سلام سلام. صدای من رو از کتابخانه ی نزدیک منزلمان می شنوید و بنده در اولین سه ساعت طلایی برای خودم بسر می برم و از ذوقم فعلا نمی دونم کدوم کارم رو شروع کنم و ابتدا به ساکن از وبگردی و خاطره نویسی شروع کردم. آخه حیف بود خاطره این روز شیرین اینجا برام موندگار نشه. به قدری محیط کتابخونه در لحظه ورود برام عجیب و غریب بود که فکر کردم دارم از کتابخانه عمومی کشور ترکیه استفاده می کنم. تا این حد آزادی در جای جای اینجا موج می زنه. یکی با مقنعه و مانتو نشسته و یکی با موهای زیبای دم اسبی شده و یه تاپ نیم تنه. خلاصه که فعلا دارم حظ بصری می برم از این جو قشنگ و بوهای خوشبویی که به مشامم می رسه.
دخترک و پسرک دست در دست هم راهی کلاس شدن و دل من ساعتی هست که تو کلاس دخترک، پشت در بسته کلاس، گیر کرده و مدام افکار ازاردهنده تو مغزم رژه می رن. اینکه دخترک دلتنگ نشه؟ کسی بهش زور نگه، هلش نده، دلش رو نشکنه، نزنتش و .... و تا ساعت پنج بشه و من برم دنبالشون دلم آروم و قرار نمی گیره.
چه حس خوبی داشت این پستتون. یعنی کاملا فضای استقلال ذهن آدم در کتابخونه توش مشخص بود
اه چه خوووب! برای خودمم خیلی دلنشین بود و روزهای زوج بعد اینکه بچه ها رومی گذارم مهد می رم اونجا!
http://doctorshiri.com/fa/1391/06/19/%d9%87%d9%85%d8%b3%d8%b1-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84-%db%8c%d8%a7-%d9%87%d9%85%d8%b3%d8%b1-%da%a9%d8%a7%d9%81%db%8c/
http://doctorshiri.com/fa/1391/06/29/%d8%a8%d9%87-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a2%d8%ba%d8%a7%d8%b2-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c/
به به چه عالی. وای من فکر کنم یه دهه هست رنگ کتابخونه ندیدم. از کشوور ترکیه لذت ببرین :))))))

به قول دکتر شیری یه مادر کافی باشین برای بچه هاتون نه یه مادر کامل. قراره دخترتون مستقل بشه. ایشالا که با خاطره ی خوب از مدرسه میاد خونه
والله منم این اواخر بعد مدتها فقط کتابخونه دانشگاه خودمون رو دیدم که بی اغراق اکثر روزها فقط من بودم و نیمکتا و سوسک های تو کتابخونه
اما امروز اصلا خیلی جو متفاوت بود و بیشتر من و یاد سواحل انتالیا می انداخت تا کتابخونه 
بابت لینک های دکتر شیری هم بی نهایت ازت ممنونم دخترک مهر و ماه