چند روزه برخلاف تلقینی که می کنم و سعی در ارسال انرژی مثبت به کائنات دارم اما نه حال دلم خوبه نه حال جسمم. خسته ام. حوصله ی بچه ها رو ندارم و کوچکترین چیزی که برخلاف میلم باشه اعصاب و روانم رو بهم می ریزه. این چند روز هم فقط و فقط نشستم و به این سه سال و نیم خونه نشینی و درجا زدن فکر کردم و غصه خوردم. رسما تو این سه سال و اندی نتونستم هیچ غلطی کنم. خصوصا کنسل شدن دانشگاه بخاطر شرایطم خیلی خیلی بهمم ریخته و هربار یادش می افتم ته دلم یه چیز داغی می ریزن. در حال حاضر امیدم به زندگی در حد خط فقره. 

این روزها هرچقدر بیشتر و بیشتر به ا.ن.ت.خ.ا.ب.ا.ت نزدیک می شیم من بیشتر و بیشتر بغض دارم. تمام اتفاقات سال ه.ش.ت.ا.د.و.ه.ش.ت می یان جلوی چشمام. اینکه م.ی.ر هنوز تو ح.ص.ر.ه و من به نوبه ی خودم هیچکاری نتونستم برای آزادیش کنم. اینکه تو اون هشت سال کذایی چی به سرمون اومد و از کجا به کجا رسیدیم. اینکه چرا بعضی از مردم حافظه ی کوتاه مدت دارن و زود دچار فراموشی می شن و فقط ظاهر قضایا رو می بینن و نمی تونن یک ذره عمیق به مسائل نگاه کنن و با حرفاشون عمدتا حرفهای بی منطقشون،آتیش می زنن به دل آدم ...

چقدر این واکسن یکسالگی دخترک خوب بود. نه گریه ای، نه دردی، نه تبی، نه لرزی، نه بی تابی. خدایا شکرت، یکی از هفت خوان هم به خیر گذشت. برخلاف پسرک که واکسن یکسابگی رو به پا زده بودن، مال دخترک رو به دست زدن و گفتن آمپولش فرق کرده و هیچ گونه عوارض بیرونی نداره. 

احساس می کنم این چند روزی که پسرک رفته مهد حسابی رو روحیه و اعتماد بنفسش تاثیرمثبتی داشته و شادتره. از این بابت خیلی خوشحالم و امیدوارم این روند صعودی ادامه دار باشه. 

اون موقع که تو اتاق عمل بعد از نه ماه بودن لحظه به لحظه باهم و بزرگ شدن و خو گرفتن، ناف پسرک رو از من بریدن اینقدر بی تابی  نکردم که این دو روز برای گذاشتن پسرک تو مهد و برگشتن به خونه بدون دست های کوچولو و مهربونش تو دستم، بی تابی کردم. بند بند وجودم می خواست الان تو مهد پیش پسرک نشسته بودم و می دیدمش و تا چشمهامون بهم می افتاد براش بوسه می فرستادم. 

عزیز مامان، بدون این لحظات برای من هم آسون نبوده و نیست، اما بخاطر خودت مجبورم این دوری چند ساعته رو به تو و خودم حتی خواهرک، تحمیل کنم تا تو عزیز دل مامان یادبگیری کم کم مستقل بشی و بتونی گلیم خودت رو از اب بکشی بیرون. بدون تک تک دقایق دور بودن از تو برام ساعت ها گذشته و من مدام چشمم به ساعت دیواری خونه است تا ساعت دو رو اعلام کنه تا من و خواهرک پرواز کنیم به سمتت. 

دخترک تقریبا از پنج ماهگی اسمش رو می شناخت و واکنش نشون می داد و از همون موقع ها تقریبا بهم "مم" میم به فتح می  گفت. بعدها شد "ماما" و بعدتر شد" مامان".میم ها به فتح. الان " به به"، " دادا" به معنی داداشی، " آبا" به معنی بابا، "دار" به معنی استار(ستاره)، "داغ" به معنی همون داغ، "نه" رو قشنگ می گه. البته خیلی آواها رو هم صداش رو در می یاره مثلا " اوخخخخخ" گفتنش خیلی با نمکه. یه بازی هم داریم به اسم "دوپس" بازی تا بهش می گم بیا دوپس بازی کنیم بی برو برگرد سرش رو می یاره و می زنه به پیشونیم و کلی باهم می خندیم. 

