دیشب استاد راهنمام زنگ زد و پرپوزالم رو تایید کرد. گفت تا ده روز دیگه بهت خبر می دم که رو سایت بارگذاریش کنی. کلی خوشحال شدم. اما پرپوزال دوستم رد شد و قراره دوباره یکسری اصلاحات روش انجام بده. امیدوارم زودتر اون هم نواقص رو کامل کنه تا باهم پیش بریم. استاد راهنمامون با سرعت مورچه واقعا ما رو داره جلو می بره و امیدوارم دفاعمون به ترم دوم سال تحصیلی نکشه.
خونه مون رو رنگ زدیم و دارم یه خونه تکونی اساسی می کنم و با وجود خستگی زیاد اما خیلی تمیزی و مرتب بودن خونه برام خوشایند و انرژی بخش هست. فرش ها رو هم امروز دادیم بشورن و واقعا واقعا احساس تمیزی می کنم :)
پسرک امروز برای اولین بار یک کتاب داستان ساده به زبان اصلی رو به تنهایی خوند. یعنی قبل از اینکه خوندن و نوشتن فارسی رو یاد بگیره، خوندن و نوشتن انگلیسی رو یاد گرفت و من در تمام لحظاتی که داشت اروم و شمرده واژه ها رو ادا می کرد اشک شوق تو چشمام جمع شده بود.
پروپوزالم رو اواخر اردیبهشت برای استاد راهنمام ارسال کردم بعد کلی پیگیری و تماس که حدودا ده روز طول کشید گفت مواردی داره که باید اصلاح کنی و تا اخر خرداد برام بفرستی. کم و کسری ها رو اضافه کردم و موارد اصلاحی رو بازنگری کردم و دیروز براش ارسال کردم و گفت بعد بررسی خبرش رو می ده. امیدوارم اینبار اوکی باشه تا برای ثبتش اقدام کنم.
از اسفندماه که تصمیم به پیدا کردن کار گرفتم تا به الان ۵ تا مصاحبه کاری رفتم که دوتاش مال دو روز گذشته بوده. متاسفانه تا باهام مصاحبه می کنن و می بینن دوتا بچه ی ۶ ساله و ۴ ساله دارم کلا لحنشون بر می گرده و قشنگ می فهمم ادامه ی کار رو فرمالیته جلو می برن. اخه من نمی دونم وقتی ساعت کاری ۸ تا ۵:۳۰ هست یعنی نه ساعت و نیم کار در روز، دیگه اضافه کاری چه معنایی می تونه داشته باشه که انتظار دارن تا ۷ و ۸ شب بمونی و کماکان کار کنی. ولی خب من خیلی پرروتر از این حرفام و همچنان ادامه می دم و امیدوارم در اینده ای نه چندان دور تو بهترین شرکت تو بهترین محیط و ساعت کاری با بهترین حقوق استخدام بشم :) از اینکه تو مصاحبه هام از عهده ی سوال های تخصصی شون بر می یام خیلی کیف می کنم و این داستان بهم روحیه می ده :)
*دیروز بعد از سه ماه و دو روز، بچه هام مادربزرگ هاشون رو دیدن. دیدم دیگه نمی تونم این دوری رو تحمل کنم اما حسابی بهشون تاکید کردم نه به کسی بوس بدن نه دست و خدایی هردو خانواده هم خیلی خوب همکاری کردن تو نبوسیدن و لمس نکردن بچه ها. گفتم ایشالله ماهی یکبار بریم و ببینیمشون. با کمک عمه کوچیکه تونستیم تولدی سوپرایزانه برای دخترک و همسر بگیریم که بچه ها حسابی کیف کردن و بهشون خوش گذشت. امروز بچه ها تو حیاط مامان اینا تا تونستن اب بازی و کف بازی و گربه بازی کردن و شب هر دو با پادرد خوابیدن. این کرونا باعث شد قدر خیلی از چیزهایی که داشتم و فکر می کردم همیشگی هست رو بدونم.
همه اش فکر می کنم خیلی عقب هستم و این حس اصلا برام خوشایند نیست. همه اش می گم کاش اون موقع که بیست و سه چهار ساله بودم این چیزها رومی خوندم و یاد می گرفتم نه الان که چیزی به چهل سالگیم نمونده. کاش رشته ی کارشناسیم با تجربه کاریم از اول یکی می بود که مطمینا الان خیلی جلوتر می بودم یا اصلا کاش پارتی گنده ای داشتم و اینقدر غصه کار پیدا کردن و بالا رفتن سن رو نمی خوردم . گاهی می گم رها کنم ارزو و انگیزه پیشرفت کاری رو و عین یه ادم معمولی، یه مادر خونه دار بی آرزو زندگی کنم. ولی چه کنم که من ادم یه جا نشستن نیستم از روزهای بی هیجان بیزارم. دلم پیشرفت می خواد، بودن تو اجتماع می خواد، استقلال مالی می خواد.
