احساس میکنم سالهاست که تو یه قفس طلایی گیر افتادم و امکان فرارم نیست. برای پرواز پرهام چیده شده. دلم خیلی چیزها می خواد که با شرایط فعلی که دارم امکان پذیر نیست و مثل همیشه این منم که دارم از خواستههام می گذرم. ناشکری نمیکنم اما واقعا دلم برای خود آزادم تنگ شده. منی که از ۱۶ سالگی تو دنیایی از مسیولیتهای ریز و درشت غرق شدم، الان واقعا دلم تعهدهای کمتری میخواد. دلم میخواد کارهایی که دوست دارم رو انجام بدم ولی همیشه دوجفت چشم هست که من رومیپاد و از من توجه همیشگی میخواد.
بعد از دوماه که سامانه دانشگاه ایراد داشت و نمی شد وارد پورتال شد امشب موفق شدم وارد وضعیت مالی ام بشم و ببینم برای سومین ترم متوالی ممتاز علمی شدم. ای کارفرمایی که دنبال کار می گردی من حروووووم شدم بیا وزودتر من رو پیدا کن تا هم تو به مراد دل برسی و هم من :)))
کتاب” خالکوب آشویتس” بر اساس داستان واقعی نوشته شده است. در زمان جنگ جهانی دوم، لالی سوکولوف، یکی از هزاران زندانی اردوگاه آشویتس است که وظیفه خالکوبی شماره بر ساعد تازه واردان به اوسپرده می شود. گیتا یکی از صدها زندانی ایستاده در صف خالکوبی است. عشق در یک نگاه اتفاق می افتد و رنگی دیگر به این ماجرای هولناک می دهد.
این کتاب هر دو مولفه ی جذاب دوست داشتنی من را یعنی واقعی بودن و راوی بخشی از تاریخ جهان بودن را دارد. چه بسیار با این کتاب زندگی کردم و گریستم . چه بسیار ظلم ها دیدم و باریدم. بسیار دوستش داشتم و بسیار سپاسگزارم از “ شادی جان ” بابت هدیه دادنش.
پ.ن: فکر اینکه تمام این جنایتهای نازی ها چیزی حدود چهل سال قبل از تولد من به وقوع پیوسته و همین آلمان پیشرفته ی امروزی، روزگاری نه چندان دور آدم ها رو تو کوره های آدم سوزیش سوزانده، حالم رو خراب می کنه. از طرفی این تاریخ نه خیلی دور امیدوارم می کنه به تغییر. شاید چهل سال دیگه کشور من، کشوری سبزتر و ابادتر با مردمانی پرامیدتر باشه. شاید چهل سال دیگه نسل های بعدی خوشحال باشن که تودوره ی پدرها و مادرها و پدربزرگ ها و مادربزرگ هاشون متولد نشدن. همین خیال خوش دلگرمم می کنه.
تو اتاقم هستم و سخت درگیر هماهنگی کلاس های ان لاین بچه ها با مادرها که پسرک می یاد و می گه مامان نمی یای بیرون؟ نگاهی به ساعت می ندازم و می بینم ساعت از نه شب گذشته و وقت شام بچه هاست بلند می شم که برم اشپزخونه صدای همسر رومی شنوم می گه پفک خریدم تا می یام بگم بعد شام صدای دخترک می یاد که داد می زنه تولدت مبارک و صدای نجواوار پسرک و پدرک که می خوان جلوی دهنش رو بگیرن و سوپرایزی که در یک قدمی اش، فقط چند ثانیه زودتر لو می ره و پسرک کادو به دست جلو می یاد و می گه مامان من رنگ قشنگتری برات انتخاب کرده بودم ولی بابا گفت اون خیلی خوب نیست. باورم نمی شه موقع خرید کادو پسرک، پدرک رو همراهی کرده و به مدت دو هفته این راز رو تو سینه ی شش ساله اش پنهون کرده تا سروقتش سوپرایزم کنه. نگم از همسری که هیچوقت تاب غم و غصه هام رو نداشته و همیشه به هر بهانه نهایت سعیش رو کرده و می کنه تا من رو خوشحال کنه و شاید ندونه که من همیشه در کنارش خوشبخترین دختر دنیام.
