اگر بگم روز اول دانشگاه حسابی تو ذوقم نخورد دروغ گفتم. کلاسی که نه ماژیک داشت نه تخته پاک کن، نه روشنایی. مدام از یه دانشکده پاسمون می دادن به دانکشده دیگه و دقیقا حکایت قیف و قیر بود. استادی که چهل دقیقه تمام پس از حضورش در کلاس اجازه داده بودن دانشجوهایی که باهاشون پایان نامه برداشتن بیان وقت کلاس ما رو بگیرن و بعد اعتراض مون تا اخر وقت فقط لطفا کردن اسم هشت فصل رو پای تابلو نوشتن و تا اخر وقت داشتن ده نفر ادم رو گروه بندی می کردن برای کنفرانس. یعنی قشنگ احساس می کردی ذره ای سواد نداره. اونوقت دکتر دکتر کردن دانشجوها لحظه ای از دهنشون نمی افتاد.
قشنگ حس می کنم بزرگ شدم و آرزوهام قشنگتر شدن. قبلا شاید آرزوم در حد سر زدن به یه دوست و دوسه ساعتی حرف زدن و دمخور شدن باهاش بود اما الان انگار خودم برای خودم کافی هستم. کتابهای دوست داشتنی دور و برم پر کردن لحظاتی رو که گاها دوست داشتم در کنار دوستی سپری بشه و اما این مهرماه دوست داشتنی بعد سالهای دور من رو دوباره مدرسه ای کرده، حسابی ذهن و قلبم رو به خودش مشغول کرده و چقدر خوشحالم از بودن در این حال و هوا . حیف که هنوز نرسیدم به رسم مهر ماهای سالهای کودکی کیف نو بخرم :)) البته که امیدم رو از دست نمی دم و با کمی تاخیر حتما اینکار رو می کنم. امسال برای من همیشه بهار دوست، پاییز برام خیلی قشنگ و دوست داشتنی می یاد. کاش شرایط جور بشه و تو این هوای قشنگ بتونیم دو سه روزی شمال بریم.
چقدر امروز روز خوبی بود برای دل من. قبل از ساعت هشت دم بانک بودم و چشم انتظار باز شدنش. سپرده رو باطل کردم و چک رمزدار بین بانکی گرفتم. چقدر خوشحال بودم که تونستم گره ای هرچند کوچک از کارش باز کنم. خدایا ممنونم ازت که موقعیتش رو برام فراهم کردی و باعث شدی من امروز خوشحالترین دختر روی زمین باشم.
جدیدا کشف کردم از حجم فشار و استرس زیاد روی خودم بدنم گویا برای رسیدن به بالانس و پایین اوردن آدرنالین خون چشمه ی اشکام رو جاری می کنه. نمی دونم چرا چند وقته تو اوج خوشحالی و خوشبختی هرروز دقایق زیادی رو گریه می کنم. هردفعه هم یه جوری و یه جایی باید قایم بشم که دور از تیررس نگاه جوجه ها باشم. خلاصه که داستانی دارم با این من آشفته ی بی قرار درونم.
کتاب"emma" جین آستین هم تموم شد. فکر نمی کردم اینقدر برام سطحی و غیر جذاب بیاد. اما از انجایی که خوشم نمی یاد کتابی رو نیمه کاره رها کنم با هزار جون کندن به آخر رساندمش. از نویسنده ی کتاب " غرور و تعصب" انتظار خیلی بیشتری داشتم.
می دونستم قراره برگرده و اینبار هم نیومده که بمونه اما مطمین بودم چند روزی وقت دارم هر لحظه کنارش باشم تا لحظه ی وداع دوباره. داشتیم تو اشپزخونه تدارک شام می دیدیم. می گفت اینبار می خوام به تک تک اونایی که دوست دارم و دفعه ی پیش بخاطر بعضی معذوریتها اینکار رو نتونستم انجام بدم، غذا بدم. وسط کاز ازش پرسیدم بیلیطت کی هست؟ گفت امشب .... یعنی من مردم از بس گریه کردم و غصه خوردم و جیغ کشیدم، قشنگ فشرده شدن قلبم رو حجم غمی که به دلم نشست رو با خون و استخونم درک کردم و دیدم خودم رو که از حال رفتم ... وقتی چشمم رو باز کردم بالشم خیس بود و اشک از چشمام جاری. گفتم کاش اینقدر غم انگیز خوابت رو نمی دیدم و دوباره اینقدر ملموس حجم دوری و فراقت رو تجربه نمی کردم عزیز دل خواهر....
