات می تونم بگم تو این سه جلسه ی دوساعته که رفتم کتابخونه بیشتر از کل سه ماه تابستون، ترجمه ام رو پیش بردم و خیلی از این بابت خوشحالم. باید از "هستی" تشکر کنم که با روزانه نویسی هاش در خصوص کتابخانه رفتن من رو هم وسوسه کرد و متوجه شدم چقدر تو اون فضا و محیط می شه کار مفید انجام داد.
* خواهرکم دلم می خواست می تونستم فاصله ی هزاران هزار کیلومتری که باهات دارم رو با یک چشم برهم زدن طی می کردم و تو این روزها و لحظه های سخت فقط می نشستم کنارت و دستهات رو محکم می گرفتم و می گفتم تنها نیستی و من پیشتم.
"می دانم که دنیای ما به دست مردها و زورگویی و استبداد در نهادشان ریشه ای عمیق و قدیمی دارد. در قصه هایی که مردها برای توجیه زندگی ازخود ساخته اند، اولین موجود انسانی زن نیست، مردی است به اسم"آدم". "حوا" بعدا پیدایش می شود. برای اینکه آدم را از تنهایی در بیاورد و برایش دردسر و ناراحتی درست کند. در نقاشی های در و دیوار کلیساها خداپیرمردی ریش سفید است نه پیرزنی سپید مو. قهرمانها نیز مرد هستند.حضرت مسیح هم که پسر پدر و روح القدوس است و زنی که او را زایید مرغ کرچ یا یک مادر رضاعی بیش نبوده."
"نامه به کودکی که هرگز زاده نشد"
پ.ن: دوستی دارم که یکسال بعد دیپلم ازدواج کرد. از شروط ازدواجش عدم ادامه تحصیل بود و کار کردن خارج از منزل. الان بعد دوازده سال و داشتن دوتا بچه که کوچکترینش دو سال و نیم داره، سلول سلول وجودیش دلش می خواد ادامه تحصیل بده و از قضا قبول هم شده اما همسرش نکه دیگه مثل اون اوائل سفت و سخت مخالفت کنه ولی می گه الان وقتش نیست. این دختر هم به مرز انفجار رسیده و واقعا به زور خودش رو سرپا نگه داشته و نیاز داره چند ساعتی در طول روز برای خودش باشه و ارزوها و رویاهاش رو عملی کنه. این وسط هیچکس نیست حالش رو درک کنه حتی پدر و مادر خودش ...... واقعا نمی دونم چیکار می شه براش کرد ..... خیلی این چند وقت ذهنم درگیرشه ....