این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

این اولین شنبه ی سال و اولین روز کاری بعد از گذشت سه هفته تعطیلی اونقدرا هم که فکر می کردم باید سخت باشه نبود و راستش وسطای روز کلی هم خوشحال بودم که زندگیمون برگشت به روتین گذشته ی خودش :) 

هنوز فرصت نکردم اهداف سال 98 رو برای خودم مکتوب کنم که البته حتما این کار رو خواهم کرد چون به انرژی مثبت نهفته تو نوشتن هدف هام خیلی اعتقاد دارم. سال 97 برای خودم 8 تا مورد نوشتم که از اون 8 تا تقریبا به 5 تاش رسیدیم که بزرگترینش برای من قبولی ارشد بود که خدا رو شکر اتفاق افتاد و خیلی خیلی حالم رو خوب کرد. امسالم باید سرفرصت بشینم و یه لیست بلند بالا از کارهایی که امسال باید انجام بدم بنویسم. اما قول دادم بزرگترین هدف امسالم مادری کردن بدون داد و فریاد باشه چون این روزهای کودکیشون هیچ وقت برنمی گرده و دوست ندارم وقتی بزرگ شدن مثل من خاطره ی جالبی از این روزهای ناب زندگیشون نداشته باشن. باید مامان خیلی خیلی صبورتری بشم و بابت اشتباهای خواسته و ناخواسته اشون زودی از کوره در نرم و مدام با خودم یاداوری کنم که صبوری من و همسر در برابر اشتباهاتشون خیلی می تونه تو داشتن اعتماد به نفس تو بزرگی هاشون نقش پررنگی داشته باشه. 


گاهی فکر می کنم این همه بلای طبیعی و غیر طبیعی که بر سر مردمان سرزمینم نازل می شه، فقط و فقط برای روشن شدن ماهیت واقعی حکومت برای مردمه شاید. وقتی مردم ببین تو سختی ها و ناهمواری ها حکومتی که دارای قدرت و ثروت کل کشوره، سپاه داره ارتش داره و بودجه مملکت به طور کامل دستشون هست اما هیچ غلطی برای مردم این اب و خاک نمی کنن شاید برای همیشه بکشن این دندون فاسد خراب رو و روی برگردونن. هستن درصدی از مردم که ر.ه.ب.ر براشون قداست داره خیلی دلم می خواد به زودی زود اون نقاب که به صورت داره برای اون دسته هم پایین بیافته. 

یکی از چیزهایی که تو سفر به لرستان و بازدید از روستاهای کوچیک و بزرگ این استان به صورت خیلی خیلی پررنگ به چشمم امد تابلوهایی بود که فرت و فرت تو جای جای روستا مبنی بر پرداخت زکات و ثواب اون به همراه تشویق مردم به پرداخت صدقه جهت شفا و بهبودی مریض هاشون بود. جالبه خوداشون وقتی مریض می شن نه به ضریح امامی یا امامزاده ای دخیل می بندن نه با صدقه دادن شفا می گیرن و یکراست با بلیط های فر ست کلاس راهی پیشرفته ترین کشورهای دنیا جهت مداواشون می شن. یعنی خوب می دونن تو هرجایی چه جوری و با چه زبونی مردم بدبخت رو سر کیسه کنن. هر چی زمان می ره جلو بیشتر می رسم به این حرف که مذهب اختراع بشر بوده برای حکومت کردن به مردم عوام. حربه ای دست قدرتمندان تا سوار بر جهالت مردم عام بشن و تا می تونن با خرافات و ترس از بهشت و جهنم و خیر و شر و عذاب الهی  کولی بگیرن و امتیاز. اخ که بی صبرانه منتظر واژگون شدن این طبل توخالی و این نقاب دورویی بر چهره هاشون هستم. 