معمولا شب جایی نمی مونم و وقتی جای خوابم عوض بشه کلا ارامش روحی و روانیم هم می ریزه. حتی تو خونه خودم دوست ندارم از بالش یا لحاف مهمان استفاده کنم و حتما باید سرم رو روی بالش خودم بگذارم و لحاف خودم رو بندازم روم. اما دیشب بخاطر ثبت نام دانشگاه و تنها نگذاشتن بچه ها، مجبور شدیم شب رو جایی بخوابیم که فرداش خیلی زود حرکت کنیم تا کارهامون به موقع تمام بشه. آخ از سر و صدای بی امان مردم داخل کوچه اونم حوالی نیمه شب و یک بامداد و هواپیماهایی که می تونم به جرات بگم هر یک ربع یکبار با اون صدای وحشتناکشون اوج می گرفتن و من خسته ی کم خواب رو که همینطوری بخاطر تغییر شرایط خوابم کل وجودم معذب بود رو با تپش قلب بیدار می کردن! خوبه بیلیط هواپیما اینقدر گرون شده اما را به را هواپیما بود که اوج می گرفت! از شدت کسری خواب دوشب پیش سردرد بدی داشتم جوری که من قرص نخور، یه استامنیفن کدئین رو با معده ی خالی خوردم و به نیم ساعت نکشیده معجزه شد و حالم روبراه. دیشب در تمام مدت داشتم فکر می کردم واقعا چقدر از نعمت های زندگیمون لابلای زندگی روتین و همیشگیمون عادی می شن بی اینکه حواسمون باشه نبودشون تا چه حد می تونه مخل آسایش روح و روان و جسممون باشه. امشب برخلاف تک تک شبای این 240 روز گذشته قدردان آرامش محل سکونتمون هستم و دل دادم به صدای آروم نفس های بچه ها و مهربون همسر که گهگاهی با صدای ماشین های تو اتوبان درهم آمیخته می شن.
وبلاخره به یکی از بزرگترین آرزوهام، که همانا قبولی در دانشگاه و شهر تهران بود، رسیدم و امروز رسما دانشجوی کارشناسی ارشد شدم. خیلی خوشحالم و امیدوارم این دوسال رو با خوبی و خوشی و موفقیت سپری کنم.
ممنون از مهربون همسر که پا به پای من خوشحالی کرد و در تمام مراحل کنارم بود.
ذوق دارم هرچه زودتر کلاسا شروع بشه و پشت بندش مثل همیشه به غلط کردن بیافتم که نونم نبود آبم نبود ادامه تحصیل دادنم چی بود :)))
از هشت صبح بیدارم اما ذهنم آشفته تر از اونی هست که دکمه ی خاموش شو رو بزنه و من به خواب برم. روز پر فراز و نشیبی بود امروز. دوبار از ته دل شاد شدم. می تونم به جرات بگم شادی دومم حتی یک درجه بالاتر از اولی بود. از اونجایی که جزو محالات که تماس تلفنیم رو جواب بده، قرار شد بهش پی ام بزنم و داستان رو بگم. فکر کن نذر کردم اگر قبول کرد مبلغی رو به حساب "یاران عشق" واریز کنم. گاهی از این همه دوری و سردی بین دلهامون، قلبم فشرده می شه. فکر کن می تونی هرچند کم و جزئی کمکش کنی اما پست می زنه و با تویی که بخشی از وجودش هستی مثل غریبه ها رفتار می کنه.
