می تونم ادعا کنم که بعد هشت سال خون دل خوردن و بالا و پایین شدن و استرس و اضطراب گرفتن یکی از بزرگترین چالش های زندگیمون در شرف مرتفع شدن هست و همین فکر کردن بهش حالم رو خوب می کنه اساسی. امیدوارم تک تکمون شاهد براورده شدن ارزوهامون باشیم و مدام به کائنات انرژی مثبت بفرستیم در جهت انجام شدن اون رویا هرقدر بزرگ و دور از دسترس.
از اول ازدواجمون دوست داشتم هرسال یه پیشرفتی کنیم و اون سال رو برای خودمون بنام همون پیشرفت اسم گذاری کنیم. به خاطر همین دقیقا می دونم هرکدوم از قدم های رو به جلوی زندگیمون تو چه سالی اتفاق افتاده. جز پارسال که تقریبا نتونستیم کاری پیش ببریم اما مابقی سال ها هرکدوم یه اسمی دارن. کلا این روال رو دوست دارم چون بهم یاداوری می کنه که ما زندگی مشترکمون رو از صفرم نه، از منفی صفر چطور دست در دست هم باهم ساختیم. شاید کسی اندازه ی خودمون دوتا ندونه برای رسیدن به اینجایی که الان هستیم چقدر زحمت کشیدیم و چه فشارهایی رو که تحمل نکردیم اما الان هیچکدوم اون سختی ها نمی تونه با شیرینی این لحظه هامون برابری کنه و با تموم وجود سپاسگزارم از خالقمون و انرژی مثبت کائنات.
موهای دخترم رو کوتاه کوتاه کردم از بس بلند شده بود و می رفت تو چشمهاش و صبح ها که از خواب پا می شد انگار تو پریز برق زدنش تا این حد ژولی پولی و آشفته. اعتراف می کنم اون یک درصد ظرافت دخترانه اش رو هم به باد دادیم اما از اینکه خودش کلافه نمی شه خوشحالم. تقریبا تا یکماه و نیم دیگه تولد پسرک هست و نمی دونم تو مهد تولدش رو در کنار دوستانش بگیرم یا تو خونه در کنار خانواده.
پسرک فوق العاده پسر خوب و مهربونی هست. دیشب نزدیک به نیم ساعت با خواهرک بازی کرد و صدای خنده های از ته دلشون کل خونه مون رو پر کرده بود.درسته ناسازگاری دعوا و جیغ و گریه در کنار هم زیاد دارن اما همین به ندرت بازی های دونفره اشان دلم رو حسابی می برد.
به قدری با امدن زلزله و بی خانمان شدن مردم کرمانشاه عزیز و پروژه های ناتمام خودم غم تو دلم بود که اصلا دل و دماغ باز کردن صفحه ی وبلاگم رو هم حتی نداشتم . فکر می کردم این گریه های گاه و بیگاه و تغییر مود یکدفعه ایم و ریزش موی شدیدم برمی گرده به افسرده شدنم که با کمی سرچ و جستجو متوجه شدم خیر همگی علایم استرس و اضطراب هست. وقتی قیمت خونه در عرض سه چهارماه تو محل ما هفتاد درصد افزایش قیمت داشته برای من مستاجر به فکر خرید خونه، یعنی دنیایی از استرس و چکنم چکنم و بی قراری. من که به شدت از رای ای که دادم و کسانی که تشویق کردم برن پای صندوق مثل چی پشیمونم. ما مردم عادی فقط براشون موقع رای دادن ادم محسوب می شیم و در باقی موارد جزو قاذورات محسوب می شیم. هیچ کس هم نیست که این میون پاسخگو باشه یا محاکمه بشه. تو زلزله کرمانشاه اگر مسکن مهر، مسکن بود این همه تلفات بوجود نمی یامد و الان این همه خانواده داغدار از دست دادن فرزندان و خانواده هاشون نبودن . کجا داریم زندگی می کنیم خدایا؟ می ترسم تا چند سال دیگه به زندگی کره ی شمالی ها غبطه بخوریم.
