چندین روز بود حالم به شدت گرفته بود، غم رو دلم سنگینی می کرد، از این سر تا ان سر خانه لخ و لخ کنان می رفتم و اصلا برایم مهم نبود بهم ریختگی خانه. در و دیوار به طرز مضحکی کلافه ام کرده بودند و من فکر می کردم اگر یکروز دیگر در این بل بشو بمانم می میرم. همین که رسید خانه بچه ها رو دست خودش سپردم و رفتم که بخوابم و خوابیدم. دلم نمی خواست بیدار شوم و بروم در نقش زن افسرده و بی حال این چند روز، ولی چاره نبود به محض پای گذاشتن در سالن خانه ای دیدم بس تمییز و مرتب. اشپزخانه ای همچون دسته ی گل. زن افسرده به ثانیه ای نکشیده جایش را داد به زن خندان. زنده شدم روحی دوباره در کالبدم دمید و جانی گرفتم. من با شلوغی و بل بشویی از پا در می ایم. چقدر دعا کردم به جانش از ته ته دل که اینگونه حال زار مرا با مهربانی اش خوب کرد، خوب خوب. 

اعتراف می کنم دلم برای این خونه تنگ خواهد شد. فکر کن از همین الان گوشه گوشه اش رو با یه ولعی نگاه می کنم که مبادا اخرین نگاه ها رو جانندازم. تو این ساختمون بود که دوتا جوجه ها دنیا امدن و اولین های زندگیشون رو دیدیم. اولین خنده هاشون، اولین خزیدن ها، تاتی تاتی کردن ها، اولین واژه ها، اولین بوسه ها. من قشنگ می دونم پسرک اولین بوسه اش رو کجای این خونه بروی گونه هام کاشت. دخترک کجا بود که اولین بار خودش رو پرت کرد تو اغوشم. چه خوب که اولین پارک پسرک و دخترک یکی بود و هردو تو اون پارک تمرین راه رفتن کردن. با یه سرسره و تاب، سرسربازی و تاب خوردن رو یاد گرفتن. هردو تو یه چمن غلت خوردن و خندیدن. نمی دونم بعد ما کی ساکن اینجا می شه، فقط امیدوارم هرکی می یاد با دیوارهاش، حمومش که توش بهترین لحظات عمر دخترک و پسرک رقم خورده، با پنجره هاش مهربون باشه. دلم برات تنگ می شه خونه ی قشنگم.

بنظرم دیگه وقتش شده که اسمم رو از "مادر تنها" به همون "بانوی تابستان" سابق برگردونم. 

پسرک خیلی به کتاب نگاه کردن و گوش دادن علاقه داره. رفتم براش یه کتاب دانستنی ها گرفتم در حد و اندازه ی سن خودش که نه، اما در حد بچه های دبستانی،  بنابراین وقتی براش می خونم مجبورم یه جاهایی رو نخونم و مابقی مطالب رو هم حتی المکان به زبان ساده تر براش بگم. از طرفی به نقاشی کردن هم علاقه داره و هر از گاهی که می بینم صداش در نمی یاد می بینم برای فرار از پاره کردن کاغذهاش توسط خواهرکش، رفته روی میز ناهارخوری و بساط دوست داشتنیش رو ولو کرده و سخت مشغوله. دیروز سرم تو گوشی بود دیدم پسرک جلوم رو ظاهر شد و گفت مامان خورشید رو کشیدم. اینم که دورش داره می چرخه کره ی زمین هست و این یکی توپ توپی ها هم همونایی هستن که مثل زمین دور خورشید می چرخن. خیلی نقاشیش قشنگ و با جزییات بود و سریع گفتم اگر دوست داری دوباره کتاب دانستنی هات رو بیار در مورد خورشید بخونیم و با یه دنیا ذوق رفت کتابش رو اورد و باهم خوندیم. دوست دارم تو این دفترچه خاطرات اینترنتی بعضی از خاطرات قشنگ پسرک و دخترک رو حک کنم ان شالله که دوباره اتفاق بلاگفا تو بلاگ اسکای رخ نمی ده :)

می دانی! امروز یکی از بزرگترین و مهمترین و زیباترین شنبه ای بود که در تمام هشت سال گذشته داشته ام. هشت سال را به امید رسیدن این روز ذره ذره پس انداز کردیم و بلاخره صاحب خانه ی آرزوهایمان شدیم. می دانم کمی با ان خانه ای که رویاپردازی می کردم فاصله دارد اما با تمام کم و کاستی هایش، برای من زیباترین خانه ی دنیاست که قرار است بشود مامن ارامش و اسایش خانواده ی کوچک ام. بشود خانه ی آرزوهایمان. قرار است کلی آرزوهای خوب خوب ببافم و در زمان موعدش به تن کنمشان. مثل همین بزرگترین آرزوی دیرینمان که بلاخره جامه به تن کرد. 