مخاطب خاص نوشت: امشب یه درجه خوشحالی بیشترم بخاطر واکنش قشنگت در برابر خواسته و آرزوی قلبیم بود. خیلی ماهی که با روی خوش از گذشتن چیزی که تو این دوره زمونه برای همه شیرینه، موافقت کردی. می دونم بواسطه ی دل بزرگت خدا هزاران بار بیشتر و بیشترش رو به زندگیت می بخشه عزیز دلم.
سال 84 بود که یکی از دوستان از قشنگی کتاب "کلیدر" گفت. سال 87 از کتابفروشی قیمت گرفتم و گفت 80 تومن، جلد شومیز بود و ارزنده. برام زیاد بود و مکولش کردم به اینده، سال 90 جلد معمولیش رو با قیمتی خیلی مناسب خریدم و از اون سال هربار شروع کردم بخونمش به هرعلتی خیلی خیلی کند پیش می رفت و هربار می گذاشتمش کنار، تا اینکه ابتدای سال تو دفترم یکی از اهداف سال 97 رو اتمام کتاب کلیدر گذاشتم و دقیقا در پایان نیمه اول سال به اتمام رسید. دوست دارم یه روز مفصل چکیده ای از داستان رو بنویسم. حالا باید کم کم زوم کنم رو اون یکی اهداف و ان شالله تیک زدنشون.
شش ماه هرروز با کتاب "کلیدر" زندگی کردم. تقریبا هرشب مثل یه سریال جذاب، نشستم و خوندمش و با شخصیت های نقش اول داستان عاشق شدم زخمی شدم زندانی شدم تیر خوردم. چقدر دوست داشتم اخر داستان اینقدر غمگین نمی بود. بیشتر صفحات جلد اخر کتاب رو تو دستشویی در حالی که برای فرار از چشمهای کنجکاو بچه ها پناه برده بودم اونجا، زار زدم. همه اش امید داشتم نویسنده ی کتاب آخرش رو ختم به خیر رقم بزنه و شخصیت های دوست داشتنی کتابم رو به پناه امنی برسونه اما این امید واهی من نشد که به سرانجام برسه چون بعد تموم شدنش خوندم که داستان" گل محمد" یه داستان واقعی بوده.... چقدر به دده بلقیس رشک بردم چقدر قوی بود. حقا که گل محمدش شخصیت مادرش رو به ارث برده بود. هربار خودم رو جاش گذاشتم دیدم نمی تونم تاب پرپر زدن پاره های تنم رو ببینم و دم نزنم و کماکان مثل کوه بایستم در برابر قاتل بچه هام.
اولین بار که به طور جدی باهاش ارتباط برقرار کردم زمانی بود که بابت بیمه دوران بارداری یکسری اطلاعات می خواست و شمارهامون رو باهم رد و بدل کردیم. پسرک تازه دنیا امده بود و از طریق وایبر و بعدها تلگرام هرازگاهی باهم در ارتباط بودیم. خونه ی خیلی خوشگلی داشتن که هربار با امدن بهار عکس های زیبایی از حیاطشون که از نظر من تکه ای از بهشت بود رو می فرستاد و همیشه هم می گفت بیا شهرمون. چند روز پیش پیغام زد "قول داده بودم هروقت می یام تهران خبرت کنم و من الان تهرانم" دیروز صدای قشنگش رو برای اولین بار تلفنی شنیدم و امروز روی ماهش رو دیدم. به معنای واقعی جذب سادگی و زیبایش شدم، عاشق اون لهجه ی شیرین قشنگش، عاشق مادرانه های پرمهرش و اون نگاه محجوب و نافذش. واقعیتش قبل دیدارمون فکر می کردم دختری باشه خیلی رک و بی تعارف کمی تا قسمتی ابری کم احساس، اما از همون لحظه ی اول و در اغوش کشیدنمون احساس صمیمیت کردم و خیلی زود فهمیدم می تونیم راحت باهم از هردری حرف بزنیم .اعتراف می کنم به همسر گفتم احتمالا خیلی زود برگردم خونه اما وقتی هوا تاریک شد و هنوز دلم نمی خواست دل بکنم ازش، فهمیدم تونستم باهاش ارتباط بگیرم. تیر آخر رو زمانی به قلبم زد که بی محابا یه دفعه محکم دستم رو گرفت تو دستش و من فهمیدم بیشتر از اینکه اهل ابراز محبت زبانی باشه، تو عمل دوستیش رو، محبتش رو اثبات می کنه. وقتی یه دفعه پرید و شاخه ی بید مجنون رو گرفت دستش، فرصت نشد بهش بگم تو تمام درختای دنیا برای من بید مجنون یه چیز دیگه است... موقع خداحافظی بالای سه بار تنگ در اغوش کشیدمش، انگاری داشتم ذخیره می کردم مهر و محبتش رو برای دیدار بعدیمون که نمی دونم قراره کی و کجا دوباره صورت بگیره. امیدوارم اینقدر که من مجذوب این دوستی شدم اونم تمایل به ادامه ی دوستیمون داشته باشه که دوست دارم تداوم داشته باشه این رشته ی محبت بین دلهامون.
