درکی ندارم از اون دست آدمهایی که موقعیت اقتصادی جالبی ندارند، نه خانه ای دارند و نه کار ثابتی و با وجود داشتن فرزندی سالم و باهوش، دعوتنامه ای دیگه برای امدن دومی می فرستن. یا اونی که دوتا فرشته ی خوشگل داره و مستاجره و تازه کاشف به عمل آمده که خانه ای که رهن کردن توسط مالک در رهن بانک بوده و حالا که صاحبخانه مقروض هست و متواری، بانک داره خانه رو به مزایده می گذاره جهت فروش اونوقت چشم به راه متولد شدن سومی هستن. واقعا نمی دونم یا ذهن من خیلی منطقیه یا ذهن اونا خیلی احساسی هست و بی خیال! بابا تو مملکتی دارید زندگی می کنید که از لحاظ داشتن تورم بالا داره با نیوزلند رقابت می کنه انوقت شما با نداشتن خانه و کار ثابت بازهم به فکر فرزندآوری هستید و تازه کلی هم خوشحالید؟
سالیان سال فکر می کردم انگلیس پشت ا.ن.ق.ل.ا.ب سال پ.ن.ا.ه.و.ه.ف.ت بوده! با دلیل و مدرک و ادله کاشف به عمل امد که خیر جناب روسیه، برای باز پس ندادن شهرهای ایران، قفقاز، گرجستان، ایروان، باکو و ... که قراردادش 99 ساله بوده و سال 1361 به پایان می رسیده و ملزم بوده به پس دادنش، پشت پرده این داستان رو راه انداخته و جالب تر اینکه وقتی چند نفر می رن پیش سردار سازندگی و می گن قرارداد به سر رسیده می فرمایند ما الان وسط جنگ هستیم و وقت این حرفا نیست. و غم انگیزتر از همه ی اینا اینه که ایران هیچ وقت نسبت به استرداد شهرهایی که جزو خاکش بوده به مجامع بین المللی از روسیه شکایت نبرد و همه چی به سکوت گذشت و دو دستی خاک ایران بخشیده شد. اخ که جسم و روحم تحمل این همه خیانت و نامردی رو نداره....
چند نفرمون می دونستیم که قبل جنگ ایران و عرلق تو سال 59 ، یه جنگ دیگه هم بین ایران و عراق سال 52 اتفاق افتاده که به 3 ساعت نکشیده که بصره رو ارتش ایران تصرف می کنه؟ برام شوک بزرگی بود دیروز شنیدن این واقعه و ندونستنش! کاش به جای این همه موبایل دست گرفتن و بازی و اینستاگرام بیشتر و بیشتر مطالعه کنیم تا نسلی که می سازیم نسل اگاهی باشن. بگذاریم با کتاب خوندن ما بچه هامون عادت کنن به کتاب دیدن و خوندن. بیایم از تاریخ درس بگیریم و اگاه بشیم. نسل بی سواد نه بدرد جامعه مون می خوره و نه هیچ جای دنیا.
بعد از کلی بالا و پایین شدن و تا مرز کنسل کردن برنامه پیش رفتن، یار دبستانی رو بابت تولدش، تونستیم سوپرایز کنیم. همیشه دوست داشتم برای یکبار هم که شده تولدش غافلگیرش کنم و بلاخره با همکاری و همدلی همسر و اون یکی دوست جان به این خواسته ام هم رسیدم.
وای چقدر قسمت سوم سریال "گات" هیجانی بود. تا اخرین لحظه نفسم تو سینه حبس بود! بی صبرانه منتظر قسمت اتی هستم. حیف باشه که گویا فقط سه قسمت تا پایان این سریال زیبا و جذاب باقی مونده!
این هفته رو می شه گفت به خودم مرخصی دادم و می شه گفت تقریبا هیچی درس نخوندم. انگاری می خواستم خستگی ناشی از اون ارائه کوفتی که استادش وسطا ارائه ام برای جواب دادن تلفنش، از کلاس رفت بیرون رو به در کرده باشم.
چندین روزه که در طول روز پوشک دخترک رو باز می کنم و شبا موقع خواب پوشکش می کنم دوباره. خیلی خیلی خوب در طول روز همکاری می کنه، امیدوارم تا اخر خرداد این مرحله ی سخت رو با موفقیت کامل پشت سر بگذارم و برم دنبال مراحل بعدی!
