فیلم "سرخپوست" رو دوست داشتم. بعد مدتها بازی متفاوتی از نوید محمد زاده دیدم. دیگه کم کم داشت تک بعدی می شد نقش هاش. اون نگاه پر عشقش رو به پریناز ایزدیار دوست داشتم. انگاری که واقعا عاشقش باشه :) 

سه تا دستبند خریدیم به نشانه ی سه تفنگدار. خوشحالم از اینکه با خواهر بزرگه هم روابطم صمیمانه تر شده و هر چند روزی یکبار باهم صحبت می کنیم. دوری راه و دیر به دیر دیدن هامون  و اختلاف سنی تقریبا زیادمون، مذهبی بودنش همیشه باعث شده بود نتونم اونجور که باید باهاش ارتباط بگیرم، اما خدا رو شکر تو این یکسال گذشته خیلی بهم نزدیکتر شدیم و حرف زیاد داریم برای زدن. 

آذر هم داره به نیمه می رسه و من هنوز نتونستم خودم رو برای امتحانات پایان ترم اماده کنم. این ترم از اول سنگین شروع شد و لامصب هنوزم سنگینه. 

یوسف گم گشته باز اید به کنعان غم مخور

سه روزمونده به سفرش، فهمیدم قراره بره پیش خواهرک، ولی هرقدر با خودم کلنجار رفتم که باهاش تماس بگیرم و بگم از طرف من چیزی ببر نتونستم که نتونستم. خیلی اعصابم خرد بود از خودم و غرور لعنتی که نمی گذاشت ارتباط بگیرم و برای خواهرک چیزی بفرستم. خیلی ناراحت بودم و غمگین خصوصا اینکه تولدش هم نزدیک بود و امسال دومین سالی می شد که نتونسته بودم کادوی تولدش رو بهش برسونم. از چهار ماه پیش ذهنم مشغول بود که چطوری خوشحالش کنم اما از هر راهی که می رفتم به بن بست بر میخوردم تا اینکه در اوج ناباوری یکی ازدوستان راهی دیار خواهرک هست و من تونستم در حد همون سه کیلویی که لطف کردن و به من اختصاص دادن برای خواهرک توشه ی راه بفرستم و اینقدر از این بابت خوشحالم که حد نداره. کاش به زودی زود روزی برسه که خودم با شصت کیلو بار پرواز کنم به سمتش و تنگ در اغوش بگیرمش و چندین هفته در کنارش باشم. چه خوبه که ادمی به امید زنده است و عشق روزهای بهتر و قشنگتر خنده به لب هامون می یاره. 

" مردی به نام اوه"

کتاب "مردی به نام اوه" یکی از دلنشین ترین کتابهایی بود که تو این چند سال اخیر خوندم. برخلاف شروع لج دارش که فکر می کردم امکان نداره "اوه" رو دوست داشته باشم، اما خیلی زود عاشق شخصیت درونگرا و کم حرف منضبطی شدم که به جای حرف زدن و شعار دادن عمل می کرد. راستش اخر داستان به معنای واقعی قلبم فشرده شد و اشک از چشمهام جاری. به شدت خوندنش رو به همه توصیه می کنم. 

خواهر قشنگم ...

خواهرک قشنگم پشت تلفن گریه می کرد. بی خبری تو این چند روز گذشته و بند نبودن دستش به هیچ جا خیلی بهش فشار روانی وارد کرده بود و بلاخره با کمک همسر یکی از دوستاش تونسته بود با نصب نرم افزار و شارژ گوشیش بهمون زنگ بزنه. طفلک من خیلی بغض و اشک داشت. خدا از سر تک تک تقصیرها و بی درایتی ها و بی تدبیری ها و فسادهای مالیتون نگذره که مردم رو همه جوره می سوزونید و برای از دست ندادن قدرت و ثروت این مملکت که فکر می کنید ارث باباتون هست همه جوره دارید به ما جفا می کنید. چقدر بدبختیم ما که انچنان امید رو ازمون گرفتید و تخم وحشت رو تو دلهامون گذاشتید که هیچ کاری نمی کنیم و اجازه دادیدم ظالم بر مظلوم ظلم کنه. 

