بنظر من یکی از بزرگترین معایب پدر و مادر شدن، این عذاب وجدان لعنتی است که همه جا و همه وقت گریبان والدین را می گیرد. نزدیک به دوماه است که دل به دل پسرکم نداده ام و در چند روز اخیر فقط جواب پرسش های تکراری اش را با داد و فریاد داده ام. این روزها کارم شده است روزی چندبار عذرخواهی از او بخاطر دادهای بنفشی که بی گناه سرش کشیده ام. دلبرکم عادت به خواب بعدازظهر ندارد، امروز درهیاهوی جابجایی مان به جایی که قلبا دوست ندارم، وقتی گفت خسته ام خوابم می اید گفتم برو روی تختت بخواب و درصدی ایمان نداشتم بعد از گذشت ده دقیقه وقتی وارد اتاقش می شوم اورا کف زمین کتاب بدست در خواب ناز ببینم. این روزها در دلم بلوایی است عزیز مادر، ببخش که با بی حوصلگی هایم تورا هم بی حوصله کردم. ببخش که این روزها تو را تا این حد تنها گذاشته ام و مدام چپ می روی راست می روی یاداوری می کنم که ارام باش سروصدا نکن که خواهرکت بیدار نشود.
آخ از دل من که در این بل وشو بازار مدام ابریست و با بهانه و بی بهانه می بارد و حوصله ی هیچ کس را در این کره ی خاکی ندارد.
آخ که کاش می شد مادر بهتری بودم برایتان و فقط بذر محبت در دل های کوچکتان می کاشتم اما چه کنم چه کنم که یارای مهربانی کردن در حقتان ، انطور که باید را ندارم. در طول روز، روزی چندین بار با خودم می گویم تو باید مادر قوی باشی و نگذاری مشکلات و حسرت های دلت سایه ای تاریک شوند برروی سرجگرگوشه هایت، اما چه کنم وقت عمل کم می آورم و ناخواسته می رنجانمتان ....
پ.ن: دلبرکم در پایان چهارماهگی اش، 61.5 سانتی متر قداش بود و 6.080 گرم وزن اش. واکسن چهارماهگی اش بیشتر از دوماهگی حتی اذیتش کرد و الان یک هفته ای هست که درست غذا نمی خورد. در این یک هفته به واسطه ی دردی که از حرکت پای چپ اش عایدش می شد پای چپ اش رو تکان نمی داد و تازه تازه امروز نشانه هایی از حرکت پای چپ اش دیدم.
از لحاظ بار عاطفی مهمونی خوبی نبود. کلی بهم انرژی منفی و حس سرخوردگی دست داد ....اخ که متنفرم از این مهمونی ها که جای خالیش رو از اول تا اخر تو چشمم می کنه. کاش منم نرمال بزرگ شده بودم و نرمال ازدواج کرده بودم تا این همه حسرت تو دلم نمی موند.
بلاخره بعد از دو ماه بلاتکلیفی امروز غروب مقرر جدیدمان برای حداقل یکسال آتی مشخص شد.
خدایا خسته ام. این بلاتکلیفی و سردرگمی امانم را بریده. برزخ که می گویند حال حاضر احوال این روزهای ماست ...
درست همین امروز که بعد سالیااااااان سال، دلم هوس سررسید و ثبت خاطرات در آن را می کند و حال و هوای نوشتن سلول سلول وجودم را به وجد می آورد و مزه ی نوشتن از سرانگشتانم می چکد، باید که تمام کتابها و سررسیدها در جعبه بسته بندی و چسب خورده باشد تا من بازهم نتوانم بشکنم این سکوت چندین و چندساله ی نوشتن بر روی کاغذ را ...
دخترکم در پایان ماه سوم و ورود به ماه چهارم 58.5 سانتی متر قد و 5400 گرم وزن داشت.
باید بنویسم تا یادم نرود روند رشدش. اگرچه سر ثبت خاطرات پسرک در وبلاگش حسابی نقره داغ شدم، اما از انجایی که دل و دماغ نوشتن در دفتر را ندارم، به همین جا اکتفا می کنم.
عزیز دلم، شیرین دخترکم این روزها به طرز خوشمزه ای سعی در حرف زدن و ارتباط برقرار کردن با ما دارد و پسرک فهمیده ام هرروز تا زمانی که خواهرش به خواب نرفته و حوصله دارد با او مشغول می شود و بلند بلند به کوچکترین حرکت آگاهانه و غیرآگاهانه اش می خندد.
دخترک شیرینم در پایان دوماهگیش 4700 وزن داشت و 55 سانت هم قد. در کل همانند برادرش زیاد اهل خوردن نیست و این روزها یکی از بزرگترین آرزوهایم این است که اشتهای بهتری نسبت به برادرش داشته باشد و گوشت و مرغ و ماهی بخورد.
