44

دوست ندارم اینقدری پیر شوم که یارای انجام بدیهی ترین نیازهایم را نداشته باشم و محتاج همسر و فرزندانم باشم. می دانم همسرم تا آن زمان پیر است و توان انجام امورات خودش را هم به سختی دارد و فرزندانم هریک سر زندگی خودشان هستن و چه بسا خارج از ایران، پس خواهش می کنم اگر تقدیرم عمر کردن تا کهولت سالی بود، مرا به سرای سالمندان بسپارید تا لااقل غرورم در پس انجام شخصی ترین نیازهایم، در برابرتان نشکند. 

43

از دیشب تا حالا که باهاش حرف زدم،آشفته ام. ناراحتم از اینکه اونقدر با من احساس صمیمیت کرد و چیزهایی رو گفت که ای کاش نمی گفت. کاش نمی دونستم روابطش با همسرش سرد شده و الان مدتیه با یکی از همکارهاش دوست شده و داره کمبود محبتی رو که از جانب همسر داره با اون پر می کنه.  کاش می تونستم بهش بگم مردی که ادعا می کنه از همسرش بابت خیانتش جدا شده، الان داره موجب خیانت تو به همسرت می شه و به این مرد هرقدر مهربون، اعتباری نیست. کاش می شد و بهت می گفتم اینکه می گی مدام تحت کنترلت داره و سین جیمت می کنه که به کی زنگ زدی به کی اس ام اس زدی، کجا رفتی  دلیل بر دوست داشتن زیادت نیست و این مرد آدم بدبینی که حتی بعد جدایی از همسرت و ازدواج باهاش یک عمر بهت بددله چون دیده که الان داری به همسرت خیانت می کنی و به اونم اعتباری نیست که با وجود یه دوست دختر، با تو دوست شده. خیلی برات ناراحتم دوست عزیزم. می دونم دل فوق العاده پاک و مهربونی داری، می دونم آدم مسئولیت پذیر و بااخلاقی هستی و بخاطر اینکه کاری که الان می کنی با اصول اولیه اخلاقیت منافات داره رو آوردی به خوردن قرص اعصاب. کاش می تونستم کاری برات کنم تا خیلی دیر نشده، از این منجلابی که برای خودت ساختی هرچه زودتر بیای بیرون ... خیلی دوستت دارم و این موضوع قلبم رو به درد می یاره ... 

42

یکی از قشنگترین حس و حال های این روزهای من این است که شیرین پسرکم را با نام و جانم صدا کنم و او هم در جوابم بگوید " جونم" 

41

باشه اگر تو اینجوری آروم می شی مرا بس. 

اولش خیلی بغض داشتم و اصلا نمی تونستم در موردش حرف بزنم. اما الان آرومم و ناراحت نیست بخاطر واکنشت نسبت به خودم توی جمع. فکر کنم کم کمک دارم بزرگ می شم.

40

خانه ام دقیقا همین الان الان که چند ساعتی بیشتر به تحویل سال جدید نمانده است بلاخره تکانده شد. امیدوارم سالی که پیشرو داریم سالی سرشار از سلامتی و دل خوش و خیر و برکت برای تک تکمان باشد.

سال 94 برای من، با وجو ضررهای مالی که دادیم، سال خوبی بود. در کنار مهربان همسر و شیرین پسرم روزها و لحظه های خوشی را سپری کردم و زیاد خندیدیم و عشق ورزیدیم به یکدیگر و در کل دوست داشتم سیصد و شصت و پنج روز گذشته را. 


39

عزیز دل، ممنونم که هستی و در این روزهای کم تحرکی  و سنگینی و ناتوانی، کنارمی و هرکاری می کنی که دغدغه ای نداشته باشم. ممنونم که نهایت سعیت را می کنی تا همه جوره من را حمایت کنی. داشتن تو بالاترین و نابترین هدیه ای است که از خدا گرفتم. از صمیم قلبم برایت سلامتی و شادی و خیر و برکت و هرآنچه از ته دل تمنا داری، آرزومندم. 

عزیز دل مهربانم، بیشتر از آنچه در تصورت بگنجد، تو را دوست دارم. همیشه سالم باش و بخند. 

38

این دومین خبر تلخی است که در طی دوران بارداری ام می شنوم. اولی دوستم بود که در هفته ی 26 پاره ی تنش را از دست داد و دومی همسر یکی از اقوام نزدیک که در هفته ی 21 فرزند دو هفته مرده در شکمش را سقط کرد. نمی دانم آیا روزی فراموش خواهند کرد این داغ را یا تا پایان عمر حسرتی جانکاه بر دل شان می ماند. 

37

دقت کردم روزهایی که بیشتر نگاهت می کنم و گرمتر از قبل به آغوش می فشارمت و بیشتر دل به دل کارهایت می دهم، محبتت نسبت به من بسیارعیانتر می شود. امشب هنگام خواب برای اولین بار از من تقلید کردی و دست گرمت را بروی شانه ام انداختی و به همین شکل پلک های شفافت سنگین شد و به خواب ناز رفتی و من صدبار بیشتر از پیش احساس خوشبختی کردم که مادر تو هستم. 

پسرم روزی نیست که بیاید و بگذرد و من به این اندیشه نباشم که روزی تو بدنبال سرنوشت و زندگی خودت خواهی رفت و هرروز برای خود مرور می کنم که مبادا مهرمادری ام برای تو غل و زنجیری شود به پایت. تمام سعیم این است که عشق و محبت من و پدر مهربانت تو را سیراب کند از هرچه حس ناب دوست داشته شدن است تا بعدها در کوچه و خیابان، ته بازارچه، به اشتباه دنبالش نباشی و در زمان مناسبش دل بسپاری به آنکه لایق دل پر مهرتوست. 

