86

خدایا خسته ام.  این بلاتکلیفی و سردرگمی امانم را بریده. برزخ که می گویند حال حاضر احوال این روزهای ماست ... 

85

درست همین امروز که بعد سالیااااااان سال، دلم هوس سررسید و ثبت خاطرات در آن را می کند و حال و هوای نوشتن سلول سلول وجودم را به وجد می آورد و مزه ی نوشتن از سرانگشتانم می چکد، باید که تمام کتابها و سررسیدها در جعبه بسته بندی و چسب خورده باشد تا من بازهم نتوانم بشکنم این سکوت چندین و چندساله ی نوشتن بر روی کاغذ را ... 

84

دخترکم در پایان ماه سوم و ورود به ماه چهارم 58.5 سانتی متر قد و 5400 گرم وزن داشت. 

باید بنویسم تا یادم نرود روند رشدش. اگرچه سر ثبت خاطرات پسرک در وبلاگش حسابی نقره داغ شدم، اما از انجایی که دل و دماغ نوشتن در دفتر را ندارم، به همین جا اکتفا می کنم.

83

عزیز دلم، شیرین دخترکم این روزها به طرز خوشمزه ای سعی در حرف زدن و ارتباط برقرار کردن با ما دارد و پسرک فهمیده ام هرروز تا زمانی که خواهرش به خواب نرفته و حوصله دارد با او مشغول می شود و بلند بلند به کوچکترین حرکت آگاهانه و غیرآگاهانه اش می خندد. 

82

دخترک شیرینم در پایان دوماهگیش 4700 وزن داشت و 55 سانت هم قد. در کل همانند برادرش زیاد اهل خوردن نیست و این روزها یکی از بزرگترین آرزوهایم این است که اشتهای بهتری نسبت به برادرش داشته باشد و گوشت و مرغ و ماهی بخورد. 

از امروز باید دنبال خانه بگردیم. چقدر دلمان می خواست امسال صاحبخانه می شدیم اما خب، نشد. امیدواریم امسال اخرین سال خانه بدوشی مان باشد و سال دیگر خانه ی دلخواه خودمان باشیم. 

81

بیست و سه روز تمام هر شب به عشق دیدنت یا شاید تجسم دیدنت نشستم و زل زدم به حاج پهلوان داستان. چهره اش، لب و دهان و فرم صورتش، موهای جو گندمی اش، مرد بودن و غد بودنش همه و همه نشان از تویی دارند که هم هستی و هم نیستی. 

ببین به چه چیزهایی خوش می کنم دلم را. 

80

دخترک ساعت هاست خوابیده و قاعدتا باید از این فرصت نهایت استفاده رو می کردم و می خوابیدم که البته سعی ام را کردم حتی اما چه کنم که ذهن خسته و آشفته این روزهایم دکمه شاتینگ دان ندارد و یکسره نیمکره چپ و راستم خاطرات گذشته و حال و نگرانی های آینده رو در پس زمینه ی ذهنم به تصویر می کشند و آرامش و خواب آسوده را از من گرفته اند. 

خسته ایم این روزها و این خستگی جسمی به خستگی روحی ام دامان زده و این سکوت شب و این تنهایی های چند ساعته که هربار همسر می رود تا پسرک را بخواباند و خودش در کنارش بخواب می رود و من می مانم و دنیایی از سکوت و فکر و خیال نرم نرمک آزاردهنده می شود برایم. روزها به شوق آمدن همسر و خوابیدن پسرک و دخترک و خلوت دو نفری شبانه امان سختی های بچه داری را به جان می خرم اما در اکثر این شب های گذشته اخر شب من می مانم و حوضم. 

خسته ام. بسیار بیشتر از انچه که چشمهای به گود رفته ام نشان دهند و یا حتی موهای شانه نزده ام. 