امسال برخلاف سالهای قبل که سیزده مون به تنهایی بدر می شد، بی هیچ برنامه ی از پیش تعیین شده ای به برادری گفتیم بیاد و باز هم بدون تنظیمات قبلی یک دفعه رفتیم بالا پشت بوم و چادر زدیم و برای دو سه ساعتی بچه ها تو چادر عشق کردن و همونجا هم کلی دوچرخه سواری کردن. ما هم بعد چندین روز بارندگی و دیدن هوای ابری توی چادر حمام آفتاب گرفتیم و یه کوچولو درازکی کشیدیم و کلی از هردری سخنی با برادری داشتیم. اخرشم که قصد رفتن کرد و با گریه ی بچه ها و اصرارهای ما راضی بموندن شد. فکر می کنم تو کل زندگیم این بار دومه که داداشم شب خونه مون می مونه و من از تصور اینکه امشب پیش ماست و تو یکی از اتاق ها داره نفس می کشه غرق شادیم. ناخوداگاه یاد ایام کودکی و روزهای باهم بودنمون، هرچند کم و انگشت شمار افتادم. چقدر همیشه برام عزیز بودی و هستی نازنینم.

با وجودی که از ابتدا مقصدمون جنوب بود اما به قدری تو استان لرستان مجذوب و محسور طبیعت زیباش شدیم و به قدری چشمهامون از بکری و باطراوت بودن طبیعتش به وجد امد که تصمیم گرفتیم روزهای بیشتری رو تو این استان قشنگ بمونیم و در ادامه با وجود بارندگی های شبانه روزی از همسفرهامون به قصد تهران جدا شدیم و اونها راهی بوشهر شدن. چقدر چقدر چقدر رشته کوههای زاگرس زیبا بودند و ستودنی. من عاشق کوهنوردی نمی تونستم لحظه ای چشم بر اقتدار و ابهتش ببندم و تحسین نکنم این همه شگفتی و زیبایی رو یکجا. میهمان مردم ساده ای بودیم که میزبانی رو در حقمون تمام کردن و باعث شدن خاطره ای بسیار خوش نسبت به این استان و مردمان مهربان و خونگرمشون پیدا کنیم. امیدوارم هرچه زودتر سیل ها فروکش کنه و مردمان سرزمینم روی ارامش رو ببینن. 

در کنار تمام لحظات خوشی که این چند روز تجربه کردیم، این سفر نکته ی بسیار مهمی رو به من ثابت کرد. همیشه فکر می کردم کاش منم مثل دوستم می تونستم اولویت اول رو برای خودم قایل بشم و دنبال کارهای دلی خودم برم و اولویت دوم روبه بچه ها اختصاص بدم، ولی دیدن فاصله ی بسیار زیاد افتاده بین دوستم و پسرش در مقابل صمیمیت پسرک با من و پدر و خواهرش با وجود اختلاف سنی کمی که بچه هامون باهم دارن، بهم ثابت کرد راه رو اشتباه نرفتم و ارزش تحمل اون همه سختی رو داشت. همیشه پایه ی ثابت یکی از دعاهای مامان اینه که خیر بچه هام رو ببینم و برای اولین بار احساس کردم تو این سفر طولانی مدت، خیر بچه ها رو با رفتار قشنگ و مودبانه اشون دیدم. 

یکی دیگه از زیبایی های سفر برای من این بود که تو چند مورد در .حالتهای متفاوت به من نشون داد چطور پسرک و دخترک، برادرانه و خواهرانه، در برابر زورگویی و خشونت بچه های دیگه پشت هم در می یان و حامی همدیگه هستن.

دیروز که بعد ده ماه دعوتمون کردن بیایم کلاستون و برای اولین بار معلم و جو کلاسی و اموزشیتون رو ببینیم، با هر کلامی که از دهانت خارج شد من به شوق لرزیدم و اشک حلقه زده تو چشمام رو با بدبختی جمع و جور کردم که کسی متوجه قلیان احساساتم نسبت بهت نشه. قشنگ من! زیباترین صحنه برای من زمانی بود که بعد هر اجرات با اون چشمای قشنگ و درشتت،با لبی خندان به من نگاه می کردی تا تایید رو از چشمام بگیری. وقتی بازی مامانا و بچه ها شروع شد و من و تو کنار هم یه تیم شدیم برای کشیدن نقاشی، همین که بعد اتمان بازی یواشکی تو گوشم گفتی مامان پرنده ات خیلی خوشگل شد، انگاری دنیا رو دو دستی به من بخشیدن. تو چرا اینقدر مهربونی و فهمیده؟ چرا اینقدر بیشتر از سنت درک می کنی و می فهمی جان مادر؟ راستش در طول مدت اجرا همه اش فکر می کردم الان که با یه اجرای کوچولوی تو این سن من تا این حد منقلب شدم و هیجانی، روزی که کلاه فارغ التحصیلیت رو بسر بگذاری ببین چه حالی بشم!