این روزهای اردیبهشتی مثل یه ماهی داره از دستامون سر می خوره و باید یکسال دیگه صبر کنیم برای دیدنش. گاه گاهی سهم مون از این هوای بهشتی یکی دوساعتی رفتن بالای پشت بوم هست و بس. دوچرخه سواری بچه ها و خاک بازیشون جزو شیرین ترین لحظاتشون روی پشت بوم حساب می شه و من چقدر خوشحالم که دوتا هستن و همبازی هم. درسته بزرگ کردنشون باهم واقعا سخت بود و روزهایی رو یادم می یاد که هردو رو پوشک می کردم، هردو باهم بهونه می گرفتن هردو باهم خوابشون می گرفت و بداخلاقی می کردن ولی خب هرچی بود گذشت و الان نتیجه ی با هم بودنشون واقعا لذت بخشه.
نسبت به اوایل هفته حالم خیلی بهتره و امیدوارم حالا حالاها با روحیه بمونم .
بی حوصله ام و کلافه. نشد یکبار من به چیزی راحت و بی دردسر برسم. از انتظار بدم می یاد اما همیشه محکوم به انتظار کشیدن بودم.
بعد مدتها دوری از فیلم دیدن تو این تعطیلات نوروزی تقریبا هر شب یه فیلم می بینیم. فیلم “Little women “ ، Bomeshell و فیلم A star is born رو خیلی دوست داشتم. تا قبل از فیلم ا استار ایز برن، هیچ اهنگی از لیدی گاگا گوش نکرده بودم ولی این فیلم نظرم رو در مورد صداش تغییر داد و همون شبانه رفتم چندتا اهنگش را دانلود کردم و مدام تو گوشیم درحال تکرار هستن.
زبانم خوب پیش می ره و راضیم کاش فقط یکم تمرکز بیشتری می کردم و اینقدر از سرش بلند نمی شدم. کلا نمی دونم چرا اینقدر تمرکزم پایینه و انگار صندلیم میخ داره و پنج دقیقه به پنج دقیقه باید بلند بشم و این داستان روندش رو خیلی طولانی کرده و من کم صبر رو یکم بی حوصله. همسر رو هم هرروز زورکی یه یکساعتی مجبورش می کنم فرانسه اش رو بخونه. ماشالله خیلی فرانسه اش خوب شده و خیلی خوب حرف می زنه و واژه ها رو خوب ادا می کنه. من اصلا نمی تونم آواهاشون رو ادا کنم چه برسه به خوندن یک جمله:) کلا احساس می کنم خیلی تو یادگیری زبان استعدادی ندارم خصوصا تو مکالمه. البته که خیلی پرو تر از این حرفام و با تکرار بیشتر سعی می کنم این ضعفم رو جبران کنم.
خیلی دلم می خواد امسال با سرکار رفتنم دوره ی ACCA رو هم استارت بزنم. ولی لازمه اش اینه که قبلش خیلی زبانم رو خوب کنم. دیگه ادمیزاده و هزارتا رویای ریز و درشت. من به همین خیالبافی ها و آرزوهام زنده ام و امیدوار به زندگی.
دیروز سمانه حرف خوبی زد. گفت دلم می خواد تو اخرین سال از قرن یه کار خوب بکنم که سال بعد با افتخار به خودم بگم این کار بزرگ روکردم. بدجور تو مخ منم رفته و از دیروز دارم بهش فکر می کنم که چیکار کنم بهتره. شما هم یکم در موردش فکر کنید شاید واقعا تونستید تو سال ۹۹ یه کار خارق العاده برای خودتون و یا خانواده تون یا جامعه تون انجام بدید. یه کار مفید عالی.
سالی که گذشت روچطور گذروندم:
صادقانه بخوام بگم بیشتر از پارسال کتاب خوندم و خیلی ها رو به کتاب خوندن تشویق کردم چون شدیدا معتقدم راه نجات ملت اگاهی هست و اگاهی.