بعد از تعطیلات تقریبا یک هفته ای مهد کودک ها، پسرک خیلی هوایی شده و حداقل هفته ای یکروز رو مثل امروز نمی ره مهد و مابقی روزها هم با یه قیافه ی ناراحت و گرفته ای می ره که تا برگرده دلم پیشش هست. دودل بودم که تا اخر عید نگذارمش مهد که دوستم منصرفمم کرد چون می گفت دردسر بعدش خیلی بیشتره و برای یکماه نرفتن دخترکش مجبور شده سه ماه تو مهد کنارش بشینه تا دوباره بپذیره محیط رو. می گفت پیش مشاور رفته و مشاور گفته چون تو نهد به اندازه ی خونه بهش توجه نمی شه، بچه تمایل داره تو خونه بمونه. اما قرار نیست که همه ی بچه ها تا اخر عمر تو خونه بمونن پس باید مقاومت کرد. حالا از طرفی همه اش می گم نکنه با اصرارم باعث دلسردی پسرک بشم و الان بره اما چند سال دیگه تو دوران مدرسه نمود پیدا کنه. خلاصه که توشرایطی قرار دارم که نمی دونم بهترین واکنش چیه. 

هر چهارتامون مریضیم و یه گوشه افتادیم. البته شدت و حدتش در هرکدوممون فرق داره. دیشب که زلزله امد من خواب بودم بیدار شدم و دیدم متوقف شد، اینقدر بی حال بودم که دوباره خوابم برد. کلا چهارماه مریضی پاش رو از خونه ی ما بیرون نمی گذاره و خیلی ناراحتم. چون اینجور مواقع نه سوپی نه اشی نه شلغمی خورده می شه و من می مونم چی بهشون بدم که علی رغم بی میلی، میلشون ببره. خلاصه که خانواده ی بد غذا داشتن مصیبتی است عظیم. قدر خوش خوراک بودن خودتون و بچه هاتون رو خیلی بدونید. 

آذر 96 یکی از بزرگترین آرزوهای لیست هرساله ام تیک خورد و من چقدر خوشبختم که شاهد براورده شدنش بودم. یکی دیگه از بزرگترین هاش هم منوط به سعی و تلاش من هست که خدایی شب بعد خوابیدن جوجه ها جونی برام نمی مونه که درست و درمون برای رسیدن بهش وقت بگذارم اما وجدانا هم بی خیال نشدم و کجدار و مریز دارم  باهاش کنار می یام. خدای خوبم می شه به تمنای قلبم نگاه کنی و خودت جورش کنی لطفا؟ می دونی که خیلی آرزوش رو دارم. پیشاپیش سپاس :)

افزایش دلار و زمزمه ی افزایش قیمت بنزین به لیتری 1500 تومان اثرش را برروی اجناس حتی بازار مسکنی که از مردادماه به اینور روند صعودی داشت، گذاشت و اجناس و مسکن گرانتر از قبل شد. در عرض بیست روز خانه ای که دیدیم متری یک میلیون افزایش قیمت پیدا کرد. علتش را که می پرسی می گویند قیمت همه چیز کشیده است بالا و دیگر با قیمت قبل نمی صرفد :(((( آخ که دلم بی قراراست، اخر می شود با این همه فشار و استرس اقتصادی زندگی کرد و دچار دردهای بی درمان نشد؟ آلودگی هوا یکطرف و نباریدن باران و برف و بی ابی هم یکطرف. 

تا دیروقت بنی هاشم بودیم و تقریبا انچه را که باید تهیه می کردیم خریدیم. یکم استرس دارم برای چک سوم مون. امیدوارم سرموعد پاس بشه. بازم بگی نگی رو اوردم به چرت و پرت خوری. کاش سر عقل بیام و نکنم اینکار رو با خودم. 

یعنی نشد من تصمیم به انجام کاری کنم و مادر و خواهرم نگن می خوای چیکاررررررر، بچه هات رو بچسب!!!! گفتم می خوام برم سرکار گفتن پس بچه ها چی، گفتم می خوام درس بخونم پس بچه ها چی! یعنی خانواده هم اینقدر حمایتگر؟ خوبه تا حالا هیچ وقت بچه هام رو پیش هیچکدوم نگذاشتم وگرنه می گفتم الان از ترس نگه داری از بچه هام این حرفها رو می زنن. مامان باباهای عزیز، خواهر و برادرهای محترم! لااقل اگر نمی تونید و نمی خواید که حامی اهداف و ارزوهای بچه تون، خواهر و برادرتون باشید تو رو بخدا لااقل ویرانگر امال و ارزوهاشون هم نباشید.

