چقدر پشیمانم از حرف های آن شب که در اوج ناراحتی و احساس شکست، زدم. چقدر ناراحتم از زود قضاوت کردنم . خدا کند ناراحتی را از چشم هایم نخوانده باشد، که بعید می دانم، که تیرماهی است و شامه ی تیزی دارد....
مصداق کامل "می یای ثواب کنی کباب می شی" را به وضوح تجربه کردم. کلی وسیله خریده بود برای جهیزیه اش، گفتم انباری ما جا دارد بیا بگذار اینجا. گل بگیرند زبانی را که بی موقع باز می شود. آن هم با وجود داشتن فضایی بزرگ در خانه ی خودشان. دزد زد به انباری و همه چیز را برد. پول قلمبه ای از حسابمان رفت و من اشک می ریزم امشب برای تمام سال هایی که پا روی دلم گذاشتم و اثاثیه ام را عوض نکردم تنها به این خاطر که پس انداز کنیم و خانه ای از آن خودمان بخریم. اشک می ریزم برای هزارتومان هزارتومانی که خرج نکردم و یکجا از کفم رفت ..... خدایا روا نبود این چنین نقره داغم کنی.
نمی دانم چرا زودتر از اینها نیامدم و حک نکردم مهر روزافزون تو را. تویی که برایم نه تنها به جای خودت، که جای خالی تمام کمبودهای عاطفیم مهربانی کردی. چگونه فراموش کنم که تنها با دیدن یک عکس و برق اشتیاق در نگاهم به داشتن آن جواهر ظریف و زیبا، به دو هفته نرسیده غافلگیرانه، بی مناسبت آن را به من هدیه کردی و من چقدر ناشکرم که صرفا مناسبت های خالی مانده در این سال ها را زیرو رو می کردم و غافل از این بودم که اثبات دوست داشتن دلیل موجه و غیرموجه نمی خواهد، دلی گرم و مالامال از عشق می خواهد که با کوچکترین آگاهی از خواسته ی قلبیت آن را در طبق اخلاص بی منت تقدیمت می کند.
و فراموش نخواهم کرد اولین عطر دلخواهم را که امروز اینچنین غافلگیرانه تقدیمم کردی. عزیز دل کاش بدانی امروز قبل آمدنت و دیدن هدیه ی زیبا و غافلگیرانه ات، تمام روز به خوبی ها و مهربانی هایت فکر می کردم و اینکه چقدر خوشبختم که تو نه فقط سهمی از زندگی من، که تمام آن هستی.
بنظر من گفتن نظر شخصی، نمی تواند توهین به عقاید دیگران باشد. در صورتی می تواند جنبه ی توهین داشته باشد که من نوعی، نگرش طرف مقابلم را زیر سوال ببرم. مثلا من اعتقادی به صرف هزینه ی گزاف جهت سفر به حج واجب و عمره ندارم، اما طرف مقابل من دارد، هردو نظرمان را گفته ایم و دلیلی ندارد طرف مقابل من از حرف من برداشت توهین به اعتقاداتش را داشته باشد و روز مرا خراب کند.
بلاخره عروس شد. مثل خودم کلی جنگید و از خودش مایه گذاشت تا رسید به عشقش. این چند روز مدام خاطرات بهم رسیدن خودمون مثل یه فیلم درام از جلو چشمهام رد می شه. چقدر براش خوشحالم.
امروز بعد از چندین و چند روز فکرکردن، بلاخره آزمون کارشناسی ارشد ثبت نام کردم. این سومین باری است که ارشد ثبت نام می کنم، اما سرجلسه ی آزمون حاضر نمی شوم. قول قول قول دادم حتی اگر نرسم چیزی بخوانم اینبار حتما امتحان را بدهم و مرد و مردانه از شکست حتی، استقبال کنم.
تقریبا سه هفته ای می شود که شروع کردی به جمله گفتن. اوج اش زمانی بود که نیمه های شب از خواب بیدار شده بودی و در همان حین از اتوبان صدای بوق ماشین امد و تو گفتی«بوق نزن، آقاهه» من به فدای زبان باز شدنت تو کی اینقدر بزرگ شدی که من نفهمیدم دلبرکم.
