مامان چند روزه بخاطر عفونت معده و قند بالاش بیمارستان بستریه! بمیرم براش که امشب همراه نداره و همه اش دلم پیششه. کاشکی زودتر خوب شه و مرخص بشه. دیدن روی ماهش تو لباس بیمارستان خیلی سخته.
اخ که راست گفتن پدر و مادر حاضرن بدترین دردهای دنیا رو تحمل کنن اما نبینن خاری بره تو پای پاره ی تنشون. اخ که مردیم و زنده شدیم تا پسرک رو ببرن عمل و بعدش بیارن تو بخش. اون سه ساعت دوری و بی خبری اندازه ی سه سال گذشت! شکر خدا عمل موفقیت امیز بودو پسرک فراتر از انتظارمون ظاهر شد و خوب تحمل کرد درد بعد از جراحات رو. بمیرم براش که هیچ تصور و ذهنیتی از عملی که قرار بود روش انجام بدن نداشت و بعد عمل فقط سکوت کرد و در برابر قربون صدقه هام لام تا کام حرف نزد. انگاری حس کرده بود بهش خیانت شده اونم خیانت از طرف قابل اعتمادترین ادمای زندگیش.
مدت ها بود از یاد بذده بودم که بعد از یه اتفاق ناراحت کننده ای که کاری هم از دستم برنمی یاد، شدیدا به خوابیدن روی می یارم. این یکی دوهفته ی اخیر بعد قطعی شدن عمل پسرک، خیلی می خوابم. اما امشب دل تو دلم نیست. کاش می شد چشمهام رو ببندم و 24 ساعت دیگه بازشون کنم و ببینم پسرکم صحیح و سلامت کنارم خوابیده ...
به لطف فیلم"نهنگ عنبر دو" من فهمیدم که در سالهایی نه چندان دور، فروش معجون و شیر موز تو کشور گل و بلبلم ممنوع بوده!
از دیشب که بعد هشت ماه بی خبری باهاش حرف زدم، سرم سنگین شده و دلم غمگین غمگین. چی شد که به اینجایی که الان رسید رو نمی دونم فقط می دونم مسیر سختی رو انتخاب کرد که اخرش بن بسته! آدمها یه وقتایی یه اشتباهایی می کنن که غیرقابل بازگشته. کاش زندگیش مثل پنج سال پیش بشه که می امد دم دانشگاه دنبالش و من چه خوشحال بودم که هردو با تمام سختی هایی که کشیدیم لااقل تو زندگی مشترکمون چیزی کم نداریم و خوشحالیم. فکر نمی کردم نخواستن بچه از جانب یکی و خواستنش از طرف اون یکی قراره اینقدر مشکل ساز بشه و زندگیشون رو بی اغراق 180 درجه تغییر بده! می دونم لابلای کتابخونه ای که خریده یا پازلی که قاب کرده زده دیوار دنبال آرامش گذشته است اما بعید می دونم اب ریخته رو بشه جمعش کرد ...
از دادگاه ابلاغیه اومده برای روشن کردن پرونده ی دزدی دوسال پیشمون، همسر رفته دادگاه در کمال پررویی می گن اقا دزد پرونده تون پیدا نشده و بعد دوسال این پرونده مختومه است! همسرم گفته یعنی چی مختومه است تمدید کن پرونده رو. می گه یعنی فکر می کنی تو این دوسال پیدا نشد تو دوسال اینده پیدا می شه؟ خلاصه تمدید نکردن .... تو کشوری که مالت بره،جونت بره ، کک اونایی که قدرت اجرایی دارن نمی گزه واقعا موندن چه فایده ای داره؟ فردای روز بچه هام نمی گن اینجا کدوم جهنم دره ای بود که ما رو بدنیا اوردی؟!!!!!!
امروز، روز بسیار مفید و پرکاری بود و از صبح بدون برنامه ی قبلی افتادیم به خوردن قورباغه ها. دوبار فقط بخاطر آز بچه ها رفتیم آزمایشگاه و با وجودی که در کل سه بار برای یه آزمایش رفتیم و برگشتیم یکبار دیگه هم باید بریم. تو یکی از دفاتر خدمات قضایی کار نامه ای که ابلاغ شده بود رو پیگیری کردیم و در نهایت من بلاخره بعد از چهارده ماه نامه ی شیردهی و استفاده از مرخصی زایمان رو از دکترم گرفتم که به زودی زود کارهای اون هم انجام بشه. دخترک همکاری نکرد ورگرنه فکر کنم به گرفتن نامه از دارایی و شهرداری هم رسیده بودیم. بقدری این روزها کمبود خواب دارم که خدا می دونه.
دوست دارم لحظاتی که چندماه یکبار با همیاری همسر فراهم می شه و می تونم برای دو سه ساعتی فارغ از بچه داری، بی دغدغه ی نگهداریشون، برم پیش دوستانم و با خیال راحت باهاشون گپ بزنم.
