قلبم؟ اره فشرده است. مچاله شده است، منقبض شده است. روحم؟ داغون، افسرده، بی انگیزه. می گن صبح ها اگر بیدار بودی و انگیزه ای برای کندن از رختخوابت نداشتی بدون افسرده ای. چند وقته اینجوری ام؟ نزدیک پنج سال، این چند روز اخر شدیدتر شده. چرا؟ دوست ندارم در موردش حرفی بزنم، اینقدر برام گرون تموم شده این نوع برخورد و بی اعتمادی پشت قضیه که احساس می کنم کل وجودم بی تفاوت شده، سر شده، لمس شده. پشیمونم از ارتباطی که گرفتم باهاش؟ بگو یک درصد .پشیمونم از بازگو کردنش؟ صد در صد. اینجاست که ایمان می یاری به حرف اطرافیانت که همیشه بهت گفتن هر حرفی رو حتی در برابر اونی که خیلی دوست و رفیق می دونیش، نزن! سیاستمدار باش!!! چه  واژه ی کثیفیه این سیاست اما خوب گویا چاره ای نیست  دیر رسیدم به این واژه. ولی باز خوبه که دیرتر از اینی که هست نشد. صدبار دیگه هم تاریخ تکرار بشه باهاش حرف می زنم و شماره اش رو می گیرم اما امکان نداره دیگه حرفی تو این زمینه ها بهت بزنم یعنی دیگه امکان نداره، از بس که با بازخوردت من رو دلسرد کردی. 

چه حس خوبیه بعد سالیان سال دوری از کامپیوتر و لب تاب با صفحه ای به جز صفحه ی موبایل و تبلتت کار کنی. بی اغراق فکر می کردم تایپ کردن از خاطرم رفته. این روزها به بهانه ی تایپ ارایه های کلاسیمون لب تاب رو اوردم دم دستم و گذاشتم رو پام و با لذتی وصف ناشدنی مشغولم. احساس می کنم از دوران ماقبل تاریخ پا به قرن بیست و یکم گذاشتم. امتحانات دی ماه شروع می شه و باید جوری برنامه ریزی کنم که این حجم درسهای نخونده رو بخونم چون اصلا دوست ندارم اول ترمی نتیجه ضعیفی بگیرم. یکی دو هفته پیش حرف دلم رو خیلی محترمانه به یکی از اساتید که دو تا درس دو واحدی و سه واحدی باهاش دارم و هر جلسه بی اغراق کل کلاس رو با بچه های ترم بالایی در خصوص پایان نامه ها می گذرونه و اصلا حواسش به درس دادن به ما نیست رو زدم و دقیقا از اون روز پایان نامه ای ها رو راه نمی ده به کلاس و حضور فیزیکی و روحی داره سرکلاس و دیگه ساعت اخر رو هم نمی پیچونه که بدون تشکیل دادن کلاس، پیعام پسغام بفرسته که نمی یام و برید خونه. درسته بچه های کلاس خیلی از دستم ناراحت شدن که تو باعث شدی دیگه زودتر نریم خونه، اما ذره ای حرف بی منظقشون برام مهم نیست چون از اول که امدن برای ثبت نام می دونستن که این روزهای پر مشغله رو پیشرو خواهند داشت. اگر نمی گفتم از خودم حس بدی می داشتم که با سکوتم امکان تضییع کردن حق و حقوقم رو به طرف مقابلم دادم. دارم شهریه می دم و زمان می گذارم و بچه هام رو دو روز در هفته درست  و درمون نمی بینم و این همه راه می کوبم می رم و برمی گردم که به یه نتیجه ی خوب برسم نه اینکه استاد نباشه و درسی نده و بود و نبودم تو اون کلاس فرقی نداشته باشه. اگر اینجوری می خواستم که بصورت مجازی بر می داشتم کلاس هام رو، حالا یا پیام نور، یا الکترونیکی. 