بلاخره این غول بزرگ گرفتن پاسپورت شکست و امروز هرچهارتایی رفتیم پلیس +10 قال قضیه رو کندیم. دوماه بود که می گفتیم امروزنه، فردا، فردا نه، پس فردا. اوف که چقدر رو اعصاب بود. 

با پسرک رفتیم کارگاه نجاری از اول گفته بودن بچه های سه سال به بالا، حتی موقع ثبت نام تاریخ دقیق تولد پسرک رو پرسیده بودن. اما تو کلاس دیدیم یه پسر 2 سال و چهارماه هم هست. مربی خیلی تعجب کرده بود و  می گفت من تا حالا تو این کارگاه زیر سه سال نداشتم و چطور ثبت نام کردن شما رو؟ نشون به اون نشون عین اون یک ساعت رو پسرکوچولو فقط گریه کرد و جیغ زد و گفت می خوام. یعنی هرچی می دید رو می خواست مهم نبود الان دوتا چکش داره یا سه تا اره، فقط می خواست و واقعا حرص می خورد و از عصبانیت قرمز شده بود. اخر سر هم مادرش بردش بیرون از کلاس تا اروم بشه. نمی دونم چرا همه جا پول حرف اول و اخر رو می زنه فارغ از اینکه بچه توانایش رو تو این سن داره یا نداره....

پ.ن: بلاخره رنگ سفید اکلیلی و فیلی انتخاب کردیم، خدا کنه ترکیب خوبی بشه و همه چی طبق نقشه پیش بره :)

خدای خوبم! به من این قدرت را بده که مادر مهربانتری باشم، با حوصله تر، کمتر عصبانی و صبورتر. این روزها اصلا از مادرانه هایم راضی نیستم. هرشب می گویم فردا در برابر بچه ها روز بهتری، عاری از هرگونه تنش، خواهم داشت اما بازروز که می شود روز از تو و روزی از نو. اعتراف می کنم کم اورده ام. وقتی کوهی از کارهای انجام نشده برروی دوشم است و در حین انجامشان مدام دخترک با گریه و غر آغوشم رو می خواهد، وقتی روزی ده ها بار به پسرک می گویم دهانت رو به اجسام آلوده ی دور و برت نزن و او دوباره هرچند ساعت یکبار اینکار را تکرار می کند، وقتی دخترک بالای یک هفته است که رویش را از هرچه خوردنی جامد است برمی گرداند، وقتی به پروژه ی نیمه کاره ام نگاه می کنم که باید با ذهنی باز و جسمی که خوب استراحت کرده، برایش وقت گذاشت و شرایطش مهیا نیست، مادری بی صبر و کم تحمل می شم و روزی حداقل یکبار بر روی اشباهات غیرتعمدی اشان جیغ بنفش می زنم... خدایا کمکم کن مادر مهربانتری باشم... 

چقدر این چند روز تعطیلی خوب بود و بعد مدتها مهربون همسر یه دل سیر سیر که نه، نسبتا سیر کنارمون بود. 

تقریبا بعد از یکماه سکون و سکوت یکی از مهمترین پروژه های امسالم رو استارتش رو دوباره زدم. باشد که اینبار ناامیدی و ترس از شکست برما مستولی نگردد و ما تخته گاز برویم پیش به سوی مطلوب دلمان.

اولین کتابگردی ما با پسرک و خریدن کتاب با انتخاب خودش در کنار اولین کافی شاپ رفتنش رقم خورد. سه تایی قشنگ یه دو سه ساعتی تو کتابخونه ی بزرگ "فرهنگان" گشتیم و دست آخرم توی یه کنج قشنگ و دوست داشتنی کتابخونه، کاپوچینو و چایی ترش نوشیدیم و غرق شدیم تو دنیای کوچولوی پسرک که با چه عشقی نشسته بود کنار میز و کتاب منتخب محبوبش رو با ولع نگاه می کرد و ورق می زد. 

اون قفسه از کتابخونه که اختصاص داده بودیم به کتابهای پسزک در حال انفجاره و باید یه قفسه دیگه رو خالی کنیم و بدیم دستش. هرقدر پسرک شیفته ی کتاب و نگاه کردن به نقاشی های کتابه دخترک کتابهای مقوایی کلفت برادرک رو که الان به سن دخترک می خوره، ریز ریز کرده. نمی دونم می تونم به کتابخون شدن این ته تغاری امید ببندم یا نه! البته که ادمی به امید زنده است.