خیلی وقته ننوشتم. خبر تازه ای نیست. کماکان دنبال موضوع پایان نامه می گردم. تنها تغییر این روزها فیکس کردن یه مقاله با استادمون هست که داریم ترجمه اش می کنیم و امیدوارم به موقع اماده بشه. 

این چند روز تعطیلی هم  کسلت می کنه وقتی جایی برای رفتن نداشته باشی. 

امروز تا اتمام کلاس بچه ها و بعد هم مطب دکتر یه دو ساعت و نیمی برای خودمون داشتیم و بعد مدتها دوتایی رفتیم کافی شاپ و من "چای ماسالای" دوست داشتنیم رو نوشیدم که بسیار خوشمزه بود. دوست داشتم خاطره ی امروز و بعد مدتها دونفری زیر بارون قدم زدنمون رو ثبت کنم تا یادم نره دلخوشی های بزرگ و کوچیکی که من رو آغوش کشیدن و کافی با دقت بهشون نگاه کنم تا دلگرم بشم به بودن یک به یکشون تو زندگیم. 

دخترک مظلوم من :(((

انرژی زیاد دخترک تو ورجه ورجه کردن بلاخره کار دستش داد و امروز بعد 5 روز از افتادنش تو مهد و درد ناشی از استخوان دستش که خوب نمی شد و با کوچکترین ضربه یک ربع اشک می ریخت، رفتیم دکتر و دستش رو گچ گرفتیم و متوجه شدیم استخون دستش واقعا شکسته بوده اما دخترکم آستانه ی دردش بالا بوده چون دکتر باورش نمی شد با این شدت دردی که داره اروم بشینه و تازه هی هم بگه دستم خوب شده دیگه! ما هم گول چهره ی به ظاهر ارومش رو خوردیم و فکر کردیم استخون دستش ضرب دیده اما وقتی دیدیم بعد چند روز استراحت و ملاحظه هنوز خوب نشده و با کوچکترین افتادن زمین های و های گریه می کنه بردیم دکتر. متاسفانه این تعطیلی پنج شنبه و جمعه و شنبه، باعث شد دخترک درد بیشتری بکشه و چند روز دیرتر دستش مداوا بشه. فردا می خوام برم مهدشون بپرسم دقیقا چه اتفاقی افتاده براش، چون روزی که اونجا خورده بود زمین و تایم خونه که رفتم دنبالش یکی از این خانمهایی که مثلا ناظر بچه ها تو تایم بازی کردن هستن بهم گفت خورده زمین یه کوچولو دستش درد گرفته! می خوام بگم یه کوچولو درد گرفتن کجا و استخون دستش شکستن کجا! خیلی از خودم عصبانیم که با همین واژه "یه کوچولو" و تظاهرهای دخترک به خوب شدن دستش گول خوردم و  باعث شدم این بچه 5 روز درد استخون شکستن رو با اون شانه های نحیفش تحمل کنه و دم نزنه :(((((

"اولین تجربه دندانپزشکی"

خدا رو شکر اولین تجربه ی دندانپزشکی گل پسر و ترمیم دندانش براش خاطره ای قشنگ شد. درسته که خانم دکتر متخصص دندانپزشکی صرفا کودکان نبود ولی خیلی خوب از عهده کار برآمد و پسرک هم حسابی همکاری کرد جوری که هر دو دقیقه یکبار خانم دکتر از گل پسر تعریف و تمجید می کرد که در نهایت همکاری و صلح و آرامش اجازه ی کار کردن برروی دندانش رو می ده. خیلی خوشحال شدم که جوری کار رو پیش بردن که پسرک اصلا متوجه آمپول نشد و اون رو ندید و قبل از شروع کار با تمام ابزارهایی که قرار بود وارد دهانش بشه با اسم های بامزه ای مثل "جارو برقی" و "خشک کن" آشنا شد و با علاقه دنبال می کرد که ببینه الان جاروبرقی قراره چه جوری میکروب های داخل دندونش رو بیرون بکشه و در کل همه چی شکر خدا به خوبی و خوشی پیش رفت.

اندر دل من، درون و بیرون، همه اوست!

