می دونی  بنظرم یکی از سخت ترین قسمت های بزرگ شدن دیدن پیری پدر و مادرت هست … دلم تیکه تیکه می شه از اب شدن و نحیف تر شدنشون جلوی چشمام ….

فلسفه ی خلقت ادمیزاد و تولد و مرگش رو هیچ وقت درک نکردم … 

یه مودی دارم به قدری ازم انرژی می گیره و کارش سنگینه که بارها دلم خواسته عطاش رو به لقاش ببخشم. بماند که یکبار هم با مودی همون یکماه شروع کار بابت اینکه انتظار داشت وقت و‌ بی وقت هربار ایشون صلاح بدونن من هلک و هلک برم سازمان باهاش حرفم شد و گفتم کار رو بهت تحویل می دم به هرکی دوست داری بده اما غروبش زنگ زد و عذرخواهی کرد. بعد این مودی من یه کارمند حسابداری داره که با وجودی که ۲۸ سال سن داره و اگر قدیم بود حداقل باید صاحب دو سه تا بچه می بود تا بهش می گی بالا چشمت ابروئه بهش برمی خوره! بعد خدایی من خیلی اروم و باحوصله اشتباهاتش رو بهش یاداور می شم اما اون خیلی جدی بهش بر می خوره و ماستا رو می ریزه تو قیمه ها و فکر می‌کنه کار کردن و مصالح شرکت خاله خاله بازیه  خلاصه که داستانی دارم من با دهه ی دوم دهه ی هفتادی ها … خلاصه که ای کسانی که فکر می کنید کار پاره وقت خیلی خوب و‌جذابه خواستم از همین تریبون بگم خیلیییی هم سخت و جانفرساست و تو هر قرارداد با یه تعداد اعجوبه اشنا می شی که باید به سازشون برقصی و‌ تحملشون کنی! 

خسته ترینم ….

یه اخلاقی دارم چیزی اگر از چشمم  بنا به دلایل شخصی، سیاسی یا هر علت موجهی از نظر خودم بیافته دیگه افتاده و واقعا برای همیشه می بوسمش و می گذارمش کنار.

من از دوران نوجوونی خیلی با اهنگ های افتخاری خاطره داشتم خصوصا با کاست «به یاد استاد»ش. فکر کن از صعود به سبلان و دماوند گرفته که تو مسیر با بچه ها می خوندیم  تا موتور سواری با داداش که بعضی شبا خیابون های تهران رو‌ گز می کردیم و دوتایی با صدای بلند می خوندیم تا تو خلوت های گاه و بی گاهم با خدا همیشه آهنگ هاش رو زمزمه می‌کردم و‌ چقدر با آهنگ «ای نامت بر دل جان در همه جا به هر زبان جاریست» گریه کردم و دوستش داشتم. بعد از سال ۸۸ که رسما طرفداری احمدی نژاد رو کرد و پشت مردم نایستاد دیگه هیچ آهنگی ازش گوش نکردم و‌ برای همیشه پرونده اش رو بستم. 

به همین ترتیب شهاب حسینی رو که عاشق بازیش بودم بایکوت کردم و هیچ وقت سریال پوست شیرش رو در حالی که همکارهام ازش تعریف می کردن ندیدم. 

شروین حاجی زاده که اینقدر با آهنگ «برای» ش گریه کردم و تا همین اواخر حتی هر از چندگاهی گوش‌‌می‌کردم و با دخترک همخوانی می کردیم رو با گرفتن مجوز از ج.ا به صورت رسمی، گذاشتمش کنار و هرچی آهنگ  تو گالری گوشیم ازش داشتم رو‌ پاک کردم. 

این اواخر هم چاوشی به این لیست اضافه شد و هر کلیپ اعتراضی حتی، که از اهنگ هاش استفاده می کرد رو نگاه نمی کردم و‌ ردش می کردم.

کلا معتقدم هر کی با مردم نباشه لیاقت دیده شدن و اعتبار گرفتن از مردم رو نداره.

 



در قسمتی از کتاب «دو قرن سکوت» آمده:


«زندگی این خانه به دوشان بیابان گرد البته به غارت و تطاول بسته بود و در سراسر صحرا، قانونی جز زور و شمشیر نبود. عربان که از دیرباز در چنین سرزمینی می زیستند ناچار مردمی وحشی گونه و حریص و مادی می بودند.

جز آزمندی و سودپرستی، هیچ چیز در خاطر آنها نمی گنجید. هرگز از آنچه مادی و‌ محسوس است فراتر نمی رفتند و جز به آنچه شهوات پست انسان را راضی می کند نمی اندیشیدند. 

از افکار اخلاقی، آنچه بدان می نازیدند مروت بود و‌آن نیز جز خودبینی و کینه جویی نبود. 