از امروز باید دنبال خانه بگردیم. چقدر دلمان می خواست امسال صاحبخانه می شدیم اما خب، نشد. امیدواریم امسال اخرین سال خانه بدوشی مان باشد و سال دیگر خانه ی دلخواه خودمان باشیم.
بیست و سه روز تمام هر شب به عشق دیدنت یا شاید تجسم دیدنت نشستم و زل زدم به حاج پهلوان داستان. چهره اش، لب و دهان و فرم صورتش، موهای جو گندمی اش، مرد بودن و غد بودنش همه و همه نشان از تویی دارند که هم هستی و هم نیستی.
ببین به چه چیزهایی خوش می کنم دلم را.
دخترک ساعت هاست خوابیده و قاعدتا باید از این فرصت نهایت استفاده رو می کردم و می خوابیدم که البته سعی ام را کردم حتی اما چه کنم که ذهن خسته و آشفته این روزهایم دکمه شاتینگ دان ندارد و یکسره نیمکره چپ و راستم خاطرات گذشته و حال و نگرانی های آینده رو در پس زمینه ی ذهنم به تصویر می کشند و آرامش و خواب آسوده را از من گرفته اند.
خسته ایم این روزها و این خستگی جسمی به خستگی روحی ام دامان زده و این سکوت شب و این تنهایی های چند ساعته که هربار همسر می رود تا پسرک را بخواباند و خودش در کنارش بخواب می رود و من می مانم و دنیایی از سکوت و فکر و خیال نرم نرمک آزاردهنده می شود برایم. روزها به شوق آمدن همسر و خوابیدن پسرک و دخترک و خلوت دو نفری شبانه امان سختی های بچه داری را به جان می خرم اما در اکثر این شب های گذشته اخر شب من می مانم و حوضم.
خسته ام. بسیار بیشتر از انچه که چشمهای به گود رفته ام نشان دهند و یا حتی موهای شانه نزده ام.
چقدر دلم می خواست من هم مثل خیلی از دخترها و مامان ها، با مامان در طول روز اینترنتی چت می کردم و اس ام اس بازی. هروقت دلم براش تنگ می شد، یا کارش داشتم یا حتی مثل امشب روم نمی شد پای تلفن ازش عذرخواهی کنم، می شستم و براش تایپ می کردم. اعتراف می کنم من زبان تایپیم با محبتتر از زبان کلامی ام هستش. لامصب تو ارتباط فیس تو فیس و حتی تلفنی زبان احساسم قده و مغرور و کمتر اعتراف می کنه و ابراز احساسات.
از تعطیلات نیمه ی خرداد به این ور روزهای سختی را پشت سر گذاشتیم و هر چهارتایی مان مریض شدیم و پسرک نوع مریضی اش با ما فرق داشت که نتیجه ی بردنش به بیمارستان برای معالجه ی خواهرش بود و احتمالا مریضی را از محیط آلوده ی آنجا گرفت و دو شب تمام تب و استفراغ داشت و بعد آن اسهال. خیلی پسرکمان چاق بود و وزن نرمالی داشت، الان شده پوست و استخوان. از حال و روز خودم هم نگویم که کلا شده ام یک مادر کم حرف و گوشه گیر بی نهایت بی حوصله. گویی این دنیا با این عظمتش هیچ چیز ندارد که دلم را به آن خوش کنم و با یادآوریش در خلوت لبخندکی حتی بزنم.
اولین مریضی عمرت را از من و پدر گرفتی دخترکم و عجیب اینجاست برادرت که مدام منتظر فرصت است تا تورا ببوسد صحیح و سلامت است اما ما سه نفر مدام آبریزش بینی داریم و خلط گلو. خیلی دلمان برایت می سوزد که چرا بیش از مراقب نبودیم تا تو به ویروس آلوده نشوی. اما واقعیت این است که امری محال بود مگر اینکه من و پدر چند روزی نمی آمدیم خانه که امکان پذیر نبود.
دو روز پیش برای دخترک هم به مانند پسرک، عقیقه کردیم و گوسفندش را سپردیم به شیرخوارگاه آمنه. امیدوارم تن هردوی شما و همه ی بچه های دنیا تا همیشه سلامت باشد و روانتان آسوده.
وای که چقدر شیرین شده ای دخترکم. تویی که دو روز است مرا و برادرت را می شناسی و با زبان بی زبانی با آوای خاص خودت با ما صحبت می کنی. چقدر من این روزها عاشق بوییدن و بوسیدن و نوازشت هستم دلبرکم.