من از سال ۸۱ اون زمان که پرشین بلاگ اومده بود بالا می نوشتم
کلا از وقتی یادم می یاد نوشتن آرومم می کرد و سال ها تو سررسید حرفام رو غم هام رو مینوشتم و سبک می شدم. سال ۹۲ که پسرک به دنیا اومد تمام اولین هاش رو تو بلاگفا نوشتم اما هنوزم موندم که چطور به وبلاگ اعتماد کردم و ماحصل قشنگترین خاطرات کودکی پسرک با حذف دیتای بلاگفا پودر شد و از بین رفت.
بعد از اون داستان دیگه نتونستم به هیچ وبلاگیاعتماد کنم و اگرم چیزی نوشتم گذری و سطحی بوده چون هران منتظرم این دیتاها هم روزی بی دلیل حتی بپرن
ولی تو این روزهای قطعی کامل با دنیای خارج و شبکه های سوشال مدیا دلم پر زد برای نوشتن.
بی اغراق بعد سالها شور و شوق ثبت وقایع روزانه برام زنده شد. البته که بماند به قدری جو حاکم خفقان اور هست که ادم حتی پشت تلفن جرات حرف زدن نداره چه برسه اینجا که بخواد حرف دلش رو بی پرده بزنه.
گفتم حالا یه سعی کنم شاید شد و نوشتم از روزمرگی هام
از حال داغون خودمم و مردمم
هروقت اینترنت رو قطع می کنن، پناه می یارم اینجا. بیشتر از یک هفته شد که شیر اینترنت رو بستن تلفن ها رو قطع کردن اس ام اس رو بستن و ما موندیم یک دنیا دلهره و اضطراب از فردایی نامعلوم.
تو این چند روز عدم اتصال به دنیا نشستم مستند “هویدا” رو دیدم. اینقدر تلخه و قلبم رومی فشره و که هربار بیشتر از بیست دقیقه نمی تونم بشینم سرش. دولتمرد سالمی که ۱۳ سال خدمت کرد به کشورش و یکی از سازنده ترین و شکوفاترین دولت های ایران رو عهده دار بود حقش این همه جفا و نامهری از سر بغض و کین و حسادت نبود.
چقدر من تاریخ کشورم رو نمیدونم و چقدر دوست دارم مطالعه کنم و آگاه بشم.
اینترنت رو قطع کردن. درست مثل آبان ۹۸. دلم پیش خواهرکه که فرسنگ ها دور از ماست و از دیروز بعدازظهر تو بی خبری محض از ماست. می دونم با چشمهای پف کرده از اشک، ساعتی شصت بار واتس اپ و تلگرام و اینستاگرامش رو بالا پایین می کنه ببینه تونستیم بهش خبر سلامتیمون روبدیم یا نه!
هنوز باورم نشده تو ۴ دهه از زندگیم دوبار جنگ دیده باشم. وقوع یکبار جنگ تو زندگی هر آدمی به نسبت جمعیت جهان جزو احتمالات خیلی پایینه اونوقت من و هم نسل هام این احتمال خیلی خیلی پایین رو ۲ بار تجربه کردیم.
فقط می تونم نفرین بفرستم به باعث و بانی این شرایط و تحمیل این روزهای سراسر وحشت و غم و خشم.
یه جورایی انگار هنوز دارم خواب می بینم.
تو این دو هفته سرجمع بیشتر از این ۱۴ سالی که گذشت باهم حضوری و تلفنی حرف زدیم. گاهی تو دل یه اتفاق تلخ، اتفاق های شیرینی رخ می ده که هیچ وقت فکرشم نمی کردی.
چقدر اینجا نبودم و الان چقدر حرف زدن مشکله. چه روزهایی رو از سر گذروندیم تو این ۱۱ ماه. چه دردها و چه حسرتها به دلمون موند اما برق امید تو چشمامون، تو مشت های گره کردمون، خشم تو صدامون هست. این بذری که کاشتیم یه روزی که خیلی دیر نیست به بار می شینه من مطمینم.
عمه ی قشنگم رفت و بعد گذشت یک هفته از رفتنش هنوز نتونستم اونطوری که باید سوگواری کنم تا دلم سبک بشه.
کاش منم موقع هجرت اندازه عمه، عزیز برم.
عمه برای من الگوی یک زن خودساخته بود، قوی با اراده ی آهنین. هیچ وقت نگذاشت نداشته هاش جلوی پیشرفتش رو بگیره و برای جبرانش چند برابر بقیه تلاش می کرد و ابایی از یادگیری تو میانسالی نداشت.
