2

نیمه های شب با صدای دزدگیر ماشین بیدار شدم و وقتی آیفون رو زدم تا ماشینم رو ببینم با دیدن انبوهی از رنگ سفید زیر نور زرد پیاده رو مسخ شدم. بعد دو ساااال چشمم با نوازش روح بخش برف سفیدپوش جلا گرفت. قدیمها چقدر بیشتر از این سال ها برف و بارون می یامد زمستان ها. با وجودی که همیشه از سرما فراری بود اما بارش برف باعث جنب و جوش بیشترم می شد و برای رهایی از سرما می بایست که تندتر از معمول راه می رفتم و گاها حتی می دویدم. کی باورش می شه از میرداماد تا منیریه، از پارک ملت تا مطهری رو زیر ریزش برف گز کرده باشم به تنهایی؟! 

1

این روزها با پوست و خون و استخونم رسیدم به این مرحله که مادر شدن برابره با توقف پیشرفت و تمامی تفریحات و سرگرمی ها و دلخوشی های مادر. تو این دوسال هزاران بار از تنهایی به ستوه اومدم و تو تنهایی خودم اشک ریختم  و حسرت موقعیت های اجتماعی که از دست دادم رو خوردم. بنظرم مادرهایی که سالها شاغل بودن و به کارشون عشق داشتن، سخت بتونن خونه نشینی اجبار رو تحمل کنن. من که احساس می کنم این روزها کم آوردم، خصوصا که با اومدن نی نی دوم امیدی که قبلا به سرکار رفتن تا بعد عید رو داشتم به کل از بین رفته و رفت تا دو سه سال دیگه که بتونم به این موضوع فکر کنم ....