این چند روز زیاد می خونم در مورد تجاوز و تعرض به بچه ها در کودکی و به فنا رفتن نوجوانی و جوانیشون چقدر با خواندن نوشته های اونایی که مورد تعرض قرار گرفتن خدا رو شکر کردم که بابا سختگیر بود و هیچ وقت نگذاشت ما شب جایی بمونیم. چقدر این بچه های دیروز شاکی بودن از پدر و مادرهاشون که حواسشون بهشون نبوده و اونها رو ناتوان رها کردن بین یه عده ادم مریضی که درد اینجاست که بیشترشون محارم بودن. از دیروز مدام دارم با پسرک یاداوری می کنم که تو مهد هرکی به بخش های خصوصیت دست زد زودی داد بزن و بدون اون ادم خیلی ادم بدیه و تو باید ازش دوری کنی و به من بگی. می گه مامان شما که نیستی اما به تیچر می گم.
متنفرم از این روزای تکراری حال بهم زن. متنفرم از این زندگی تکراری خسته کننده. متنفرم از حس زندانی بودن که چهارسال دارم!!! کلا از نفس کشیدن و زنده بودن خودمم متنفرم!!!! از این فدایی بودن مکرر حالم دیگه بهم می خوره!!! انگار نه انگار که منم از زندگی سهم دارم!!!!!
با چند روز تاخیر واکسن هجده ماهگی دخترک رو زدیم و رفت تا شش سالگی. خیلی پاش درد می کنه و هربار با تکون دادنش یه آی جانسوزی تحویلمون می ده که جیگرمون می سوزه براش. اعتراف می کنم اقای پدر خیلی زحمت دخترک رو از بدو تولد طبق قولی که تو دوران بارداری بهم داد می کشه و شاید این همه بابایی بودنش بی دلیل نباشه. امشب با پسرک طبق دستور مهدشون لباس هالووین گرفتیم و دوتایی یه پامکین خوشگل هم درست کردیم که فردا با خودش ببره. تجربه ی جالبی بود و کلی به هردومون خوش گذشت.
کاش فقط می تونستم پروژه ام رو با سرعت بیشتری پیش ببرم. گاهی سرعتم در حد و اندازه ی قدم های مورچه می شه.
می دانی از همان روزی که پسرک با خنده و شادی گفت بزرگ شوم مثل پدر می روم سرکار و خواهرک هم مثل شما خانه می ماند و آشپزی می کند حالم خراب است. از اینکه پسرک در ذهن کودکانه اش مادر را، یا بهتر بگویم جنس مونث را، فقط در پخت و پز و جمع و جور و شستن و اتو کردن لباس خلاصه می کند حال دلم عجیب خراب است.
چرا فکر می کنم دنیا به آخر رسیده و تا دو سال آینده که دخترک هم از آب و گل درآمده، دیگر کسی به من کار خوب پیشنهاد نمی کند، نمی دانم.
پدر اجبار بسوزه که من سریال ببین تیر رو از این عزیز دل دور کرده. بدنیا امدن بچه ها و بی خوابی های شبانه باعث نشده بود که من سریال دیدن رو ترک کنم که این اجبار از خدا بی خبر باعث و بانیش شده. دلم یه قطره شده برای اون یکی دو ساعت اخر شبمون که اختصاص داشت به دیدن سریال.
امان از این خستگی جسمانی که روح را هم به زانو در می یاره. مریضی پشت مریضی، گریه های مداوم دخترک، سرفه های جان خراششون، بی اشتهاییشون، لاغری بیش از حدشون که تو صورتشون فقط چشمهاشون باقی مونده، بی خوابی های شبانه ی خودم، همه و همه دست به دست هم دادن تا از من یه مادر غرغروی کم طاقت بسازن. یک ماهه آزگاره که مریضی اومده خونمون و جا خوش کرده و از ویروسی به ویروس دیگه تغییر شکل می ده. بخدا گاهی به زندگی قبل امدن بچه ها با سلول سلول وجودم غبطه می خورم و دلم می خواد به هرکسی که بچه نداره بگم بچه داری سخت ترین کار دنیاست و اگر تاب و تحمل این همه گذشت و فداکاری رو ندارید توروخدااااا موجودی خلق نکنید که اینجوری هم در حق خودتون هم در حق اون موجود نحیف که همه ی دنیاش شما هستید، جفا کردید.