شجاعت و آزادگی که در داستانها به آنها نسبت داده اند همان در غارتگری و انتقام جویی به کار می رفت، تنها زن و شراب و جنگ بود که در زندگی بدان دل می بستند.

آداب و رسوم زندگی شهری را، به هیچ وجه نمی‌توانستند بپذیرند. در غارتها و چپاولهایی که احیانا بر شهرهای مجاور می کردند همه جا با خود ویرانی و فساد می بردند.

از وحشی خویی و‌درنده طبعی بسا که به قول ابن خلدون: سنگی را از بن عمارت بر می کندند تا زیر دیگ بگذارند یا آن تیر سقف را بیرون نی کشیدند تا زیر خیمه نصب کنند»


داشتم این سطور رو می خوندم دیدم چقدر ویژگی هاشون شبیه به اینایی هست که می گن ایرانی نیستن و عرب زاده هستند. نا خوداگاه یادکرونا یاب و در قابلمه و اظهار فضل بزرگاشون در تمامی عرصه های فرهنگی و ‌اقتصادی و‌ سیاسی افتادم  :)))



در من امیدی ست 

می آید و می رود 

اما هرگز نمی گویمش بدرود 


“محمود درویش”

زنان ایران زمینم، امسال ۸ مارس، روز زن، به صورت ویژه بر تک تکمون مبارک

مایی که از بدو تولد برای بدست آوردن کوچکترین حق و حقوقمون جنگیدیم. تو خانواده های پدر سالارمون برای دیده شدن چند برابر برادرهامون دویدیم که ثابت کنیم توانایی های برابری داریم. برای کنکور با سهیمه هایی که یک سوم ظرفیت رو برای زنان باز گذاشته بودن و دو سوم برای اقایون، جنگیدیم و بیشتر از اونا خوندیم که بتونیم رشته ی مورد علاقه مون قبول بشیم. تو بازار کار برای اثبات شایستگی هامون چند برابر آقایون تلاش کردیم که کارفرما توانایی هامون رو باور کنه و تازه حقوق برابر بهمون بپردازه. تو زندگی متاهلی چند برابر اقایون تقلا کردیم از خواب و استراحتمون بزنیم که مبادا کار کردن بیرون خونه و حفظ استقلال مالی مون، خدشه ای به وظایف خانه داریمون وارد نکنه و بر عکس اقایون که وقتی می رسن خونه و استراحت می کنن، ما تازه باید با دور تند کارهای خونه و امورات اون رو انجام می دادیم و برای جبران ده دوازده ساعتی که پا به پای اونا بیرون از خونه چرخه ی اقتصادی زندگیمون رو چرخونیدیم ،مجبور بودیم دیرتر بخوابیم و زودتر بیدارشیم که کم و کسری ها رو با کمتر استراحت کردن و کمتر خوابیدن هامون جبران کنیم. وقتی مادر می شیم این ماییم که مسئول بی چون و چرای بچه ها هستیم و این ما زن هاییم  که باید خودمون رو از اجتماعی که با جون کندن  و‌خون دل خوردن ها ساختیم و‌ جایگاهی بدست اوردیم، بیرون بکشیم تا بچه ها از اب و گل در بیان و خدا می دونه بعدش با گذر چند سال از زندگیمون و‌ برای شروع دوباره ی ورود به اجتماع چقدر بیشتر باید سختی بکشیم و‌خودمون رو آپدیت نگه داریم که شاید شاید شاید بتونیم برسیم به جایگاه اجتماعی قبل بچه دار شدنمون.

مایی که دیه مون نصف مردهاست و‌ دیه اسیب بیضه ی یک مرد برابر با دیه کامل ماست و شهادتمون به تنهایی در هیچ دادگاهی قابل قبول نیست. مایی که اگر مردی ما رو به قتل برسونه و خانواده مون درخواست قصاص بده اول باید نصف دیه رو به خانواده ی قانل بدن تا حکم قصاص اجرا بشه. 

مایی که ممکنه هر زمان دل همسرمون رو‌ بزنیم می تونه با هیچ دلیلی ما رو طلاق بده اما در عوض اگر همسرما معتاد باشه دست به زن داشته باشه اخلاق بدی داشته باشه تحقیرمون کنه و بهمون توهین، برای طلاق و گرفتن حضانت بچه هامون راه به جایی نداریم.

مایی که حتی تا همین دو سه سال قدرت انتخاب پوشش سرمون رو حتی نداشتیم.

مایی که حتی تا همین اواخر حق دوچرخه سواری و موتور سواری نداشتیم  (نداریم) و باید حتما دیانا کشته می شد که تازه تازه از طرف حکومت اس ام اسی بیاد که شرایط کسب گواهی نامه موتور برای زن ها هم داره محیا می شه.