سوای خستگی های خونه تکونی دم دمای سال جدید، قلبا فلسفه اش رو، بوی تمیزی که از در و دیوار و رختخواب ها فضا رو پر می کنه، درخشش وسایل رو دوست دارم و با لذت خونه رو تمیز می کنم. فقط بدیش اینه که همه اش می گم هنوز زوده و الان اینجا رو تمیز کنم بازم تا شب سال نو می خواد کثیف بشه و رسما همه چی می افته سه روز اخر و دقیقه ی نود. ولی امسال یکم زودتر رفتم پیشواز به امید اینکه یکروز مونده به تحویل سال همه چی سر جای خودش باشه و روز اخر دغدغه ی هیچی جز چیدن سفره ی هفت سین رو نداشته باشم.حالا باید دید تا چه حد در عمل رو حرفم می مونم. 

امروز روز خوبی بود .خیلی خوب. تونستم کمک حال مامان بشم و برق رضایت و شادی رو تو چشماش ببینم و دعاهای از ته دلش رو در حق بچه ها و زندگیمون بشنوم. 

بعد خوابیدن بچه ها و اینترنت گردی و چت، بلاخره کتاب کوبیت رو دست گرفتم و شروع کردم به ترجمه. خیلی خوب بود خصوصا اینکه بعد کلی جستجو و بالا و پایین کردن گوگل، برای ترجمه یه سایتی پیدا کردم که بنظرم ترجمه ی خیلی نزدیکی با متن کتاب من داره و کلی دلگرمم کرد به ادامه ی مسیر. 

من نه آنم که زبونی کشم ازچرخ فلک

چرخ برهم زنم گر غیر مرادم گردد


هشتم مارس، روز جهانی زن، بر تمام زنهای دنیا مبارک! 

چه خوب زندگی این روزهامون با تمام سختی ها و استرس ها و اضطراب هاش، قشنگی هاش رو داره. قشنگیش برای من روزهای چهارشنبه است که بی دغدغه ی بچه ها، می تونم از صبح زود تا شب دیروقت بیرون باشم و در راستای هدفهام قدمی بردارم. چه خوبه که هستی و من رو تو رسیدن به خواسته هام همراهی می کنی و شدی بال پرواز برام. چه خوب که بابای مهربونی هستی که بچه ها درکنارت شادن. 

حدودا چهار سالی می شه که دارم رو قضیه "مهرطلبی" و "مهرورزی" کار می کنم و تا حدود زیادی موفق بودم. از وقتی با متن های دکتر هولاکویی پی به "مهرطلبیم" بردم  خیلی سعی کردم این خصیصه رو ترک کنم. در راستای این تغییر و تحول هام به تازگی موفق شدم کسایی رو که بهم انرژی منفی می دن و حالم رو خراب، از زندگیم حذف کنم. دیگه برام مهم نیست دوستی چهارساله است یا دوستی چهل ساله! برام مهم اینه که اول خودم در ارامش باشم. البته اینم بگم که برخلاف طرف مقابلم که زبون تلخ و گزنده ای داشت و با وجودی که جواب های کنایه دار زیادی تو آستینم داشتم، سعی کردم مثل اون نباشم و جلوی تلخی زبونم رو بگیرم. به هرحال خوشحالم از احترامی که به خودم می گذارم و سعی در دوست داشتن خودم دارم. امیدوارم به زودی زود روزی برسه که بتونم با قاطعیت بگم دیگه "مهرطلب" نیستم.

