اولین مریضی عمرت را از من و پدر گرفتی دخترکم و عجیب اینجاست برادرت که مدام منتظر فرصت است تا تورا ببوسد صحیح و سلامت است اما ما سه نفر مدام آبریزش بینی داریم و خلط گلو. خیلی دلمان برایت می سوزد که چرا بیش از مراقب نبودیم تا تو به ویروس آلوده نشوی. اما واقعیت این است که امری محال بود مگر اینکه من و پدر چند روزی نمی آمدیم خانه که امکان پذیر نبود.
دو روز پیش برای دخترک هم به مانند پسرک، عقیقه کردیم و گوسفندش را سپردیم به شیرخوارگاه آمنه. امیدوارم تن هردوی شما و همه ی بچه های دنیا تا همیشه سلامت باشد و روانتان آسوده.
وای که چقدر شیرین شده ای دخترکم. تویی که دو روز است مرا و برادرت را می شناسی و با زبان بی زبانی با آوای خاص خودت با ما صحبت می کنی. چقدر من این روزها عاشق بوییدن و بوسیدن و نوازشت هستم دلبرکم.
دیروز دخترکم در پایان هفته ی پنجم و آغاز هفته ی ششم زندگی اش، لبخند آگاهانه اش را به جانم هدیه کرد و من از دیروز مدام منتظر فرصت مناسبم که خم شوم برروی صورتش و با دست گذاشتم برروی پشت لب و چانه اش خنده های نقلی اش رو تماشا کنم و حظ دنیا را ببرم.
بعد از سیزده سال، دیروز غول ترس از شکست را با کمک مهربان همسر، شکست دادم و سر کنکور ارشد حاضر شدم. در طول آزمون افسوس می خوردم که چرا حتی به قدر ده درصد آماده نیامدم و برگه ام را تقریبا سفید تحویل دادم، اما به خودم قول دادم برای سال آینده حتما در حد توان و امکان بخوانم و امید که قبول شوم.
دیروز خیلی اتفاقی آویز مرغ آمین را دیدم و ذوق کردنم همان و خریدنش توسط مهربانترین همسر دنیا همان. من الان بسی سراپا شاد و مسرور مکه مرغ آمین دارم.
می دانم که از اول خودم خواستم و حالا بعد از گذشت یکماه و رسیدن به آنچه می خواستم با یادآوریش اشکی گرم برروی گونه هایم می نشیند. حس گناه دارم و از طرفی می دانم اگر بازهم برگردم به روز اول انتخابم همینی می بود که کردم. اما چه کنم که دلم تنگ می شود برای شنیدن آوای قورت قورتش و حس رضایت در چهره و چشمان نیمه بسته اش ...
تو تعبیر رویای نادیده ای
تو نوری که بر سایه تابیده ای
تو یک آسمان بخشش بی طلب
تو بر خاک تردید باریده ای ....
مرا با نگاهت به رویا ببر
مرا تا تماشای فردا ببر
دلم قطره ای بی تپش در سراب
مرا تا تکاپوی دریا ببر .....
عزیز دل، مهربان همسرم، پدر فرزندانم، سالروز میلادت بر تو و بر ما مبارک. ممنون که با به دنیا آمدنت دنیای ما را زیبا و زیباتر کردی. سایه ی پر مهرت تا همیشه بالا سرمان.
دخترکمان امروز یکماهه شد و رسما دوره ی نوزادیش را پشت سر گذاشت.
نمی دانم چرا روزه ی سکوت گرفته ام. می توانم از این روزها کلی حرف بزنم، از روند رشد دخترک و رابطه ی شیرین پسرک با خواهرش. از دغدغه های این روزهایم، از جابجایی آتی خانه مان گرفته، تا قراردادهای کاری مان که آنجور که باید پیش نمی روند و من این روزها علاوه بر بی خوابی، بی حوصله ام.
اعتراف می کنم داشتن دو کودک با اختلاف سنی کم که بزرگتر انقدری بزرگ نشده است که حرفهایت را درک کند بسیار سخت است، چه برسد به دوقلوداری و چندقلو داری که خداوند باید صبر فراوانی به آن پدر و مادر عطا کند.