به قول فریدای عزیزم که برام کامنت گذاشت: 

روز تمام زنانی که بخاطر طبیعی ترین حقوق جونشون رو از دست دادند مبارک.

روز زنی که بخاطر تماشای فوتبال خودش رو‌ آتش زد مبارک.

روز هزاران زنی که بخاطر لچک نابینا شدند معلول شدند و هزاران برچسب زدند مبارک.



نمی‌دونم طبیعیه یا نه اما من از ۱۸ و ۱۹ دی ماه نتونستم به روتین زندگیم برگردم و از همه مهمتر اینکه نمی‌تونم تمرکز کنم و کارها و تعهداتی که دارم رو پیش ببرم. امروز مدیرعامل یه شرکتی که کارش رو پروژه ای برداشته بودم و ‌قرار بود از ۲۰ اذر اسناد و‌ مدارکش رو ارسال کنه که تو سیستم مالیش همه چی شسته و رفته ثبت بخوره و خبری نشده بود امروز زنگ زده می گه کجایید اسناد رو براتون بفرستم کارش رو تموم کنید؟ منم در نهایت خونسردی ازش عذرخواهی کردم و گفتم ببخشید این مدارک رو خیلی وقت پیش باید به دستم می رسوندید و الان با توجه به شرایط پیش امده اصلا تمرکز ندارم و نمی تونم کارتون رو پیش ببرم.

شروع کردم به پر خوری های عصبی به این معنا که گشنه نیستم اما همه اش یه چیزی پیدا می کنم که بخورم و جدیدا برای اینکه با افزایش وزن وحشتناک روبرو‌نشم رو اوردم به آدامس جویدن پی در پی. جوری که هر سه روز یه بسته  ۲۰ تایی تموم می کنم. 

ذهنم خیلی خسته و آشفته و‌ پریشونه. مدام دل نگران مامان و‌ بابا و خواهرها و برادرها و خوهرزاده ها و‌برادرزاده ها و‌ دوستان و‌همکارانم و این خیلی ازم انرژی می گیره. 

چه قشنگ گفت احمد کسروی:

«ﻣﯽﺑﺎﻳﺪ بگویم این کیش شیعی، پندارهای ن ﻣﻐﺰ پیروان را چنان برمی گرداند که جای ﺑﺎزی ﺑﻪ هیچ ﭼﻴﺰ دیگر نمی گذارد و او را از زمان خود بیرون برده به هزار و‌ سیصد سال پیش می کشاند. یک شیعی که در این  زﻣﺎن اﺳﺖ و در میان ماست  اﮔﺮ نیک بجوییم در هزار و‌ سیصد سال پیش است، در مدینه است، در کربلاست، در کوفه است، در شام است انچه در برابر چشمش رژه می رود کشاکش های خلافت و داستان کربلا جنگ های سلیمان بن صدر و ‌مختار ثقفی است. راست گفته شده که اینان مردگان هزار و‌ سیصد سال پیش اند که سر از گور دراورده و به میان مردم آمده اند».

می‌گن عدو سبب خیر شود خدا اگر خواهد، اینجا که قطع شد دیدم کلافه ام و باید یه حرکتی بزنم. یادم افتاد یک هفته قبل جنگ من یه کتاب پی دی اف برای یکی از دوستانم فرستادم دعا دعا می کردم تو گوشیم باز بشه که خدا رو شکر باز شد و از دیشب نشستم کتاب می خونم و لذتش رو می‌برم. کلا از کودکی کتاب خوندن رو خیلی دوست داشتم اما بعدها با ازدواج و سرکار و بچه ها و دنیای جذاب سوشیال مدیا واقعا خیلی کمتر می خوندم. بنظر خودم تنها کاری که در حق بچه ها کردیم و خودم خیلی بهش می بالم اینه که عاشق کتاب خوندن هستن و ما دوهفته یکبار می ریم کتاب فروشی دادمان و‌ نفری ۵،۶ تا کتاب براشون می‌خریم و می‌یایم خونه و به خونه نرسیده تو ماشین کتاب خوندنشون رو شروع می کنن. یعنی یکی از غرهای من تو خونه اینه که بچه هااااا درستون رو بخونید این لامصب کتاب رو برای یکساعت بگذارید کنار مشقاتون رو‌ بنویسید درسهای فرداتون رو‌ بخونید دوباره برید سراغش 

ولی این کتاب نخوندنم باعث نشده کتاب نخرم و سعی می کنم کتاب های خوبی رو که ندارم بگیرم که با بزرگتر شدن بچه ها و درک بیشترشون کتابخونه ی ارزشمندی در انتظارشون باشه برای خوندن. اخرین کتابی که گرفتم دو قرن سکوت حسین زرین کوب هست که دوست دارم خوندنش رو‌شروع کنم در مورد دویست سالی هست که بعد حمله ی اعراب به  ایران، ایرانی ها چه شرایطی داشتن و چه برسرشون می یاد و با توجه به شرایط حال حاضر خیلی انگیزه دارم این کتاب رو شروع کنم.