گیرم که این درخت تناور
در قله ی بلوغ
آبستن از نسیم گناهی ست
اما
ای ابر سوگوار سیه پوش
این شاخه ی شکوفه چه کرده ست
کاین سان کبود مانده و خاموش؟
گیرم خدا نخواست که این شاخه
بیند ز ابر و باد نوازش
اما
این شاخه ی شکوفه که افسرد
از سردی بهار
با گونه ی کبود
ایا چه کرده بود؟
" شفیعی کدکنی "
قبل از سال جدید، یکی از اساتید برای هر کدوممون یه موضوع جهت تحقیق و ارائه کردن داد و بی اغراق از اون موقع تو هر وقت آزادی که داشتم (البته به جز تعطیلات نوروز) براش وقت گذاشتم و سایت ها و مقاله های زیادی رو پیدا کردم، اما با وجود این هنوز به یک جمع بندی کلی نرسیدم و مدام در حال حذف و اضافه ام و همه اش می گم بابت یه ارائه کوچک این همه از من وقت و انرژی گرفته شد، ببین برای پایان نامه قراره به چه حال و روزی بیافتم. البته اعتراف می کنم محول کردن این ارائه توسط استادمون خیلی خوب بود و کمترین امتیاز مثبتش این بود که از الان من رو برد تو حال و هوای نوشتن پایان و نامه و اشنایی با سختی های مسیرش. ایشالله خدا بخواد دیگه تو مراحل اخرش هستم و امیدوارم تا فردا شب دیگه لااقل فایل ارائه ام تکمیل بشه و بعد مدتها راحت بخوابم.
چقدر یک دونه بچه داشتن از دوتا بچه داشتن راحتتره. این رو زمانهایی خوب درک می کنم که پسرک با پدرش برنامه دوتایی دارن و من و دخترک هم باهم. چقدر من خوش اخلاقترم و چقد دخترک خوشحالتر چون تمام توجه من رو به خودش داره و احساس رضایت می کنه. در حالی که در حالت عادی مدام بین دعواهاشون باید وساطت کنم و تشویق به اشتی کردن و دوستی. نشد یکبار سه تایی یا بعضا چهارتایی بازی نکنیم و به دلخوری ختم نشه. بعد به دنیا آمدن دخترک همیشه می گفتم بچه ی دوم چون در امتداد محدودیت های بچه ی اول بدنیا می یاد اینقدری سخت نیست که بچه اول هست. اما کم کم نظرم داره عوض می شه و حس می کنم چقدر در حق بچه ها اجحاف می شه که با امدن دومی و سومی و ... توجه پدر و مادر به تعداد بچه ها تقسیم می شه و خواه ناخواه از مرکز توجه مطلق بودن در می یان، خصوصا بچه های با اختلاف سنی کم. امشب تصمیم گرفتم بخاطر بچه ها هم که شده بیشتر برنامه ی دوتایی دوتایی جداگانه ترتیب بدیم که هرکدوممون توجه کامل به یکی از بچه ها داشته باشیم تا هر از گاهی توجه کامل صد درصد رو از جانب یکی مون هرکدوم داشته باشن و برای خودشون کلی عشق کنن که مثلا امروز مامان همه اش مال من بود یا بابا مال من بود. خلاصه که ای شماهایی که یک دونه جوجه دارید، حسابی با جوجه تون عشق و حال کنید که وقتی دوتا بشن شرایطتون واقعا سختتر و پیچیده تر می شه.
واسه خودم دارم تو محوطه بزرگ دانشگاه قدم می زنم و با حس های متناقضی دست در گریبانم. دانشکده علوم پایه، دوران جوانی، دانشکده علوم انسانی و دوران میانسالی. دروغ اگه بگم هنوز دیدن دانشجوهای علوم پایه و کتابهاشون بغض رو به گلوم مهمون نمی کنه!
برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی ست. لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی.... پرهایش را بزن...خاطره پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند ....
خیلی اتفاقی فهمیدم دخترک هم از اول تیر کلاسش شروع می شه. گفته بودن تابستون اما نگفته بودن چه ماهی از تابستون. از دیروز استرس گرفتم که تا اون موقع چطوری باید دخترک رو از پوشک بگیرم، خصوصا که دو روز اول شروع کلاسش مصادف شده با امتحانات من! با وجودی که چیزی به سه ساله شدن دلبر خانم نمونده اما اصلا تو پروژه ی پوشک گیری همکاری نمی کنه و برعکس پسرک که خیلی عالی با این قضیه کنار امد و تو دوسال و هفت ماهگی در عرض یک هفته پوشک رو گذاشت کنار، ایشون کماکان ساز مخالف می زنن.