79

چقدر دلم می خواست من هم مثل خیلی از دخترها و مامان ها، با مامان در طول روز اینترنتی چت می کردم و اس ام اس بازی. هروقت دلم براش تنگ می شد، یا کارش داشتم یا حتی مثل امشب روم نمی شد پای تلفن ازش عذرخواهی کنم، می شستم و براش تایپ می کردم. اعتراف می کنم من زبان تایپیم با محبتتر از زبان کلامی ام هستش. لامصب تو ارتباط فیس تو فیس و حتی تلفنی زبان احساسم قده و مغرور و کمتر اعتراف می کنه و ابراز احساسات. 

78

از تعطیلات نیمه ی خرداد به این ور روزهای سختی را پشت سر گذاشتیم و هر چهارتایی مان مریض شدیم و پسرک نوع مریضی اش با ما فرق داشت که نتیجه ی بردنش به بیمارستان برای معالجه ی خواهرش بود و احتمالا مریضی را از محیط آلوده ی آنجا گرفت و دو شب تمام تب و استفراغ داشت و بعد آن اسهال. خیلی پسرکمان چاق بود و وزن نرمالی داشت، الان شده پوست و استخوان. از حال و روز خودم هم نگویم که کلا شده ام یک مادر کم حرف و گوشه گیر بی نهایت بی حوصله. گویی این دنیا با این عظمتش هیچ چیز ندارد که دلم را به آن خوش کنم و با یادآوریش در خلوت لبخندکی حتی بزنم. 

77

اولین مریضی عمرت را از من و پدر گرفتی دخترکم و عجیب اینجاست برادرت که مدام منتظر فرصت است تا تورا ببوسد صحیح و سلامت است اما ما سه نفر مدام آبریزش بینی داریم و خلط گلو. خیلی دلمان برایت می سوزد که چرا بیش از مراقب نبودیم تا تو به ویروس آلوده نشوی. اما واقعیت این است که امری محال بود مگر اینکه من و پدر چند روزی نمی آمدیم خانه که امکان پذیر نبود. 

76

دو روز پیش برای دخترک هم به مانند پسرک، عقیقه کردیم و گوسفندش را سپردیم به شیرخوارگاه آمنه. امیدوارم تن هردوی شما و همه ی بچه های دنیا تا همیشه سلامت باشد و روانتان آسوده. 

75

وای که چقدر شیرین شده ای دخترکم. تویی که دو روز است مرا و برادرت را می شناسی و با زبان بی زبانی با آوای خاص خودت با ما صحبت می کنی. چقدر من این روزها عاشق بوییدن و بوسیدن و نوازشت هستم دلبرکم. 

74

دیروز دخترکم در پایان هفته ی پنجم و آغاز هفته ی ششم زندگی اش، لبخند آگاهانه اش را به جانم هدیه کرد و من از دیروز مدام منتظر فرصت مناسبم که خم شوم برروی صورتش و با دست گذاشتم برروی پشت لب و چانه اش خنده های نقلی اش رو تماشا کنم و حظ دنیا را ببرم. 

73

بعد از سیزده سال، دیروز غول ترس از شکست را با کمک مهربان همسر، شکست دادم و سر کنکور ارشد حاضر شدم. در طول آزمون افسوس می خوردم که چرا حتی به قدر ده درصد آماده نیامدم و برگه ام را تقریبا سفید تحویل دادم، اما به خودم قول دادم برای سال آینده حتما در حد توان و امکان بخوانم و امید که قبول شوم.  

دیروز خیلی اتفاقی آویز مرغ آمین را دیدم و ذوق کردنم همان و خریدنش توسط مهربانترین همسر دنیا همان. من الان بسی سراپا شاد و مسرور مکه مرغ آمین دارم. 

72

می دانم که از اول خودم خواستم و حالا بعد از گذشت یکماه و رسیدن به آنچه می خواستم با یادآوریش اشکی گرم برروی گونه هایم می نشیند. حس  گناه دارم و از طرفی می دانم اگر بازهم برگردم به روز اول انتخابم همینی می بود که کردم. اما چه کنم که دلم تنگ می شود برای شنیدن آوای قورت قورتش و حس رضایت در چهره و چشمان نیمه بسته اش ...