بیست و سه روز تمام هر شب به عشق دیدنت یا شاید تجسم دیدنت نشستم و زل زدم به حاج پهلوان داستان. چهره اش، لب و دهان و فرم صورتش، موهای جو گندمی اش، مرد بودن و غد بودنش همه و همه نشان از تویی دارند که هم هستی و هم نیستی.
ببین به چه چیزهایی خوش می کنم دلم را.
دخترک ساعت هاست خوابیده و قاعدتا باید از این فرصت نهایت استفاده رو می کردم و می خوابیدم که البته سعی ام را کردم حتی اما چه کنم که ذهن خسته و آشفته این روزهایم دکمه شاتینگ دان ندارد و یکسره نیمکره چپ و راستم خاطرات گذشته و حال و نگرانی های آینده رو در پس زمینه ی ذهنم به تصویر می کشند و آرامش و خواب آسوده را از من گرفته اند.
خسته ایم این روزها و این خستگی جسمی به خستگی روحی ام دامان زده و این سکوت شب و این تنهایی های چند ساعته که هربار همسر می رود تا پسرک را بخواباند و خودش در کنارش بخواب می رود و من می مانم و دنیایی از سکوت و فکر و خیال نرم نرمک آزاردهنده می شود برایم. روزها به شوق آمدن همسر و خوابیدن پسرک و دخترک و خلوت دو نفری شبانه امان سختی های بچه داری را به جان می خرم اما در اکثر این شب های گذشته اخر شب من می مانم و حوضم.
خسته ام. بسیار بیشتر از انچه که چشمهای به گود رفته ام نشان دهند و یا حتی موهای شانه نزده ام.
چقدر دلم می خواست من هم مثل خیلی از دخترها و مامان ها، با مامان در طول روز اینترنتی چت می کردم و اس ام اس بازی. هروقت دلم براش تنگ می شد، یا کارش داشتم یا حتی مثل امشب روم نمی شد پای تلفن ازش عذرخواهی کنم، می شستم و براش تایپ می کردم. اعتراف می کنم من زبان تایپیم با محبتتر از زبان کلامی ام هستش. لامصب تو ارتباط فیس تو فیس و حتی تلفنی زبان احساسم قده و مغرور و کمتر اعتراف می کنه و ابراز احساسات.
از تعطیلات نیمه ی خرداد به این ور روزهای سختی را پشت سر گذاشتیم و هر چهارتایی مان مریض شدیم و پسرک نوع مریضی اش با ما فرق داشت که نتیجه ی بردنش به بیمارستان برای معالجه ی خواهرش بود و احتمالا مریضی را از محیط آلوده ی آنجا گرفت و دو شب تمام تب و استفراغ داشت و بعد آن اسهال. خیلی پسرکمان چاق بود و وزن نرمالی داشت، الان شده پوست و استخوان. از حال و روز خودم هم نگویم که کلا شده ام یک مادر کم حرف و گوشه گیر بی نهایت بی حوصله. گویی این دنیا با این عظمتش هیچ چیز ندارد که دلم را به آن خوش کنم و با یادآوریش در خلوت لبخندکی حتی بزنم.
اولین مریضی عمرت را از من و پدر گرفتی دخترکم و عجیب اینجاست برادرت که مدام منتظر فرصت است تا تورا ببوسد صحیح و سلامت است اما ما سه نفر مدام آبریزش بینی داریم و خلط گلو. خیلی دلمان برایت می سوزد که چرا بیش از مراقب نبودیم تا تو به ویروس آلوده نشوی. اما واقعیت این است که امری محال بود مگر اینکه من و پدر چند روزی نمی آمدیم خانه که امکان پذیر نبود.
دو روز پیش برای دخترک هم به مانند پسرک، عقیقه کردیم و گوسفندش را سپردیم به شیرخوارگاه آمنه. امیدوارم تن هردوی شما و همه ی بچه های دنیا تا همیشه سلامت باشد و روانتان آسوده.
وای که چقدر شیرین شده ای دخترکم. تویی که دو روز است مرا و برادرت را می شناسی و با زبان بی زبانی با آوای خاص خودت با ما صحبت می کنی. چقدر من این روزها عاشق بوییدن و بوسیدن و نوازشت هستم دلبرکم.
