راستش خیلی خوشحالم که ترم جدید شروع شده. تقریبا سه هفته تعطیل بودیم و حسابی تجدید قوا کردم و امیدوارم این ترم رو خیلی بهتر از ترم اول پشت سر بگذارم و بتونم هرچه زودتر یه موضوع خوب برای پایان نامه ام تو حیطه ای که جدیدا بهش علاقمند شدم پیدا کنم و شروع کنم به جمع اوری مطالب. فردا اگر همه چی خوب پیش بره خیلی از کارهام جلو می افته و امیدوارم این اتفاق بیافته.
خیلی خوب است که تورادارم و با حرفها و دلگرمی هایت امید را به خانه ی دلم مهمان می کنی عزیز دل. قول می دهم بعد از گذراندن دوره ی ارشد با دست پر می روم دنبالش. می دانم مسیری بس سخت و دشوار پیشرو دارم اما این را هم خوب می دانم که پشتکار و همت من و دلگرمی های تو می چربد به تک تک سربالایی های که در انتظارمان هست. خوشحالم که تو هم در مسیر اهداف آتی مان اولین خوان از هفت خوان رستم را با موفقیتی چشم گیر و نتیجه ای درخشان پشت سر گذاشتی و سختی تک تک روزهایی که می توانست برایت تعطیل باشد را به جان خریدی و از استراحتت گذشتی و سرکلاس حاضر شدی.
امروز از اون روزهایی بود که از اول صبح احساس کردم کلافه ام و نق های اول صبح دخترک تا شب قبل خوابش همه مدله رو اعصاب و روانم بود وچندباری هم باهم بگو مگو کردیم و در نهایت هربار بغلش کردم و عذرخواهی. ناراحتم از خودم که کم تحملم و آستانه ی صبرم کم، ناراحتم از خودم که نمی تونم تو ذهنم مدیریت کنم دغدغه هام رو تا اون دل مشغولی نمود خارجی نداشته باشه سر بچه ها. چندین روزه که همه اش فکر می کنم به فرض مدرکم رو هم گرفتم و کار خوب هم پیدا کردم، چه جوری می خوام با وجود دوتا بچه ی پنج ساله و سه ساله برم سرکار. امروز همه اش انرژی منفی بود که به خودم فرستادم و حتی تو خلوتم اشکی هم ریختم به آرزوهای خاک خورده ام. از اینکه اینقدر تو کارمون سنگ اندازی می شه و نمی شه لذت به سرانجام رسیدن یک کار رو تام و کمال بچشیم و جشن بگیریم ناراحتم می کنه. اینکه می دونی می شه و امیدواری که بشه اما با این همه استرس و اما و اگر و شاید و باید شیرینی اون موفقیت رو به کامم تلخ می کنه. اینکه سلول سلول وجودت می خواد برای تقویت و پیشرفت زبانت کلاس ثبت نام کنی و بخونی اما بچه ها دست و پات رو بستن تورو ناامید می کنه از صرف هرچی فعل خواستنه. فکر کن تو این همه جو منفی و افکار ازاردهنده و کاسه ی صبر لبریز، پسرکت بره و برای خوشحالی تو، اتاقش رو یواشکی خلوت کنه و بهت بگه بیا اتاقم رو ببین اما تو از همه جا بی خبر با خشک ترین رفتار ممکن از خودت دورش کنی و بوضوح ببینی حلقه ی اشکی روکه تو چشماش جمع شده و شرمسار بشی از برخورد خشکت. گاهی احساس می کنم چقدر با این رفتار ناسنجیده و از سر خشمم اعتماد بنفس پسرک رو دارم می گیرم. گاهی با خودم می گم بهترین پسرک دنیا لایق بهترین مادر دنیا بود و کاش من کم صبر و تحمل قسمتش نمی شدم تا پسرک خوشبخت تر و موفق تری می شد.
یه برنامه ی درست و حسابی باید بریزم که اول از همه خونه رو مرتب کنم و بعدم کتاب "دنیای سوفی" رو که شروع کردم و تازه اولش هستم رو ادامه بدم، یه سرچی بزنم برای موضوع پایان نامه که به خودم قول دادم بهش رسیدگی کنم، دفترها رو تکمیل کنم که هران ممکن بگن بهمون برسون. امیدوارم به زودی زود به تک تکشون جامه ی عمل بپوشونم و یه نفس راحت بکشم.