وقتی روز تولدت، با چشمهایی پر خواب، زیر لحاف، با صدای نازک و قشنگ پسرک سه سال و نیمه ات که داره تولد تولد تولدت مبارک رو می خونه شروع می شه و بعدشم می پره تو رختخوابت و سفت بوست می کنه و محکم بغلت، وقتی دخترک بوس گریزت فرت و فرت بوست می کنه و دوست نداره از آغوشت بیاد بیرون، وقتی مهربونترین همسر دنیا به بهانه خرید نون و خامه از خونه می زنه بیرون و خوشمزه ترین کیک بستنی دنیا رو برات می گیره و باهزار جنگولک بازی تو یخچال قایمش می کنه تا عصر روز تولدت سوپرایزت کنه و سرمست بشی از این همه حس خوب خوشبختی، دوست داری زمان متوقف بشه تا تو ذره ذره ی این لحظات ناب رو زیر زبونت مزه مزه کنی و از فریم فریمش تو ذهنت عکس بگیری تا فراموش نشه این روز قشنگ. چقدر چقدر چقدررر هر سه تای شمام برام عزیز هستید و زندگی بدون شما برام لحظه ای قابل تحمل نیست.
چهارده ماه تمام ... درست در پایان چهارده ماهگی دخترک شروع به راه رفتن کرد. هربار که قدم از قدمی بر می دارد دلم قنج می رود برای دیدن یکی از بزرگترین موفقیت های زندگیش.
توی کانال مهد کودک فیلمی گذاشته بودن که پسرک در کنار بچه های دیگر داشت شعر می خواند و در حین آن همراه با بچه ها شکلک در می آورد و شادی و عصبانیت و خواب آلودگی اشان را به اصطلاح با میمیک صورتشان نشان می دادند. دیدن این فیلم برای مادری که پسرک خجالتی و کم رو اش رو خوب می شناسد دنیا دنیا شادی و خوشحالی بهمراه داشت. خصوصا اینکه در مهمانی به چشم دید که پسرک برای لحظاتی هرچند کوتاه در جمع حرکات موزون نشان داد و این پیشرفت بزرگی محسوب می شود و برای مادرک بسی دلگرم کننده.
نمی دونم چطور می شه برای دوستی به عمر بیست سال با کلی پارتی بازی کار جور کنی اونم با شرایط خودش، دیرتر امدن و زودتر رفتن به منزل ، و پنج ماه بیاد سرکار و یکدفعه بزنه زیر همه چیز و بی هیچ کلامی بره و بعد از گذشت سه ماه بفهمی که تو این سه ماه سکوت در تمام شبکه های اجتماعی اش بلاک شدی، بی انکه جرمت بهت تفهیم شده باشه! کلا به این نتیجه رسیدم من تو داشتن دوست خیلی بدشانسم. نمی دونم شاید اشکال کار از من باشه که زیادی، بی چشم داشت، برای دوستام قدم بر می دارم. کاش یاد بگیرم اینقدر تو دوستی ها از خودمم و خانواده ام مایه نگذارم.
چند روزه همسر برام پروژه آورده و مشغول انجام کارهاشم و یه دلم سر انجام پروژه است و صد دلم پیش روزهای شاغلی. از میز کارو کامپیوترم گرفته تا سرامیک های محل کار و کوچه و خیابان و پارک باصفای همیشگی نبش. خیلی لحظات سختیه و بارها و بارها بغض و اشکم رو باهم قورت دادم و سعی می کنم امیدوار باشم به روزهای روشن.
خیلی خیلی دلم می خواد بدونم کجای راه رو اشتباه رفتم که با مادر شدن تمام فعالیتهای اجتماعیم و پیشرفتم تعطیل شد؟ جالب من رو از بیرون شخصیت قوی می بینن دور و بری هام ، اما واقعیت اینه که من قوی نیستم فقط خیلی تنهام که بواسطه ی این تنهایی مجبورم خیلی از کارها رو خودم به دوش بگیرم و از اونجایی که مسئولیت پذیرم باری به هرجهت سعی می کنم انجام ندم تا جای توان بهترین باشم تو اون کار. کم آوردم، اره اعتراف می کنم کم آوردم از این فدایی شدن های مکرر، از این همه ایثار یکطرفه. دلم می خواد برای دل خودم و خواسته هام اونجور که دوست دارم زندگی کنم اما مگه مسئولیت های بچه داری اجازه می ده!!!! خسته شدم رو چه جوری صرف کنم که صرف بشه و دست از سرم برداره ....
نزدیک به دوماه شد که پسرک می ره مهد. تو این مدت خیلی خیلی روحیه اش خوب شده و ذوق و شوق رو می شه به وضوح تو چشمهاش دید. اینقدر انرژی داره که از لحظه ای که می رم دنبالش تا شب که می ره تو تختش مدام بالا و پایین می پره. اونم کسی که تا قبل از مهد بیشتر علاقه به بازی های نشستنی داشت و با تصویرهای یه کتاب گاها نیم ساعت برای خودش مشغول می شد. خیلی خوشحالم از خوب بودن حال دلش. درسته این میان مدام سرماخورده است و فیخ و فیخش به راه هست و ترس از مریض شدن دخترک رو هر روز دارم، اما در کل خوشحالم و شاکر.