دیروز دخترکم در پایان هفته ی پنجم و آغاز هفته ی ششم زندگی اش، لبخند آگاهانه اش را به جانم هدیه کرد و من از دیروز مدام منتظر فرصت مناسبم که خم شوم برروی صورتش و با دست گذاشتم برروی پشت لب و چانه اش خنده های نقلی اش رو تماشا کنم و حظ دنیا را ببرم.
بعد از سیزده سال، دیروز غول ترس از شکست را با کمک مهربان همسر، شکست دادم و سر کنکور ارشد حاضر شدم. در طول آزمون افسوس می خوردم که چرا حتی به قدر ده درصد آماده نیامدم و برگه ام را تقریبا سفید تحویل دادم، اما به خودم قول دادم برای سال آینده حتما در حد توان و امکان بخوانم و امید که قبول شوم.
دیروز خیلی اتفاقی آویز مرغ آمین را دیدم و ذوق کردنم همان و خریدنش توسط مهربانترین همسر دنیا همان. من الان بسی سراپا شاد و مسرور مکه مرغ آمین دارم.
می دانم که از اول خودم خواستم و حالا بعد از گذشت یکماه و رسیدن به آنچه می خواستم با یادآوریش اشکی گرم برروی گونه هایم می نشیند. حس گناه دارم و از طرفی می دانم اگر بازهم برگردم به روز اول انتخابم همینی می بود که کردم. اما چه کنم که دلم تنگ می شود برای شنیدن آوای قورت قورتش و حس رضایت در چهره و چشمان نیمه بسته اش ...
تو تعبیر رویای نادیده ای
تو نوری که بر سایه تابیده ای
تو یک آسمان بخشش بی طلب
تو بر خاک تردید باریده ای ....
مرا با نگاهت به رویا ببر
مرا تا تماشای فردا ببر
دلم قطره ای بی تپش در سراب
مرا تا تکاپوی دریا ببر .....
عزیز دل، مهربان همسرم، پدر فرزندانم، سالروز میلادت بر تو و بر ما مبارک. ممنون که با به دنیا آمدنت دنیای ما را زیبا و زیباتر کردی. سایه ی پر مهرت تا همیشه بالا سرمان.
دخترکمان امروز یکماهه شد و رسما دوره ی نوزادیش را پشت سر گذاشت.
نمی دانم چرا روزه ی سکوت گرفته ام. می توانم از این روزها کلی حرف بزنم، از روند رشد دخترک و رابطه ی شیرین پسرک با خواهرش. از دغدغه های این روزهایم، از جابجایی آتی خانه مان گرفته، تا قراردادهای کاری مان که آنجور که باید پیش نمی روند و من این روزها علاوه بر بی خوابی، بی حوصله ام.
اعتراف می کنم داشتن دو کودک با اختلاف سنی کم که بزرگتر انقدری بزرگ نشده است که حرفهایت را درک کند بسیار سخت است، چه برسد به دوقلوداری و چندقلو داری که خداوند باید صبر فراوانی به آن پدر و مادر عطا کند.
این روزها دلگیرم از خدایم. خدایی که با او عهدهایی کرده بودم و عاجزانه خواسته بودم مرا به انچه می خواهم برساند اما روز به روز بیشتر از دیروز ثابت می شود برمن، که خلاف میلم شده است همه چیز.
21 روز از آمدنت به جمعمون می گذره. 21 روزه که شب تا صبح بیداری و صبح تا شب خواب. اینقدر کوچولو و نحیفی که آدم نمی دونه در برابر این همه عجز و ناتوانی و ظرافت در برابر بی خوابی های پی در پی، جز لبخند و آرامش زبان به چی باز کنه. برادر کوچولوت خیلی دوستت داره و وقت و بی وقت برروی پیشانی و لپ هات بوسه می زنه و پتو و کریر و یه سری از لباس هاش رو به تو بخشیده و شکر خدا بهت حسودی نمی کنه. بابای مهربونی داری عزیزکم که این روزها حسابی هوای مامان رو داره و تو شب بیداری های بزرگ شدن شما، شریک راه مامانه و این فرصت رو می ده که در طول شبانه روز چند ساعتی بخوابه و استراحت کنه. خوبه که فاصله ات با داداشت اونقدری زیاد نیست که فراموش کرده باشم این روزهای سخت رو و غافلگیر نشدم مثل بار اول. خدا به من و بابایی صبر و آرامش بده تو پشت سر گذاشتن این دوره ی سخت.