فردا بعد یک ماه تعطیلی می رم دانشگاه. دو هفته دیگه ارایه دارم اما می شه گفت هنوز کار چشمگیری انجام ندادم و از خودم راضی نیستم چون درست تایمی که بچه ها خوابیدن و باید روش کار کنم همه اش گوشی دست می گیرم. باید برای این عادت بد و بی مزه ام فکر اساسی کنم که خیلی ازم انرژی می گیره و ناراحتم می کنه.
کاش" حال خوب" رو می شد فریز کرد که زود از دستش نداد و هرروز یه تیکه اش رو در آورد و روز رو باهاش شروع کرد.
این اولین شنبه ی سال و اولین روز کاری بعد از گذشت سه هفته تعطیلی اونقدرا هم که فکر می کردم باید سخت باشه نبود و راستش وسطای روز کلی هم خوشحال بودم که زندگیمون برگشت به روتین گذشته ی خودش :)
هنوز فرصت نکردم اهداف سال 98 رو برای خودم مکتوب کنم که البته حتما این کار رو خواهم کرد چون به انرژی مثبت نهفته تو نوشتن هدف هام خیلی اعتقاد دارم. سال 97 برای خودم 8 تا مورد نوشتم که از اون 8 تا تقریبا به 5 تاش رسیدیم که بزرگترینش برای من قبولی ارشد بود که خدا رو شکر اتفاق افتاد و خیلی خیلی حالم رو خوب کرد. امسالم باید سرفرصت بشینم و یه لیست بلند بالا از کارهایی که امسال باید انجام بدم بنویسم. اما قول دادم بزرگترین هدف امسالم مادری کردن بدون داد و فریاد باشه چون این روزهای کودکیشون هیچ وقت برنمی گرده و دوست ندارم وقتی بزرگ شدن مثل من خاطره ی جالبی از این روزهای ناب زندگیشون نداشته باشن. باید مامان خیلی خیلی صبورتری بشم و بابت اشتباهای خواسته و ناخواسته اشون زودی از کوره در نرم و مدام با خودم یاداوری کنم که صبوری من و همسر در برابر اشتباهاتشون خیلی می تونه تو داشتن اعتماد به نفس تو بزرگی هاشون نقش پررنگی داشته باشه.
گاهی فکر می کنم این همه بلای طبیعی و غیر طبیعی که بر سر مردمان سرزمینم نازل می شه، فقط و فقط برای روشن شدن ماهیت واقعی حکومت برای مردمه شاید. وقتی مردم ببین تو سختی ها و ناهمواری ها حکومتی که دارای قدرت و ثروت کل کشوره، سپاه داره ارتش داره و بودجه مملکت به طور کامل دستشون هست اما هیچ غلطی برای مردم این اب و خاک نمی کنن شاید برای همیشه بکشن این دندون فاسد خراب رو و روی برگردونن. هستن درصدی از مردم که ر.ه.ب.ر براشون قداست داره خیلی دلم می خواد به زودی زود اون نقاب که به صورت داره برای اون دسته هم پایین بیافته.
یکی از چیزهایی که تو سفر به لرستان و بازدید از روستاهای کوچیک و بزرگ این استان به صورت خیلی خیلی پررنگ به چشمم امد تابلوهایی بود که فرت و فرت تو جای جای روستا مبنی بر پرداخت زکات و ثواب اون به همراه تشویق مردم به پرداخت صدقه جهت شفا و بهبودی مریض هاشون بود. جالبه خوداشون وقتی مریض می شن نه به ضریح امامی یا امامزاده ای دخیل می بندن نه با صدقه دادن شفا می گیرن و یکراست با بلیط های فر ست کلاس راهی پیشرفته ترین کشورهای دنیا جهت مداواشون می شن. یعنی خوب می دونن تو هرجایی چه جوری و با چه زبونی مردم بدبخت رو سر کیسه کنن. هر چی زمان می ره جلو بیشتر می رسم به این حرف که مذهب اختراع بشر بوده برای حکومت کردن به مردم عوام. حربه ای دست قدرتمندان تا سوار بر جهالت مردم عام بشن و تا می تونن با خرافات و ترس از بهشت و جهنم و خیر و شر و عذاب الهی کولی بگیرن و امتیاز. اخ که بی صبرانه منتظر واژگون شدن این طبل توخالی و این نقاب دورویی بر چهره هاشون هستم.