و خواهری که اون سر دنیا با هزاران مشغله فکری و با اختلاف ساعت دو ساعته و نیمه درست دو دقیقه بامداد برام پیام صوتی می گذاره و تولدم رو تبریک می گه و در جوابش تمام نیروهای وجودم رو جمع می کنم تا از شکستن بغضم جلوگیری کنم که با دیدن کلیپی که از عکس هامون ساخته مثل ابر بهار می بارم و می بارم...
فکر کن یکسال پیش خیلی اتفاقی با وبلاگ دختری اشنا می شی که هرقدر نوشته هاش رومی خونی لذت می بری از نوشته هاش، انتقاداتش، دیدگاه سیاسیش و بلافاصله تو کانالش جوین می شی و هرروز بروزترین خبرها رو تو کانالش می بینی که خیلی سر بسته اشاره ای به اصل داستان کرده و کنجکاو می شی بری ته و توش رو در بیاری تا متوجه قضیه بشی. بعد کم کم بیشتر نوشته های وبلاگش رو می خونی و از لابه لای واژه هاش به قدرت دخترک پی می بری و می فهمی چقدر تونسته خوب از پس مشکلاتی بر بیاد که هر ادمی نمی تونه یکی شون رو حتی تاب بیاره و این دخترک قوی دنیای مجازی من، نه یکی که دوتا از تلخ ترین ها روپشت سر گذاشته و کماکان با تمام قوت روپاست و به جای عجز و ناله از زیبایی های دنیا و زندگی می نویسه از قدرت محبت و واژه های مثبت. اونوقت این دخترک قشنگ خطه سبز سرزمینم نم نمک دلت رو می بره و یکراست می شینه تو قلبت و یواش یواش از دنیای مجازی وارد دنیای واقعی تو می شه. جوری که اهلیت می کنه و تو کم کم وابسته پیام های گاه و بی گاه تصویریش می شی و اگر فاصله زیادی بیوفته تو تکرارشون تو دلتنگ می شی. همین دخترک خوشرو چند روز مونده به تولدت ادرست رومی گیره و در حالی که انتظار دریافت یه کتاب از طرفش داری می بینی داخل بسته با دنیایی از مهر ومحبت دوتا کتاب بی نظیر برات هدیه گرفته و همون لحظه بی درنگ اشک شوق تو چشمات جمع می شه و دلت می خواد از لابلای امواج موبایل به سرعت نور به شهرش سفر کنی و تنگ به اغوشش بکشی و در گوشش یواشکی بگی مرسی که اینقدر خوبی و دنیا رو با مهربونی هات برام قشنگتر کردی.
کتاب پی دی اف شده” حالا خودم حرف می زنم” ثریا اسفندیاری، همسر دوم محمدرضا شاه رو امروز خوندم. واقعا به خوندن کتابهای تاریخی علاقمند هستم و با سرعت بالایی تمومشون می کنم. باید بگردم یه کتاب تاریخی درست و درمان پیدا کنم و این چند وقت باهاش مشغول باشم.
دیشب استاد راهنمام زنگ زد و پرپوزالم رو تایید کرد. گفت تا ده روز دیگه بهت خبر می دم که رو سایت بارگذاریش کنی. کلی خوشحال شدم. اما پرپوزال دوستم رد شد و قراره دوباره یکسری اصلاحات روش انجام بده. امیدوارم زودتر اون هم نواقص رو کامل کنه تا باهم پیش بریم. استاد راهنمامون با سرعت مورچه واقعا ما رو داره جلو می بره و امیدوارم دفاعمون به ترم دوم سال تحصیلی نکشه.
