چقدر دوست داشتم، فیلم "دختر" رو شما هم می دیدی. چقدر " احمد" شبیه شما بود. همونطور عینکی تپلی قد متوسط، مسئولیت پذیر، انسان، فقط موهاش سیاهتر از شما بود و چارستون بدنش صافتر از شما. به همون اندازه که " ستاره" به دنیای " احمد" راه نداشت، من به دنیای شما. آخ امان از دست شما پدرها که نمی دونید خنده تون، دست های نوازشگر مهربونتون، نگاه تائید کننده تون تا چه حد می تونه رنگین کنه دنیای دخترک هاتون رو.
امشب قلب من دوپاره شد عزیز دلم. از اینکه ملتمسانه صدایم می کردی و من بخاطر سلامتی خودت نمی توانستم مانع از دکتر رفتنت با پدرت شوم. آخ که چقدر سخت است مادر بودن ...
ای خدای بزرگم هیچی، هیچی، هیچی تو دنیا بالاتر از سلامتی نیست. ممنونم که بچه های سالمی بهم بخشیدی ....
نفس مامان چند روز پیش شش ماهگیش رو هم تموم کرد و قدم گذاشت تو هفت ماهگی. برخلاف واکسن دوماهگی و چخارماهگی، برای شش ماهگی خیلی بی تابی نکرد و در کل شکر خدا حالش خوب بود. عروسکم سه چهار روزه که داره غذا می خوره. برخلاف برادر مهربونش که اصلا رغبتی به غذا خوردن نداشت و نداره خیلی به غذا خوردن علاقمنده. اینقدر سر داداش گلش ما بی میلی و بی ذوقی نسبت به غذا دیدیم که الان غذا خوردن با ولع دخترک شده برامون یکی از شیرینترین سرگرمی های این روزهامون.
عروسکم یک ماهی می شه که من رو به اسم " مااااام" صدا می زنه. خصوصا تو بحرانی ترین لحظات که کسی دردش رو نمی فهمه با صدا کردنم من رو می کشونه طرفش.
خیلی شیرین و خواستنی شده. گاهی اوقات دلم می خواد همین طور تو سکوت دراز بکشم کنارش و شاهد بازی کردن با دست هاش باشم که بالای سرش به انواع و اقسام حالتها در می یاره و جوری به اون دوتا دست کوچولو نگاه می کنه که انگاری داره به بغرنج ترین معادله ی ریاضی نگاه می کنه!
گاهی واقعا می مونم این حجم بزرگ دوست داشتن از کجا نشات می گیره و چه جوری می شه موجودی رو اینقدر دوست داشت.
اما بگم کمی در مورد شازده کوچولوی دوست داشتنی خونه مون. پرنس خوشگلم متاسفانه دچار ترس و اضطراب جدایی از من شده. بدون حضور من تو هیچ کدوم از اتاق ها پا نمی گذاره. دستشویی رو تنها نمی ره. البته تو این ترس ساختن خونه ی روبروی مون و سروصداهای ناهنجارش برای بچه ها، بی تاثیر نیست. امیدوارم مقطعی باشه و هرچه زودتر خوب بشه.
پ.ن: پرنسس کوچولو تا پایان شش ماهگی 7170 گرم وزن داشت و 66 سانتیمتر قد.
عروسکم چند روز پیش اولین دندون پاینش در اومد.
خدایا می شه ازت خواهش کنم، نه حتی بالاتر، التماست کنم امسال اسم مون در بیاد؟ خدایا خودت می دونی که چقدر ارزوی زندگی کردن و کار کردن تو اون محیط رو دارم. همه اش می گم کاش قبل ازدواجم بهش می گفتم یکی از اهداف من رفتن از ایران و زندگی کردن تو یه کشور خوب و پیشرفته است. کاش گفته بودم ... این روزها حسرت زندگی کردن تو امریکا، کانادا، اروپا از لحظه لحظه ی زندگیم می باره. کاش تو این زمینه یکم باهام همکاری می کردی. کاش بچه هام اینجا بزرگ نشن. کاش حسرت زندگی کردن تو یه اب و هوای سالم و زیبا و کار کردن تو یه سیستم پیشرفته و منظم به دلم نمونه! خدایا من جز تو این زمینه هیچ همراهی ندارم...
خدایا می شه کمک کنی اول یه خونه ی بزررررگ تو یه جای خیلی خوب بخریم و بعدشم یه ویلای خوشگل دوبلکس که یه خوابش رو به جنگل و کوه باز بشه و از یه خوابش دریا رو بشه دید، بخریم؟ خدایا می شه لطفا هرچه سریعتر این دوتا خواسته ی من رو براورده کنی. دیگه نمی خوام ازت کم بخوام.
اینقدر برای نوشتنش دست دست کردم و منتظر موقعیت مناسب شدم که لابلای جابه جایی های خانه مان گم نشود که قاطی احوال گرفته و مزخرف این روزهایم شد و کلا فراموش کردم که ننوشتمش. آری بعد از سیزده سال به ارزوی دیرین جوانی ام که ادامه ی تحصیل بود رسیدم اما متاسفانه در شهری به نسبت دور. با تمام وجودم امیدوارم امکان شرکت در کلاس ها برایم میسر شود.
پ.ن: دخترکم در پایان پنج ماهگیش 6600 گرم وزن و 63 سانت قد داشت. متاسفانه دخترک هم به مانند برادرش اهل خوردن نیست و به گمانم ارزوی داشتن بچه ای خوش خوراک بر دلم ماند.
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
"چامه و چکامه" نیستند
تا به رشته سخن در آورم
نعره نیستند
تا ز "نای جان"برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است.
...
انحنای روح من
شانه های خسته غرور نن
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
...
بعد مدتها امروز عجیب دلم شعر خواست. تازه فهمیدم هروقت دلم خیلی غمگین باشه دلش شعر می خواد ...
دیروز صبح وقت مصاحبه ی زبان داشتم برای پسرک، اما از انجایی که بسیار به من و پدرش وابسته است و هنوز چهارماه تا سه سالگی اش مانده، گفتن شرایطتش را ندارد و هنوز زود است برایش. خیلی دوست داشتم به جای مهد کلاس زبان برود و در کنار بچه ها در عین کسب مهارتهای اجتماعی، وقتش به بطالت نگذرد و برای آینده اش توشه ای داشته باشد، اما خب نشد و احتمالا برای یکی دوماهی مهد ثبت نامش کنیم، بلکه کمی از این وابستگی رو به افزایش این روزهایش کاسته شود.
بلاخره بعد از سه سال دوری از سینما با دیدن فیلم "فروشنده" اصغر فرهادی، این طلسم با زیباترین فیلم ممکن، شکسته شد.
بغض دارم. یه بغض گنده ی لعنتی . کاش می شد برای چند روز هم شده از وظیفه ی مادری و همسری مرخصی گرفت و زد به دل کوه و کمن ....
دو روز از روزی که رفته ایم خانه اشان می گذرد و من مدام تداعی می کنم موقعیت خانم میزبان را که چهارماه باردار است و همسرش، مادر و مادر خانمش را چهارماه است اورده است منزلشان برای رتق و فتق امور و خودش هم عین این چهارماه را نشسته است کنار همسرش و کارش را تا جای امکان از منزل مدیریت می کند. نمی دانم، برای منی که همیشه خودم کارهایم را کرده ام اینقدر این موضوع سنگین و غیرقابل هضم می آید یا واقعا صحنه ای که دیده ام از شگفتی های خلقت این موجود دوپاست!