این روزها دلگیرم از خدایم. خدایی که با او عهدهایی کرده بودم و عاجزانه خواسته بودم مرا به انچه می خواهم برساند اما روز به روز بیشتر از دیروز ثابت می شود برمن، که خلاف میلم شده است همه چیز.
21 روز از آمدنت به جمعمون می گذره. 21 روزه که شب تا صبح بیداری و صبح تا شب خواب. اینقدر کوچولو و نحیفی که آدم نمی دونه در برابر این همه عجز و ناتوانی و ظرافت در برابر بی خوابی های پی در پی، جز لبخند و آرامش زبان به چی باز کنه. برادر کوچولوت خیلی دوستت داره و وقت و بی وقت برروی پیشانی و لپ هات بوسه می زنه و پتو و کریر و یه سری از لباس هاش رو به تو بخشیده و شکر خدا بهت حسودی نمی کنه. بابای مهربونی داری عزیزکم که این روزها حسابی هوای مامان رو داره و تو شب بیداری های بزرگ شدن شما، شریک راه مامانه و این فرصت رو می ده که در طول شبانه روز چند ساعتی بخوابه و استراحت کنه. خوبه که فاصله ات با داداشت اونقدری زیاد نیست که فراموش کرده باشم این روزهای سخت رو و غافلگیر نشدم مثل بار اول. خدا به من و بابایی صبر و آرامش بده تو پشت سر گذاشتن این دوره ی سخت.
کمی مشکل پیدا کرده ام با تفکر خودم یا آن دیگری که می گوید عاشق همسرش است اما حاضر نیست بخاطر همسرش که پیاز خام دوست ندارد، آن را از زنجیره ی غذای اش، خصوصا شبها که بلاخره در کنار هم همبستر هستند و بوی دهان پیاز خورده اش آن دیگری را که پیاز نخورده و آن را دوست ندارد آزار می دهد، حذف کند. نمی دانم شاید طرز فکر من اشتباه است که فکر می کنم باید خوردن پیاز خام را بخاطر آسایش همسرش لااقل شبها، از سفره اش حذف می کرد.
داشتیم صحبت می کردیم در مورد روزی که بچه ها می روند سر خانه و زندگیشان و من می مانم و او، اینکه آیا قرار است آخرهای هفته چشم انتطار سرزدن فرزندانمان باشیم یا لیلی مجنون وار برای خودمان برنامه ی سفر و گشت و گذار خواهیم چید. در نهایت تصمیم گرفتیم به تلافی این روزها و سال های قرنطینه شدن در منزل راه دوم را پیش بگیریم و از فرزندانمان متوقع نباشیم. دوست داشتن بیایند منزلمان قدمشان سر چشم، اگر هم برای خودشان برنامه داشتن، خوش باشن.
بعد سالهااااا دلم می خواست با خواهری بروم خیابان ولیعصر را بالا و پایین کنم و یک دل سیررررر خیابانگردی کنم، اما با وجود حاضر شدن و وعده ی خرید آنچه از قبل قولش را داده بودیم افاقه نکرد و پسرک نگذاشت به خواسته ام برسم.
با شنیدن برخی اتفاق ها نادم می شوم از نوع نگرشم نسبت به دخترک، قبل به دنیا آمدنش. اینکه چقدر سلامتی جسم و روح، ارجح است به هوش بالا و زیبایی خیره کننده. آشنایی دوقلوهایش بواسطه ی بدنیا آمدن یک هفته بعد از هفت ماهگی، از بدو تولد بیمارستان هستن و بعد نزدیک به دوماه بستری، دکتر بتازگی به آنها گفته است که دوتا مردمک چشم دخترک و یک مردمک چشم پسرک تشکیل نشده و نیاز به عمل جراحی است. عملی که درصد بینایی آن پنجاه، پنجاه است... چقدر ناراحتم برای پدر و مادرشان که مطمینا دوره ی بسیار سخت و پر غمی را از سر می گذرانند، که پدر و مادر تاب درد خودش را دارد اما تحمل درد فرزند را نه.