تو سن سی و اندی سالگی تازه تازه دارم تمرین "نه" گفتن می کنم. البته که خوشحالم و با هر"نه" ای احساس بهتری بهم دست می ده. دلم می خواد بدون تعارف و رودربایستی کاری که دوست ندارم رو انجام ندم. امروز گفت برنامه بگذاریم یه روز بیام خونه ات و من در کمال تعجب از خودم گفتم اگر می شه قرار خونه ی من نباشه و هرجایی باشه جز اینجا و اونم قبول کرد :) خدایی خسته شدم از بس میزبان یکطرفه بودم  برای مهمون هام اونم با دوتا بچه کوچیک، دلم تغییر محیط می خواد.

نگران خواهرکم. نگران اینکه در این شرایط به غایت سخت و بغرنج، تنهاست، بدون  شانه ای برای گریستن و فشار دستی برای همدردی و التیام. 

دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست

کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست ...

هیچ وقت فکر نمی کردم روزی رو ببینم که پسرک و دخترک با اون لهجه ی شیرین کودکانه اشون "گل گلدون من" "سیمین غانم" رو بخونن و من بشم دخترکی بیست ساله باهمون شور و ذوق جوانی. 

امسال دقیقا پنج سال از اخرین روز کاریم می گذره و درست پنج ساله که بخاطر مادر شدنم،  کارم رو، تک تک پیشرفتهای اجتماعیم رو، بوسیدم و گذاشتم کنار. نمی دونم واقعا تو کشورهای جهان سوم مادرشدنت مصادف هست با درجا زدن مادر و رها کردن تک تک فعالیتهای اجتماعیش، یا تو کشورهای پیشرفته هم وضع به همین منوال هست. می خوام بدونم اونجا هم مثل اینجا دل پدر و مادر قرص نیست از گرفتن پرستار بچه و گذاشتن مهد؟ تازه به فرض قرصم بود درامد مادر دقیقا برابر با هزینه پرستار و مهد و سرویس رفت و برگشت بچه هاش می شه یا چیزی ته اش جیبش می مونه؟ الان یادم امد تو سریال "desprate housewives" "لینت" هم که خیلی تو کارش موفق بود و با بچه دار شدنش مجبور به استعفا شد، شد یه مادر بیست و چهارساعته خسته و افسرده! 

اقا اینکه می گن زمین گرده راست گفتن. دقیقا دو روز پیش داشتم برای همسر می گقتم یعنی چی که بعضی راننده ها تو شب چراغ های ماشینشون رو روشن نمی کنن و احتمال تصادف رو بالا می برن و تازه تاکید هم کردم هیچ گونه سهل انگاری و فراموشکاری توجیه عقلانی نداره. امشب وقتی پسرک رو گذاشتم کلاس اینقدر ذهنم درگیر حواشی کلاسش شد نصف مسیر رو بدون روشن کردن چراغ ماشین رانندگی کردم. همون لحظه که سر پیچ از تاریکی مسیر وحشت کردم و متوجه شدم چه اشتباهی کردم لبخند تلخی زدم به گرد بودن زمین. 

لابه لای صحبت هاش با یه حساب سرانگشتی متوجه شدم شش سال از من کوچیکتره با این تفاوت که دکتراش رو گرفته و دوسالم هست داره تدریس می کنه.

یه اخلاق بدی پیدا کردم مدتیه، اونم اینکه خیلی در مورد ادما قضاوت می کنم و بدتر از اون پیش اونایی که خیلی بهشون احساس نزدیکی دارم اون حس رو، اون قضاوت رو بازگو می کنم و بعدش به شدت عذاب وجدان می گیرم. 

نمی دونم چرا حرفم نمی یاد ...