خونه مون رو رنگ زدیم و دارم یه خونه تکونی اساسی می کنم و با وجود خستگی زیاد اما خیلی تمیزی و مرتب بودن خونه برام خوشایند و انرژی بخش هست. فرش ها رو هم امروز دادیم بشورن و واقعا واقعا احساس تمیزی می کنم :)
پسرک امروز برای اولین بار یک کتاب داستان ساده به زبان اصلی رو به تنهایی خوند. یعنی قبل از اینکه خوندن و نوشتن فارسی رو یاد بگیره، خوندن و نوشتن انگلیسی رو یاد گرفت و من در تمام لحظاتی که داشت اروم و شمرده واژه ها رو ادا می کرد اشک شوق تو چشمام جمع شده بود.
پروپوزالم رو اواخر اردیبهشت برای استاد راهنمام ارسال کردم بعد کلی پیگیری و تماس که حدودا ده روز طول کشید گفت مواردی داره که باید اصلاح کنی و تا اخر خرداد برام بفرستی. کم و کسری ها رو اضافه کردم و موارد اصلاحی رو بازنگری کردم و دیروز براش ارسال کردم و گفت بعد بررسی خبرش رو می ده. امیدوارم اینبار اوکی باشه تا برای ثبتش اقدام کنم.
از اسفندماه که تصمیم به پیدا کردن کار گرفتم تا به الان ۵ تا مصاحبه کاری رفتم که دوتاش مال دو روز گذشته بوده. متاسفانه تا باهام مصاحبه می کنن و می بینن دوتا بچه ی ۶ ساله و ۴ ساله دارم کلا لحنشون بر می گرده و قشنگ می فهمم ادامه ی کار رو فرمالیته جلو می برن. اخه من نمی دونم وقتی ساعت کاری ۸ تا ۵:۳۰ هست یعنی نه ساعت و نیم کار در روز، دیگه اضافه کاری چه معنایی می تونه داشته باشه که انتظار دارن تا ۷ و ۸ شب بمونی و کماکان کار کنی. ولی خب من خیلی پرروتر از این حرفام و همچنان ادامه می دم و امیدوارم در اینده ای نه چندان دور تو بهترین شرکت تو بهترین محیط و ساعت کاری با بهترین حقوق استخدام بشم :) از اینکه تو مصاحبه هام از عهده ی سوال های تخصصی شون بر می یام خیلی کیف می کنم و این داستان بهم روحیه می ده :)
*دیروز بعد از سه ماه و دو روز، بچه هام مادربزرگ هاشون رو دیدن. دیدم دیگه نمی تونم این دوری رو تحمل کنم اما حسابی بهشون تاکید کردم نه به کسی بوس بدن نه دست و خدایی هردو خانواده هم خیلی خوب همکاری کردن تو نبوسیدن و لمس نکردن بچه ها. گفتم ایشالله ماهی یکبار بریم و ببینیمشون. با کمک عمه کوچیکه تونستیم تولدی سوپرایزانه برای دخترک و همسر بگیریم که بچه ها حسابی کیف کردن و بهشون خوش گذشت. امروز بچه ها تو حیاط مامان اینا تا تونستن اب بازی و کف بازی و گربه بازی کردن و شب هر دو با پادرد خوابیدن. این کرونا باعث شد قدر خیلی از چیزهایی که داشتم و فکر می کردم همیشگی هست رو بدونم.
همه اش فکر می کنم خیلی عقب هستم و این حس اصلا برام خوشایند نیست. همه اش می گم کاش اون موقع که بیست و سه چهار ساله بودم این چیزها رومی خوندم و یاد می گرفتم نه الان که چیزی به چهل سالگیم نمونده. کاش رشته ی کارشناسیم با تجربه کاریم از اول یکی می بود که مطمینا الان خیلی جلوتر می بودم یا اصلا کاش پارتی گنده ای داشتم و اینقدر غصه کار پیدا کردن و بالا رفتن سن رو نمی خوردم . گاهی می گم رها کنم ارزو و انگیزه پیشرفت کاری رو و عین یه ادم معمولی، یه مادر خونه دار بی آرزو زندگی کنم. ولی چه کنم که من ادم یه جا نشستن نیستم از روزهای بی هیجان بیزارم. دلم پیشرفت می خواد، بودن تو اجتماع می خواد، استقلال مالی می خواد.