خواهری داشته باشی اون سر دنیا که به سنت به سنت پولش نیاز داشته باشه و برای خودش و بچه اش با برنامه خرج کنه و خیلی جاها از دل خودش بگذره،  اونوقت برای تو و بچه ها و شوهرت سوغاتی بفرسته و حتی یادش نره که لب هات بالای یکسال هست که خشکی گرفتن و خوب نمی شن و برات برطرف کننده ی ترک لب بفرسته و بدونه تو خیلی نسکافه دوست داری و نسکافه ی مورد علاقه اش رو هم تو پک سوغاتی هات بگذاره. اونوقت اون خواهر یه خواهر تو ایران داره که تو این یکسال و نیمی که رفته یه هل پوک هم براش نفرستاده و همه اش تو فانتزی هاش فکر می کنه که به زودی زود قسمت می شه می ره دیدنش با شصت کیلو بار از سبزیجات و مغزیجات  و زعفرون و زرشک و رب انار و شوید و نعنا گرفته تا کتاب و اسباب بازی ... راستش رو بگم خیلی ناراحتم که تو این یکسال و نیم هیچ حرکت مثبتی برات انجام ندادم و تو، تو اوج نیاز خودت برامون کلی خرج کردی و شده مصداق از زمین به آسمون باریدن.  کاش می شد یه تیکه از وجود خودتم می فرستادی برام که هربار دلتنگ آغوشت می شم سفت بغلش کنم....

امروز بعد کلی دوندگی و از دست دادن اون سه ساعت طلایی، فقط خستگی برام موند. طبق توصیه استاد عظمی یه سر رفتم دانشگاه علوم تحقیقات برای استفاده از سایت کتابخونه اش که قرار بود دسترسی به مجله هایی که بصورت عادی  برای کاربران معمولی قفل هست، اونجا باز باشه تا بتونم استفاده کنم  اما جز اشنایی با یه خانم خیلی خوب و مهربون که داشت دکترا می خوند و کلی سایت بهم معرفی کرد که راستش هنوز نمی دونم واقعا به درد پایان نامه ام می خوره یا نه و اشنایی با اقایی که اونم یه سایت برای دریافت مقاله های رایگان بهم نشون داد که امیدوارم در طول مسیر به دردم بخوره، عایدی نداشت و اصلا  اون مواردی که استاد گقته بود تو کتابخونه انجام نشد و خیلی ازم انرژی گرفت و از اونجایی که فرصت نشد ناهار بخورم کلا بی رمق یه گوشه افتادم و خسته تر از اونم که برم برای خودم یه چایی چیزی بگذارم. چقدر این پروژه پایان نامه و انتخاب موضوع سخته و زمانبر. 

خیلی وقتا خیلی چیزها اونجور که ما دلمون می خواد پیش نمی ره و هرکاری که می کنیم نمی شه که نمی شه ... اینجور وقتا با خودم می گم پس فرق اونی که برنامه ریزی می کنه، برای هدفش قدم برمی داره  با اونی که هیچ کاری نمی کنه و در نهایت نتیجه برای هر دو یکی هست چیه؟ اینجور وقتا خیلی خیلی ازم انرژی گرفته می شه و دلم می خواد چند روزی بی خیال همه چی بشم و فقط بخوابم و هیچ خوابی نبینم و هیچ رویایی نبافم. 

چقدر محیط کتابخونه خوبه! به جرات می تونم بگم تو این سه جلسه ی دوساعته که رفتم کتابخونه بیشتر از کل سه ماه تابستون، ترجمه ام رو پیش بردم و خیلی از این بابت خوشحالم. باید از "هستی" تشکر کنم که با روزانه نویسی هاش در خصوص کتابخانه رفتن من رو هم وسوسه کرد و متوجه شدم چقدر تو اون فضا و محیط می شه کار مفید انجام داد. 

* خواهرکم دلم می خواست می تونستم فاصله ی هزاران هزار کیلومتری که باهات دارم رو با یک چشم برهم زدن طی می کردم و تو این روزها و لحظه های سخت فقط می نشستم کنارت و دستهات رو محکم می گرفتم و می گفتم تنها نیستی و من پیشتم. 

دنیای مردانه ی مردانه!