خدا همه ی مامان و باباها رو نگه داره برای بچه هاشون. واقعا محبتشون بی حد هست و بی منت. بالای یک هفته است که با ماشین رفتم تو باقالی ها و ماشینم بیمارستان بستریه و مامان جانم امده پیشم تا من بتونم کلاس های دانشگاه رو برم. تازه داداش جانم هم ماشینش رو گذاشته در اختیارم که بتونم پسرک رو بگذارم کلاس و دانشگاه بیام. بماند که من فقط باهاش پسرک رو می گذارم کلاس و با همسر جانم مثل دوتا مرغ عشق می یایم دانشگاه :)) چقد خانواده خوب داشتن خوبه و چقدر من قدردان تک تک شون هستم حتی اگر زبان ابرازش رو اونجور  که باید و شاید، بهشون نداشته باشم.

مگه می شه ندیدت و دلتنگت نشد؟ شش و ماه و بیست روز از اخرین باری که تنگ به آغوش کشیدمت و بوسیدم و بوییدمت می گذره. دلم عجیب برات تنگ شده. باور می کنی گاهی چشمهام رو می بندم و خودم و خودت رو تو خونه تون به تصویر می کشم؟ جالبه که همه اش خودم و بچه ها رو تو یه بعدازظهر افتابی تو حیاط خونه تون می بینم. پسرک و پسرت تو تیوپ آب بازی می کنن و بالا و پایین می پرن و من و تو مست خنده و شادی های از ته دلشون تو هوای مطبوع پاییزی چایی یا نسکافه می نوشیم. جالبه دخترک نقشی نداره تو این خیال فانتزی ذهنم. شاید چون با بدنیا امدن دخترک نتونستم دیگه مثل سابق گاها وسط هفته با پسرک بیام خونه ات. چه نقشه ها داشتم. نمی دونستم خیلی زود دیر می شه و مجبور می شم تو خیالم خاطره بازی کنم باهات. 

"آدم اگر بخواد راهش رو پیدا می کنه نه بهانه اش رو " ... جمله ی طلایی امروز من :)

اگر بگم روز اول دانشگاه حسابی تو ذوقم نخورد دروغ گفتم. کلاسی که نه ماژیک داشت نه تخته پاک کن، نه روشنایی. مدام از یه دانشکده پاسمون می دادن به دانکشده دیگه و دقیقا حکایت قیف و قیر بود. استادی که چهل دقیقه تمام پس از حضورش در کلاس اجازه داده بودن دانشجوهایی که باهاشون پایان نامه برداشتن بیان وقت کلاس ما رو بگیرن و بعد اعتراض مون تا اخر وقت فقط لطفا کردن اسم هشت فصل رو پای تابلو نوشتن و تا اخر وقت داشتن ده نفر ادم رو گروه بندی می کردن برای کنفرانس. یعنی قشنگ احساس می کردی ذره ای سواد نداره. اونوقت دکتر دکتر کردن دانشجوها لحظه ای از دهنشون نمی افتاد. 

قشنگ حس می کنم بزرگ شدم و آرزوهام قشنگتر شدن. قبلا شاید آرزوم در حد سر زدن به یه دوست و دوسه ساعتی حرف زدن و دمخور شدن باهاش بود اما الان انگار خودم برای خودم کافی هستم. کتابهای دوست داشتنی دور و برم پر کردن لحظاتی رو که گاها دوست داشتم در کنار دوستی سپری بشه و اما این مهرماه دوست داشتنی بعد سالهای دور من رو دوباره مدرسه ای کرده، حسابی ذهن و قلبم رو به خودش مشغول کرده و چقدر خوشحالم از بودن در این حال و هوا . حیف که هنوز نرسیدم به رسم مهر ماهای سالهای کودکی کیف نو بخرم :)) البته که امیدم رو از دست نمی دم و با کمی تاخیر حتما اینکار رو می کنم. امسال برای من همیشه بهار دوست، پاییز برام خیلی قشنگ و دوست داشتنی می یاد. کاش شرایط جور بشه و تو این هوای قشنگ بتونیم دو سه روزی شمال بریم.