تو گیر و دار جنگ غروب دیروز خواهر همسر تو بیمارستان برای همیشه چشم بر جهان بست.

یکسال و سه ماه بود که درگیر کنسر روده بود. خیلی دیر متوجه شد و با وجودی که دوبار عمل کرد و بعد عبور از دوره ی نقاهت شیمی درمانیش رو شروع کرد متاسفانه جواب نگرفت و خیلی زود رفت.

برخلاف تصورم که فکر می کردم بواسطه ی تحمل کمش و استانه ی درد پایینش خیلی اذیت بشه، خیلی راحت رفت. ۶ روز تو آی سیو بود و همونجا هم تو کما برای همیشه چشم از دنیا بست و رفت.

نمی‌دونم با توجه به شرایط موجود چه جوری مراسم ها رو‌ برگزار کنن. پیشنهاد دادم اگر موافقن فعلا فقط خاکش کنن تا بعد این داستانا یه روز براش مراسم بگیرن و‌ اقوامشون رو دعوت‌ کنن. 

از دیشب دارم بهش فکر می کنم  ببینم چیزی ازش به دلم مونده، دیدم نه واقعا. درسته اول های ازدواجمون خیلی برامون تعیین تکلیف می کرد اما از یه جایی به بعد که مقاومت کردم و برای همسر جاانداختم قرار نیست هرچی اون می گه رو انجام‌بدیم کم کم نشست سرجاش. درسته از اون تیپ ادما بود که بواسطه ی بزرگ شدن زیر دست مادرش دوست داشت  مثل اون از سیر تا پیاز زندگی ما سر در بیاره از اینکه کجا رفتیم تا چی خوردیم  و با کی نشست و برخاست کردیم  اما در کل قابل تحمل بود. ولی همیشه روز تولدم و روز مادر رو بهم تبریک می گفت. 

هی روزگار … راستش فکر می کردم حالا حالاها فرصت داره و نمی دونستم پنج شنبه دو هفته پیش که خونه ی مادرشون دیدمش آخرین دیداره … روحش شاد …. روحت شاد عمه … کاش بدونی بچه ها با رفتنت از ته دل گریه کردن … می دونم دیگه به آرامش رسیدی و الان کنار همسرتی. 


بعد مدت ها امروز تونستم آهنگ شاد گوش بدم و یه دل سیر با لبخند برقصم 

این غم همین جور در هر لحظه  باهامه.

اما باید قوی بود و زندگی کرد

ادمای افسرده نمی‌تونن رو‌ پا بایستن و الان وقت گریه نیست ….

دوست داشتم یه جای امنی داشتیم و حرفامون رو اونی‌که تو دلمونه می زدیم. یه کامنت تولد برای یکی از دوستان مجازی وبلاگی گذاشته بودم که تو اوج این روزهای سرد و غمزده، غمگین بود و کل حرفم  این بود که می رسه اون روز و جشن ازادیمون رو تو میدون ازادی رقص کنان می گیریم کلییییی دیس لایک گرفته بود  ماشالله همه جا هستن و کلا از هرچی جشن و رقص و ازادی هست می ترسن و‌ مثل مور‌و‌ملخ می ریزن که نشون بدن تعداشون زیاده! 



دارم ثانیه ها رو می شمارم و لحظه به لحظه دلم می خواد اخبار رو چک کنم …

و این غم انگیزترین انتظار دنیاست برای کسی که عاشق آب و خاکشه 

دوست قشنگم از اون سر دنیا برام دکتر متخصص پیدا کرده که حتی شده ان لاین ویزیت کنه. این یکی دوست قشنگم که کادر درمانه با دکترهای زیادی ارتباط گرفت که برم پیشش. دکتر دندون پزشکم که دختر خیلی ماهیه یکی از اشناهای نزدیکش که متخصص و جراح هست رو بهم معرفی کرد و رفتم پیششون. هیچ کدوم ازم ویزیت نگرفتن. حتی یکی رو که همون اول ویزیت رو‌پرداخت کردم تا متوجه شد پول نقد بهم برگردوند. 

می خوام بگم مردم خیلی شریفی داریم که موقع استیصال هرکاری از دستشون بربیاد انجام می دن. من تو این روزهای سختی چیزهایی به چشم دیدم که هربار دلم لرزید از این همه  گذشت و مهربونی. 

خدایا حق ما نبود این همه رنج و غم و غصه … . خدایا اگر هستی خودت پناه مردمم باش. چشمه ی اشکامون. خشک شد…