زیاد کتابخونه رفتم و درسم رو با جدیت دنبال کردم و درسهای تئوری رو تموم کردم و فقط موند پایان نامه که اونم خورد به داستان کرونا و همینجور در سکوت خبری بسر می بره و هیچ قدمی براش برداشته نشده. پروژه اموزش زبان از تو خونه روهمین ده روز پیش کلید زدم و خیلی از شروعش خوشحالم و راضی. با دوستانم چندباری بیرون رفتم. سینما کلا قسمت نشد برم. با بچه ها اکثرا خونه بودیم و در کل دوبار بیشتر مسافرت نرفتیم که اخرین مسافرتمون چه از لحاظ عاطفی چه از لحاظ مادی فاجعه بود و باعث شد مصمم بشم تو کات کردن یه دوستی سی ساله.
و اما سال جدید: باید حتما حتما حتما برم سرکار و امیدوارم یه کار خیلی خیلی خوب از هر لحاظ قسمتم بشه که خیلی دلم می خواد هرچه زودتر مشغول بشم.
زبانم باید به سطح قابل قبولی برسه. تو ایام قرنطینه باید اکسل پیشرفته رو یاد بگیرم. باید امسال کتابهای خیلی بیشتری بخونم. باید برای بچه هام مامان صبورتری باشم.
غروبی بدجور ازدست دخترک عصبانی شدم و خیلی بد دعواش کردم که البته حقش بود چون اینقدر دستشویش رو نگه می داره که بعدش نمی تونه کنترلش کنه و می زنه همه چیز رو منفجر می کنه، بیشتر از این ناراحت شدم که طبق معمول خودش نیومد بگه و من خیلی اتفاقی متوجه خیسی شلوارش شدم و خدا می دونه کجاها که ننشسته و کجاها که نرفته. اما اخرین لحظه به صورتش زدم که این برای من عبور از خط قرمزهام هست. اینقدر تخس هست که هیچی نگفت نه گریه نه شکایت نه حتی واکنشی. اما من داغونم امشب و از عذاب وجدان دارم خفه می شم.
“نظام خدا سالاری مقام انسان را عبودیت محض و بندگی و فرمانبرداری بی چون و چرا از دستورات، احکام و فرمانهای «الله» می داند. کسی که از فرمان الله سرپیچی کند، حتی اگر فرشته باشد به ابلیس مبدل می شود و اگر هیکل بشری یافته باشد حتی اگر ابوالحکم هم باشد، عنوان ابوجهل دریافت می کند.”
امروز بعد مدتها خونه نشینی رفتیم و مدرسه ی گل پسر رو اوکی قطعی کردیم و پروسه ثبت نام رو انجام دادیم. درسته که به ما دوره ولی بنظرم با توجه به شرایط و اولویت بندی هامون، مناسبترین مدرسه ی ممکن برامون هست. دیگه اینکه یه دوره بلند مدت تو پکت ثبت نام کردم که اواخر فروردین شروع می شه و خیلی ذوقش رو دارم. همچنان امیدوارم که به کار خیلی خیلی خیلییییی خوب قسمتم بشه و سال اینده من هم مشغول به کار بشم.
دارم کتاب “بیست و سه س.ا.ل “ رو می خونم و به شدت بهش علاقمند شدم.
دانی که چرا دار مکافات شدیم؟
ناکرده گنه، چنین مجازات شدیم؟
کشتیم خرد، دار زدیم دانش را
در بند و اسیر صد خرافات شدیم
“مولانا”
چقدر امشب تو تنهایی و خلوت شبانه ام اشک ریختم و سبک شدم و چه خوب که لازم نبود هی الکی برم دستشویی وصورتم رو بشورم و دماغ قرمزم رو با مشغول کردن خودم تو اشپزخونه پنهان کنم. انگار باید امشب من به سایه بابت عکس استوریش پی ام می دادم و اونم حرف دلش باز می شد و تجربیات سخت این دوسالش رو که عمرا اگر فکر می کردم تو این موقعیت ها قرار گرفته رو برام بازگو می کرد تا به این باور برسم فرق ادم های موفق و ناموفق تو پافشاری برروی خواسته هاشون هست و بس، چیزی که من واقعا ضعف دارم و با اولین شکست سریع پا پس می کشم. من باید برای خواسته هام بجنگم و کم نیارم. من امشب به خودم قول دادم برای اهدافم، هرقدر دور و بعید برنامه ریزی کنم و با بالا و پایین شدن زندگی دست از تحققشون برندارم. من بخاطر اینده ی بچه هام هم که شده باید با انگیزه ای دوچندان تلاش کنم.