تو اینستا و پروفایل ها پر شده از عکس های تکی یا دوتایشون با پدرهاشون. اما من هشت سال که هیچ عکس جدیدی ازش ندارم. اصلا خبر ندارم چیکار می کنه چی می خوره چی می پوشه، کی ها از خواب بیدار می شه و چه ساعت بخواب می ره. حال دلش خوب هست، نیست. کمردردهاش بهتر شدن؟ چشنهاش اروم شدن؟ اصلا شده دلش برام تنگ بشه برای تک دخترش، حالا من نه، نوه هاش چی؟ شده به پسرک فکر کنه؟ شده فکر کنه دخترک چه شکلیه؟ اصلا می دونه دومین فرزندم هم بدنیا اومده. و من الان مامان دوتا جوجه ام؟ ..... تکلیف من معلوم نیست، شرایطم یه چیز تو مایه های برزخ. نه می تونم اینوری فکر کنم نه می تونم اونوری، بلاتکلیف واژه ی خوبیه برای وصف حالم ...
سال نود و پنج رو واقعا دوست داشتم. تو این سال قشنگ خدا بهم یه دختر سالم داد که الان می تونم بگم تو شیطونی پیشتازه. خودم، خانواده ام، خوانواده هامون صحیح و سلامت بودن. دو سه نفری مزدوج شدن و با عشق زندگی دونفره شون رو شروع کردن. دانشگاه قبول شدم که یکی از بزرگترین رویاهای زندگیم بوده و هست اما کماکان به خاطر مسافت طولانی دانشگاه و حضور دوتا جوجه که نیازمند رسیدگی های مامانشون هست، این ارزوی بزرگم محقق نشده اما همین قبول شدن هم برام حکم وصف العشق نصف العیش بود که هربار با یاداوریش یه کله قند بزرگ تو دلم اب می شه. تو این سال به مراتب کار نکردن کمتر اذیتم کرد اما خب هنوزم از اعماق وجود دوست دارم موعدش که رسید برم سرکار. از لحاظ مالی شکر خدا به موقعیت بهتری رسیدیم و تونستیم برای خرید خونه بیشتر پس انداز کنیم که البته هنوز تا رسیدن به اون مقدار دلخواه و منزل ایده المون کلی راه هست. امیدوارم سال 96 برای تک تکمون سال فوق العاده خوبی باشه. از یکی دوروز مونده به اغاز امسال گفتم که امسال سال من هستش. سال "خروس" یعنی سال من و با همین تعبیر خوش بعد از لحظه ی تحویل سال و جواب دادن تلفنم بعد از هشت سال، یقین پیدا کردم که امسال سال من هستش. حتی در ادامه این حس، مسافرت دو روزه مون به شمال که کاملا بدون برنامه ریزی قبلی و کاملا یکدفعه ای محقق شد و به یکی از خواسته هام در همین شروع سال رسیدم.
نزدیک به یک ماه است که در حرکتی انتحاری توانستیم پسرکم را با خوابیدن با خواهرکش مجاب کنیم و به یکباره دو قدم بزرگ را باهم برداشتیم که برایمان بسیار خوش ایند اما در عین حال کمی دردناک بود. چند شب اول گویی بخشی از وجودم را در اتاق بغلی مان جا گذاشته ام و هربار از خواب می پریدم سریع می رفتم سراغشان. این پروسه ی جدا کردن اتاق هایمان خیلی خیلی برایم سخت جلوه می کرد که شکر خدا خیلی بهتر از انچه فکرش را می کردم عملی شد.
پ.ن: دخترکم در پایان ده ماهگیش 72.5 سانت قد داشت و 8550 وزن!
از آخرین باری که اینجا چیزی نوشتم نزدیک به یکماه می گذرد. در این مدت پسرک شیرین زبانم سه سالش تمام شد و دخترک نازنازی ام، بلاخره همین چند روز پیش درست 14 بهمن شروع کرد به چهاردست و پا راه رفتن. فکر می کردم دخترک خورد و خوراک بهتری نسبت به برادرش دارد. زهی خیال باطل ... هردو تا سرحد مرگ مرا بابت غذا خوردن اذیت می کنند و از این بابت بسیار بسیار افسرده ام و دلمرده. در کنار بدغذایی، بیدار شدن های نیمه شبانه ی پیاپی پسرک هم آستانه ی صبرم را پایین اورده در حالی که در طول روز اصلا نمی خوابد و انتظار می رود خواب شب تا صبحش کامل باشد که نیست. خصلت بد دیگر پسرک زبان زدنش به اشیاء است که همین امر کار دستمان می دهد و باعث مریضی خودش و در پی ان مریضی خواهرکش می شود. الان یک هفته است که مشغول شغل شریف پرستاری هستیم و نه شب داریم نه روز.
پ.ن: دخترک در پایان هشت ماهگی اش 68.5 سانت قد و 7920 گزم وزن داشت. در پایان نه ماهگی 71 سانت قد و 8320 گرم وزن.
