تموم شد. یه به امنیت ایران می نازیدیم اون هم جلوی چشمهامون فرو ریخت. دیگه دلمون رو به چی این اب و خاک خوش کنیم؟ به آزادی که نداریم؟ به خفقانی که داریم؟ به فسادی که از سر و روی مملکت می باره و اختلاس و کلاشی که مثل آب خوردن انجام می شه و نمی بینیم عاملش رو بگیرن و پول مردم رو برگردونن؟ به سران مملکتی که راست راست تو چشمت نگاه می کنن و دروغ می گن؟ به جون مردمی که هیچ بهایی نداره تو این مرز و بوم؟! غمگینم غمگین ...
تازگی ها پی بردم که در سه حالت در مقابل پسرک از کوره در می روم و متاسفانه سرش داد می زنم. یکی زمان هایی که دست آلوده اش رو بر دهان می گذارد، وقتی خواهرک را که به وسایلش دست زده است پرت می کند و دخترک از درد به شدت گریه می کند و در آخر از انجایی که مدتهاست بعدازظهرها نمی خوابد و برنامه ریزی ام به گونه ایست که حداقل یازده ساعت بتواند بخوابد، بازیگوشی می کند و هر شیطنتی انجام می دهد برای به موقع نخوابیدنش که اولش با تذکر و یاداوری این است که باید زود بخوابد که فردا مهد سرحال و پرانرژی باشد و در نهایت با دادی از جانب من داستان جمع می شود. خیلی ناراحتم می کند این دادهای گاه و بی گاه. چقدر والد بودن سخت است.
چقدر چقدر چقدررررر دلتنگتم. کاش کاش کااااش منم مثل خیلی ها زندگی نرمالی داشتم. کاش کاش کاش این روزها بودی در کنارم چون می ترسم از فردایی که بیاد و تو نباشی و من تو این شهر بدون تو نفس بکشم، قدم بزنم و زندگی کنم... می دونی وضع من خیلی بدتر از کسی که عزیزش برای همیشه از پیشش رفته باشه، اخه تو هستی و من محکومم به ندیدنت، نبویدنت. چطور می تونی نبینی بچه ات رو اخه؟ اصلا برام قابل هضم نیست. باشه من بدترین دختر دنیا، خودرای ترین شون اما تو بهترین باش، بخشنده ترینشون ....
از پست ترین آدمهای روی زمین، اون دسته ان که به دروغ حس ترحم مردم دیگه رو برانگیخته می کنن ازت می تیغن و بعد به گوشت می رسه که طرف تمام این حرفای ترحم برانگیز رو به دروغ بهت گفته و این می شه که دستت رو داغ می گذاری تا از دفعه ی بعد به هیچ عنوان دلت نه برای غریبه بسوزه نه آشنا و این می شه که کلا انگیزه ات رو برای کمک به مردم از دست می دی چون احساس می کنی باهات بازی شده و نه تنها مالت رفته بلکه اون حس دلسوزی به ادم های نیازمند هم فاتحه اش خونده شده!
راست می گویند که همه ی حساسیت ها و ذوق و شوق ها برای بچه ی اول است. امروز به این نتیجه رسیدم که چقدر برای دخترک کم کاری کرده ام. بیش از یکماه و نیم از نیش زدن و در آمدن دندان های سوم و چهارمش می گذرد و من هیچ جا ثبت نکردم تاریخش را. حتی ننوشتم اولین قدم های مستقلش رو که دو هفته پیش اتفاق افتاد و من تنها به گرفتن فیلمی چند ثانیه ای بسنده کردم. می توانم اعتراف کنم حتی اولین های پسرک را هم بعد از بدنیا امدن دخترک هرچندتا یکی نوشته ام. داشتن و بزرگ کردنن دو فرزند با فاصله ی سنی کم، دست تنها، واقعا سخت است و وقتی مریضی هم به آن اضافه می شود نور علی نور گاهی من کم می آورم گاهی همسر. گاهی من از فرط خستگی می زنم به فاز افسردگی و گاهی همسر. خصوصا اینکه فرزندان حساس و بدغذایی داریم که خیلی از تفریحات رایج بین پدر و مادرها را نداریم و همین نداشتن زنگ تفریح ها، کمی بچه داری را برایمان سختتر از معمول کرده است.
بعد از هشت سال انتظار، چه گوارا بود این پیروزی اردیبهشتی مان. چقدر دوست داشتیم زمانی که رویش سبز تازه جوانه زده بود این جشن و پایکوبی را به راه انداخته بودیم در کنار نداها و سهراب ها و میر و خاندانش. امروز اما با امید به فردایی بهتر و ازادی تان و ازادیمان هوای تازه ی بهاری را استشمام می کنیم، با برقه ای از امید در چشمانمان و لبخندی شیرین بر لبهایمان.