بانو جان تا کی می خوای چشم انتظار خانواده ات باشی که حال بدت رو خوب کنن و هربار تو ذوقت بخوره که هیچ کس یاد تو و دل تنهات نیست، تورو خدا خودت همت کن و حال خودت رو خوب کن. به چسب به خواسته های دلت و با وقت گذاشتن برای رسیدن بهشون، غول تنهایی رو شکست بده. حتی اگر شکست بخوری هم مهم نیست، مهم اینه که برای خواسته ی دلت تلاش کردی و تنهایی هات رو برای یه چیز خوب دلی پر کردی.
از هرچی اتوبان نیایشی که به پل ولایت ختم می شه، از هرچی کوچه پس کوچه های برج آتی سازه، از هرچی شب یلدا، سفره ی هفت سین و چهارشنبه سوری و اعیادی که کوچکترها می رن دیدن بزرگترها متنفرم، چون جای خالی تو رو تو چشم هام سیخ داغ می کنه.
دلم می خواد بتونم تو خونه یه کار مفید برای دل خودم انجام بدم، اما هرقدر فکر می کنم با توجه به شرایط موجود ذهنم به جایی قد نمی ده. دلم می خوادبرای ارشد بخونم، اما چه جوری؟! دوست دارم برم کلاس زبان، اما نی نی گولی رو چیکار کنم؟! کلا از روزهای تکراری و کسل کننده ی هرروزم، خسته شدم. کاش آستینی بالا بزنم و شروع کنم به لاقل مطالعه کردن.
پ.ن. این کتاب کلیدر جلوی پیشرفت و سرعت من رو تو کتابخونی گرفته. از بس کند پیش می ره. عادت هم ندارم تا کتابی رو تموم نکردم برم سروقت یه کتاب دیگه. کاش این طلسم لعنتی بشکنه.
بعد یک هفته بالا و پایین کردن برای رفتن یا نرفتن، بلاخره دو ساعت مانده به قرار زیر دوش حمام به این نتیجه رسیدم که با دوستانی که دوست داشتم بعضی هاشون رو رودررو ببینم، همراه بشم. دوره همی خوبی بود و درسته که پسرکم آخرهاش کم آورده بود و خسته شده بود، اما در کل بد نبود و خوش گذشت.
فراموش نمی کنم امروز رو که عسل مامان برای حاضر شدن همکاری نمی کرد و مدام بهانه می گرفت ، اما با از کوره در رفتن مامان سریع اومد کنارم و درخواست لباس پوشیدن کرد. انگاری فهمیده بود مامانشم خسته است و گاهی نیاز داره به از خونه بیرون رفتن و نفسی تازه کردن. ممنونم عزیز دلم که امروز در کنار مامان لحظه لحظه همراهیم کردی و حتی جاهایی که حوصله ات سر می رفت با یه چند دقیقه بیرون از رستوران بودن و پا زدن به سنگ های توی باغچه دل کوچیکت آروم می شد و باز اجازه می دادی مامان به جمع دوست هاش بپیونده. همراهی امروزت خهیلی برام ارزشمند بود عزیز دل مادری.
پسر قشنگم! تو جامعه ای زندگی می کنیم که خواه ناخواه قوانین به نفع شما مردهاست. یادت باشه گل من، همیشه مثل الان پاک و معصوم بمونی و به همه ی وقایع اطرافت و تصمیم گیری هات اول از همه به چشم یک انسان نگاه کنی. هیچ وقت خودت رو بواسطه ی جنسیتت و قدرت ظاهری عضله هات، جنس برتر ندون و سعی کن تو هیکل مردونه ات، قلب رئوفی بتپه.
دختر قشنگم خیلی آرزوها برات دارم. دوست دارم تو این جامعه ی مردسالار که تمام قوانینش به نفع مردهاست، قوی باشی و بتونی از حق و حقوق خودت دفاع کنی. دوست دارم درست رو تا مدارج عالیه ادامه بدی و برای خودت خانمی بشی مستقل. دلم می خواد اونقدر با اعتماد بنفس باربیای که خودت از پس تک تک کارهای ریز و درشتت بر بیای و بتونی برای خودت و زندگیت و آینده ات تصمیم درستی از روی منتطق و نه فقط از روی احساس، بگیری. خیلی دلم می خواد زبان و موسیقی و ورزشهای گروهی رو دوست داشته باشی و با علاقه از همون دوران کودکی پیگیرشون باشی. خیلی دوست دارم دوست داشته باشی بری سرکار تا از خیلی جهات شخصیتت مستقل بشه و روی پاهای خودت به اوج برسی.