"می دانم که دنیای ما به دست مردها و زورگویی و استبداد در نهادشان ریشه ای عمیق و قدیمی دارد. در قصه هایی که مردها برای توجیه زندگی ازخود ساخته اند، اولین موجود انسانی زن نیست، مردی است به اسم"آدم". "حوا" بعدا پیدایش می شود. برای اینکه آدم را از تنهایی در بیاورد و برایش دردسر و ناراحتی درست کند. در نقاشی های در و دیوار کلیساها خداپیرمردی ریش سفید است نه پیرزنی سپید مو. قهرمانها نیز مرد هستند.حضرت مسیح هم که پسر پدر و روح القدوس است و زنی که او را زایید مرغ کرچ یا یک مادر رضاعی بیش نبوده."


"نامه به کودکی که هرگز زاده نشد"


پ.ن: دوستی دارم که یکسال بعد دیپلم ازدواج کرد. از شروط ازدواجش عدم ادامه تحصیل بود و کار کردن خارج از منزل. الان بعد دوازده سال و داشتن دوتا بچه که کوچکترینش دو سال و نیم داره، سلول سلول وجودیش دلش می خواد ادامه تحصیل بده و از قضا قبول هم شده اما همسرش نکه دیگه مثل اون اوائل سفت و سخت مخالفت کنه ولی می گه الان وقتش نیست. این دختر هم به مرز انفجار رسیده و واقعا به زور خودش رو سرپا نگه داشته و نیاز داره چند ساعتی در طول روز برای خودش باشه و ارزوها و رویاهاش رو عملی کنه. این وسط هیچکس نیست حالش رو درک کنه حتی پدر و مادر خودش ...... واقعا نمی دونم چیکار می شه براش کرد ..... خیلی این چند وقت ذهنم درگیرشه .... 

دلم دردی که دارد با که گوید. گنه خود کرده تاوان از کی جوید ...

دیروز وقتی سر ساعت رفتم دنبال دخترک صدای گریه هاش رو که از بالا می امد شنیدم و بدو بدو رفتم پیشش. تو اولین نگاه فهمیدم از گشنگی افتاده رو دور بهانه گیری و مثل ابر بهار برای یه تلفن اسباب بازی گریه می کرد و شانس اورده بودم از چندین روز قبل یه کادو خریده بودم که توی موقعیت مناسب بدم بهش و از اونجایی که تو صندوق عقب ماشین بود و همراهم سریع با وعده ی جایزه ارومش کردم و از تو کیفش شیرش رو دادم بخوره که یکم اروم بگیره. قربون گل پسر برم من که رفتنی کلاس بخاطر ازدحام جمعیت وقتی کارکنان مهد دخترک رو از پسرک می گیرن و می فرستن قسمتی که بچه ها تازه وارد باید می رفتن بغضی می شه و سرکلاسش گریه می کنه و به تیچرش می گه من خواهرم رو گم کردم و اون هم هماهنگ می کنه تا پسرک بره به خواهرش سر بزنه و با خیال راحت تو کلاسش حضور داشته باشه. برادرانه های پسرک رو که می بینم دلم قنج می ره برای این همه احساس مسئولیتش در برابر خواهرکش. و دخترک رو که می بینم دلم ضعف می ره برای اینکه داداشش رو خدای روی زمین می دونه و تمام توجه اش به برادرش هست تا ببینه اون چیکار می کنه که اونم همون کار رو انجام بده. 

دیروز چون بلافاصله بعد گذاشتن بچه ها تو کلاس برای خودم برنامه داشتم اصلا چیزی از دوری و ندیدنشون حس نکردم اما امروز به محض گذاشتنشون، تو راه برگشت، الان تو خونه یه بغضی به چه سنگینی راه گلوم رو بسته و دارم فکر می کنم به پدر و مادرهایی که چطور تونستن بعد یه عمر زندگی با بچه هاشون اونا رو بفرستن خونه ی بخت. راستش رو بگم در حین رانندگی احساس می کردم این همه چشم انتظار اول مهر بودم و این سه ساعت طلایی، ولی پام نبود بیام خونه. خونه بدون بچه ها خیلی سوت و کوره. می دونم خوب می شم و هیچ وقت تو مستقل بار اوردن بچه ها ضعیف نبودم و استقبال کردم از ازادی هاشون اما از طرفی هم به خودم حق می دم یه امروز رو بشینم رو مبل و گوله گوله برای حال الانم بی صدا اشک بریزم بلکه آروم بشم.