امشب از اون شب هاست و حسم از اون حس ها که قابلیت پشت پا زدن به همه چیز و همه کس رو دارم!!!!!! متنفرم از این حس لعنتی که سلول سلول وجودم رو اشباع کرده!!!!! بیزارم از خودم که از یه بچه ی سه سال و چند ماهه انتظار یه انسان بالغ رو دارم و مثل بچه ها باهاش قهر می کنم!!!!!!!
پ.ن: تونستم قبل از خوابیدنش به خشمم پیروز بشم و مثل هرشب روی ماهش رو ببوسم و شب بخیر بگم و بابت رفتار بدم باهاش عذرخواهی کنم. اگر یک شب، فقط یک شب حتی، بدون حس دوست داشته شدنش از طرف من بخواب می رفت، تا اخر عمر نمی بخشیدم خودم رو.
اولین ترکش تبعات مهد کودک رفتن پسرک، دامان ما رو هم گرفت و الان هم پسرک به شدت مریضه، هم من، هم دخترک. یکی از اخلاق های بدی که پسرک داره اینه که جدیدا به تقلید از خواهرش، اشیاء و هرچیز باربط و بی ربطی رو می گذاره تو دهانش و هرقدر بهش تذکر می دم، می گه "ببخشید، نمی دونستم" اما باز روز از نو و روزی از نو.
از وقتی تو جمع از خواب شبانه ی دخترک تعریف کردم، دقیقا از همون روز مذکور شبی چندین و چندبار بیدار می شه و نشون به اون نشون که چند شبه رسما نیمه های شب بیدار می شه و قسنگ یکی دوساعتی برای خودش بیدار می مونه! البته بگم که این وسط موتورهای مسابقه ای که دقیقا از ساعت 12 شب تا 3 بامداد باهم کورس می گذارن و صدای وحشتناکشون از اتوبان می یاد در بدخوابی نه تنها دخترک و پسرک بلکه من هم بی تاثیذ نیست. بارها با تپش قلب از خواب پریدم و حسابی خودشون و موتورشون رو مورد عنایت قرار دادم. خیلی دلم می خواست مرکزی وجود داشت برای شکایت این بی فکرها که خواب نیمه شبانه رو بر کوچیک و بزرگ حرام کرده ان،
چند روزه برخلاف تلقینی که می کنم و سعی در ارسال انرژی مثبت به کائنات دارم اما نه حال دلم خوبه نه حال جسمم. خسته ام. حوصله ی بچه ها رو ندارم و کوچکترین چیزی که برخلاف میلم باشه اعصاب و روانم رو بهم می ریزه. این چند روز هم فقط و فقط نشستم و به این سه سال و نیم خونه نشینی و درجا زدن فکر کردم و غصه خوردم. رسما تو این سه سال و اندی نتونستم هیچ غلطی کنم. خصوصا کنسل شدن دانشگاه بخاطر شرایطم خیلی خیلی بهمم ریخته و هربار یادش می افتم ته دلم یه چیز داغی می ریزن. در حال حاضر امیدم به زندگی در حد خط فقره.
این روزها هرچقدر بیشتر و بیشتر به ا.ن.ت.خ.ا.ب.ا.ت نزدیک می شیم من بیشتر و بیشتر بغض دارم. تمام اتفاقات سال ه.ش.ت.ا.د.و.ه.ش.ت می یان جلوی چشمام. اینکه م.ی.ر هنوز تو ح.ص.ر.ه و من به نوبه ی خودم هیچکاری نتونستم برای آزادیش کنم. اینکه تو اون هشت سال کذایی چی به سرمون اومد و از کجا به کجا رسیدیم. اینکه چرا بعضی از مردم حافظه ی کوتاه مدت دارن و زود دچار فراموشی می شن و فقط ظاهر قضایا رو می بینن و نمی تونن یک ذره عمیق به مسائل نگاه کنن و با حرفاشون عمدتا حرفهای بی منطقشون،آتیش می زنن به دل آدم ...
چقدر این واکسن یکسالگی دخترک خوب بود. نه گریه ای، نه دردی، نه تبی، نه لرزی، نه بی تابی. خدایا شکرت، یکی از هفت خوان هم به خیر گذشت. برخلاف پسرک که واکسن یکسابگی رو به پا زده بودن، مال دخترک رو به دست زدن و گفتن آمپولش فرق کرده و هیچ گونه عوارض بیرونی نداره.