این روزهای اردیبهشتی مثل یه ماهی داره از دستامون سر می خوره و باید یکسال دیگه صبر کنیم برای دیدنش. گاه گاهی سهم مون از این هوای بهشتی یکی دوساعتی رفتن بالای پشت بوم هست و بس. دوچرخه سواری بچه ها و خاک بازیشون جزو شیرین ترین لحظاتشون روی پشت بوم حساب می شه و من چقدر خوشحالم که دوتا هستن و همبازی هم. درسته بزرگ کردنشون باهم واقعا سخت بود و روزهایی رو یادم می یاد که هردو رو پوشک می کردم، هردو باهم بهونه می گرفتن هردو باهم خوابشون می گرفت و بداخلاقی می کردن ولی خب هرچی بود گذشت و الان نتیجه ی با هم بودنشون واقعا لذت بخشه.
نسبت به اوایل هفته حالم خیلی بهتره و امیدوارم حالا حالاها با روحیه بمونم .
بی حوصله ام و کلافه. نشد یکبار من به چیزی راحت و بی دردسر برسم. از انتظار بدم می یاد اما همیشه محکوم به انتظار کشیدن بودم.
بعد مدتها دوری از فیلم دیدن تو این تعطیلات نوروزی تقریبا هر شب یه فیلم می بینیم. فیلم “Little women “ ، Bomeshell و فیلم A star is born رو خیلی دوست داشتم. تا قبل از فیلم ا استار ایز برن، هیچ اهنگی از لیدی گاگا گوش نکرده بودم ولی این فیلم نظرم رو در مورد صداش تغییر داد و همون شبانه رفتم چندتا اهنگش را دانلود کردم و مدام تو گوشیم درحال تکرار هستن.
زبانم خوب پیش می ره و راضیم کاش فقط یکم تمرکز بیشتری می کردم و اینقدر از سرش بلند نمی شدم. کلا نمی دونم چرا اینقدر تمرکزم پایینه و انگار صندلیم میخ داره و پنج دقیقه به پنج دقیقه باید بلند بشم و این داستان روندش رو خیلی طولانی کرده و من کم صبر رو یکم بی حوصله. همسر رو هم هرروز زورکی یه یکساعتی مجبورش می کنم فرانسه اش رو بخونه. ماشالله خیلی فرانسه اش خوب شده و خیلی خوب حرف می زنه و واژه ها رو خوب ادا می کنه. من اصلا نمی تونم آواهاشون رو ادا کنم چه برسه به خوندن یک جمله:) کلا احساس می کنم خیلی تو یادگیری زبان استعدادی ندارم خصوصا تو مکالمه. البته که خیلی پرو تر از این حرفام و با تکرار بیشتر سعی می کنم این ضعفم رو جبران کنم.
خیلی دلم می خواد امسال با سرکار رفتنم دوره ی ACCA رو هم استارت بزنم. ولی لازمه اش اینه که قبلش خیلی زبانم رو خوب کنم. دیگه ادمیزاده و هزارتا رویای ریز و درشت. من به همین خیالبافی ها و آرزوهام زنده ام و امیدوار به زندگی.
دیروز سمانه حرف خوبی زد. گفت دلم می خواد تو اخرین سال از قرن یه کار خوب بکنم که سال بعد با افتخار به خودم بگم این کار بزرگ روکردم. بدجور تو مخ منم رفته و از دیروز دارم بهش فکر می کنم که چیکار کنم بهتره. شما هم یکم در موردش فکر کنید شاید واقعا تونستید تو سال ۹۹ یه کار خارق العاده برای خودتون و یا خانواده تون یا جامعه تون انجام بدید. یه کار مفید عالی.