درست یکسال پیش اثاث کشی کردیم به خونه آرزوها و درست تو سالگرد خونه مون ما تازه تازه به پنجره های خونه مون پرده زدیم. البته چون دید نداشتیم ترجیح دادیم یه مدت از نور آفتاب بهره بگیریم. پارسال همچین روزی بود که تهران برف شدیدی بارید و همه جا سفید پوش شد و خواهرک فرداش که امد تو چیدمان خونه کمکم کنه موقع برگشت از نه شب تا چهارو نیم صبح تو برف و بوران موند تا بلاخره برسه کرج. اون روز برامون لوبیاپلوی خوشمزه درست کرده بود و کل اشپزخونه ام رو برام چید و رفت.هنوز که هنوزه دلم نیومده کوچکترین تغییری بدم تو چیدمانش. مامان طفلکی تو این ده ماه چند سال پیرتر شده و دیگه اون مامان با حوصله و پرامید قبل نیست. وقتی به حال و روزش و دوری از دخترش و تنهایی های این روزاش فکر می کنم حالم خیلی خراب می شه. خواهری وقتی بود همه جوره مامان رو ساپورت می کرد از دکتر بردن هاش گرفته تا فراهم کردن سبزی قرمه و آش و ترشی و شور و رب و آبلیموی خانگی. من اصلا اهل اینجور کارها نیستم و متاسفانه نمی تونم جاش رو برای مامان پر کنم.
این کتاب " همسایه ها" احمد محمود یه سور درست و درمون زده بود به فیلم های برداشت آزاد "اصغر فرهادی" یعنی الان کارد بزنن من رو خونم در نمی یاد از بس که بدم می یاد از هر کوفتی که آخرش نامشخص باشه!
کلا از اول صبح عصبانی بودم و توانایی گیر دادن به ترک روی دیوار رو هم داشتم. اخرشم با بدترین شکل ممکن از بچه ها جدا شدم. اصلا دوست ندارم بچه ها با ناراحتی بخوابن اما امشب خودم علت ناراحتیشون بودم :((( فکر کنم بازم دچار فقر اهن شدم و لامصب این قرصای اهنم رو پیدا نمی کنم که بخورم :((((
تا حالا اینقدررررر از خونه موندن و رسیدن به کارهای دلیم لذت نبرده بودم که تو این یک هفته ده روز تعطیلی دارم با جون و دل کیف می کنم و یکسری از برنامه های عقب افتاده ام رو به روز می کنم. خیلی وقت بود از یار دبیرستانی به خاطر حجم کارهام بی خبر بودم که رفتم دیدمش و کلی دیدار دوساعت و نیمه مون به دلم نشست. دخترکش حسابی بزرگ شده و با دخترک بازی می کردن. کتاب "همسایه ها" م به اخرهاش رسیده و چیزی نمونده به اتمامش. البته دوست داشتم تو این تعطیلات یکم رو پروژه ی ترجمه ی کتاب کوبیت کار کنم که راستش اصلا دست و دلم نمی ره. چون واقعا زبانم در سطحی نیست که خیالم راحت باشه از ترجمه ی درستش و پیاده کردن مفهوم درست کتاب. متاسفانه این کتاب تو ایران ترجمه نشده و استادمون خیلی تاکید داشت که خوندنش خیلی می تونه مفید باشه برامون.
خیلی وقته برای بچه ها کتاب نخوندم و این موضوع واقعا ناراحتم می کنه. هربار که من می تونم بخونم اونا مشغول بازی ان و هربار اونا اماده ان من مشغول رتق و فتق امور خانه. ولی به خودم قول می دم که امشب این طلسم یکماهه رو بشکنم و سه تا کتاب درست و درمون باهم بخونیم.
کتاب "همسایه ها" احمد محمود رو شزوع کردم به خوندن. چاپ قدیمه سال 57. تا اینجای کار که جذبم کرده و خوشحالم از داشتن و خوندنش. بلاخره باید از این تایم تعطیلات بین دوترم نهایت استفاده رو ببرم :)
ترمی که گذشت یه درسی داشتیم بس چغر و سخت و مبهم و استادی سختگیر که شش سال هم از من کوچکتر بود و ظاهرا هیچ گونه انعطافی از خودش نشون نمی داد و برای اولین بار در دوران تحصیلیم تصمیم گرفتم این درس رو برای شب امتحان نگذارم چون هم اصلا نمی شد اون حجم وسیع از مطالب حفظی رو یک شبه به خاطر سپرد و هم اینکه با حضور دو عدد جوجه که نه مریضیشون خبر می کنه نه بی خوابی هاشون باید اماده می بودم. با تمام سختی هایی که این درس داشت و انرژی هایی که از من گرفت روز موعود رسید، احساس می کردم ذهنم از خستگی به حالت خلسه رفته و دیگه فقط می خواد سر جلسه بره و بیاد بیرون و از این استرس مداوم یکماه و نیمه خلاص بشه. سر جلسه با دیدن اولین سوال پیچیده از فصلی که احساس می کردم خیلی بهش تسلط دارم وا رفتم سوال دوم دقیقا مربوط بود به اخرین مطلب فصل 4 که چون خیلی خسته شده