پسرکم سومین روز مهدش تموم شد و کماکان دوست داره من باشم. روز سوم به من گفتن برو تو محوطه وقت رفتن که شد بیا دنبال پسرک. با بغض با من خداحافظی کرد و من بعد دو ساعت اومدم دنبالش. وقتی گفتن پسرک حاضرشو مامان امده دنبالت زد زیر گریه و گفت نه مامان من نیومده و تا من رو دم در دید پرید بغلم و اشک ریخت. امیدوارم گل پسزم این مرحله ی جدایی از من و مستقل شدنش رو به سلامت از سر بگذرونه و کم کم یاد بگیره بدون حضور من از زندگی لذت ببره. 

امسال هشتمین سال یکی شدنمون مصادف شد با یکسالگی دلبرک. می دونم از این به بعد دیگه سالگرد ازدواجمون تو حاشیه خواهد بود، درست مثل امسال که همه اش یاد تولد چهارمین عضو خانواده مون بودم تا سالگرد باهم شدنمون. تا جای ممکن دلم نمی خواد تسلیم بشم و دوست دارم هردو مناسبت تا ابد تو دلم زنده بمونه و هیچ کدوم فدای اون یکی نشه. 

نازنینم! خوشحالم که بعد از هشت سال، کماکان انتخاب اول و اخرم تو هستی و برای من هنوزم بهترین مرد دنیایی!

یکسال پیش درست تو همین دقایق، زمانی که همه خواب بودن، رفته بودم رو کاناپه و گوشی به دست، بالا پایین می کردم حسم رو نسبت به موجود کوچولوی تو دلیم که همه اش چند ساعت مونده بود به زمینی شدنش و به اغوش گرفتنش. هنوزم باورم نشده که تا چند ساعت اینده دلبرک کوچولوم می شه یکسال تمام. امروز فقط بوییدم و بوسیدمش و محکم به خودم چسبوندم و از شیطنت های ریز و درشتش از ته دل خندیدم و با سلول سلول وجودم خوشحال بودم از داشتنش، از داشتنشون. من هنوز بعد از گذشت سه سال و سه ماه باورم نیست مادر شدم چه برسه مادر دوتا جوجه! آخ که حس مادری چه پیچیده و شیرین حسی هستش. الهی دامن همه ی چشم انتظارا سبز بشه و هیچکس حسرت بچه به دلش نباشه

امروز دومین روز از مهد شیرین پسر بود. طی دیروز و امروز هربار با دیدنش اشک تو چشمام جمع شد و هی من یواشکی با دستم از گوشه ی چشمام جمعشون کردم. آخ که چه حس شیرینی هست دیدن قدم های هرچند کوچک جگرگوشه ات به سوی استقلال و روی پای خود ایستادن. آخ که مطمینم دلم تنگ می شه واسه این روزها. کنار اومدن فعلیش با مهد بهتر از انتظارم بوده اگرچه هنوز با دیدن من تو راهرو هوایی می شه و برای دقایقی نمی خواد ازم جدا بشه اما بازم شکر مربی هاش که خیلی ازش راضی هستن.  

کلافه ام، کلافه ام، کلافه ام ... کاش همه ی ادمهای روی زمین به قدر مساوی دارایی داشتن. کاش بده بستان ها معنوی بود نه مادی. کاش هیچ کس به واسطه ی درامد کمترش در نتیجه پول کمترش تحقیر نمی شد، کاش برای همه آدمهای روی زمین آینده ای درخشان پیشرو بود. کاش هیچ کس غم نان نداشت. کاش کاری از دستم برمی آمد برای رنگین کردن روزهای ادم هایی که پر هستن از حسرت های مادی ... آدم هایی که برای کم نیاوردن سر ماه، مجبورن حساب کتاب قرون به قرون جیبشون رو داشته باشن. آی آدمهای خوب زمین، آی پولدارهای عزیز و دوست داشتنی، لطفا کمی با آدمهای ضعیف دور و برتون مهربونتر باشید ... 