تنها خوبی قطع اینترنت این بود که ما رو کتاب خون کرد. تو این سه روز کتاب "بابک خرمدین" رو خوندم و "مردی به نام اوه" رو شروع کردم. فردا رو هم تصمیم دارم در اعتراض به گرون کردن بنزین دانشگاه نرم. شاید پنج شنبه رو هم نرفتم. کلا خیلی بی اعصابم این روزها و این نبود اینترنت و بی خبری از درون و بیرون کلافه ام کرده. 

بی همه چیزتر از شما نه به عمرم دیدم نه تو تاریخ خوندم!

بزدل تر و بی همه چیزتر ازاینا تو عمرم کسی رو ندیدم. هم پول دارن هم قدرت همه همه ی امکانات و منابع طبیعی و غیرطبیعی  یک کشور ثروتمند رو اونوقت از ترسشون دو روزه اینترنت رو به طور کامل قطع کردن. از بس که از اتحاد مردم می ترسن و خوب می دونن اگر این ملت باهم یکی بشن فاتحه تک تکشون خونده شده. 

ظلم

جایی خوندم که می گفت همان قدر که ظالم، ظلم می کند به همان میزان هم مظلوم، ظلم می کند که زیر بار ظلم می رود. 

خیلی غمگینم خیلی

امروز وارد ششمین روزی شدیم که دخترک مریضه و هنوز خوب نشده. یعنی رسما کم اوردم و دیگه ازش التماس کردم توروخدا زودی خوب بشو. بازم بازی کن بدو بدو کن اصلا با داداشت کل کل کن ولی خوب بشو و اینقدر مظلومانه نیافت یه گوشه ی اتاق و توروخدااااا غذا بخور. الان درست شش روزه که هیچ غذای جامدی نخوردی و فقط با اب لیمو شیرین و نارنگی داری زندگی می کنی.

خیلی وقته ننوشتم. خبر تازه ای نیست. کماکان دنبال موضوع پایان نامه می گردم. تنها تغییر این روزها فیکس کردن یه مقاله با استادمون هست که داریم ترجمه اش می کنیم و امیدوارم به موقع اماده بشه. 

این چند روز تعطیلی هم  کسلت می کنه وقتی جایی برای رفتن نداشته باشی. 

امروز تا اتمام کلاس بچه ها و بعد هم مطب دکتر یه دو ساعت و نیمی برای خودمون داشتیم و بعد مدتها دوتایی رفتیم کافی شاپ و من "چای ماسالای" دوست داشتنیم رو نوشیدم که بسیار خوشمزه بود. دوست داشتم خاطره ی امروز و بعد مدتها دونفری زیر بارون قدم زدنمون رو ثبت کنم تا یادم نره دلخوشی های بزرگ و کوچیکی که من رو آغوش کشیدن و کافی با دقت بهشون نگاه کنم تا دلگرم بشم به بودن یک به یکشون تو زندگیم. 

دخترک مظلوم من :(((

انرژی زیاد دخترک تو ورجه ورجه کردن بلاخره کار دستش داد و امروز بعد 5 روز از افتادنش تو مهد و درد ناشی از استخوان دستش که خوب نمی شد و با کوچکترین ضربه یک ربع اشک می ریخت، رفتیم دکتر و دستش رو گچ گرفتیم و متوجه شدیم استخون دستش واقعا شکسته بوده اما دخترکم آستانه ی دردش بالا بوده چون دکتر باورش نمی شد با این شدت دردی که داره اروم بشینه و تازه هی هم بگه دستم خوب شده دیگه! ما هم گول چهره ی به ظاهر ارومش رو خوردیم و فکر کردیم استخون دستش ضرب دیده اما وقتی دیدیم بعد چند روز استراحت و ملاحظه هنوز خوب نشده و با کوچکترین افتادن زمین های و های گریه می کنه بردیم دکتر. متاسفانه این تعطیلی پنج شنبه و جمعه و شنبه، باعث شد دخترک درد بیشتری بکشه و چند روز دیرتر دستش مداوا بشه. فردا می خوام برم مهدشون بپرسم دقیقا چه اتفاقی افتاده براش، چون روزی که اونجا خورده بود زمین و تایم خونه که رفتم دنبالش یکی از این خانمهایی که مثلا ناظر بچه ها تو تایم بازی کردن هستن بهم گفت خورده زمین یه کوچولو دستش درد گرفته! می خوام بگم یه کوچولو درد گرفتن کجا و استخون دستش شکستن کجا! خیلی از خودم عصبانیم که با همین واژه "یه کوچولو" و تظاهرهای دخترک به خوب شدن دستش گول خوردم و  باعث شدم این بچه 5 روز درد استخون شکستن رو با اون شانه های نحیفش تحمل کنه و دم نزنه :(((((