یه دوره ای، نه چندان دور البته، عجیب ناراحت بودم که چرا دوست صمیمی ندارم که الان که شاغل نیستم و تو خونه ام بره بیاد، برم بیام. تاهمین اواخر حتی وقتی پسرک رو می رسوندم کلاس و تو مسیر خونه ی یار دبستاتی بود و بعد چندبار تماس برلی سرزدن بهش و هربار خونه نبودنش کلا دیگه از سرم افتاد و سعی کردم روبیارم به کارهایی که تو خونه می تونم انجام بدم وقتتم رو پر کنم. اگر همه چی طبق برنامه ام پیش بره از مهرماه حسابی وقتم پر می شه. عادت کردم و پذیرفتم بدون دوست هم می شه زنده بود، مهم اینه که احساس رضایت داشته باشم از شرایط موجود. جدیدا جوری شده که اگر قرار باشه کسی بیاد خونه ام و تنهاییم رو بهم بریزه مشوش می شم. فقط این میون آمدن مامان برام استثناست که همیشه با روی گشاده از امدنش استقبال می کنم چون طفلک نه تنها دست و بالم رو نمی بنده بلکه کلی هم فرصت می ده برای دل خودم کاری کنم. حالا از خرید مایحتاج خونه بگیر تا نشستن تو اتاقم و هیچ کاری نکردن فارغ از بچه داری.
قدیم خیلی به دوستای دور و نزدیکم از طریق تلگرام پیام احوالپرسی می فرستادم. الان چندماهه کلا حوصله ی هیچ کس رو ندارم و دوست ندارم کسی من رپواز غار تنهاییم بیرون بکشه. به من باشه می تونم ساعتها تو افکارم غرق بشم ولی حضور دوتا جوجه ی شیطون پرجنب و جوش و درخواست و دعواهاشون این اجازه رو نمی ده.
قبلنا خرید کردن، حتی شده در حد یه تیشرت، لباس تو خونه، یه رژلب حال دلم رو خوب می کرد، اما الان با این وضعیت اقتصادی خراب دیگه دستم به همون خریدهای کوچولو هم نمی ره. هرروز دلار از روز پیش گرونتر، طلا گرونتر. خونه گرونتر. روز به روز به تعداد شرکتهای ورشکسته و کارمندهای اخراج شده اضافه می شه. پوشک نیست و تو سوله های سرمایه دارها احتکارشده، شیر خشک هم که قراره جیره بندی بشه. جوونهامون زیر فشار خرج و مخارج خونه و اقساطشون ناراحتی اعصاب گرفتن. پدر و مادرها شرمنده ی بچه هاشون دارن می شن و روی چشم تو چشم شدن باهاشون رو ندارن. گروونی، تورم داره بیداد می کنه و هیچ کس هم نیست به داد مردم برسه و شرایط رو متعادل کنه و به مردم فرصت نفس کشیدن و زندگی کردن بده. امان از این غول ناامیدی امان از این ناامیدی، امان، امان ....