سلام سلام. صدای من رو از کتابخانه ی نزدیک منزلمان می شنوید و بنده در اولین سه ساعت طلایی برای خودم بسر می برم و از ذوقم فعلا نمی دونم کدوم کارم رو شروع کنم و ابتدا به ساکن از وبگردی و خاطره نویسی شروع کردم. آخه حیف بود خاطره این روز شیرین اینجا برام موندگار نشه. به قدری محیط کتابخونه در لحظه ورود برام عجیب و غریب بود که فکر کردم دارم از کتابخانه عمومی کشور ترکیه استفاده می کنم. تا این حد آزادی در جای جای اینجا موج می زنه. یکی با مقنعه و مانتو نشسته و یکی با موهای زیبای دم اسبی شده و یه تاپ نیم تنه. خلاصه که فعلا دارم حظ بصری می برم از این جو قشنگ و بوهای خوشبویی که به مشامم می رسه. 
دخترک و پسرک دست در دست هم راهی کلاس شدن و دل من ساعتی هست که تو کلاس دخترک، پشت در بسته کلاس، گیر کرده و مدام افکار ازاردهنده تو مغزم رژه می رن. اینکه دخترک دلتنگ نشه؟ کسی بهش زور نگه، هلش نده، دلش رو نشکنه، نزنتش و .... و تا ساعت پنج بشه و من برم دنبالشون دلم آروم و قرار نمی گیره. 

امشب با کشیده شدن ساعت ها به یک ساعت عقبتر، فرصت دوباره ای بهم دست داد و نشستم جبران کردم اون یکساعت شیطنت و اینترنت گردی بیهوده رو. کاش زیاد زیاد می شد فرصت دوباره پیدا کرد برای جبران زمان های از دست رفته و هدر داده شده :))

*برده بودمشون پارک. داشتن سرسره بازی می کردن که دیدم دوتا تاب پارک باهم خالی شد و اون لحظه هیچ کس نه تو صف بود نه کنار تاب. گفتم بچه ها اگر تاب می خواید زودی بیاید. دخترک سوار شد و پسرک هم داشت سوار می شد که یه دختر شاید دو ساله اومد و اون و کشید که از تاب بلند بشه و پسرک محجوب بی زبون من بی اعتراضی پا شد! در حالی که مادرش کنار دخترک بود با صدای جدی و بلند و عصبانی گفتم پسرم مگه نوبت تو نبود؟ گفت چرا! گفتم پس چرا اجازه دادی دخترک تورو از تاب بلند کنه؟ چرا از حقت دفاع نکردی؟ چرا بهش نگفتی نوبت منه و هروقت نوبت تو شد بیا و بشین؟ پسرک سرش پایین بود و هیچی نمی گفت. مادر دخترک گفت دخترم پیاده شو این پسر بشینه، به مادرش گفتم می خواستم به پسرم یاد بدم از حقش دفاع کنه و الان مهم نیست که دخترت پاشه مهم برای من این بود که درس بگیره و دفعه ی بعد از حقش دفاع کنه!

**بعد مدتهای مدید که فقط سریال می دیدم موفق شدم و فیلم "مری ملکه اسکاتلند" رو دیدم. چقدر این فیلم در عین جذابیت تلخ بود و چقدر همواره در طول تاریخ در حق زنها اجحاف شده و می شه! برای اولین بار احساس کردم واقعا شاید اگر از ابتدای خلقت قدرت دست زنان بود دنیا خیلی خیلی قشنگتر از الان می شد، چون تو طبیعت خانمها به نسبت اقایون خشونت کمتری هست و دل رحمی و گذشت بیشتره. "مری" دوبار با وجودی که برادر ناتنیش بهش خیانت کرده بود و با یه اشاره می تونست جونش رو بگیره اینکار رو نکرد حتی اسم فرزندش رو بخاطر از بین بردن کدورتها همنام با برادرش انتخاب کرد ولی برادرش در اولین فرصت خیانت سوم رو هم برعلیه اش انجام داد و بیست سااااااال از عمرش پشت میله های زندان گذشت و بعد علی رغم میل باطنی الیزابت اول، که کازنش (نمی دونم دختر خاله بود یا عمه یا دایی  یا عمو) بود، سرش رو از تنش جدا کردن.... 