احساس می کنم این چند روزی که پسرک رفته مهد حسابی رو روحیه و اعتماد بنفسش تاثیرمثبتی داشته و شادتره. از این بابت خیلی خوشحالم و امیدوارم این روند صعودی ادامه دار باشه.
اون موقع که تو اتاق عمل بعد از نه ماه بودن لحظه به لحظه باهم و بزرگ شدن و خو گرفتن، ناف پسرک رو از من بریدن اینقدر بی تابی نکردم که این دو روز برای گذاشتن پسرک تو مهد و برگشتن به خونه بدون دست های کوچولو و مهربونش تو دستم، بی تابی کردم. بند بند وجودم می خواست الان تو مهد پیش پسرک نشسته بودم و می دیدمش و تا چشمهامون بهم می افتاد براش بوسه می فرستادم.
عزیز مامان، بدون این لحظات برای من هم آسون نبوده و نیست، اما بخاطر خودت مجبورم این دوری چند ساعته رو به تو و خودم حتی خواهرک، تحمیل کنم تا تو عزیز دل مامان یادبگیری کم کم مستقل بشی و بتونی گلیم خودت رو از اب بکشی بیرون. بدون تک تک دقایق دور بودن از تو برام ساعت ها گذشته و من مدام چشمم به ساعت دیواری خونه است تا ساعت دو رو اعلام کنه تا من و خواهرک پرواز کنیم به سمتت.
دخترک تقریبا از پنج ماهگی اسمش رو می شناخت و واکنش نشون می داد و از همون موقع ها تقریبا بهم "مم" میم به فتح می گفت. بعدها شد "ماما" و بعدتر شد" مامان".میم ها به فتح. الان " به به"، " دادا" به معنی داداشی، " آبا" به معنی بابا، "دار" به معنی استار(ستاره)، "داغ" به معنی همون داغ، "نه" رو قشنگ می گه. البته خیلی آواها رو هم صداش رو در می یاره مثلا " اوخخخخخ" گفتنش خیلی با نمکه. یه بازی هم داریم به اسم "دوپس" بازی تا بهش می گم بیا دوپس بازی کنیم بی برو برگرد سرش رو می یاره و می زنه به پیشونیم و کلی باهم می خندیم.
پسرکم سومین روز مهدش تموم شد و کماکان دوست داره من باشم. روز سوم به من گفتن برو تو محوطه وقت رفتن که شد بیا دنبال پسرک. با بغض با من خداحافظی کرد و من بعد دو ساعت اومدم دنبالش. وقتی گفتن پسرک حاضرشو مامان امده دنبالت زد زیر گریه و گفت نه مامان من نیومده و تا من رو دم در دید پرید بغلم و اشک ریخت. امیدوارم گل پسزم این مرحله ی جدایی از من و مستقل شدنش رو به سلامت از سر بگذرونه و کم کم یاد بگیره بدون حضور من از زندگی لذت ببره.
امسال هشتمین سال یکی شدنمون مصادف شد با یکسالگی دلبرک. می دونم از این به بعد دیگه سالگرد ازدواجمون تو حاشیه خواهد بود، درست مثل امسال که همه اش یاد تولد چهارمین عضو خانواده مون بودم تا سالگرد باهم شدنمون. تا جای ممکن دلم نمی خواد تسلیم بشم و دوست دارم هردو مناسبت تا ابد تو دلم زنده بمونه و هیچ کدوم فدای اون یکی نشه.
نازنینم! خوشحالم که بعد از هشت سال، کماکان انتخاب اول و اخرم تو هستی و برای من هنوزم بهترین مرد دنیایی!
یکسال پیش درست تو همین دقایق، زمانی که همه خواب بودن، رفته بودم رو کاناپه و گوشی به دست، بالا پایین می کردم حسم رو نسبت به موجود کوچولوی تو دلیم که همه اش چند ساعت مونده بود به زمینی شدنش و به اغوش گرفتنش. هنوزم باورم نشده که تا چند ساعت اینده دلبرک کوچولوم می شه یکسال تمام. امروز فقط بوییدم و بوسیدمش و محکم به خودم چسبوندم و از شیطنت های ریز و درشتش از ته دل خندیدم و با سلول سلول وجودم خوشحال بودم از داشتنش، از داشتنشون. من هنوز بعد از گذشت سه سال و سه ماه باورم نیست مادر شدم چه برسه مادر دوتا جوجه! آخ که حس مادری چه پیچیده و شیرین حسی هستش. الهی دامن همه ی چشم انتظارا سبز بشه و هیچکس حسرت بچه به دلش نباشه