وقت هایی که استرسی می شوم، برای فرار از فکر کردن روی می آورم به خوردن هایی که ذره ای در آن لذت نیست و صرفا انجام کاریست که ذهنم منحرف شود از موضوع اصلی. در پایان روز نه برای مرتفع کردن آن موضوع استرس زا قدمی برداشته ام، نه لذتی از ان کیلو کیلو کالری که بر بدنم تحمیل کرده ام، برده ام.
پ.ن: شدیدا این چند روز با لغو یکی یکی قانون های برعلیه زنان در کشور عربستان، از رانندگی گرفته تا اجازه مسافرت و تحصیل بی اذن همسر و اجازه آواز خواندن و برپایی کنسرت، به سرم افتاده تا صف پناهندگی به این کشور طولانی نشده اقدامی کنم. ببین کارمان به کجا رسیده که عربستان که مهد قوانین عصر حجری بود از ما پیش افتاده است و ما کماکان در گیر تار موی بیرون امده از روسری و پوشش زنانمان هستیم.
امشب من و دخترک تنهاییم و برای اولین بار پسرک همراه پدرک رفتنه اند استخر. دل توی دلم نیست پسرک بیاد و ببینم اب بازی داخل استخر برایش جذاب بوده. از بچگی عاشق شنا بودم و هستم، امیدوارم این ژن را از من به ارث برده باشد چرا که پدرک کمی تا قسمتی ابری آب گریز است. تصور اینکه نهایت تا دوسال دیگر من و دخترک هم می توانیم برویم استخرم حال دلم را خوب خوب می کند.
یکی از بزرگترین دلخوشی این روزهایم دوست داشتن و حمایت های از سر عشق پسرک هست نسبت به خودم. تمام قلبم سرشار از شادی می شود با دیدن صحنه هایی این چنینی که راضی نیست ذره ای مادرش را ناراحت ببیند. پدرک در اوج شوخی و خنده به پسرک گفت مادرت را «دوپس کن» (دوپس کردن اصطلاحی است رایج بین ما به نشان ضربه زدن از سر شوخی)، اما پسرک طفره رفت و در نهایت میان اصرارهای پدر برای «دوپس کردن» مادر، خودش، خودش را «دوپس» کرد. هنوز هم با یادآوری صحنه ای که دیدم چشمهایم تر می شود، آخر پسر هم این چنین پرمهر، مهربان، سخاوتمند و به دور از ذره ای حسد؟! خدایا تمام کودکان دنیا را همیشه سالم و سلامت نگه دار و پسرک و دخترک مرا هم.
دخترک دقیقا بعد گذشت سه هفته بی اشتهایی و بی رغبتی نسبت به غذا امشب تمایل خوردن از خودش نشان داد و دل پدر و مادری را عمیقا شاد کرد :)
دخترک برخلاف پسرک که به شدت جدی است و بیزار از شوخی، عاشق شیطنت کردن است و ریز ریز خندیدن. امشب قبل خواب یه دل سیر با من دالی بازی کرد و بعد به نشانه ی ادامه ندادن و محض شوخی و خنده تا چند دقیقه رویش را از من برگرداننده بود که مبادا با او دالی کنم جوری که برداشتن پستانک از دهانش، این یگانه معبود اولین و آخرینش، افاقه نکرد و حتی نچرخید که ببیند آن را کجا قایم می کنم.
اعتراف می کنم این روزها یک جور غریبی دلم کار کردن می خواهد اما ته دلم خوب می دانم هنوز راضی به جدایی ناف دخترک از خودم نیستم و باید فعلا صبر پیشه کنم.