نه ماه پیش دایی مامان فوت کردن. دقیقا وسط امتحانات. مامان من ادم پرتوقعی نیست و تا عمر دارم مدیون این خصیصه خوبش هستم. بهش زنگ زدم تسلیت گفتم و گفتم مامان ببخش نمی تونم تو مراسم شرکت کنم و مثل همیشه با روی خوش بهم گفت اشکالی نداره و به درس و بچه ها برس. حالا بعد از گذشت این همه مدت دختر خاله ام رو دیدم که همیشه برام عزیز بوده ولی برحسب شرایط و خصیصه جمع گریزی من، که خیلی دیر به دیر ایشون و سایر اقوام رو می بینم با خشمی اشکارا در جمعی که همسر و مامان و برادر و پسردایی و خاله بود به من گفت خیلی بابت اینکه بخاطر فوت دایی که گویا پدرشوهر ایشون بودن و من به کل این نسبت خانوادگی رو فراموش کرده بودم، از من ناراحت هستن. تا اینجای داستان رو بهشون حق دادم که چرا فراموش کردم و چرا لااقل یه تماس تلفنی نگرفتم و تسلیت نگفتم اما در ادامه فرمودن من موقع فوت پدرشوهرت تو مراسم هات شرکت کردم!!! اینجاش خیلی برای من سنگین تموم شد و احساس کردم ناخواسته زیر بار منتی رفتم که به هیچ عنوان خوشایندم نیست. میخوام بدونم من نوعی اگر ختمی می رم به این علته که طرف هم تو مراسم ختم اقوام من شرکت کنه؟ یا صرفا بخاطر دل خودم و احترام به طرفم و دوست داشتنش هست که اینکار رو انجام می دم؟؟ خلاصه که ازعصری به این ور خیلی حالم بده. خدا می دونه چقدر امروز ذوق رفتن خونه ی خاله رو داشتم و چقدر دلم برای دخترخاله ها تنگ شده بود اما بازخوردشون خیلی به دلم امد و  درست از اون لحظه و جو سنگینی که حاکم شد از رفتن امروزم به اونجا پشیمون شدم و تصمیم گرفتم کماکان همون دوری و دوستی رو حفظ کنم و سالی یکبار رفتن رو هم که اکثرا محدود  می شد به دید و بازدید نوروزی از خاله رو حذف کنم تا دیگه کسی نه انتظاری ازم داشته باشه نه گله ای! 

پ.ن: همین دختر خاله ی نازنین من نه موقع تولد پسرک نه تولد دخترک، به من چه حضوری، چه تلفنی،چه اس ام اسی تبریک نگفت و خدای من شاهده من هیچ وقت تا همین لحظه که دارم اینا رو می نویسم بهش فکر نکرده بودم چه برسه بخوام دلخور بشم. خوب وقتی من خودم باهاشون رفت و امدی ندارم و تا حالا که دوتا داماد داره و یه عروس حتی یکبار خونه اشون نرفتم و اونها هم خونه ی من نیومدن من چه انتظاری می تونم داشته باشم و پذیرفتم این داستان رو که ادمها فارغ از فاصله ها و رفت و امدها،می تونن قلبا یکی رو دوست داشته باشن بی اینکه مدام هم رو ببینن اما امان از بحث "توقع" که با پیش کشیدنش خیلی دیوارها و فاصله ها بین قلب ادما بوجود می یاد .... 

بچه هام  دارن بزرگ می شن و پله پله به سمت استقلال و خودکفایی بیشتر پیش می رن و چقدر این مستقل شدن هاشون برای من شیرینه. برخلاف خیلی از مادرها که غصه می خورن از ذره ذره بزرگ شدن و بی نیاز شدن بچه هاشون ازشون، من با روی باز از این مرحله از رشدشون استقبال می کنم. 

باورم نمی شه تا چند روزه دیگه دخترک هم دست در دست برادرش می خواد بره مهد و من در طول روز سه ساعت برای خودم خواهم داشت. بعد از پنج سال و نه ماه، مادر تمام وقت بودن، داشتن همین سه ساعت در طول روز برای من حکم معجزه رو داره. درسته هنوز نمی دونم برخورد دخترک در اولین حضور جدیش در اجتماع به دور از من چطور خواهد بود و ایا محیط براش خوشایتد هست یا نه، ولی هرچی هست نمی خوام از الان با فکرکردن به این نگرانی ها عیشم رو خراب کنم و همه اش می گم به وقتش به همه ی موارد رسیدگی می کنم و الان لذت رویاپردازی هات رو ببر :)))