بودم به صورت زیر چشمی نگاهش کرده بودم و حالا بعنوان یه سوال چهار نمره ای پیش روم بود. سوال 4 ام بنظرم آمد درمورد یه مشت نظریه از ادمهای جورواجوره که فکر می کردم اونقدرها هم مهم نیست که بخواد سوال امتحانی بشه اما الان داشت تو برگه سوالات بهم دهن کجی می کرد. در کل جو امتحان بدجور من رو گرفته بود و با اعصابی خرد توام با بی تفاوتی سوالا رو جواب دادم و رسیدم به پاسخ دادن به سوال 4 که تازه تازه متوجه شدم سوال اون چیزی نبود که در وهله ی اول فکرش رو کردم و اتفاقا در مورد مبحثی که خیلی دوستش داشتم و بلد بودم بود. به جد می تونم بگم از سوال 4 موتورم روشن شد و یه لبخند کمرنگی رو لبم نشست و بعدم 5 رو جواب دادم و تازه تازه داشتم سوال 1 و جواب دادن بهش رو حلاجی می کردم که گفتن پنج دقیقه به اتمام امتحان فرصت باقیه. جمله ها دیگه تو ذهنم نقش نمی بستن و مجبور بودم خرجنگ قورباغه بدون توضیح اضافی به نکته های مهم تند تند اشاره کنم. وقتی امدم بیرون خیلی حال بدی داشتم، خیلی خونده بودم و نتونسته بود به خاطر خستگی بیش از حدم مطالب رو اونجور که دوست داشتم رو کاغذ بیارم. همسر بابت گرفتن نمره ی بالا باهام شرط بندی کرد و از اونجایی که مطمین بودم نمره ی بالایی نمی گیرم قبول کردم. جواب امد و در اوج ناباوری بالاترین نمره ی کلاس رو گرفتم و شرط رو شوربختانه به همسر باختم که البته دارم روش کار می کنم دلش بسوزه و ازم نگیره. خواستم این خاطره ی شیرین رو اینجا فقط و فقط برای خودم حکش کنم تا یادم نره که واقعا ادم نتیجه ی زحمتش رو می بینه حتی اگر در ظاهر امر همه چی جوری کنار هم قرار گرفته باشه که تو فکر کنی تمام تلاشت نقش برآب شده! شاید یه نمره ی ساده بود! یه 19 از یه درس سه واحدی و تخصصی، اما برای من نوری بود که تو دلم روشن شد و من رو مصمم تر از قبل کرد برای گرفتن نتیجه ی خوب و تلاش بیشتر.
خدایا ممنونم ازت که یکی از فرشته های زمینت رو قسمت من کردی تا در کنارش بتونم به خواسته های قلبیم برسم. فرشته ای که 10 روز تمام نشسته خونه و داره از بچه هامون نگه داری می کنه تا من درسم رو بخونم و برم امتحان بدم. فرشته ای که برای اینکه من فرصت بیشتری برای درس خوندن داشته باشم برای اولین بار تو زندگیش آشپزی کرده و ماکارانی خوشمزه، شامی لذیذ و املت با طعم عشق پخته برامون. دوستت دارم فرشته ی زمینی من که اگر نبودی و شرایطش رو برام فراهم نکرده بودی امکان نداشت به یکی از بزرگترین هدفهام تو زندگیم برسم و قدردان تک تک محبت هات هستم، نازنینم.
دلرم می رم سر جلسه امتحان! بعد سالها دوری از این حس و حال. خود هیجده ساله ام رو می بینم که بعد این همه سال هیچ فرقی با اون زمانش نکرده و هنوزم بخشی از حجم درسیش رو قرار تو اتوبوس بخونه. با این تفاوت که اینبار تو ماشین می خوام بشینم و یک دورم رو تا دقیقه نود تموم کنم. احساس سرخوشی خوشمزه ای دارم :))
تا چند روز دیگه موعد امتحاناست و من از کوچکترین فرصتی لابلای روزمرگی های زندگی استفاده می کنم تا چیزکی بخونم. گاها شده در طول روز قبل خواب بچه ها فقط پنج دقیقه تونستم برای درس وقت بگذارم. اما در کل راضیم از خودم و پشتکاری که نشون می دم. پسرک نزدیک به یک ماهه که دوباره بی اشتهای بی اشتها شده و بی اغراق کل قفسه ی سینه و ستون فقراتش ریخته بیرون. بلاخره دکترش قبول کرد که خیلی کمبود وزن داره و براش ازمایش غدد نوشت. یه فوق غدد متخصص کودکان پیدا کردم که خیلی دلم می خواد ببرم پیشش. می دونم که این غذا نخوردن ها و بی اشتهایهاش نرمال نیست، فقط می ترسم خدایی نکرده مریضی داشته باشه ...
می دونی ما زن های ایرانی باید همیشه از طرف حتی عزیزترین و به اصطلاح روشنفکرترین مردهای زندگیمون تحقیر بشیم. می دونی اخه ما زنا خودمون عقلمون نمی رسه و خوب و بد رابطه ای رو نمی تونیم تشخیص بدیم و فقط شما هستید که می فهمید و این اجازه رو دارید که به راحتی اب خوردن به شعور و منطق و احساساتمون توهین کنید!