"اولین تجربه دندانپزشکی"

خدا رو شکر اولین تجربه ی دندانپزشکی گل پسر و ترمیم دندانش براش خاطره ای قشنگ شد. درسته که خانم دکتر متخصص دندانپزشکی صرفا کودکان نبود ولی خیلی خوب از عهده کار برآمد و پسرک هم حسابی همکاری کرد جوری که هر دو دقیقه یکبار خانم دکتر از گل پسر تعریف و تمجید می کرد که در نهایت همکاری و صلح و آرامش اجازه ی کار کردن برروی دندانش رو می ده. خیلی خوشحال شدم که جوری کار رو پیش بردن که پسرک اصلا متوجه آمپول نشد و اون رو ندید و قبل از شروع کار با تمام ابزارهایی که قرار بود وارد دهانش بشه با اسم های بامزه ای مثل "جارو برقی" و "خشک کن" آشنا شد و با علاقه دنبال می کرد که ببینه الان جاروبرقی قراره چه جوری میکروب های داخل دندونش رو بیرون بکشه و در کل همه چی شکر خدا به خوبی و خوشی پیش رفت.

اندر دل من، درون و بیرون، همه اوست!

خواهری داشته باشی اون سر دنیا که به سنت به سنت پولش نیاز داشته باشه و برای خودش و بچه اش با برنامه خرج کنه و خیلی جاها از دل خودش بگذره،  اونوقت برای تو و بچه ها و شوهرت سوغاتی بفرسته و حتی یادش نره که لب هات بالای یکسال هست که خشکی گرفتن و خوب نمی شن و برات برطرف کننده ی ترک لب بفرسته و بدونه تو خیلی نسکافه دوست داری و نسکافه ی مورد علاقه اش رو هم تو پک سوغاتی هات بگذاره. اونوقت اون خواهر یه خواهر تو ایران داره که تو این یکسال و نیمی که رفته یه هل پوک هم براش نفرستاده و همه اش تو فانتزی هاش فکر می کنه که به زودی زود قسمت می شه می ره دیدنش با شصت کیلو بار از سبزیجات و مغزیجات  و زعفرون و زرشک و رب انار و شوید و نعنا گرفته تا کتاب و اسباب بازی ... راستش رو بگم خیلی ناراحتم که تو این یکسال و نیم هیچ حرکت مثبتی برات انجام ندادم و تو، تو اوج نیاز خودت برامون کلی خرج کردی و شده مصداق از زمین به آسمون باریدن.  کاش می شد یه تیکه از وجود خودتم می فرستادی برام که هربار دلتنگ آغوشت می شم سفت بغلش کنم....

امروز بعد کلی دوندگی و از دست دادن اون سه ساعت طلایی، فقط خستگی برام موند. طبق توصیه استاد عظمی یه سر رفتم دانشگاه علوم تحقیقات برای استفاده از سایت کتابخونه اش که قرار بود دسترسی به مجله هایی که بصورت عادی  برای کاربران معمولی قفل هست، اونجا باز باشه تا بتونم استفاده کنم  اما جز اشنایی با یه خانم خیلی خوب و مهربون که داشت دکترا می خوند و کلی سایت بهم معرفی کرد که راستش هنوز نمی دونم واقعا به درد پایان نامه ام می خوره یا نه و اشنایی با اقایی که اونم یه سایت برای دریافت مقاله های رایگان بهم نشون داد که امیدوارم در طول مسیر به دردم بخوره، عایدی نداشت و اصلا  اون مواردی که استاد گقته بود تو کتابخونه انجام نشد و خیلی ازم انرژی گرفت و از اونجایی که فرصت نشد ناهار بخورم کلا بی رمق یه گوشه افتادم و خسته تر از اونم که برم برای خودم یه چایی چیزی بگذارم. چقدر این پروژه پایان نامه و انتخاب موضوع سخته و زمانبر.