برای خودم یه رکورد محسوب می شه که بعد ده سال بلاخره طلسم رو شکستم و شب رو خونه ی مامان موندم. با وجودی که تا صبح خوابم سنگین نشد و همه اش انتظار پگاه رو می کشیدم اما خیلی خوشحال بودم از موندنم. باید اعتراف کنم دلیل اولیه موندنم، درخواست پسرک بود که دفعه ی قبل ازم خواسته بود یه شب پیش مادرجون بمونیم. تجربه ی خوبی بود و با وجود سختی هاش دوست داشتم. خنده دارش اونجایی بود که شب، دخترک طاقت بی خوابی رو نداشت با وجودی مهمون توی خونه اصرار داشت همه ی لامپها رو خاموش کنیم تا بخوابه و هیچ جوره هم راضی نمی شد، تشریف ببره تو اتاق بخوابه:)))

مدت ها بود، شایدم ماهها، صبح ها به سختی از خواب بیدار می شدم و شاید اگر اماده کردن صبحانه و ناهار بچه های سحرخیزم که گاها از هفت صبح می یان بالاسرم و بی صبرانه منتظرن که لحاف رو بندازم کنار و دوشادوششون بیدار باشم، نبود دوست داشتم تا لنگ ظهر بخوابم. فکر می کردم افسرده شدم، اما امشب فهمیدم کادو گرفتن خون ام اونم از طرف عزیزترینم و از نوعی که خیلی دوستش می دارم به شدددددت امده بود پایین و من نمی دونستم. 

امسال برای اولین بار از طرف پسرک کادوی روز مادر گرفتم. یه گل کاغذ رنگی که خودش تو کلاس درست کرده بود به همراه یه گل کاکتوس کوچولو. همیشه اولین ها خیلی شیرینن. خصوصا اینکه سه بار به فاصله ی یکساعت برام تکرار کرد"هپی مادرز دی"

امروز از اون روزها بود که دوست داشتم از صفحه ی زندگیم پاک می شد. برخلاف قول و قرار سفت و محکمی که به خودم داده بودم بازهم شکست خوردم. کاش می شد زمان رو به عقب برگردوند و همه چی رو از نو نوشت. باید خودم رو ببخشم و برای بار هزارم سعی کنم رو قول و قرارم بمونم. 

باز افتادم تو دور عاطل و باطل گشتن و هیچ کار مفیدی نکردن. نمی دونم چرا حتما باید یه چیزی محرک من باشه برای حرکت رو به جلو وگرنه همینجور درجا می زنم و صبحم رو با کارهای روزمره شب می کنم و شبم رو صبح بی هیچ نکته ی مثبتی حتی. رفتم برای ثبت نام زبان اما روزهاش با کلاس دانشگاه تداخل می زد و نشد ثبت نام کنم. خودمم اینقدری اراده و پشتکار ندارم که تو خونه به تنهایی شروع کنم. اصلا راستش نمی دونم چه جوری باید شروع کرد و همین شده برام معضل. کتاب دنیای سوفی هم اصلا خوب پیش نمی ره چون فکر کنم من کلا ادم فلسفی نیستم و زیاد با این مبحث نمی تونم ارتباط بگیرم اما از اونجایی که تو مرام من کتابی که خریدم یا از طرف عزیزی بهم هدیه داده شده، خوندنش دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره می خوام که بخونمش چون همینجوری نه سال از خرید کتاب توسط مهربون همسر می گذره و باید تا اخر سال تمومش کنم که بتونم امسال رو سال شکستن غول کتابهایی که از نخوندنشون رو اعصابم بوده معرفی کنم. خلاصه که یک ماه بیشتر فرصت ندارم و باید زودتر دست به کار بشم. 

از الان افتادم به صرافت مدرسه ی خوب پیدا کردن برای پسرک. از مدرسه ی زبانش راضی هستیم اما برای دبستانش راهمون خیلی دور می شه. خصوصا اینکه مدرسه ی دخترونه اش هم نقطه ی مقابل پسرونه است و هرکدوم تو یه نقطه از شهرن. دخترک و پسرک اگرچه دوسال و سه ماه باهم تفاوت سنی دارن اما از لحاظ سالهای تحصیلی فقط یکسال اختلاف دارن و اینه که کم کم ذهنم داره درگیر مدرسه و رفت و امدشون می شه. شهریه ها رو هم نگم که چقدر بالا رفته. 

خواهرک امروز بعد مدتها چندتا عکس خوشگل از خودش برام فرستاد و به معنای واقعی کلمه قلبم از دوریش و ندیدن روی ماهش فشرده شد. دقیقا یازده ماهه که بغلش نکردم و نبوسیدمش و بی نهایت دلتنگشم. گاهی از روی خودخواهی می گم کاش هیچ وقت مشوقش نمی شدم برای کوچ کردن و رفتن.