یادمه وقتی دانشگاه قبول شدم عمه تنها کسی بود که برای قبولیم کادو گرفت. یه اسپری و یه تیشرت. اونقدری این کارش برام قشنگ بود که با خودم عهد بستم برای برادرزاده هاا و خواهرزاده هام موقع قبولی دانشگاه اینکار رو بکنم و این حس خوب رو به اونا هم منتقل کنم.
عمه می دونست عاشق آش رشته ام و هروقت می آمد خونمون و فرصت می کرد با اون دستپخت بی نظیرش برام آش رشته با عشق می پخت.
تو یه تایمی عمه زیاد می آمد خونمون و صبح هردو باهم تا منیریه گز می کردیم و حرف می زدیم و سوار اتوبوس های تجریش می شدیم. عمه مطهری پیاده می شد و می رفت سرکار، من سر میرداماد و به سمت دانشگاه ….
عمه خیلی چشم انتظار بازنشستگیش بود و کلی برنامه داشت براش اما به محض بازنشستگی فهمید سرطان داره و سالیان سال باهاش جنگید. این اخرها زنگ که می زدم حالش رو بپرسم صداش در نمی یومد مجبور می شدم زیر یک دقیقه قطع کنم که آزارش ندم.
الهی فداش بشم خیلی تو زندگیش سختی کشید خیلی خیلی خیلی ….
.
.
.
عمه جانم گفتنی زیاد دارم اما مجالش رو نه
فقط بدون با رفتنت یه تیکه از قلبم براش همیشه رفت ….
دوستت دارم زیبای خفته ی من ….
زمان بی کرانه را
تو با شمار عمر ما مسنج
به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج
به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می زند رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش
“هوشنگ ابتهاج”
امروز بعد هفت ماه فشار و استرس احساس رهایی می کنم. روح خسته و آزرده ام نیاز به این آرامش داشت. این روزها زیاد خودم رو به آغوش می گیرم و دست نوازش به سر و روم می کشم تا بلکه التیام پیدا کنن زخم های نامرئی روح وروانم.
همیشه 9 تیر سال ۱۴۰۰ خیلی برام دوربود و بزرگ ولی بلاخره رسید اون روزی که من ۴۰ ساله شدم.
مثل سی سالگیم که دهه ی عمرم عوض می شد احساس گیجی غریبی دارم ولی می دونم اینم می گذره و بلاخره می پذیرم این سیر طبیعی طبیعت رو.
* ۱۲ ساله که هر سال تو این تاریخ چشمم به گوشی تلفنه که مگر پیام تبریکی ازت بگیرم و بفهمم یادم بودی. اما دریغ دریغ ...
مینی سریال “ان اورتدوکس” خیلی برام جالب بود. دیدن آیین و قوانین جامعه ی یهودیان متعصب، دقیقا تداعی کننده قوانین خشک اسلام بود برام و چقدر تمام محدودیت ها و بکن نکن ها و باید و نبایدهاشون مثل اسلام بود. با دیدن این سریال بیشتر از قبل مطمین شدم که تمامی مذهب ها برای از بین بردن قدرت تفکر بوجود آمدن.
درست ۵ سال پیش این موقع راهی بیمارستان بودیم و خواهرک خودش رو به ما رسوند و چقدر دلگرم بودم از حضورش. دکترم یه عمل اورژانسی براش پیش امد و مجبور شد قبل به دنیا اوردن دخترک بره دوقلوها رو به دنیا بیاره که همین موضوع باعث تاخیر پنج ساعته و ورم کردن من شد. از اول صبح مدام اون چهره ی زیبات با اون شال سفید و مانتوی سرمه ای با موهایی که تازه کوتاه کرده بودی تو سالن بیمارستان خاطرمه و بدجور دلم رو هواییت کرده. کاش بدونی ندیدن سه سالت به اندازه سی سال پیرم کرده و چقدر دلتنگ اغوشتم خواهرم.
دخترک مامان، شیرین زبون مهربونم میلادت بر ما مبارک.
توکتاب «گل صحرا» یه جا واریس می گه اینقدر که اذیتم کرد و سعی کرد اعتماد به نفسم رو بگیره حس همدردیم بهش رو از دست دادم. تصمیم دارم همین سلاح رو در مقابلش به کار ببرم و حس همدردیم رو خاموش کنم. مدیری که مدام بخواد اعتماد به نفست رو بگیره مدیر نیست یه ادم ضعیفه که بواسطه پست و قدرتی که داره می خواد با غر زدن و ایرادهای الکی حس خود برتر بینیش رو ارضا کنه.