36

چقدر دلم می خواست جای کارمندهایی بودم که امروز از آخرین روزکاریشون تو اداره و شرکتشون چیلیک چیلیک عکس یادگاری می ندازن و خوشحالند از دو هفته تعطیلات پیشرو.

پ.ن. اعتراف می کنم این روزها با بزرگتر شدن پسرکم و شیرین زبانی هایش، دلم ضعف می رود از بودن در کنارش و روزی صدبار می بوسمش و می بویمش و می چلانمش و خدا رو شکر می کنم که شاهد این لحظات زیبا و تکرارناشدنی هستم. 

35

دست خودم نیست اما هربار دختران همسایه پایینی مان با دخترهایشان، می آیند منزل پدر و مناسبت های مختلفشان را باهم و در کنار هم جشن می گیرند، دلم می گیرد و نداشته هایم، حسرت های مانده بر دلم رخ می نمایند. چقدر دوست داشتم من جای آنها بودم و فرت و فرت هفته ای دو سه روز حداقل، منزل پدری چتر می انداختم فارغ از بچه داری کارهای روتین  و هرروزه ی خانه مان. 

34

ساعت از پنج بعدازظهر هم گذشته بود و آخرین خرده ترکشهای بجای مانده از جابجایی اتاق خواب مانده بود که آیفون منزل به صدا در آمد و در کمال ناباوری خواهری بود که ده دقیقه بعدش لباس کار پوشیده آشپزخانه ام را می تکاند. چقدر خواهر داشتن خوب است، چقدر وجود پرمهرش زندگی را زیباتر می کند و من تا چه حد مدیون وجود نازنینش هستم و دعاگوی سلامتی خودش و بچه هایش. 

مبل و میز ناهارخوری مان هم در یک عملیات انتحاری تعویض شد که کلی خیالمان را راحت کرد و فقط مانده دو اتاق باقی مانده و کارهای روز آخر سالی که با آمادگی کامل برویم پیشواز سال جدید. امیدوارم سال 95 برای همه سالی سرشار از سلامتی و خیر و برکت و موفقیت در کار و زندگی باشد. 

33

یعنی اگر دست من بود و امکانش، دلم می خواست حاضر شدن سر عقدت رو هم بپیچونم و نیام. دلم می خواد هرچه زودتر دو اردیبهشت بیاد و بره و من به روال سابق زندگیم برگردم و اینقدر  مجبور نباشم به صداهای نارحت کننده ی ذهنم و خاطرات تلخ گذشته فکر کنم. حالا هزاری هم خواهری بیاد و بگه کینه و کدورت رو بگذار کنار و تو خوبی کن. خسته شدم از خوبی کردن یکطرفه و مدام و مدام زخم خوردن. هرقدر این چند وقت از گذشته تا حال رو، از بچگی تا الان رو، شخم می زنم حتی یه خاطره ی شیرین و دوست داشتنی پیدا نمی کنم  که بواسطه ی اون، به حرمت اون روز که رفته باشم زیر دینت، خودم رو ملزم کنم برای چشم پوشی از کارهای این روزهات. در حالی که خدا می دونه حتی با داشتن غرور لعنتیم و زیر پا گذاشتنش، چندین و چندبار دستت رو گرفتم و وظیفه ی خواهرانه ی خودم دونستم کمک کردن بهت رو، اما الان دیگه نمی تونم علیرغم دلخوری هایی که ازت دارم برای خوشامد دل تو بازم برات قدم بردارم. 

32

عزیز دل مادر، چقدر تو خوبی، چقدر تو پاک و معصومی ، چقدر به قول پدرت فهمیده هستی جان مادر، که  به محض دیدن ناراحتی ام از برای نخوردن های مکررت، خودت به کنارم می آیی و با آن زبان شیرین، اما گویایت، به من می گویی ناراحت نباش. آخر چگونه ناراحت نباشم جان شیرینم که گاها در طول روز نه لب به صبحانه ات می زنی، نه ناهارت و نه شامت و این میان نیز خبری نیست از هله هوله های معده پر کن. می دانم برای خرسند کردم حتی به زور لقمه را در دهان می گذاری اما به نیمه نرسیده آن را بالا می آوری... پروردگارا چقدر سخت است ، مادری کردن برای فرزندی به غایت بد غذا ....... 

31

پسرک شیرین زبانم یک ماهی هست که دیگر حروف الفبای انگلیسی را به ترتیب با آهنگ می خواند و کلی از صدقه سر کارتون دیدن هایش، واژگان انگلیسی بلد است و علاوه بر آن تا ده نیز می شمارد. 

شبها با خواندن کتاب داستان به خواب می رود و در طول روز، خواب نیم روزی ندارد. بسیار به نقاشی کشیدن علاقه دارد و جدیدا برای دقایقی به تنهایی با خودش مشغول می شود و توانایی بازی کردن با خودش را کم کم  دارد بدست می آورد، اگرچه هنوزهم بسیار تمایل دارد با من یا پدرش بازی کند. 

30

همیشه دوست داشتم اگر روزی دختردار شدم، خدا بهم یه دختر سالم و زیبا بده، جوری که نشه روش عیب گذاشت، اما الان چند روزه که با دیدن سونوگرافی جدید دخترکم، احساس می کنم تمام کاخ آرزوهام خراب شده. طاقت این رو ندارم که کسی اجزایی از صورت و بدنش رو به سخره بگیره.  اینقدر ناراحتم که هربار بهش فکر می کنم، چشمهام پر اشک می شه. خدا کنه اشتباه کنم و دخترکم سالم و زیبارو باشه ....