فردا اولین روز حضور پسرک در مهد کودک است. از او بیشتر من استرس دارم و با هربار یاداوری اش، نگرانی گرم و نازک برروی قفسه سینه ام می نشیند و برای چند ثانیه نفس کشیدنم را مختل می کند. امیدوارم محیط مهد، مربی ها، بچه ها برایش جذاب باشد و زود با محیط انس بگیرد. امیدوارم مهد خوبی باشد و پسرک ذره ای دچار مشکل نشود و بتواند یادبگیرد بازی با همسن و سالانش را. 

برایم خیلی جالب است! دوتا بچه از یه پدر و مادر در یک محیزط یکسان اما با دوتا روحیه ی کاملا متفاوت! پسرک به شدت چه از لحاظ ظاهری، چه خصوصیات اخلاقی اش شبیه به من است و دخترک، چه از لحاظ ظاهری چه اخلاقی شبیه پدرش. هرقدر پسرک محتاط و محافظه کار بود و هست، دخترک جسور است و بی محابا. دنیای بزرگ در عین حال شیرینی است، عرصه ی ژنتیک و وراثت. 

امروز برای اولین بار برای شاید پنج ثانیه بدون کمکی از جانب ما برروی دوپایش ایستاد و غرق در غرور و لذت شد و چه خوب که از اولین گام های او همچون پسرک فیلمی کوتاه داریم بعنوان یادگار برای روزهای بزرگسالی اشان ... 

پ.ن: 74 سانتی متر قد و 8700 گرم وزن در پایان تقریبا دوازده ماهگی دلبر. 

94 سانتی متر قد و 13 کیلوگرم وزن در پایان 39 ماهگی نفس. 

یه جورایی مجبور شدم قید ارشد رو بزنم و این برای منی که خیلی بهش دل بسته بودم، بسیار ناراحت کننده است. هرقدر فکر می کنم نمی شه با دوری راه حتی برای یک ترم کنار امد. خیلی دوست داشتم این دوسالی که مجبورم خونه باشم، لااقل فوقم رو بگیرم و با دست پرتر اقدام کنم برای سرکار رفتن. هربار که بهش فکر می کنم اشک تو چشمهام جمع می شه ... یعنی می شه راهی پیدا کرد؟! یعنی می شه این ترم رو مرخصی تحصیلی بگیرم و ترم بعدی رو انتقالی بدن بهم برای تهران؟ !!!

من تو این سفر دو روزه با شمال با دوستمون، فهمیدم چقدر بی نظمی بهم فشار می یاره و در یک کلام داغونم می کنه. اینکه بخوام پنج شش صبح تازه بخوام تا دوازده یک بعدازظهر از اونور دوباره غروب هوا که تاریک می شه یکی دوساعتی بخوابم و دوباره شب زنده داری تا سحر روانیم می کنه! خیلی خوشحالم که بچه هام ساعت خواب منظمی دارن. درسته سخته که از ساعت نه خاموشی بزنیم تا نهایت ده بخوابن و بعد اون تازه اروم بی صدا بیدار بشیم و سریال های مورد علاقه مون رو با صدای خیلی کم دنبال کنیم، اما تمام این سختی ها به نظمی که گرفتن دنیا دنیا می ارزه. درسته پسرکم خوش غذا نیست و خیلی تو این مورد اذیت می شیم اما باز اینکه هرسه وعده غذایی مون رو نظم خیلی خوبه تا اینکه نه صبحانه مون معلوم باشه نه ناهار نه شام. خانواده ی خیلی خوب و دوست داشتنی هستن این دوستامون اما تحمل این بی نظمی برام بسیار بسیار سخته و فکر نکنم حالا حالاها بازم باهاشون همسفر بشم. 

چقدر مرگ و میر تو سن پایین زیاد شده. چقدر دلم براشون تنگ می شه اگر روزی نباشم و نبینمشون. چقدر فکر کردن به این موضوع غم انگیزه برام ...

دو تا مسافرت به شمال اونم تو اولین ماه از سال جدید اونم هردو کاملا یکدفعه ای و بدون برنامه ریزی قبلی، برام نشونه ی خوبیه! احساس می کنم قراره سال من باشه امسال!