دو سه روز است که دخترک با دست زدن ما دست می زند و می خندد، امروز در اوج ناباوری بی انکه دستم را به حالت دست زدن بیاورم فقط با گفتن اینکه "دس دسی کن"، شروع کرد به دست زدن و من غافلگیر شدم از درک معنی جمله ام توسط اویی که هشت ماه بیشتر ندارد.
یکماه تمام به ترتیب سن، از کوچک به بزرگ مریض شدیم و چه مریض شدنی!!!! اسهال و استفراغ و بی اشتهایی تمام. دخترک و پسرک چوب استخوان شدن و پدرک شش هفت کیلویی کم کرد. دوره ی بسیار سخت و طولانی بود، به معنای واقعی رس مان کشیده شد.
پ.ن:دخترک در پایان هفت ماهگی 7580 گرم وزنش بود و 68 سانت قدش.
چقدر دوست داشتم، فیلم "دختر" رو شما هم می دیدی. چقدر " احمد" شبیه شما بود. همونطور عینکی تپلی قد متوسط، مسئولیت پذیر، انسان، فقط موهاش سیاهتر از شما بود و چارستون بدنش صافتر از شما. به همون اندازه که " ستاره" به دنیای " احمد" راه نداشت، من به دنیای شما. آخ امان از دست شما پدرها که نمی دونید خنده تون، دست های نوازشگر مهربونتون، نگاه تائید کننده تون تا چه حد می تونه رنگین کنه دنیای دخترک هاتون رو.
امشب قلب من دوپاره شد عزیز دلم. از اینکه ملتمسانه صدایم می کردی و من بخاطر سلامتی خودت نمی توانستم مانع از دکتر رفتنت با پدرت شوم. آخ که چقدر سخت است مادر بودن ...
ای خدای بزرگم هیچی، هیچی، هیچی تو دنیا بالاتر از سلامتی نیست. ممنونم که بچه های سالمی بهم بخشیدی ....
نفس مامان چند روز پیش شش ماهگیش رو هم تموم کرد و قدم گذاشت تو هفت ماهگی. برخلاف واکسن دوماهگی و چخارماهگی، برای شش ماهگی خیلی بی تابی نکرد و در کل شکر خدا حالش خوب بود. عروسکم سه چهار روزه که داره غذا می خوره. برخلاف برادر مهربونش که اصلا رغبتی به غذا خوردن نداشت و نداره خیلی به غذا خوردن علاقمنده. اینقدر سر داداش گلش ما بی میلی و بی ذوقی نسبت به غذا دیدیم که الان غذا خوردن با ولع دخترک شده برامون یکی از شیرینترین سرگرمی های این روزهامون.
عروسکم یک ماهی می شه که من رو به اسم " مااااام" صدا می زنه. خصوصا تو بحرانی ترین لحظات که کسی دردش رو نمی فهمه با صدا کردنم من رو می کشونه طرفش.
خیلی شیرین و خواستنی شده. گاهی اوقات دلم می خواد همین طور تو سکوت دراز بکشم کنارش و شاهد بازی کردن با دست هاش باشم که بالای سرش به انواع و اقسام حالتها در می یاره و جوری به اون دوتا دست کوچولو نگاه می کنه که انگاری داره به بغرنج ترین معادله ی ریاضی نگاه می کنه!
گاهی واقعا می مونم این حجم بزرگ دوست داشتن از کجا نشات می گیره و چه جوری می شه موجودی رو اینقدر دوست داشت.
اما بگم کمی در مورد شازده کوچولوی دوست داشتنی خونه مون. پرنس خوشگلم متاسفانه دچار ترس و اضطراب جدایی از من شده. بدون حضور من تو هیچ کدوم از اتاق ها پا نمی گذاره. دستشویی رو تنها نمی ره. البته تو این ترس ساختن خونه ی روبروی مون و سروصداهای ناهنجارش برای بچه ها، بی تاثیر نیست. امیدوارم مقطعی باشه و هرچه زودتر خوب بشه.
پ.ن: پرنسس کوچولو تا پایان شش ماهگی 7170 گرم وزن داشت و 66 سانتیمتر قد.
عروسکم چند روز پیش اولین دندون پاینش در اومد.
خدایا می شه ازت خواهش کنم، نه حتی بالاتر، التماست کنم امسال اسم مون در بیاد؟ خدایا خودت می دونی که چقدر ارزوی زندگی کردن و کار کردن تو اون محیط رو دارم. همه اش می گم کاش قبل ازدواجم بهش می گفتم یکی از اهداف من رفتن از ایران و زندگی کردن تو یه کشور خوب و پیشرفته است. کاش گفته بودم ... این روزها حسرت زندگی کردن تو امریکا، کانادا، اروپا از لحظه لحظه ی زندگیم می باره. کاش تو این زمینه یکم باهام همکاری می کردی. کاش بچه هام اینجا بزرگ نشن. کاش حسرت زندگی کردن تو یه اب و هوای سالم و زیبا و کار کردن تو یه سیستم پیشرفته و منظم به دلم نمونه! خدایا من جز تو این زمینه هیچ همراهی ندارم...